اشک حاوی موادی است که چشم را می سوزاند. این موارد همان چیزهایی هستند که بدن را ازار می دهند و روح را می خراشند. فکر کنید سیمان گریه می کنید. سیمان روان. با از روح شروع می شود و کنده می شود و از مجرای چشم می گذرد و روی صورت می آید و شور است و می سوزاند و بعد سبک می شوید. امروز وقت برگشت تا نشستم پشت فرمان و سر و ته کردم خودم را گریان دیدم و اولین سئوالم این بود که آن سهای مقتدر چه شد؟ آن سهای امیدوار و شکست ناپذیر؟ و من گریان گفتم از دست رفته و دیگر نمی خواهم برگردد. این روزها که من تجربه می کنم برهوت معناست. دستم به هیچ چیز بند نیست. از خدایی که می شناختم و باور داشتم تا تمام کارهایی که کردم و فکر می کردم مفید است. الان معنای امیدم ناامید شد و قطع امید کردن را می فهمم. الان معنای دست خالی را می فهمم. ایستادم به تماشای زندگیم که برهوت است. که گندمزار سوخته است. و به من می گویند این سوختگی برکت است و بهار که بیاید زمین حاصلخیز تر می شود. می گویند باید با جریان زندگی همراه باشی. سوخت و از دست رفت؟ کوچ کن. یا بمان و به کارهای دیگر برس تا بهار بیاید. دلت به هیچ چیز و هیچ کس جز خودت خوش نباشد. و من آمادگی چنین حجمی از تهی شدن و تنهایی را ندارم. با اینکه هنوز عزیزی کنارم هست که همیشه هست و بهترین هست اما درون سوخته است. همچنان شعله های زنده ای هم وجود دارد. این 16 ماه خیانت دیدم. ناسپاسی دیدم. اعتماد شکست. زحماتم بی ارزش شد. حریم خصوصی ام شکست خورد. ناامید شدم. سرد شدم. بی حوصله شدم. می گویند در مرحله بقا هستم و کسی که در مرحله بقا است سیستم عصبی اش تمام دریچه های معنا سازی را خاموش می کند تا فقط زنده بماند. و احساس امنیت کند. و من بلد نیستم فقط زنده بمانم. چون همیشه ذهنم در حال محاسبه و ریشه یابی بوده. مغزم البته تا حدودی پیروز شده . ذهنم کمی ارام است و به سکوت و خلوت عادت کرده ام. به اینکه روزها از خانه بیرون نزنم و نیازی هم حس نکنم. اما درد این دست خالی و تهی شدگی از هر انچه روزی به آنها امید بسته بودی و حالا تبدیل به دشمن یا احتمال آسیب به تو شده اند کم نیست. شبیه فیلم truman show. هیچ چیز واقعی نبود و نیست. قواعد من با این دنیا و ادمهایش نمی سازد و می گویند باید دوباره انها را بنویسم. اصالت؛ اخلاق؛ کرامت؛ انسانیت؛ مرز؛ ادب و احترام. اینها برای اطرافیانی که من با آنها احاطه شده ام معنایی ندارد . آنها تقلبی، بی اخلاقی، پول پرست، طماع، مزور ، ناراست و بازیگری هستند که هر زمان منافع شان اقتضا کند از هیچ کاری دریغ نمی کنند. هوای هم را دارند و جمعی پیشرفت می کنند. و من و امثال من را زیر پایشان می گذارند و له می کنند و می گذرند. من مانده ام و دست خالی.
امروز به خودم گفتم هر کس در زندگی سرنوشت و مسئولیتی دارد. چرا فکر نکنی دورت خلوت شده که خطر اسیب کمتر شود که تو متمرکزتر روی کارت باشی؟ چرا فکر نکنی که اگرچه کار در این محیط بسیار دور از شان تست اما دوری از خانواده پاداش تست که دیگر آن اسیب ها و ضربه ها را نخوری؟ که الان زمان و اختیارات دست خودت باشد برای هر کاری که بخواهی بکنی. چرا فکر نکنی که بهای کار در این فضا و محیط فاسد آن است که استقلال مالی پیدا کنی و زندگی ات را بسازی؟ چرا به این فکر نکنی که هیچ کس تو را عضور آن محیط آسیب زا نمی داند و تو توانسته ای جوهرت را حفظ کنی. آنقدر که هر کدام از آن ادمهای مزور از کنارت رد می شوند بترسند که تو رسوایشان نکنی؟ چرا به این فکر نمی کنی که این دوره موقت است و قبلا هم اتفاق افتاده و چه کسی سربلند از آن بیرون آمده؟ سیاوش یا سودابه؟ آتش پاک کننده است. من البته آسیب دیده تر و خسته تر و ضعیف تر از آنی هستم که این حرفها در من انگیزه ای ایجاد کند اما در درست بودنشان تردیدی ندارم. با این همه این حرفها در گوش محتضری خوانده می شود که دیگر کارش تمام است.
می گویند وقتی مردی و دوباره متولد شدی باید دنیای جدیدی بسازی که در آن جز برای خودت و اصالت آن کار کاری نکنی. دنیای قبلی من هم همین بود. می گویند باید قواعد بازی را عوض کنی و دیگر مقابله نکنی بلکه بی تفاوت باشی. باید از مواجهه مستقیم به استراتژی زمین سوخته برسی. نگذاری کسی روی تو تاثیری داشته باشد. نمی دانم چطور. می گویند باید محیطت را خلوت کنی تا افراد جدید و هم فرکانس با تو به سمت تو جذب شوند. دوست دارم اما اینقدر به تنهایی خو گرفته ام که نیاز ندارم. می گویند تو دیگر آن ادم قبلی نخواهی شد اما نمی دانم چطور ادمی خواهم شد. می گویند مشکلات همچنان خواهند بود اما این بار تو بجای فرار یا متوقف کردن یا تنبیه مقصر آرام با موج همراه می شوی تا به سرزمین امن برسی. تصور سختی است.
عجالتا خودم را سپردم به روزگار. تغییر عادات قدیمی دشوار است اما در همین مرگ تدریجی دارم تمرین می کنم. مثل ابوریحان که تا دم مرگ می خواست بهتر شود. جلسات را با ان ادم خاین شرکت می کنم. موقر و سنگین و بلافاصله جلسه را ترک می کنم. جلسه با رییس بی کفایت محل کار را شرکت می کنم. موقر و سنگین و در سکوت کامل. جلسه دفاع را شرکت می کنم با ان ادم خاین و بی تفاوت به او هستم و بلافاصله جلسه را ترک می کنم. من می دانم از دست دادن من برای ان زن خاین هزینه کمی نیست. اما هر چقدر هم هزینه باشد به اندازه اعتمادی که در من شکست نیست. او اعتماد به ادمها را در من کشت .
زنها موجودات غریبی هستند. در عین اینکه به مراقبت و مهربانی مشهورند که من کمترین اعتقادی به ان ندارم بسیار بی اخلاق و بی قاعده هستند. من چنین زنی نبودم. این زنها را نمی فهمم و انها راحت می توانند من را بکشند. و این چندمین بار است که توسط یک زن کشته می شوم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 15:34 توسط محیا
|