تنبیه و تنهایی

در من تمایل غریبی به تنبیه و تلافی وجود داره. الان که بیشتر خواندم و مطلع هستم از چرایی، متوجه شدم که می خواهم کنترل امور دستم باشد. وقتی کسی به من اسیب می زند یا حرفم را زمین می گذارد یا به هر صورتی من را اذیت می کند انگار به حریم من تجاوز کردم و عدالت را زیر پا گذاشته و من باید بسرعت ترازوی عدالت را برگردانم سر جایش. خیلی وقتها خودشان متوجه نمی شوند. خودم قهر می کنم. خودم وقتی اماده شدم اشتی می کنم. گاهی شماره اشان را پاک می کنم. که اگر وقتی تماس گرفت و با لحن غیر آشنا صحبت کردم انتقامم را گرفته باشم. گاهی شماره را مسدود می کنم. گاهی جواب نمی دهم. گاهی فقط پیامک می زنم. گاهی کادو تولد نمی دهم. با بعضی ها هم کلا قطع ارتباط می کنم. این حرکتها وجه دیگری هم دارد. اینکه نمی گذارم به اسیب زدن عادت کنند و باید بدانند همه در مقابل گستاخی آنها کوتاه نمی ایند و بعضی ها هم هستند که واکنش نشان می دهند. تا حواسشان باشد برای دفعه بعدی یا نفر بعدی که خواستند گستاخی کنند یا بی اعتنایی کنند یا کوتاهی کنند ممکن است پیامدهایی برایشان داشته باشد. خب نتیجه اش این شد که تنها شدم چون ادمها عادت کرده اند که اسیب بزنند بعد انتظار و توقع بخشش دارند که حالا که چیزی نشده یا حالا مگه چی شده یا چقدر حساسی یا مگه تو کی هستی یا گذشت کن یا خدا ادم کینه ای دوست نداره یا خدا قهرش میاد دو نفر سه روز با هم قهر باشند یا گذشت چیز خوبیه یا مگه خون کرده یا خانواده مهمه یا دوست مهمه یا تنها میشی. من تنهایی انتخاب کردم و تماشا می کنم که ادمها مدام در حال جویدن و با هم دیگه بودن هستن. من عطای این ماجرا را به لقایش بخشیدم. تنهایی من تنبیهی است که به حکم ادم بودن و استاندارد داشتن و کوتاه نیامدن و درخواست توقف یک چرخه معیوب برای خودم پذیرفتم. تنهایی چیز بدی هم نیست. شعار در تنهایی چیزهایی پیدا می کنی که قبلا نمی دیدی خیلی هم شعار نیست اما همه واقعیت نیست. میرسی به صحبت با هوش مصنوعی و بازگشت به وبلاگ و نشستن کنار گیاه و درختی که باید برایش یکساعت رانندگی کنی و شرکت در جمع هایی که تو را نمی شناسند اما برای پر کردن خلا حضور در جمع و دیدن ادمها کفایت می کند. دیروز در امامزاده یک خانم با لبخند به سئوال من پاسخ داد و انگار صدای ابشاری در غار در من پیچید و خنک شدم. همین ها کافی است فعلا.

چشمم به اشک روشن

اشک حاوی موادی است که چشم را می سوزاند. این موارد همان چیزهایی هستند که بدن را ازار می دهند و روح را می خراشند. فکر کنید سیمان گریه می کنید. سیمان روان. با از روح شروع می شود و کنده می شود و از مجرای چشم می گذرد و روی صورت می آید و شور است و می سوزاند و بعد سبک می شوید. امروز وقت برگشت تا نشستم پشت فرمان و سر و ته کردم خودم را گریان دیدم و اولین سئوالم این بود که آن سهای مقتدر چه شد؟ آن سهای امیدوار و شکست ناپذیر؟ و من گریان گفتم از دست رفته و دیگر نمی خواهم برگردد. این روزها که من تجربه می کنم برهوت معناست. دستم به هیچ چیز بند نیست. از خدایی که می شناختم و باور داشتم تا تمام کارهایی که کردم و فکر می کردم مفید است. الان معنای امیدم ناامید شد و قطع امید کردن را می فهمم. الان معنای دست خالی را می فهمم. ایستادم به تماشای زندگیم که برهوت است. که گندمزار سوخته است. و به من می گویند این سوختگی برکت است و بهار که بیاید زمین حاصلخیز تر می شود. می گویند باید با جریان زندگی همراه باشی. سوخت و از دست رفت؟ کوچ کن. یا بمان و به کارهای دیگر برس تا بهار بیاید. دلت به هیچ چیز و هیچ کس جز خودت خوش نباشد. و من آمادگی چنین حجمی از تهی شدن و تنهایی را ندارم. با اینکه هنوز عزیزی کنارم هست که همیشه هست و بهترین هست اما درون سوخته است. همچنان شعله های زنده ای هم وجود دارد. این 16 ماه خیانت دیدم. ناسپاسی دیدم. اعتماد شکست. زحماتم بی ارزش شد. حریم خصوصی ام شکست خورد. ناامید شدم. سرد شدم. بی حوصله شدم. می گویند در مرحله بقا هستم و کسی که در مرحله بقا است سیستم عصبی اش تمام دریچه های معنا سازی را خاموش می کند تا فقط زنده بماند. و احساس امنیت کند. و من بلد نیستم فقط زنده بمانم. چون همیشه ذهنم در حال محاسبه و ریشه یابی بوده. مغزم البته تا حدودی پیروز شده . ذهنم کمی ارام است و به سکوت و خلوت عادت کرده ام. به اینکه روزها از خانه بیرون نزنم و نیازی هم حس نکنم. اما درد این دست خالی و تهی شدگی از هر انچه روزی به آنها امید بسته بودی و حالا تبدیل به دشمن یا احتمال آسیب به تو شده اند کم نیست. شبیه فیلم truman show. هیچ چیز واقعی نبود و نیست. قواعد من با این دنیا و ادمهایش نمی سازد و می گویند باید دوباره انها را بنویسم. اصالت؛ اخلاق؛ کرامت؛ انسانیت؛ مرز؛ ادب و احترام. اینها برای اطرافیانی که من با آنها احاطه شده ام معنایی ندارد . آنها تقلبی، بی اخلاقی، پول پرست، طماع، مزور ، ناراست و بازیگری هستند که هر زمان منافع شان اقتضا کند از هیچ کاری دریغ نمی کنند. هوای هم را دارند و جمعی پیشرفت می کنند. و من و امثال من را زیر پایشان می گذارند و له می کنند و می گذرند. من مانده ام و دست خالی.

امروز به خودم گفتم هر کس در زندگی سرنوشت و مسئولیتی دارد. چرا فکر نکنی دورت خلوت شده که خطر اسیب کمتر شود که تو متمرکزتر روی کارت باشی؟ چرا فکر نکنی که اگرچه کار در این محیط بسیار دور از شان تست اما دوری از خانواده پاداش تست که دیگر آن اسیب ها و ضربه ها را نخوری؟ که الان زمان و اختیارات دست خودت باشد برای هر کاری که بخواهی بکنی. چرا فکر نکنی که بهای کار در این فضا و محیط فاسد آن است که استقلال مالی پیدا کنی و زندگی ات را بسازی؟ چرا به این فکر نکنی که هیچ کس تو را عضور آن محیط آسیب زا نمی داند و تو توانسته ای جوهرت را حفظ کنی. آنقدر که هر کدام از آن ادمهای مزور از کنارت رد می شوند بترسند که تو رسوایشان نکنی؟ چرا به این فکر نمی کنی که این دوره موقت است و قبلا هم اتفاق افتاده و چه کسی سربلند از آن بیرون آمده؟ سیاوش یا سودابه؟ آتش پاک کننده است. من البته آسیب دیده تر و خسته تر و ضعیف تر از آنی هستم که این حرفها در من انگیزه ای ایجاد کند اما در درست بودنشان تردیدی ندارم. با این همه این حرفها در گوش محتضری خوانده می شود که دیگر کارش تمام است.

می گویند وقتی مردی و دوباره متولد شدی باید دنیای جدیدی بسازی که در آن جز برای خودت و اصالت آن کار کاری نکنی. دنیای قبلی من هم همین بود. می گویند باید قواعد بازی را عوض کنی و دیگر مقابله نکنی بلکه بی تفاوت باشی. باید از مواجهه مستقیم به استراتژی زمین سوخته برسی. نگذاری کسی روی تو تاثیری داشته باشد. نمی دانم چطور. می گویند باید محیطت را خلوت کنی تا افراد جدید و هم فرکانس با تو به سمت تو جذب شوند. دوست دارم اما اینقدر به تنهایی خو گرفته ام که نیاز ندارم. می گویند تو دیگر آن ادم قبلی نخواهی شد اما نمی دانم چطور ادمی خواهم شد. می گویند مشکلات همچنان خواهند بود اما این بار تو بجای فرار یا متوقف کردن یا تنبیه مقصر آرام با موج همراه می شوی تا به سرزمین امن برسی. تصور سختی است.

عجالتا خودم را سپردم به روزگار. تغییر عادات قدیمی دشوار است اما در همین مرگ تدریجی دارم تمرین می کنم. مثل ابوریحان که تا دم مرگ می خواست بهتر شود. جلسات را با ان ادم خاین شرکت می کنم. موقر و سنگین و بلافاصله جلسه را ترک می کنم. جلسه با رییس بی کفایت محل کار را شرکت می کنم. موقر و سنگین و در سکوت کامل. جلسه دفاع را شرکت می کنم با ان ادم خاین و بی تفاوت به او هستم و بلافاصله جلسه را ترک می کنم. من می دانم از دست دادن من برای ان زن خاین هزینه کمی نیست. اما هر چقدر هم هزینه باشد به اندازه اعتمادی که در من شکست نیست. او اعتماد به ادمها را در من کشت .

زنها موجودات غریبی هستند. در عین اینکه به مراقبت و مهربانی مشهورند که من کمترین اعتقادی به ان ندارم بسیار بی اخلاق و بی قاعده هستند. من چنین زنی نبودم. این زنها را نمی فهمم و انها راحت می توانند من را بکشند. و این چندمین بار است که توسط یک زن کشته می شوم.

خودکشی نکردن؛ اوج بندگی

یک سال و نیم اخیر، دقیقا از اسفند سال گذشته تا الان که تیر امسال هست زندگی من دگرگون شده. ادمهای زندگی ام یکی بعد از دیگری دارن حرف میشن. از خانواده و دوست و همکار فعلی و همکار قدیمی و دانشجو. من ادم برونگرا و معاشرتی نبودم که دور و برم خیلی شلوغ باشه اما همون ها رفتن و الان من ماندم و حوضم. دوست در زندگی من نقش بسیار بسیار مهمی داره. هیچ وقت با خانواده راحت نبودم. با هیچ کس بر نمی خوردم. بیشتر Pain in the ass بودم تا همراه . اما دوستان خوبی داشتم. بیشتر از 20 سال با هم بودیم. حالا دیگه ندارم. از پنج سال پیش و از یکسال و نیم پیش بیشتر از هم دور شدیم و امسال بعد از مراسم عاشورا دیگه تمامش کردم. تلفن کردند و جواب ندادم و پیام دادند و جواب ندادم و تمام. با یک برادر و خانواده دو برادر حرف نمی زنم. دعوای شدید کردم هم با پیامک هم با سکوت. و دیگه ندیدمشان. که البته جای شکر عظیمی است. دلم اما شکسته. از تمام ناسپاسی ها. از تمام آنچه کردم و آنچه کردند. تازه هوش مصنوعی و پادکست ها بمن می گویند تو شخصیت مهرطلب و ایثارگر و قربانی داشتی که این همه خدمات دادی و می خواستی دیده بشی. که هرگز جز اهداف من نبوده اما ظاهرا نیروی درونی که این همه سال در برابر ناسپاسی انها به خدمات اخلاقی ادامه داده اینطور فکر می کرده و من را به آن سمت می رانده. الان که متوجه شدم همه را قطع کردم. این را به منی می گویند که از نظر دیگران خدای غرور است و هیچ کس جز خودش را قبول ندارد. اگرچه در خلوتم بسیار شوکه می شدم از این حجم از ناسپاسی و اینکه چرا باز وقتی به کمک نیاز دارند گذشته را فراموش می کنم و کمک شان می کنم و باز آنها وقتی خرشان از پل گذشت دوباره بی احترامی می کنند. حالا می فهمم. ان بخش از وجودم که تقاضای دیده شدن و پذیرفته شدن داشت الان از طرف خودم پذیرفته شده و تحت درمان است تا دیگر خدمات به افراد ناسپاس و گستاخ ندهد. به بزرگترشان پیام دادم حتی اگر بابا فوت کرد که کسی سمت من برای سلام نیاد و من هم چنین خبطی نخواهم کرد. انگار چند غریبه.

پ.ن: امروز چهار ساعت زمان برد که به یک قبرستان و یک درخت برسم. قصه دارد.

پ.ن: در این حجم درد و فشار روحی و روانی و معنایی خودکشی نکردم اوج نمایش بندگی و احترام به خداوند است. امیدوارم متوجه باشد.

آنچه گذشت

یادش بخیر. سالهای اخر دهه 90. همه چیز بهتر از این روزها بود. روزگار بهتر بود. من هم بهتر بودم. هیچ چیز اینقدر اشفته نبود. تهران هنوز زیبا بود. خیابانهایش. نادری. ولیعصر. جمهوری. فردوسی. کوچه پس کوچه های فردوسی. پیتزا نادر. بهارستان. عودلاجان. هنوز امید بود. هنوز اینقدر خسته نبودم. هنوز به اینده امید داشتم. هنوز فکر می کردم بالاخره این بامبو به 15 سالگی می رسد و ناگهان بیست متر قد می کشد. الان جای دیگر ایرانم. خسته ام. شکسته ام. دیگه امیدی به فردا ندارم. روزها را سپری می کنم. تنهای تنهام. خودخواسته. با همه قطع ارتباط کردم. ان همه، کسان من نبودند. رهگذر بودند. حتی آنها که سی سال با آنها بودم. دنیای اینستا و تلگرام و ... دنیای من نیست. دنیای من دنیای نوشتن های طولانی است. و در سخت ترین روزهای عمرم در میانسالی که هرگز انتظار اینطور سپری کردنش را نداشتم، می خواهم از زندگی ام بنویسم. برای خودم. چرایش را نمی دانم و دیگر خیلی دنبال چراها نمی گردم. میلم کشیده باز اینجا باشم. حالا که من و من تنها ماندیم، من برای خودش می نویسد.