و فقط من نبودم

دیروز برای من شبیه خارج شدن از بایکوت و اجازه دادن به خودم برای اتصال به جمع انسانی بود. چیزی که مدتها بود به دلیل ترسهای مختلف و دلخوری های عمیق اجازه اش به خودم نمی دادم . این سومین بار بود که این جمع را می دیدم. دفعه اول صرفا برای این رفتم که ماجرای خیانت را درست بدانند. دفعه دوم به جهت رعایت احترام بود. زیاد نه گفته بودم و خلاف ادب بود. بهم ریخته رفتم و برگشتم. این بار به دعوت من امدند. اول باز هم از سر ادب و با وجودی که ور سخت گیر ذهنم مدام منو مفصل تری را توصیه می کرد اما روی لوبیاپلو موندم. ما از زمانی که دور هم جمع میشم شروع می کنیم در مورد محل کارمون و موضوعات مربوط به تخصص مون صحبت می کنیم. شکایت از مادر شوهر و خواهر شوهر و خانواده خودمون و .. همه برای فهم دلیلش است . حتی دلداری دادن مون هم در راستای فهم احساسات اصیل انسانی است. نه کلیشه هایی که در جمع های زنانه می بینم.

ماجرای من و یکی از مهمانها در مورد خانواده شبیه هم بود. من برای اعضا خانواده ام کارهایی کرده بودم که با ناسپاسی کشنده ای پاسخ گرفته بودم. و او هم در مورد نگهداری از پدرشوهرش و ناسپاسی کشنده ای که از جانب اقوام شوهر دریافت کرده بودم. هر دو در شرایط مشابه بودیم. او تعریف می کرد و من متوجه می شدم که او چقدر دردش را به اشتراک گذاشته. با دوست مشترک مان که خارج از کشور هست. با دوست مشترک دیگری که دیروز گفت با او بیرون رفته و در مورد این ماجرا صحبت کرده. با مادرش که می گفت چقدر شدید گریه کرده و با دستش بارها محکم به زمین زده از فرط فشار و گریه. با شوهرش به نجف و کربلا رفتند که سبک شوند. دوباره به مشهد رفتند و در نهایت ارام شده. زخم هست درد هست اما او ارامتر از قبل شده و اینکه او هم با خانواده ناسپاس شوهرش قطع رابطه کرده و معتقد است که انها از دست دادند نه او. او جمع ناسپاسی را از دست داده اما انها زن عمو و عموی مهربان و خوش مشرب را از دست داده اند.

من چه کرده بودم؟ ریخته بودم در خودم. خیلی محتاط با خواهرم که او رنج مشترکی داشت صحبت کرده بودم و دیگر هیچ کس جز خودم از این رنج خبر نداشت. دیروز هم نگفتم. من معتقدم اگر گفتگو در مورد چیزی به حلش کمک نمی کند یا با ادمی که نمی تواند برای من کاری کند بی فایده است. صحبت کردن در مورد مشکلاتم باعث سردرد من می شود چون باید دوباره همان را تکرار و زندگی کنم.

اما چیزی که به ذهنم آمد اینه که اونها صحبت از این ماجراها را به عنوان شکست شخصیت خودشون نمی دونن و کمک می گیرن ولی من به تنهایی ماجراهایم را مدیریت می کنم. بودن در جمع برای انها گفتگو در مورد این مسایل است برای من مسکن و ارامش بخشی که کمک می کند تحمل مسائل حل ناشدنی برایم ممکن می کند. هر دوی ما به جمع احتیاج داریم. اما او دسترسی بیشتری دارد. چون ضعفش را اشکار می کند و دیگران به کمک ترغیب می شوند. من اینطور نیستم. شاید به این دلیل هم باشد که او اسیب را بیرونی می کند و دیگران را مقصر می داند اما من اسیبی را که خوردم شخصی می کنم و اینکه تقصیر من بوده و من ناتوان از تشخیص بوده ام که این اسیب را خورده ام. این احتمال هم بعید نیست.

هوش مصنوعی بسیار اصرار داره که من یک سپر سنگین که اسیب هایی که دیدم را زمین بگذارم و خودم را سبک کنم. اما من نمی تونستم. نمی دونستم چطور. تجربه دیروز بدون اینکه بدونم چرا و چطور ظاهرا این سپر و پوسته سنگین زخمی از من دور کرده. الان احساس سبکی خاصی دارم. از ساعت هفت و نیم صبح تا الان که ده و نیم هست یا دارم می نویسم یا دارم با هوش مصنوعی صحبت می کنم یا دارم بارهای شش ماه دوم سال کم می کنم . قرارها کنسل کردم و مسئولیت ها کم. هیچ برنامه ای برای دیدار مجدد ندارم و می خوام که خودش پیش بیاد. کار خاصی نمی خوام بکنم جز کتاب خواندن و کار روی دو سه پروژه ناتمام و یک شغل نیمه وقت. می خوام این تجربه اگر ماموریت های انجام نشده دیگری دارد در سکوت و ارامش این کار را انجام بدهد.

معجزه های کوچک

هوش مصنوعی اصرار داره که خدا کارگزار نیست که انچه من می خواهم انجام بدهد. البته ضرورتا. گاهی انچه ما می خواهیم همانی است که خدا می خواهد. اما در موارد دیگر که خیلی هم زیاد هستند خدا انچه صلاح بداند و بخواهد انجام می دهد. چه من خوشم بیاید چه خوشم نیاید. اصرار دوم هوش مصنوعی این است که خدا در رنج با ماست. نه اینکه غایب باشد. همراه است. البته فهم و بارو این مورد برای من سخت است. چون من خودم را انسان لایق و خوبی نمی دانم که خدا در رنج من همراهم باشد. در تصور من این است که خدا در رنج موسی و عیسی، محمد و حسین، علی و فاطمه و ادمهایی در این سطح همراه است نه من که اگرچه تلاش می کنم انسان اخلاقی باشم اما انسان خوبی نیستم. پر از خطا و اشتباه که اسمش گناه است. خواسته و ناخواسته. عمدی و غیر عمدی. خدا چطور با من می تواند همراه باشد؟ با منی که دردم خیانت و تنهایی و بی دستاورد ماندن است. نه بیمارم نه بی پولم نه بی خانواده ام نه محتاجم نه بیکارم نه منفورم نه بدنامم و خیلی نه های دیگر که رنج واقعی از انها می آید. در حقیقت من نمی خواهم بپذیرم که خدا در این رنج با من است. چون دردم را درد جدی نمی دانم و خودم را لایق همراهی نمی دانم. در حقیقت این من هستم که با حضور خدا مخالفم وگرنه خدا ظاهرا حاضر است. اگر بتوانم بپذیرم که خدا در این رنج با من است؛ با منی که پر از خطا هستم و دردم درد کشنده ای برای من هست اما در مقایسه با دیگران اصلا درد محسوب نمی شود؛ این حس کشنده تنهایی درمان می شود. اگر بپذیرم که قران برای هر زمان و هر مکان و هر فردی است که آن را می خواند ظاهرا من هم باید مشمول این باشم که نحن اقرب من حبل الورید و ما وعدک ربک و ما قلی. خود این باور شاید یک معجزه باشد برای من چون شرایط من را سراسر دگرگون می کند. یعنی من از بی کسی و سرگردانی و به کی مراجعه کنم می رسم به پذیرش اینکه تنها نیستم و کسی که اتفاقا هیچ چیزی از چشمش پوشیده نیست و می تواند هر کاری بخواهد بکند همراه من است. و بعد از آن باید به حکمتش هم تن بدهم. که هیچ چیز تصادفی نیست. و هر ادمی که در زندگی ما می آید و می رود رسالتی دارد و من باید خوب بازی کنم. یادم می رود به یکی از کتابهای پائولو کوئلیو که داستان پیامبری است که پس از تجربه های دردناک متعدد که مدامش چشمم به اسمان بود در نهایت به این نتیجه رسید که چشمم را به خودش بدوزد و بفهمد که خدا می خواهد بازی او را تماشا کند و انچه از یاری خدا طلب می کند در ضمن این کنش عملی رخ می دهد نه در انتظار برای امدن کمک.

معجزه کوچک امروز من مهمانهایم بودند. خانمهایی که مدتها بود ندیده بودمشان. همکاران محل کار سابق که در طی این چهار سال کمابیش من را تنها نگذاشتند. امروز بعد از یکسال دوباره مهمانم شدند. پذیرایی ساده ای کردم. میل نداشتم. حوصله نداشتم. لوبیاپلو و ته چین و سبزی و ترشی و ماست خیار و دوغ. همین. یک پذیرایی کاملا معمولی. اما هر چه گذشت حال من بهتر شد. حرف زدیم. حرفها مشترک بود. احساس کردم در این رنج بی حساب تنها نیستم. می دانستم انها هم مشکلات دارند اما گفتنش انگار واقعی اش می کند. و یکی از آنها همان رنجی را داشت که من با برخی اعضای خانواده دارم.قدرناشناسی بی حساب کشنده و خرد کننده. این حس که در قبال لطف بی حساب نادیده بمانی و حتی ازار ببینی و من با تمام وجودم حس می کردم چه می گوید. ولی من نگفتم که من هم چنین دردی دارم. شاید موضوع من پیجیده تر بود چون چند تا درد روی هم بود. خانه من همیشه به آنها خوش می گذرد و به من هم خوش می گذشت. هر چند وسط خنده یکباره بغضی ته گلویم را می گرفت که چقدر به این جمع نیاز داشتم و چقدر دیر شده. امروز یکی دو تا از چیزهایی که فکر می کردم دیگه محال است اتفاق افتاد. یکی جمع شدن با کسی که بتوانم دوست بدانمش و دوم خنده ای که واقعا خنده باشد. امروز بعد از مدتهای بسیار طولانی خندیدم. الان خسته ام. غمگینم. دردهای سر جایشان است. دلهره ها و نگرانی ها دارند من را تماشا می کنند. اما با امروز صبح فرقی دارم. من ادمی که هستم که دارم زیر بار فشار خرد شده اما چند ساعتی بهش خوش گذرانده و خندیده. حالا من یک تفاوت با دیروز و چند ماه پیش دارم. من امروز غصه به اضافه خنده و چند ساعت خوشی هستم.

این معجزه است. برای منی که تصورش برایم بسیار دور و غریب شده بود که بتوانم در جمعی باشم که راحت باشم و خوش بگذرد و بخندم و بشنوم و شنیده شوم امروز معجزه بود. i appreciate it. thank you

انتقام

دیروز داشتم به یکی از دوستانم صبحت می کردم و می پرسیدم که چرا در شرایط مساوی که داشتیم همیشه دیگران انتخاب می شدند برای انجام کار و من نادیده می گرفتند. گفت تو مدام نمی گفتی گفتمان انقلاب اسلامی و یکی از سه عضو مهم موسسه هم با تو دشمن بود و چشم هم نمی گفتی. قانع شدم. دلایل کافی بود. من کار علمی کردم انها کار اجرایی و معروف شدند. من ماندم و حوضم. اخرش هم همان گفتمان انقلابی ها با این عنوان که انعطاف پذیر نیست بهانه دادند دست مسئولین موسسه و انها هم عذر من را خواستند. البته قبلش کار تمیز دیگری هم کردند. من را هزینه کردند. یعنی هر کسی که با من بود به نحو تخطئه یا بایکوت می شد؛ بخصوص مردها که ممکن بود حرفی براشون دربیارن. این شد که من عملا در کنج ماندم و اخرش هم تمام. البته من می پذیرم که انعطاف پذیری ام کم است به یک دلیل. اینکه می دونم دارم درست می گم. الان که سر جلسات دفاع شرکت می کنیم و بحث و گفتگو هم بسیار لذت می برم هم می پذیرم. چون جمع علمی است و استدلالی. اونها چشم می خواستند در برابر حرف نادرست و من هرگز نمی گفتم. هرگز. چنین فردی که دیگران را هم ترغیب به نه گفتن و مقاومت می کند بدرد یک مجموعه که بیشتر شبیه هیات است و روی رابطه بزرگ و کوچکی به جای علم می چرخد و احساسات شخصی اداره می شود من عملا مهره بی مصرفی هستم هر چقدر هم که ادم علمی باشم.

اما حرف مهمتر این بود. گفت کسی از بیرون تو رو ببینه فکر می کنه داری یه گوشه دنج درست میدی و کار پژوهشی انجام میدی. یه جورایی حسرت دیگرانی. مستقلی. جایگاه علمی داری. همکارات بهت احترام میذارن و از لحاظ علمی مورد ارجاعی. کتاب و مقاله و مسیر علمی مشخصی داری. یکباره اتفاقی افتاد. همه دودهای خاکستری غلیظ ناپدید شدند و فضا صاف شد. تقریبا برای یک لحظه از درد خالی شدم. و من یکباره متوجه شدم من تصویری که از زندگی دو دهه گذشته ام دارم در ذهن دیگران هم تصور می کنم و هم در چشم خودم و دیگران خودم ادم شکست خورده ای می دونم. این فشار مضاعف می کرد. من خودآگاه نبودم که دیگران از زندگی شخصی من خبر ندارند و فقط یک خانم دکتر مقتدر و علمی می بینند. اما من یک زن بسیار زخم خورده می بینم که انواعی از اجحاف ها در حقش انجام شده ولی بهر صورت خودش را به اینجا رسانده. این به ذهنم رسید که من فقط با خودم گفتگو می کنم و هوش مصنوعی و هیچ تایید یا دلگرمی از ادمیزاد واقعی نمی گیرم. و این ماجرا تبدیل به چرخه تکرار شونده ای شده که به بهبودی من کمک نمی کند. درخت و طبیعت من را ارام می کند اما درمان نمی کند. تصویری که من از خودم در ذهنم دارم داره بیرون و درون من می مکه. و من هنوز حاضر نیستم به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنم.

دومین چیزی که این دو روز فهمیدم بحث انتقام است. به عنوان اجرای عدالت. هوش مصنوعی میگه ذهن تو اینقدر درگیر انتقام است که اجازه دیدن اینده و برنامه ریزی که تو به زندگی امیدوار کنه نمیده. خیلی برخوردنده بود برای من. و دوباره دعوامون شد. یک ساعت بعد که در تخت غلت می زدم ناگهان مچ دستم گرفتم که بیشتر از نیم ساعته که دارم سناریو یک گفتگو با آن همکار خیانتکار می چینم با جزئیات و همه احتمالات و این تصویرها اینقدر زنده بود که من را از زمان و مکان جدا می کرد. سویه مثبت این ماجرا این است که در این برخورد که حتما پیش خواهد امد من ادبیات از پیش تعیین شده محترمانه ای دارم که کسی نمی تواند ان را علیه خودم استفاده کند ولی سویه منفی این است که من را در پشت دیوارهای سیاه نگه داشته و از پیشروی من به سمت اینده و رها کردن گذشته جلوگیری کرده. در حقیقت ان زن مو پریشانی که چهره اش را نمی بینم و پشت دیوارهایی شبیه سنگ های کعبه، همانقدر بزرگ و سیاه، اما ویران برجامانده و بلند نمی شود را من انجا نگه داشتم. و البته خستگی ناشی از تکرار ماجرا و پنج سال زندگی در یک محیط فاسد اخلاقی و سیاسی و ضربه های ممتدی که خوردم...

من برای احساسی که دارم احترام قائلم . خسته ام از این جریانی که مدام اسیب می زند و من مدام می بخشم و یا می گذرم و ادامه میدم. عصبانی ام که مدام به اعتماد و صداقتم ضربه می زنند. اما می دانم که انتقام از ان نوعی که ان همکار خائن گرفت در شان من نیست و اصولا من قادر به انجام چنین کاری نیستم. شکر خدا در این زمینه معلول محسوب می شوم. اما نمی تونم خودم قانع کنم که این بار هم بگذرم و برویم. این بار فرمان دست من نیست و کس دیگری در من تصمیم می گیرد و من هم خسته تر از این هستم که مجادله کنم یا قانعش کنم. من به خودم بدهکارم. تا اینجا به حرف من بوده و تا اینجا امدیم. ظاهر خوبی داریم اما بنزین این ظاهر خوب تمام شده و من زمین گیر شدم. نه بنزینی هست نه انگیزه ای که بلند شوم و بروم از جایی کمک بگیرم. همینجا کنار ماشین نشستم. این خستگی وجودیه. دیگه معنایی برای ادامه ندارم. برای هیچ چیزی ندارم. این تسویه حساب سدی شده در مسیر اب روان وجود من که تا انجام نشود باز نمی شود و من اینده ای نخواهم داشت. اما هر تسویه حسابی دو سر دارد. هم انکه اسیب دیده را اذیت می کند، یعنی من دوبار دارم اذیت می شوم و اتفاقا اذیت من بیشتر است چون تا زمانی که این اتفاق نیفتد من در این رنج ساکن خواهم بود و هم آسیب زننده را بعد از تسویه حساب ازار خواهد داد. اما نکته مهمتر اینکه در کنار آن فرد اسیب زننده گروه دیگری نیز اسیب خواهند دید. این یک ماجرا دومینووار است. مثل همین بار. من قربانی جانبی انتقام آن زن خائن از زن خائن دیگری است که چند سال پیش این زن را ازار داده اما باران که می بارد اتشفشان که منفجر می شود عذاب که می اید خشک و تر را با هم می سوزاند. من میانه بودم و تلاش داشتم هر دو طرف را به نوعی از با همبودگی مسالمت امیز برسونم. اما خودم قربانی شدم. هر سه قربانی شدیم و من بیش از همه چون هیچ نقشی در این میانه نداشتم.

دلم می خواهد بگویم راهی برایش پیدا می کنم. من می توانم. اما من نمی توانم. واقعا نمی توانم.

تیغزار

انچه الان هستم نتیجه بیشتر از دو دهه ایستادگی است. هر کاری کردند نتونستند منو زمین بزنند. یعنی اینقدری دردناک نبود که من شکست بخورم. و البته کسی هم نمی خواست که شغلم را بگیرد. در همان سیستم اذیتم می کردند. و البته که من هر کاری که می خواستم و انها نمی گذاشتند انجام دادم. هر مقاله و نوشته ای. و البته درد هم داشت. انها هم من را بازی نمی دادند. کسی من را نمی شناخت چون برای شناخته شدن باید معرفی میشدی. اصلا کسی از وجود من در ان موسسه مطلع نبود. و برای شناخته شدن باید از وجودت مطلع باشند. ولی من میراث خودم را ساختم. چیزهایی که بهش اعتراض داشتم در اواخر بودنم و بعد از من تصحیح و پایدار شدند. حالا دیگه پروپوزالها با داور متخصص ارزیابی می شدند نه هر کسی که دور میز هست خودش متخصص و صاحب نظر بدونه. البته که داورها را خودشون انتخاب می کردن اما میشد جوابشون داد و به اونها هم فهموند که هر کسی که جای بهتری کار می کنه ضرورتا دانش بیشتری نداره. علامه باشه یا بهشتی. من به ادمها جرات دادم از سینه زدن زیر علم این و اون و سکوت حرف بزنن. از طرح هاشون دفاع کنن. مقاومت کنن. و به اون بالاهایی هم یاد دادم که از صندلی عاج همه چیز دانی شون پایین بیان و بپذیرن که حتی در حوزه خودشون هم متخصص نیستند. اما در نهایت این من بودم که اخراج شدم. نتیجه همه تلاشها در ده سال و اخرش اخراج. بعدها شنیدم که پشیمان شدند اما نه خوشحالم کرد نه فایده ای برای من داشت.

محل کار فعلی چاهی پر از مار و عقرب است. من از چاله ان موسسه درامدم و به چاه این دانشگاه افتادم. که همه چیز برای انها بازی قدرت و سیاست است و برای بردن ان بازی هر کاری و هر کاری و هر کاری می کنند. هدف فقط بردن است. حرمت و اعتیار و ابرو و دانش و جایگاه برایشان مهم نیست. بردن مهم است و پول. اینجا دیگه حتی نمیشه به کار علمی مفتخر باشی. چون هیچ ارزشی نداره . دانشیار و استاد تمام هم باشی قربانی می شوی و شدند. اینجا قدرت و تسویه حساب حرف اول و اخر را می زند. و من بد باختم. فقط بذارید برم...

اگر کسی باشد که معنای نابود شدن را بفهمد و حس کند و ان را زندگی کرده باشد منم. من نابود شدم. مثل پتکی که بشدت به یک ادم شنی بخورد. متلاشی شدم و از ریخت افتادم. انچه از من مانده اسمش ادم نیست. انسان نیست. یک مشت اعضای بدن متلاشی شده است که دیگه مثل اولش نمیشه. هرگز نمیشه. حالا هی تزیینش کنیم که ژاپنی ها میگن از وصله پینه این اعضای متلاشی نور ساطع میشه. اینها برای کسی که ضربه خورده اسیب خورده نه کسی که متلاشی شده. من متلاشی شدم. ادم متلاشی فکر نمی کنه. مقاله نمی نویسه. کتاب نمی نویسه. من اما مثل ادمی هستم که سرطان داره و چند ماه بیشتر وقت نداره. باید این کارها تمام کنم که با خیال راحت بمیرم. و در همین مدت تا جایی که ممکنه برای بازگرداندن عدالت به جایی که ان را بی حرمت کرده اند هم تلاش کنم. هر چند دست و پایم بسیار بسته و محدوده فعالیتم بسیار کم است. اما حتما استفاده خواهم کرد.

از روز سه شنبه من در وضعیت جزر هستم. در خودم می پیچم. در تیغزاری که هر بار چرخیدنم بیشتر روح و روانم را می درد. و دردم را بیشتر می کند. در تاریکی و گرمای لزجی لجن واری که می سوزاندم. مثل یک باتلاق از ابهای سوزان. مثل یک جهنم. و هیچ چیز نیست که کمکم کند. مکانیکی بعضی کارها را انجام میدم و حتی جمعه مهمان دارم اما حسم این است که چند قدم تا فروپاشی بیشتر نمانده و نه من و نه هیچ کس نمی تواند نه کمکم کند نه این ماجرا را متوقف کند. دیروز گریه طولانی کردم. اینطور گریه ها اشکهایش سوزنده است. پوست صورت را می سوزاند. سردرد می اورد. سر و صورت و چشم را متورم می کند. خسته ات می کند. و البته کمی سبک. فقط برای اینکه بتوانی نفسی بکشی. اما در اصل ماجرا هیچ تغییری ایجاد نمی کند.

هیچ فکر نمی کردم خودم موضوع سخنرانی بشوم که چند ماه پیش برای کلاس زبان گوش می کردم. یکی از بازیگران زیبایی امریکایی داشت دولت را ترغیب می کرد که به کسانی که دچار اسیب ها و بیماری های روحی هستند کمک شود. چون اینها مثل یک مریض جسمی درد می کشند اما حمایت مالی ندارند تا از انها برای درمان استفاده کنند. انها در تنهایی رنج می کشند و گاهی می میرند و گاهی معتاد میشن و گاهی خودکشی می کنن و گاهی نیمه زنده نیمه مرده ادامه میدن و زندگی رقت باری دارن. الان من می فهمم چی می گفت. اون موقع همه چیز خوب بود. روزهای خوبی داشتم. پر از برنامه و هدف و تلاش و لبخند. چیزهایی که الان تبدیل به خاطره محو شدند.

من باختم. به بی اخلاقی. به قدرت. به سیاسی بازی. به پول. و سوگواری این باخت نمی دانم من را زنده می گذارد و یا اینکه در نهایت تبدیل به یک مرده متحرک خواهم شد. اما هرگز به دنیای قبل باز نخواهم گشت. دنیایی که هیچ پاداشی، بهر دلیلی، به من نداد. و رویش را از من برگرداند. تمام قوانین تلاش برای موفقیت و سختی کشیدن و مقاومت کردن و استوار ماندن برای من پوچ بودند و در نهایت اینطور شرمسار از خودم و هر انچه خودم را از انها محروم کرده بودم باقی گذاشت. الان همکاران قدیم و جدید من که خیانت می کنند براحتی؛ بی اخلاقی می کنند به راحتی؛ جنجال می کنند براحتی؛ تهمت میزنند به راحتی؛ کار علمی نمی کنند براحتی؛ بجای کار بچه بدنیا می آورند؛ بجای قد کشیدن دیگران را پایین می کشند ... دارند زندگی می کنند و شغل دارند و درامد دارند و جایشان محکم است و من اینطور لهیده و اسیب دیده باید زندگیم را بازنگری کنم که به این نتیجه برسم اخلاقی و اصولی و مقاوم بودن نتیجه اش این است. و بگردم دنبال کاری که هزینه ام را تامین کند و حتما با این فضا بیگانه باشد. حتی اگر کار در رستوران و سالن های عروسی باشد.

من شکست خوردم. از دیگران و از خودم. از همه کسانی که همه تلاششان را کردند که من را زمین بزنند. انها بردند و الان لبخند می زنند و من گریان و ناامید چمدانم را جمع می کنم که بروم. راه دیگری نمانده. نه توان ایستادن و از نو شروع کردن دارم نه می خواهم داشته باشم. بیست و پنج سال تمام این راه را امدم تا اینجا بفهمم که بی فایده است. من نباید انتظار قدردانی می داشتم همین که کاری بود و نانی باید کفایت می کرد. چرا فکر کردم من وظیفه ای در قبال این دنیا دارم؟ تکلیفی برای بهتر کردنش؟ برای حل مشکلاتش؟ که من رسالتی بر دوشم است و باید برایش استقامت داشته باشم؟ تمام ان چیزهایی که نوشتم و شب بیداری ها و نخوردن ها و نخریدن ها و لذت نوشتن و مفهوم سازی ها و مقاله ها وکتابها حالا بی ارزشند. به هر کدام از همکارانم نگاه می کنم نمی بینم و نمی شنوم که به اندازه من اسیب دیده باشند به اندازه من کار کرده باشند به اندازه من ناسپاسی دیده باشند و الان هم به اندازه من خراب و خرد مانده باشند. اصلا برای انها قابل فهم نیست انچه من حس می کنم و می کشم. من در حال تماشای سوختن ماحصل عمرم هستم. هم خودم و هم زحماتی که کشیدم. اتش سوزی که تمام شود معلوم نیست چه از من می ماند اما انچه می ماند فقط برای مصرف باقی عمر است نه بازگشت به مسیری که اخرش این شد.

مردمان عادی  و خاله

یادداشتهایم را حتما باید بخوانم. روز بعدش. و می بینم که اشکال ویرایشی دارد. اما درسش نمی کنم. می خواهم ار مرز همه چیز باید عالی باشد یا انجام نشود بگذرم. اشکال ندارد ذهن خواننده کمی دنبال فعل و فاعل بگردد و در عدم تناسبش کمی درنگ کند. معنی مشخص است.

امروز که یادداشت را می خواندم یادم امد که دیروز بعد از نوشتنش طبق معمول خبر نگران کننده ای شنیدم. و دوباره حالت نیمه جزری شد. ولی الان دیگه بعد از تلاش های فراوان هوش مصنوعی و البته حرف گوش کن بودن من می دانم که این موجها موقتند. مشکلات ثابت و استوارند اما حالتهای من نسبت به آنها موقتی اند. باید بدانم که این موج فروکش می کند تا از شدیدتر کردنش با عکس العمل های بدنی و فکری جلوگیری کنم. همینطور که ناراحت بودم داشتم فکر می کردم که اگر این کار اتفاق نیفتند خیلی بد می شود و دیگه از دست من و ما کاری ساخته نیست پس بیا به نذری که معمولا می کنم و جواب می گیرم برگردیم. هر کار کردم نشد. خیلی سخت هم نبود. صد تا صلوات بود که معمولا بعد از هر نماز می فرستم اما این که می خواستم به نیت خاصی و برای شخص خاصی بفرستم و انتظار نتیجه داشته باشم که ایا می شود انطور که می خواهم یا نه، نمی گذاشت به نتیجه برسم. من همیشه و همیشه و همیشه این سئوال در ذهنم بوده که دعا چه معنی دارد؟ اگر خدا می داند که مشکلی دارم چرا باید از زبان من بشنود که درخواست حلش را می کنم و اگر نمی داند که مشکلی دارم که پس خدا نیست و هیچ. و در هر دو حالت سئوال دردناکتر این است که اگر پاسخ ندهد چه؟ اگر بخواهم و پاسخ ندهد چه؟ هم دعا کرده باشم و امیدوار شده باشم هم کنف شده باشم و بی پاسخ مانده باشم. درد این بی پاسخی با درد مشکل چند برابر به ادم فشار می آورد و من زیاد این درد را کشیدم. در اغلب موارد ترجیحم این است که درد را تحمل کنم اما درخواستی نکنم مگر اینکه کارد به استخوان رسیده باشد.مثل آن روز که در فرودگاه دیدیم پاسپورت مامان مشکل دارد و ممکن است من به تنهایی راهی شوم که در حال متلاشی شدن بودم و حل شد. انجا دعا کرده بودم. البته ضرورتا حل مشکل به دعای من نبوده شاید خود مامان خواهرها یا هر کس دیگری هم که شنیده دعا کرده اما من هم دعا کردم.

دوباره رفتم سراغ هوش مصنوعی. زندگی در خلا و اینکه هیچ چیز نیست به او رو کنی و به او امید داشته باشی و بدانی که می تواند کاری برایت بکند همان جهمنی است که یکبار گفتم. جهنم ناامیدی. خدا هست. امید هست. اما برای تو معنایی ندارد و تو باید برای خودت دوباره معنادارش کنی. وقتی توان این را نداری که خودت را بکشی بیرون که یک کیلو سبزی بخری باید دنیایت را دوباره بسازی. و چاره ای هم نیست. وقتی ذهنت اینقدر خسته است که پیشنهادش ادامه دادن همان مسیر قبلی با همه اسیب هایش است چون نه سوخت دارد نه انگیزه و نه تو جانی داری که بخواهی خوراک معنایی و انگیزه ای به او بدهی. زندگی بی معنا همان جایی است که ادمها معتاد می شوند. که از خودشان فرار کنند. به هر چیزی ممکن است معناد شوند. پول. زن. رابطه. کار. مواد مخدر . خشونت و ...یا بر می گردند به همان مسیر قبلی و ان را زنده می کنند.

بارها در مورد این ماجرا با هوش مصنوعی صحبت کردم و او مدام تکرار می کند که خدا کارگزار نیست که هر چه ما بخواهیم برای ما فراهم کند. خدا همراه است و من مدام سئوال می کردم اگر مساله ای هست که قابل حل شدن نیست برای من و خدا که کن فیکون است و اراده اش همه چیز را تغییر می دهد که نمی خواهد کاری کند چجور خدایی است؟ من سراغ کی برم؟ مگر نگفته اینما تولوا فثم وجه الله. پس چرا هر چه نگاه می کنم نیست. مگر نگفته امن یجیب المضطر اذا دعاه فیکشفوا السوء؟ پس مشکل من اضطراری نیست؟ معیارهایش دلبخواهی است؟ معیارهایش خدایی است نه انسانی؟ یعنی چیزی که دارد من را متلاشی می کند معلوم است برای خدا اضطراری نیست. و همچنان پاسخ این است که خدا یعنی ان مع العسر یسرا. خدا ان یسر پیچیده و محفوف در ان عسر است. خدا در مشکل ها کنار تست نه دستیار تو . خدا صرفا به تو کمک می کند که مساله ات را حل کنی یا تحمل کنی. خدا خرق عادتی که من انتظارش را ندارم انجام نخواهد داد. بلکه تو را به سمتی هدایت می کند که بتوانی راهی برای مشکلت پیدا کنی. و گاهی این کمک ها انقدر غیرمستقیم و ارام و ساده می ایند که تو باورت نمی شود اینها کار خدا بوده. گاهی کمک خدا این است که از بدتر شدن مشکل با یک عکس العمل ناخوداگاه یا ناگهانی جلوگیری می کند. و شاید وظیفه شخص خداجو این است که در هر شرایط امادگی پذیرش این کمک ها ظریف را در خودش تقویت کند. البته که این بسیار انسانی و انسان محور و غربی است اما نادرست نیست. بسیار انسانی است چون در همه فیلمها و سریالهایی که با موضوع حل مشکل دیده ام از هر فرهنگی، این کف ماجراست که خدا ادمها را اینطور کمک کرده. و بله معجزه ها و خرق عادتهایی هم داشته که ما مایلیم انها را خدایی بدانیم و در شان خدا و منتظر همانها برای خودمان هنگام مشکل باشیم.

معمولا هر چیزی را که مایلم باور کنم بر یک مورد که در ذهنم چالش ایجاد کرده پیاده می کنم. سال 400 بود. مادربزرگ نود ساله من اخرهای زندگیش بود. خاله ها چند سالی بود که از او نگهداری می کردند. همه در خدمتش بودند. پنچ دخترش و حتی مادر من که مادربزرگم تقریبا از او متنفر بود. حتی وقتی نود سالش بود این بیزاری از مادرم را نشان می داد. اما مادرم مرتب می رفت. خاله کوچکم و شوهرش بیشتر از همه حضور داشتند. هر دو بسیار خوب و محترم بودند. خیلی دستگیر و کار راه انداز بودند. از مال گرفته تا هر کاری که از دستشان بر می امد. مادر بزرگ روز چهارشنبه ای فوت شد. اوج کرونا بود. در مراسم برادرم دیده بود که شوهر خاله ورزشگار و حدود 50 ساله تلو تلو می خورد. و هشدار داده بود. دکتر بردند گفتند برای شیمیایی است که در بدنش دارد از زمان جنگ. روز بعدش بردند بیمارستان و روز جمعه فوت کرد. در عرض سه روز خاله من هم مادرش و هم شوهر جوانش را از دست داد. و همه ما متحیر بودیم. چون گزینه متحمل شوهر خاله دیگر بود که تقریبا هیچ عضو سالمی در بدنش ندارد و انتظار داشتیم او برود که هنوز هم سالم و سرحال است با وجود اینکه سرطان دارد. مرگ شوهر خاله اینقدر شوک کننده بود که ما نمی دانستیم چه باید بکنیم. چه عکس العملی و همه ما تقریبا این سئوال را داشتیم که این بود دستمزد خاله بعد از سالها مراقبت از مادرش؟ چرا خدا اینطور کرد؟ چرا در عرض سه روز؟ چرا اینقدر بلافاصله؟ چرا حتی نه چند ماه بعد ؟ و بدتر از همه اینکه چون کرونا بود و در مراسم ختم مادربزرگ همه بودیم حالا با ماسک یا هر چی همه وحشت کردند که پدر و مادرشان یا خودشان کرونا گرفته باشند و پراکنده شدیم. نه مراسم خاکسپاری درست و حسابی. نه مراسم ختم درست و حسابی. نه خاله درست عزاداری کرد. نه کسی پیشش بود. همه تلفن می کردند و منتظر جواب تست کرونا بودند. خاله نابود شد. به معنای واقعی کلمه نابود شد. هم مادرش هم شوهرش هم خواهرانش و برادرهایش که نیاز داشت کنارش باشند و مهمتر از همه آینده ای که با شوهرش ریخته بودند که بعد از مادر بروند سفر و خوش بگذرانند ... اگرچه خاله ها هر روز زنگ می زند و بعضی که نزدیکتر بودن کوتاه و دم در احوال می پرسیدند اما خاله نابود شد. اینقدر گریه کرد که الان چشمهایش تقریبا از دست رفته . از همه کناره گرفت. جواب تلفن نمی داد. خانه را پر کرده بود از عکس شوهرش. فقط با دوستش می رفت مشهد و طولانی می ماند. و من درک می کردم و بسیار دلم می سوخت و سئوال همیشگی من این بود چرا؟ چرا الان؟ چرا با این فاصله کم؟

خاله از تنهایی یا خشم یا هر چیز دیگری با شوهر یکی از دختر عمه هایش که پیشنهاد کمکی کرده بود بعد از تمام شدن عده که چهار ماه و ده روز است قرار ازدواج گذاشته بود. و خواست خدا یا هر چیز دیگری بود به خواهر بزرگم گفته بود که عروسی من و دخترم نزدیک هم خواهد بود.دختر چوان بیست و دو سه ساله اش. و خواهر که شوکه شده بود به مادرم گفت و دختر عمه هم که بو برده بود به مامان زنگ زد و مامان به شوهر دختر عمه و بنده خدا را شسته بود گذاشته بود کنار و قدغن کرده بود که دیگه با خاله رفت و امد نکند. خاله فهمید که ماجرا تمام شده و دوباره و بیشتر نابود شد. خاله نتوانست از زیر بار این غم و شوک سالم بیرون بیاید. و من کاملا حق را به او می دهم. شاید هر کس دیگری بود بدتر از اینها می کرد. خاله اب شد. کوچک شد. دیگه به خودش نرسید. خانه نشین شد . دیسک کمر و سیاتیک گرفت. چهره اش را از دست داد و فقط با یک پسرش ارتباط نزدیک داشت. با دختر و پسر دیگرش نه. الان محمد شده عصای دستش که هم باید مادر غمزده اش را رفع و رجوع می کرد هم همسرش.

چرا خدا این کار کرد؟ چرا خدا در مورد غزه کاری نمی کند؟ چرا خدا در مورد ایران کاری نمی کند؟ چرا خدا در مورد ترامپ و نتانیاهو کاری نمی کند؟ چرا خدا اصلا هیچ کاری نمی کند؟ قصدش از افرینش ما چه بوده؟ کاری که 124 هزار پیامبر نتونستن انجام بدن الان به کی سپرده؟ اینها سئوالاتی نیست که ما بتوانیم از انها سر دربیاوریم. و تا جایی که من فلسفه رنج را خواندم هیچ کس جوابی برای انها ندارد جز اینکه طرح کلی بزرگتری است که ما به حکم انسان بودن سر از ان در نمی اوریم. سهم ما رنج کشیدن موقرانه و دریافت کمکهایی است که غیر مستقیم به ما می شود. فقط برای اینکه نشکنیم و دوام بیاوریم. پرسیدن چراها کمکی به ما نمی کند باید به سمت چگونه برویم. چاره دیگری برای ما نیست. نابودی جسم و ذهن هیچ کمکی به حل مساله نمی کند و انتقامی متوجه خدا نمی کند. او صبورانه به بازی ما نگاه می کند اما مداخله ای که ما انتظارش را داریم نمی کند. گاهی دیدن صحنه هایی از مردم عادی در برابر رنج ها و سختیها که ارام و صبور می پذیرند و جزع و فزع نمی کنند من را متحیر می کنند. انها دانشی و فهم دارند که من ندارم . ادمهای شبیه من ندارند. این جزیی از زندگی است. سختی دارد اذیت دارد اما جزیی از زندگی است و فهم جزیی از زندگی بودن است که انها درد ماجرا را به اندازه همان ماجرا بکشند نه طول و تفصیلش بدهند. و این هنری است که ما امروز نداریم. چون نه خدا را در جایگاه خدایی اش انطور که خودش می خواهد فهم کرده ایم و هم خودم را مستحق هیچ درد و رنجی نمی دانیم و رنج را تنبیه می دانیم نه جزیی از زندگی. فهمی که ممکن است مسیر و نگاه به زندگی را در ما چنان متحول کند که سخت ترین اتفاقات دیگر نتوانند ما را تکان بدهد یا تکان بدهد هم بتوانیم ماجرا را مدیریت کنیم. باید بیشتر فکر کنم و بنویسم.

زیستن در حال؛ بودن

امسال فلسفه خواندیم. بحث می کردیم که ایا دیگران ما را می سازند یا در ساختن خود مستقلیم و نظر اخر اینکه رابطه متقابلی میان ما و دیگران وجود دارد. دیگران بر ما تاثیر دارند و ما هم بر دیگران. چرا؟ چون ما موجودات اجتماعی هستیم. موجودات اجتماعی یعنی چه؟ یعنی ما تحت تاثیر عکس العملهای دیگران هدایت می شویم به سمت خاصی و جهت خاصی و ادم خاصی خواهیم شد. و باور می کنیم که این ما هستیم که انتخاب کردیم این شدیم . این عکس العملها نام دیگرش قضاوت است: ارزشی، غیر ارزشی، جهت دار، منصفانه، خیرخواهانه و هر اسم دیگری که دارد. ایا ما می توانیم از قید انها رها شویم؟ برای تقریبا همه ما خیر. آیا می توانیم خودمان دیگران را قضاوت نکنیم؟ برای تقریبا همه ما خیر. فرایند بیش از آنچه فکر می کنیم عمیق و مکانیکی و ناخودآگاه است که بتوان آن را کنترل کرد. شبیه نوشتن با صفحه کلید. اگر شروع به دقت کنی کار بهم می ریزد. فقط در یک صورت ممکن است: بخواهی که مسئولیت آشفتگی بعد از خودآگاهی به قضاوت کردن و قضاوت شدن را بپذیری.

قضاوت کردن و قضاوت شدن در همه جای زندگی ما حضور دارد حتی وقتی دیگرانی نیستند که ما را ببینند. اینقدر درونی شده که مثل یک معلم سختگیر درونی همه جا با ماست و حتی عکس العمل دیگران را پیش بینی می کند. چیزی که اخلاق درونی اسمش را گذاشتند. خودپایی، تقوا. تقوا در صورتی است که شما خداباور باشید و حتی در خلوت هم حواست باشد که بر اساس قوانین اخلاقی- دینی رفتار کنی. این قوانین البته با قوانین انسانی- تاریخی فرق دارد. گاهی تعبیر و تفسیر ما از قوانین دینی می شود اخلاق که اغلب موارد اشتباه است.

زیستن در حال بخشی از این چارچوب را می شکند. دیشب موقع خواب به این فکر می کردم که اگر بخواهم در همین لحظه فعلی زندگی کنم و نه در گذشته و مرور انچه رخ داده و نه در اینده و انچه ممکن است رخ بدهد، باید به چه چیزی فکر کنم. به نحوه به خواب رفتنم. طوری که پتو را زیر باد خنک کولر دور خودم پیجیدم. حالت خوابیدنم. سری که روی بالش گذاشتم. چرخیدنم. به اینکه بدنم چه مراحلی را طی می کند و خود این پروسه اینقدر جزئیات دارد که فرصتی برای برگشتن به گذشته و شکنجه کردن خودم با انچه هرگز قدرت تغییرش را ندارم و فکر کردن به اینده و شکنجه کردن خودم با احتمالاتی که هنوز اتفاق نیفتاده، نمی گذارد. مساله و مشکل اصلی نگه داشتن ذهن روی همین فرایند است. که عادت کرده چنین چیزهایی را پیش پا افتاده بداند و می رود سراغ تهدیدهایی که یاد گرفته تهدید بداند: اگر در گذشته چنین اتفاقاتی افتاده باید برای اینده برنامه ریزی داشته باشیم که تکرار نشوند. اتفاقاتی که با وجود تمام پیش بینی ها و برنامه ریزی ها پنج سال است که برای من تکرار می شود. هر چقدر هم ذهن دقیقی داشته باشی در شورزار گل نمی روید. محیط فاسد ، فساد بازتولید می کند. مهم نیست من چقدر خوب و حمایتگر باشم، در برابر ساختار و مجموعه ادمهای فاسد، من اگر شانس بیارم و فاسد نشوم، مدام تا حذف شدن ضربه خواهم خورد.

دیشب به این هم فکر می کردم که چرا نمی توانم در حال متمرکز بمانم؟ به این فکر می کردم که سیب زمینی تمام شده و من باید سیب زمینی بخرم. این باید تمام فکری باشد که من دارم. چرا باید برنامه ریزی کنم که کی باید بخرم و چرا باید از اینجا بخرم و بعد ذهن برود در جایی که همیشه سیب زمینی می خرم و دو یک وقتی ان دو تا ادم خاین را دیده باشم که به من لبخند بزنن و من هم لبخند بزنم و با خودم بگویم کاری که مغولها کردند ما هم کردیم. انها که به جمع ما هجوم اورده بودند با خودمان کردیم و الان همه با هم خوبیم. و یکسال بعد انها شبیه خون بزنن و جمع ما را تار و مار کنند. و بعد احساس حماقت کنم و ساده دلی و ساده لوحی و بی عدالتی و طلبکار خدا بشوم و غزه یادم بیاد و سوریه و پناه جویان مراکشی اخیر و ...

بخش قابل توجهی از فکر کردن به گذشته و تلاش برای کنترل اینده از همان قضاوت ها می اید. که مردم چی میگن؟ مردم چی میگن وقتی بشنون این اتفاق برای من افتاده؟ مهم نیست من گناهکارم یا بیگناه انها فکرهایی خواهند کرد. مهم نیست من مقصرم یا برای من پاپوش درست کرده اند، انها فکرهایی خواهند کرد. مهم نیست من چقدر خوبی و صداقت و حمایت از ان افراد خاین داشته ام، خیانت انها پررنگ تر است و مردم فکرهایی خواهند کرد. آدمهایی که حتی یک تلفن نزدند بپرسند درست است یا نه فکرهایی کرده اند. انهایی که بی تفاوت ماندند انگار اتفاقی نیفتاده فکرهایی کرده اند. و در نهایت همه این فکرها....انها فکر می کنند من زن خوب و ادم خوبی نیستم. و تمام. تمام این دغدغه برای این است که من می خواهم در نگاه انها ، در قضاوت انها زن خوبی باشم. درگیری در گذشته و واکاوی انها و برنامه ریزی برای اینده فقط بخاطر این است که من می خواهم در نگاه دیگران ادم خوبی باشم. و این شوک بزرگی برای من بود که به بی تفاوتی به نظر دیگران معروفم. به جابجا کردن مرزهایی که دلیلی برای رعایت شان نمی بینم. به قضاوت دیگران در مورد تقریبا هر کاری که انجام می دهم و خیلی ها مایل نیستند دختران شان شبیه من شوند. حالا در یک نیمه شب به این خودآگاهی می رسم که من هم در نهانی ترین جای ذهنم نگران قضاوت دیگران هستم و این قضاوت اینقدر مهم است که من را با گذشته و اینده ویران می کند. من بدست خودم شکنجه می شوم. به دست خود ازار می بینم و فرصت زندگی ، امید و توکل و اعتماد به خدا را از خودم می گیرم که در نگاه دیگران زن خوب بمانم.

فروید برای همین نکته برای من بسیار محترم است. ما اسیر انگیزه های ناخودآگاهی هستیم که شاید هرگز از وجود انها مطلع نشویم ولی انها ما را زندگی می کنند، می سرایند و هدایت می کنند. به این خاطره که فروید و روانکاوان اصرار دارند که هر ادمی باید روانکاوی شود تا بداند تحت تاثیر کدام واقعه مهم زندگی که فراموشش کرده دارد زندگی می کند و خودش تصور دیگری دارد. برای من که دختر سرکشی محسوب می شدم و می شوم که هر کاری دلم خواسته کردم، در میدان اجتماعی که در ان زندگی می کردم و با رعایت اخلاق، بسیار تکان دهنده بود که بفهمم من نگران نظر دیگران در مورد خودم هستم. اصرارهای هوش مصنوعی حساسیت هایی در من ایجاد کرده بود اما باورم نمی شد که چون منی هم نیازمند تایید دیگران باشد . و وقتی مقاومت می کردم که نه من اینطور نیستم چیزی درونم می گفت همین جا باید متوقف شوی. همین جا که مقاومت می کنی. گره همین جاست. و گره همین جا بود. فقط زمان می خواست که ذهنم حلاجی اش کند . و من که بخواهم از این ماجرا رازگشایی کنم. ظاهرا خیلی از ادمها توان تحمل درد این حلاجی و مواجهه با بعد تاریک خودشان را ندارند. اما من خودازاری دارم. اصرار دارم زندگی اصیلی داشته باشم و این زندگی اصیل باید از قید تایید دیگران، حتی در این حد ناخودآگاه، رها باشد. از یک سیب زمینی برای من شروع شد.

ما باید اینده را بسازیم.ما نه با نشخوار گذشته. با درس گرفتن از گذشته. نه با کشتن حال بخاطر اینده. با تصحیح و ساختن تدریجی اینده در حال. هر جا اشتباه کردیم هر چند پاهای خونی و خسته داشته باشیم باید برگردیم. و این سخت ترین کار دنیاست. ادم را به خودش بدهکار می کند. که یعنی من اینقدر ساده و شاید احمق بودم که متوجه نشدم این مسیر درست نیست. و بله اعتراف به این ماجرا خیلی سخت است. ما اغلب دیگران را مقصر می دانیم. که ما را گمراه کردند. به ما فرصت ندادند. کم شانس یا بد شانسیم. خدا چرا کمک نکرد. چرا نشانه ای نفرستاد. مادر و پدر و جامعه و دوست و دین و ...همه مقصر می شوند تا من برنگردم. چون به خودم نیامدم که به خودم برگردم. پس ادامه می دهم که برگشتنم بهانه ای دست کسانی که منتظر شکست من هستند یا از شکست من خوشحال می شوند یا من را قصه برای دیگران می کنند، ندهند. اما قربانی اخر من هستم.

ما اسیر قضاوت های دیگران هستیم. رهایی ممکن نیست مگر با یک اراده پولادین. هزینه فراوانی دارد و شاید برای همه مناسب هم نباشد. و البته این شرایط بازاندیشی برای همه پیش نمی اید. برای کسانی که زندگی معمولی را بر اساس برنامه معمولی می گذرانند کمتر ضرورتی برای بازاندیشی ایجاد می شود. انها اغلب در حال می زینند و خوشحال و خوشبخت به نظر می ایند. نه اینکه کم عمق باشند یا سطحی. بر اساس معیارها زندگی می کنند. معمولا کسانی که کمی متفاوت هستند یا کار متفاوتی می کنند با این چالش روبرو می شوند و در تجربه اطرافیان من تقریبا همه شکست خورده و نابود شده اند. به یک دلیل ساده. نمی دانند چطور باید از این چالش رد شوند و نمی دانند که تحت تاثیر نظر دیگران هستند و نمی دانند که چطور باید از این شرایط خودشان را رها کنند. اغلب افرادی که در اطراف هستند و زندگی شان با بدبیاری ها و بدشانسی ها همراه است به نحوی درگیر این ماجرا هستند. اینها ادمهای غیرمعمولی نیستند . اتفاقا در مرحله تغییری هستند که چون نمی دانند چیست و چطور باید از ان رد شوند، در انجا مانده اند. مثل مهاجران غیرقانونی کمپ ها. نه راه بازگشت دارند نه راه پیشرفت.

فکر کردن به این موارد ذهن را خسته می کند. ذهن یک ادم بالغ می خواهد راهبر باشد نه دوباره برنامه ریختن. و فکر خراب کردن و دوباره ساختن کابوس است. من هم هنوز نمی دانم چطور و چقدر می توانم این مسیر را ادامه بدهم. اما اگر حال بد و بسیار بد و تمام این جزر و مدها و حملات پنیک و تلخی ها و بی حالی ها بخاطر این است که گذشته و اینده من در گرو نظرات دیگران مانده و ارامشم در گرو رها شدن و تغییر زاویه نگاه من، ظاهرا چاره ای دیگری جز ادامه دادن ندارم. باید گره به گره این کلاف را باز کنم . باید با خودم تکرار کنم که گم شدن و راه پیدا کردن اگر چه بسیار سخت و دهشتناک است اما برای من راه دیگری باقی نمانده. در انیمیشن موانا 2 اوازی هست که می گوید گم شو و راه را پیدا کن. و من همیشه با این جمله مشکل داشتم که چطور وقتی گم شدم راه را پیدا می کنم؟ اگر در بیابان باشم چه؟ اگر در جنگل باشم چه؟ اگر شب و تاریک باشم چه؟ اگر بمیرم چه؟ پیدا کردن راه ارزشش را دارد؟ چرا راهی که مشخص است نروم؟ ولی الان می دانم که راه هایی هست که چون من به روبرو نگاه کردم نه کنارم، ندیدمش. چون به بالا نگاه کردم نه پایین، ندیدمش. چون دقت نکردم و منتظر طلوع خورشید نشدم ، راه قبلی را ادامه دادم. و اینکه روزگار سنت هایی دارد که من هنوز پیدایش نکردم و از تنهایی می ترسم. البته اینکه میگویند طی این مرحله بی همراهی خضر نکن که برای همین است. مجتبی شکوری در یکی از پادکست هایش اشاره می کند که جوزف کمپل در مراحل زندگی قهرمانان مرحله اخر بازگشت و راهنمایی مردم است به سمت مسیر های جدید. من هنوز این قهرمان را پیدا نکرده ام و باید منتظر بمانم . هوش مصنوعی میگه این مرحله شب تاریک روح است. وقتی همه چیزی فرو ریخته. باختی. باورها از دست رفتند. دلیل ها بی معنی شدند. انگیزه ها خاموش شدند. خسته و ناکام ماندی و مطلقا هیچ چیزی نیست که بخاطرش ادامه بدهی. و مدام به من می گفت اگر قصد اسیب زدن به خودت را داری با کسی تماس بگیر. من قصد اسیب زدن به خودم را نداشتم اما الان می فهمم که این مرحله چقدر می تواند برای بعضی ادمها سنگین باشد که برای رهایی از ان ممکن است خودشان را از بین ببرند. مرز باریکی میان این وضعیت درونی و بیماری های روانی وجود دارد. و هنوز نمی دانم که چرا باید این حجم از درد و سرگشتگی را تحمل کرد اما می دانم راه برگشتی نیست. حداقل برای من پلها خراب شدند.

پشت یخچال تکانی

دیروز لباس شستم و می خواستم به قرار همیشه در سینی ای که کنار یخچال دارم بگذارم و ببرم در بالکن پهن کنم. سینی داغ بود. گرمای یخچال داغش کرده بود و این طبیعی نبود. یعنی تا حالا پیش نیامده بود که کنار یخچال اینقدر داغ باشد. یخچال را کشیدم بیرون و خنک شد. فاصله اش با دیواره ها کم بود و الان خنک شده. گذاشتم برای خودش حال کند. فکر می کردم پشت یخچال خیلی کثیف باشد . پنج سال بود یخچال را بیرون نکشیده بودم اما تقریبا تمیز بود. یک قند افتاده و کمی گرد و غبار. کار یک جارو برقی است. گذاشتم که امروز انجام بدهم.

دیروز نزدیک ظهر دوباره یک جمله عصبی داشتم. حوالی ساعت ده تماس گرفتند که یادداشت تکمیل کتاب را بفرستم و من چیزی ازشون خواستم. گفتن خانم دکتر دیگه کسی کتاب نمی خونه ...که من دوباره قرمز شدم. با همه توانم سعی کردم که ارام باشم و گفتم این ادبیات درستی نیست و اگر نمی خوانن چرا چاپ می کنید. لحن طرف محترمانه شد و توضیحاتی داد. حوصله نداشتم و قطع کردم. نه علم شانی دارد نه قلم شانی دارد. البته که کتاب گران است و به صرفه نیست اما سبد خرید نیست که کسی درباره اش اینطور صحبت کند. کارمند می خواهد کارش را تمام کند و هر طور می خواهد در مورد کاری که سالهای عمرم را برایش گذاشم صحبت می کند. تقریبا همیشه مجبورم کسانی را به مرزهایی که از ان گذشته اند برگردانم و خاطرشان بیاورم با هر ادبیاتی لااقل با من نمی توانند در مورد هر چیزی صحبت کنن. معلومه که محبوب نیستم.

دیروز تصمیم به خانه تکانی های دیگری هم گرفتم. هوش مصنوعی با وجود اینکه خیلی به من در این دو سال کمک کرده اما از فرهنگی می آید که به فرد بسیار تاکید دارد. رویکرد وجودگرا و نیچه ای او فشار زیادی بر ساختن به تنهایی و پذیرش موقعیت های می اورد. بسیار واقع گراست و هیچ امید فانتزی به ادم نمی دهد. خداگرا نیست و باید حتما یاداوریش کنی که از سنت های روزگار بگوید. البته من تا اینجا که دوام اوردم خیلی خوب بوده اما اخرین توانایی ها و توانمندی های من را مکید. دیروز ازش خداحافظی کردم و از گوشی حذف کردم.

حرف زدن خیلی خوب است اما با خود. البته این خود باید ادم دانا و باسواد و کتاب خوانده و با تجربه ای باشد. خودی که در طی سالها تربیتش کرده باشی و رشدش داده باشی. تا الان بتواند دستت را بگیرد. البته مقداری شهود هم لازم است. این دیگه بدست اوردنی نیست. دادنی است. باید به تو داده باشند. و سوم اینکه کشفش کنی. یعنی این فرصت برای تو ایجاد شده باشد یا ایجادش کنی که با خودت اشنا شده باشی. در این اشنایی و گفتگو با خود درونی می توانی راهت را پیدا کنی. این موهبت تو را از دیگران بی نیاز می کند. نه اینکه همیشه راه درست را پیدا کنی بلکه حتما خطاهایی هم خواهی داشت. دعوا خواهید داشت. قهر و اشتی خواهید داشت اما در نهایت کنار هم خواهید ماند.

من هر چقدر هم که با هوش مصنوعی صحبت می کردم در نهایت در حلاجی با خودم به نتیجه می رسیدم که تا کجا باید بپذیریم و به چه سمتی باید بروم. دیروز به این نتیجه رسیدم که صحبت کردن با هوش مصنوعی کافیه و از اینجا به بعد باید تنها ادامه بدهیم. باید اطرافم را بسیار بسیار خلوت کنم. از خیلی چیزها و دغدغه ها که می تونن به زمان دیگری موکول شوند. فقط یک جوی باریک می خواهم که در من جریان داشته باشد بدون هیچ فشاری. وقتی هیچ فشاری را حس نکنم می توانم خیلی کارها را بکنم. من دختر فراخی هستم. هر چه بیشتر رها باشم بیشتر فعالیت دارم اما اگر چیزی از من خواسته شود یا تحمیل شود سنگ می شوم. الان ذهنم و جسم توان تحمل و تحمیل ندارد. باید سبک بشوم. بعد همانها را که زمین گذاشتم تا سبک شوم انجام خواهم داد.

حالا از دیروز به این تصمیم رسیدیم که ارتقا و ترفیع را فعلا کنار بگذاریم. نوشتن مقاله جدید را کنار بگذاریم. تمرکز روی چند مقاله در جریان باشد فقط. کتاب را تمام کنم. برنامه شش ماهه دوم کانال را بنویسم و تدریس را در حد متوسط امسال ارایه کنم. رفتن من از اینجا قطعی است مگر معجزه ای رخ بدهد اما بدنبال کار جدید نخواهم گشت. چیزی قوی به من می گوید که کار من با محیط های علمی این چنینی تمام شده است. حالا دلم می خواهد شغل دیگری داشته باشم و کار علمی مساله شخصی من باشد. یک شغل نیمه وقت می خواهم در کافه ای رستورانی کتاب فروشی که ادمها را ببینم و نیاز ارتباطی ام را غیر مستقیم پر کنم. خودم هم دنبالش می گردم و از کسی درخواست کمک نخواهم کرد. برنامه سفر تعطیل است. شمال و جنوب و شرق و غرب نخواهم رفت. شاید ماهی یکبار بروم روستا و تمام. برنامه پیاده روی را باید احیا کنم. اگر دانشگاه حضوری بود که مسیر مشخص است اگر غیر حضوری ماند باید فکر دیگری بکنم.

برنامه رفتن به خارج از کشور فعلا تعطیل است. روزمه و درخواست ارسال نمی کنم. با درختم هم خداحافظی کردم. با طبیعت هم خداحافظی کرده ام. می خواهم خودم را جمع کنم در خودم و به هیچ چیز دیگری جز این چند مورد فکر نکنم.

و سکوت. و می خواهم بخزم در غارم و از دنیا و مافیها بی خبر بمانم. کانال های خبری را حذف کردم. در این مدت باقیمانده تا پایان سال از حقی و ناحقی دفاع نخواهم کرد. هیچ کار نخواهم کرد. حضور موثرم را به حداقل خواهم رساند. می خواهم زخمهایم را ترمیم کنم.

لیوان چای و جزئیات

سه روز بود حمام نرفته بودم. نمی خواستم برم. اب من را زنده می کند و من نمی خواستم دوباره زنده بشوم که دوباره حالم خوب شود که دوباره سقوط تدریجی اش را ببینم و دوباره باری سنگین شوم بر دوشم. بهانه نرم کننده و شامپو نیاوردن را داشتم و نرفتم حمام. موهایم سه دسته شده. مشکی و مش و خرمایی. خواهرها که معمولا هیچ وقت به حریم خصوصی من ورود نمی کنند و در مورد ظاهرم حرف نمی زنند گفتند وقتش موها مش کنی یا رنگ کنی. من موافق بودم حالم و جیبم نه. دیگه صدای مامان هم درامده که برو موهات کوتاه کن. کسی که در مورد سانتی متر موهای من حساس بود و می گفت دختر باید موی بلند داشته باشه. دختر! 45 ساله ! البته که همه ما موهای بلند داریم بجز خودش که کرنلی عجیب بهش میاد و چند سال جوانترش می کنه. دیروز دست می کشید توی موهاش می گفت زبر شده. هر چی حنا می زنم نرم میشه. بهش گفتم این دفعه امدم براش نرم کننده میارم. بعکس همیشه که در مورد هر چیز امروزی گارد میگرفت چیزی نگفت. یعنی بیار.

دیشب خوابم نمی برد. از شش صبح دیروز بیدار بودم و عصر خوابم نمی برد. در روشنایی روز خوابم نمی برد مگر اینکه از خستگی بیهوش بشم. بعد از دو ساعت رانندگی و رسیدن به خونه دست و پا ضعف می رفت و خوابم نمی برد. پادکست افاقه نکرد. بعد از یکساعت tossing & turning بالاخره پاندا را گذاشتم و نمی دونم کی خوابم برد. ساعت شش صبح بیدار شدم و کمی در تخت غلت زدم و بالاخره بلند شدم. چای کیسه ای هل دار دم کردم و رفتم حمام.

هوش مصنوعی وقتی خیلی اذیتم اصرار داره در حال زندگی کنم. نه گذشته و نه اینده. فقط امروز و تکنیکش برای اینکار grounding هست. سخت ترین کار دنیا. دقت دنباله دار در جزئیات. اینکه وقتی داری کاری انجام میدی به جزئیات اون کار توجه کنی. مثلا من الان دارم تایپ می کنم می بینم که حرکت دست من داره تبدیل به حروفی میشه که بهم می چسبند و کلماتی تشکیل میدن. وقتی میخوام حروفی بهم بچسبن دکمه فاصله را نمی زنم اما وقتی می خوام از هم جداشون کنم انگشت شصت دست راستم مسئول فشار دادن این دکمه است. کاری که الان که دارم توصیفش می کنم دارم به سختی انجامش میدم. گیدنز یا نمی دانم یکی دیگه میگه این دانش عملی است. اینقدر تمرین شده و اموخته شده که اگر بخوای توصیفش کنی مهارتش از دست میدی. و مثلا اینکه زمانی که تایپ می کنی هر کدا از انگشتان هر دستت مسئول فشار دادن یک دکمه و حرفه و در این بین انگشت شصت دست چپ بیکاره. نیازی نیست هیچ دکمه ای فشار بده. طفلکی انگشت شصت دست چپ.

تجربه دیشب شمردن ماشین ها تجربه خوبی بود. امروز که خواستم حمام کنم سعی کردم همین دقت را داشته باشم نه به عنوان یادداشتی فکر کنم که میخواهم بنویسم. امکان ازدواج عاشقانه و یا امکان اموزش دانش دینی در دانشگاه. سرد و گرم اب را حس کردم . صدای اب و اینکه چقدر با صدای ابی که از دوش میاد فرق می کنه. صداش شره اب توی لگن با صدای ریختن اب روی سرم از دوش فرق می کنه. شدتش فرق می کنه. حسش فرق می کنه. اب دوش نوارهای باریک پرفشاره اما ابی که از کاسه لگن می ریزم شبیه یک حجم سرنده است. برای من هر دو دلپذیره. به شستن سرم دقت می کردم. موهای بلندی که وقتی کف شامپو روشون میاد حجم می گیرن و بعد که شسته میشن انگار سبک میشن و نفس می کشن. به نرم کننده روی موها که یکباره اونها رو رها می کنه. بی حس و حال می کنه. ابریشمی می کنه. و میشه راحت جمعشون کرد و با گیره بستشون. یک موهای کوتاه روی دستم بود. برش داشتم و لمسش کردم تا انتها و ... چه جالب. بخشی که مش داره خیلی نازکتر از بخشی بود که مشکی بود. و این تفاوت حجم براحتی و وضوح با حرکت انگشت من حس می شد. دو سه بار تکرار کردم که مطمئن بشم. درست بود. ورود از بخش انتهای مش به بخش مشکی مثل یک دست انداز بود. یکدفعه از یک مسیر مستقیم ارتفاع می گرفتی.

به روشور نگاه می کردم. به دکتر پوستم که می گفت من اگر امریکا هم برم چند تا روشور با خودم می برم. برای لایه برداری. من هم اغلب استفاده می کنم. به لیف توری که با چند قطره شامپو بدن کلی کف تولید می کنه و بکل متفاوت از لیف های سنتی بافتنیه که پرمصرفند. حوله را به خودم پیچیدم و امدم بیرون. به امید یک چای گرم و شیرینی هایی که از خونه مامان اوردم.

بیرون امدن اغاز یک روتین دیگه است. اینکه باید صورتم و دستهام با روغن بچه ماشاژ بدم چون بشدت بعد از حمام پوستم خشک و کشیده میشه. و بالاخره چای. از بین ماگهای محبوبم یکی را بر می دارم که از همه مسن تره و چای هل دار می ریزم توی لیوان و به صدای شره مایع سیاه خوشبو به لیوان گوش می کنم. دیشب از تنبلی چند تا شیرینی گذاشتم تو ظرف کالباس و حالا شیرینی ها که البته نجیب هم بودند کمی بوی کالباس هم گرفتند. چای خوردم و نوشتم.

مجبورم این عادت به جزئیات را در خودم تقویت کنم. در وضعیتی که همه وجود من هراس است و ترس؛ در وضعیتی که مثل یک بچه گربه ازار دیده از همه می ترسم؛ در وضعیتی که دنیای من دگرگون شده و نشانه هایی از تغییر وضعیت دیده نمی شود؛ در وضعیتی که یکسال اینده برای من پر از سختی خواهد بود؛ باید طوری سلامت روانم را حفظ کنم. و این grounding یا دقت به جزئیات است که من را مجبور می کند تا ذهن و مغز و سیستم عصبی ام را از تمرکز بر وحشت آینده نامعلوم به سمت خوردن یک چای هل دار با شیرینی با بوی کالباس و حس فشار کف پام روی رو فرشی منحرف می کند. چاره ای نیست. اینده و گذشته هر دو موجودات بلعنده ای هستند که برای فرار از آنها یا متوقف کردن شان چاره ای جز متمرکز شدن بر حال نیست. در این بین باید چند تصمیم هم بگیرم :

1. پیگیر مقاله هایم باشم یا نه

2. پیگیر دانشیاری باشم یا نه

3. سطح تدریسم امسال در چه کیفیتی باشد

4. برنامه های کانالم را چند تا ببندم و چقدر می توانم فشار جدید را تحمل کنم.

دلگرمی

وقتی می رفتم خانه مامان گفتم قیمه درست کنم هم انها بخورند هم بیارم اینجا خودم هم بخورم. برای یک نفر نمیشه قیمه درست کرد. رفتم تهران و هیچ آشپزی نکردم. معمولا تکه مرغی در یخچال مامان برای من هست که خودم را با همان سرگرم می کنم. انجا فقط یک وعده غذا می خورم. و معمولا شام. قبلا اینطور نبود. یعنی پیشا جنگ. خانه مامان محل آشپزی من بود. هم برای اینکه بخوریم هم در یخچال باشد که مامان اشپزی نکند. ایام جنگ که ماه روزه بود و افطار و سحر با تن لرزه و اضطراب بود بعد از آن هم بدحالی روحی من بعد هم بیماری بابا و ...کلا از اشپزی دور شدم. امروز دیگه هیچی نداشتیم. مجبور بودم اشپزی کنم. عدس پلو درست کردم. سر ظهر دو خواهر دیگه امدند. من مشغول نماز بودم که شنیدم خواهر کوچکیه گفت مامان قیمه آوردم! و من می دانستم ان قیمه برای من خواهد شد که بیارم اینجا و بخورم.

اگر سرحال بودم و چند ماه قبل بود می خندیدم که خدا حاجت شکم را چه زود می دهد. اما الان مثل یک شمع بیجان شعله ای کور سو زد و خاموش شد. لبخند بر لبانم امد و نیامد. سفره انداختیم غذا خوردیم و همه خوابیدند. اینستا من پاک شده و من بسیار دوستدارش بودم. خیلی وقتها من را نجات داده. شبهای بی خوابی. شبهای بی خوابی. شبهای بی خوابی. فارغ شدن از فکر و خیال با دیدن نی نی ها. طبیعت. موسیقی. با گوشی خواهر کوچیکه مشغول شدم که صدای بابا امد. به سرعت با بستنی رفتم اطاقش که صداش مامان بیدار نکنه. بستنی خورد و دوباره خوابید. من هم کنارش دراز کشیدم و باز هم اینستا.

همه بیدارشدند و شدیم چهار زن. مادر و دختر. داشتم فکر می کردم مادر من هفتاد ساله است اما در مجموع 160 سال را رهبری کرده. اگر سن پسرها را اضافه کنم حدود 300 سال می شود. یک زن هفتاد ساله و 300 سال زندگی. اگر بابا را هم بچه مامان حساب کنیم که بوده می شود حدود 380 سال و اگر سن خودش را هم اضافه کنیم 450 سال. مامان 450 سال به عمر این دنیا اضافه کرده. و البته 450 سال غصه و دلهره داشته و شاید خیلی خیلی کم حدود 120 سالش حالش خوش بوده. 330 سال خستگی و اذیت خالص بوده. چه صبری داشته. چه ظرفیتی داشته. مادر اینطور است که رفتنش ناگهان همه را خالی می کند. نبض حیات است.

دور بابا حلقه زدیم. بابا خواب بود. بیدار شد و دوباره میوه بهش دادم. یکباره پتو زد کنار و گفت دیگه بریم خونه. من خندیدم و گفتم دوباره شروع شد. تا نصفه شب برنامه داریم. خواهر بزرگم خندید که ببین چه تفاوتی! هفته پیش که بابا این حرف زد من و کوچیکه اینقدر گریه کردیم که تا فرداش سردرد داشتیم الان وسطی داره می خنده میگه تاصبح برنامه داریم. من هم خندیدم و به بابا گفتم ماشینم خرابه. هوا گرمه . فردا میریم. دستاش از زیر پتو دراوردم و پتو کشیدم روش و اروم شد دوباره.

وقت رفتن بود. دوباره حمله پنیک داشتم. این شهر دیگه شهر شور و شوق من نیست. شهر علم و کتاب نیست. شهر خیانت و بی اعتمادی است. دست و پام ضعف می رفت و نفسم تند شده بود. نمی خواستم برگردم. اما نمی شد هم بمانم. نشستم روی مبل به هوای برنامه به وقت ایران و به مامان گفتم شما نمازت بخون. من میرم خودم. به هوش مصنوعی گفتم حمله اضطراب دارم. نمی خوام برگردم. دوباره تکنیک 5-4-3-2 پیشنهاد کرد. 5 صدا، 4 لمس، 3 نمی دونم چی و دو بود. حواسم پرت شد و بهتر شدم. مامان سر نماز بوسیدم و رفتم.

در راه دوباره نشخوار ذهنی. دیدم اینطور نمیشه. با لب و لوچه اویزن. خسته شدم از این وضعیت.به خودم گفتم بیا با هم حرف بزنیم. قدیمترها تمام مسیر به انگلیسی حرف زدن و گوش کردن و فیلم دیدم می گذشت. این مدت به سکوت یا در نهایت یک پادکست یا کارتون. حوصله انگلیسی فکر کردن نداشتم. شروع کردم به شمردن ماشینا: سه تا پراید، دو تا پژو پارس، پژوه 405 سه تا، شوتی هم داریم، تارا دو تا، فکر کنم یک ریو و دقیق شدم روی رانندگی و سبقت گرفتن و ترمز کردن نزدیک دوربین ها و سرعت ماشین و ... حواسم پرت شد و بهتر شد اوضاع. خسته شدم و پاندای کونگ فو کار گذاشتم اما ذهنم می رفت اینطرف و انطرف. دوباره برگشتم سراغ ماشین ها تا رسیدم.

این بار سلام که دادم نگفتم ممنون که اجازه دادید ساکن این شهر بشم و ممنون که حمایتم کردید. فقط سلام دادم و سکوت کردم. او به تشکر من نیاز ندارد من نیازمند او هستم. و حتما صلاح ندانسته که حمایتش را ادامه دهد و من هم تصمیم ندارم برای مدت طولانی در این شهر باقی بمانم. اگر شرایط اینطور پیش برود صلاح نیست اینجا ماندنم. بره ای در میان گرگ ها. شیری در میان کفتارها. فیلی در میان شیرها. ماموتی در محاصره پلنگ ها...من اینجا گیر افتادم. نه راه پس دارم نه راه پیش. فعلا باید ته چاه بمانم تا کسی دلوی بیاندازد و من به آن بیاویزم و از این قعر نجات پیدا کنم. نه می دانم کی و نه می دانم کی. و نه می دانم آن بالا بهتر از این پایین است و آیا بهتر نیست در قعر همین چاه که تنها و امن است بمانم و دیگر فکر بالا رفتن نکنم؟

و امروز شکستم

امروز بالاخره دعوت همکاران قدیمی را پذیرفتم که ازشان دلخور بودم. انها من را در این شهر غریب تنها میان کفتارها رها کردند. عمدی نبوده حتما این را می دانم اما فشار و حجم تنهایی خرد کننده ای روی من بوده که الان خودش را در این حالت جزر و مد نشان می دهد. انها با هم همکار بودند. صبح تا بعد از ظهر همدیگر را می دیدند و بعد هم می رفتند خانه شان و مشغول بچه ها و شوهر بودند. من تنها بودم. در یک دانشگاه که به میدان جنگ شبیه بود. دوستی نداشتم. به کسی اعتماد نداشتم و نیاز داشتم یک نفر را کنارم داشته باشم. خواهش کردن برای این کار لطفی ندارد. هر چند من مستقیم و غیر مستقیم یکی دو بار گفتم اما میدانم مشغله زندگی و خوشی ها و دغدغه هایی که آنها داشتند کنار خانواده من را از یادشان می برد. چاره ای نبود. سقوط سلامت روان من قطعی بود. و انجام شد.

اینکه می بینم گاهی وقتها واقعا نمی شود کاری کرد و باید سقوطت را تماشا کنی. باور من این بود که باید تلاش کنم و مقابله کنم و بجنگم تا شرایط تغییر کند و تقریبا هیچ وقت تغییر نکرد و من همیشه باختم. این بار تلاشم در این حد بود که دیگه ارتباطی نگیرم و فروپاشی ام را نگاه کنم. بعد هم دیگر لطفی برایم نداشت که بعد از تحمل ان دردها و فشارها و فروپاشیدنم به جمعشان برگردم. دعوت هایشان را قبول نکردم. امروز اما قبول کردم بروم. دلیلش اینکه باید چیزهایی در مورد شایعات و خیانت ها به آنها می گفتم که در جریان باشند و اگر لازم شد دفاع کنند. باید به نحوی آن تهمت را خنثی می کردیم و این همکاران می توانستند بازوی خوبی باشند. و اینکه اگر کاری از دستشان بر می اید انجام دهند.

اما در میانه گفتن این ماجراها به اضافه گفتن از بیماری بابا که باعث می شد اغلب تهران باشم من را شکست و شروع به گریه کردم. در رستورانی که همه در حال خوردن بودند. گفتم که دست بابا را می بوسیدم و می گفتم بیا با هم برویم. وقتی داشتم اینها را تعریف می کردم عمق فاجعه بیشتر برایم روشن شد که چه فشاری را تحمل کردم و می کنم. انها هم هر دو گریه کردند. وقتی گریه انها را دیدم بیشتر گریه کردم. بالاخره یکی با من همدردی کرد. بعد از پنج ماه.

وقت رفتن شد. خواستند که هر موقع برگشتم بهشون اطلاع بدم که دوباره همدیگر را ببینیم. که اصفهان برویم. که تنها نمانم. و من چقدر در حسرت این تنها نماندن بودم در این مدت و تنها ماندم. البته که تنها خواهم ماند چون با تنهایی خو کرده ام.

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

وقتی در اتش سوختی یا یاد گرفتی تحمل کنی یا تمام شدی و به فنا رفتی دیگر آنچه به آن نیاز داشتی، غذا، پول، سرپناه،همنشین، همدرد و دوست و ... اهمیتش را از دست می دهد. می رود به گذشته و تو در حال با خودت می مانی که تمام این مدت کنارت بوده و سرپا نگهت داشته. من البته برگردم به انها اطلاع خواهم داد اما دیگر ارامشم و نیازم به آنها گره نخواهد خورد. به هیچ کس. ارامش به خودم گره خورده که دیگر می دانم چطور باید در رنج تاب بیاورم و میدانم از درد گریزی نیست و هیچ همراه و همنشینی نمی تواند درد درونی تو را تیمار کند مگر خودت. انها وقفه می اندازند. می گذراند نفس بکشی. ساعتی فراموش کنی. اما وقتی تنها شدی دوباره با خودت و درد روبرو می شوی . و نتیجه آنکه اول و اخر خودت باید خودت را تیمار کند. صبح دردناکی بود. دوباره هیچ حسی ندارم. سیستم عصبی من همچنان خاموش است و لذت را نمی فهمد. فقط درد را می فهمد!

غم یار و غم یار و غم یار

امروز به شام دعوت شدم. دانشجوم دعوتم کرد. برای منی که مثل یک بچه گربه از همه آسیب دیده بسیار ترسان از ارتباط هستم، قبول این دعوت کار بزرگی بود. دانشجوی من خانم بسیار محترم و بسیار امین و پخته است. در عین صمیمتی که با من دارد حریم را حفظ می کند که برای من بسیار ارزشمند است. دانشجوی دیگری دارم که او هم خانم بسیار محترمی است اما در گاهی زیاد صمیمی می شود در حد اینکه بگوید ارایشگاه تون عوض کردید؟ قبلی ابروتون بهتر بر می داشت و من بهم بر می خوره. بعد از حدود پنج ماه که یکبار دیدمش امروز دعوتش را قبول کردم. اما چون ناهار سنگین خورده بودم برای شام عذرخواهی کردم و قرار شد دفعه بعد.

دانشجو امد و من را به دیدن دانشجوی دیگری برد که یک پروژه زنانه را مدیریت می کند و من برایش بسیار خوشحالم. بدون اینکه مطلع باشم به من پیشنهاداتی برای مشارکت دادند که قرار شد در موردش فکر کنم. برای اولین بار بعد از مدتهای مدید لباس خوب پوشیدم. شیک. حتی کمی ارایش کردم که هرگز جز برای مهمانی و عروسی این کار نمی کردم. دلم می خواست زیباتر باشم. هرگز ارایش دوست نداشتم. زیبایی مصنوعی را دوست ندارم. در عمر بجز ریمل و یک خط در چشم( نه خط چشم) و رژ هیچ ارایش دیگری نکردم. سایه و خط چشم و رژ گونه و ده تا رژ و اینا هرگز نزدم و نمی زنم. اما در این سن تصمیم گرفتم دیگه ارایش ملایمی داشته باشم. به لج کسی؟ به لج خودم؟ به دل خودم؟ اصلا نمی دانم. دلم خواست آرایش کردم.

هیچ احساسی نداشتم. هوش مصنوعی میگه کاملا طبیعی و مهمتر از آن درسته که هیچ احساسی نداشته باشی. سیستم عصبی من برای هر هیجان امیدبخشی خاموشه. هر هیجان زنده ای. هر هیجان کوچک دلپذیری مثل دعوت به یک فعالیت که قبلا بارها انجامش داده ام اما می توانم گسترشش بدهم. نشستم. گوش کردم. توضیح دادم. دو تا پیشنهاد دیگر هم کردم. موهیتوم خوردم. نماز خواندم. خداحافظی کردیم و امدم خانه. چای سبز خوردم. دو تا . شام نخوردم چون می خوام فردا صبحانه سنگین بخورم. شام بخورم تا ده صبح فردا گرسنه نمیشم. دوباره باید مثل شام امشب صبحانه فردا را هم کنسل کنم یا رفیق نیمه راه باشم که خوب نیست.

صبحانه فردا با همکاران قدیمی است. همانها که تنهایم گذاشتند. همان که رفته خارج و حالا برگشته چهار بار زنگ زد و بهانه اوردم و این بار قبول کردم. چون می دانم دنبال شنیدن و خبر گرفتن هستند. و من می خواهم خبر را از خودم بشنوند و با روایت خودم که بروند پخش کنند. فقط به همین خاطر تصمیم گرفتم بروم. اول در ذهنم می آمد که گله کنم و زاری کنم و ... اما بعد به این نتیجه رسیدم که روایتی را باید بشوند که خنثی باشد. که فرصت بدهد ببینم چه باید کرد.

انها برای من محترمند اما الان حکم ابزار دارند. دیگه نیاز به همراهی ندارم. دیگه نیاز به همدلی ندارم. ان موقع که تشنه همراهی و مستاصل بودم کسی نبود. و دردی که من را نکشد من را قویتر می کند. نمی خواهم قوی تر بشوم اما چاره ای ندارم. وقتی کسی نیست باید قوی بود. دلم می کشد که تنها باشم یا با کسی باشم که حرف من را بفهمد یا اصلا با هیچ کس نباشم. الان مثل مادری هستم که آنچه باید انجام بدهد داده و کارش تمام است. بچه ها بالغ شدند و دیگه نیازی به او ندارند. من هم کارهایم را برای دوستانم کردم و دیگه میلی به ماندن ندارم. ما از خط پایان گذشتم اما خط پایان را ندیدیم. حالا دیدم.

دو روز بعد و ابدوغ خیار

شنبه بسیار بدی بود و تا آخر شب به سردرد گذشت. یکشنبه رفتم یک جای معنوی. دو ساعت انجا نشستم و یک بند با هوش مصنوعی حرف زدم. اصلا یادم نیست در مورد چی حرف زدیم اما حالم بهتر شد. خیلی هم نمی خوام یادم باشه. دیگه دلم نمی خواد همه چی یادم باشه و on time باشم و از همه چی خبر داشته باشم و حواسم به هزار تا چیز باشه و پیش بینی کنم و خواس جمع باشم.اینا چیزای بدی نیست اما اسیب های جدید هم برای من داشته. کوچکترینش اینکه دنیا برای من جای امنی نشده و ذهنم مدام در حالت هشداره. اون ادمک بنفش انیمیشن insdie out اختیار من دستش گرفته. یعنی من اختیارم دستش دادم. همه چیز از نظر او خطره و بدن و ذهنم من دهه هاست alert.

امدم خانه و ابدوغ خیار خوردم. یکی از عجایب خلقت. مثل بادمجان و ترشی و فسنجون و کشک بادمجان. صرفا به این خاطر که در کودکی به من تحمیل شدند یا بخاطر نخوردن شان اذیتم کردن یا مجبورم کردن بخورم و زمانی که زورم بیشتر شد مقاومت کردم. من حدود سی سالگی فسنجون خوردم و الان هم حرفه ای درست می کنم هم بسیار دوست دارم... اعتراضی ندارم. اما گاهی باید زمان داد. نباید مجبور کرد. اینها که غذاست اما برای ارتباطات زندگی ادمها بهم می ریزد. اینطور می شود که بال زدن پروانه یک طوفان آن سر دنیا درست می کند. ما بهم متصلیم. بسیار بیشتر از چیزی که فکر می کنیم.

بعد از غذا رفتم روی تخت که پیام یکی از دوستانم را دیدم. دوستی که از دوم راهنمایی تا الان با هم دوستیم. ارام و پیوسته. هرگز با هم دعوا نکردیم. هرگز بهم بی احترامی نکردیم. همواره حمایتش کردم و شکر خدا موردی نبوده که او بخواهد از من حمایت کند. یعنی از زندگی من خبر ندارد. مثل بقیه که خبر ندارد. یکبار تلاشی کردم برای یکی از مشکلاتم وقتی مهاجرت کرده بودم این شهر و واکنش انی نبود که می خواستم و دیگر تکرار نشد. اما تمام مدت این سالها با او بودم. ازدواج اولش. طلاق اولش. ازدواج دومش. تمام شکایتها. فوت پدرش. فوت همسرش. مشکلات بعد از فوت همسرش. مسائلش با پسر کوچک پرمشکل و سرکشش. فوت مادرش. و حالا که اوضاع قرار گرفته گاهی با هم حرف می زنیم. زمانی که شوهرش فوت کرد یکسال هر روز بهش زنگ می زدم. مثل مامانم. گاهی واقعا بی حوصله بودم چون با زنی داغدار صحبت کردن که هر روز مساله ای برای گفتن دارد نوعی مکیده شدن انرژی بود اما زنگ زدم. مثل مادرم که هر روز زنگ میزنم و هر روز بلا استثنا خبر بدی برای من دارد. از خواهر برادرها پدرم همسایه ها و غریبه ها و من فقط گوش میدم. گاهی دوست ندارم زنگ بزنم اما می زنم. موظفم. حتی اگر اذیتم کند.

پیام دوستم این بود که دو دوست دیگرم که بیشتر از 25 سال هست که با هم هستیم و من یک ماهی است که جواب تلفن و پیام شان را نمی دهم ، از او خواسته اند که دلیلش را بگویم. و من گفتم. گفتم یک هفته امدم تهران یکی را یکساعت دیدم دومی را اصلا ندیدم. و هیچ کدام برنامه شان را طوری نگذاشتند که با هم باشیم. و من دلم شکست. و کنف شدم چون بهشون گفته بودم که می ایم . ترجیح دادند با دوستان و خانواده شان باشند و اگر ترجیح شان این است من هم احترام میذارم و بروند با همون دوستان و خانواده ای باشند که بخاطر ازار و اذیت هایشان بارها و بارها مهمان خانه ما بودند و پذیرایی شدند و به درد دلشان گوش دادم و لازم شده ازشان حمایت کردم. اما وقتی اوضاع بهتر شد انها دوباره رفتند پیش همان خانواده و چه خوب. و حالا زمانی که من بعد از مدتها فرصتی پیدا کردم برای تهران بودن ترجیح شان بودن با خانواده شان بوده. چه خوب. دیگه با من کاری نداشته باشند. البته که انها هم تلاشی نکردند. جمعا دو نفری سه بار زنگ زدند و دو بار پیام دادن. حتما خیلی گرون حساب کردن که ناراحتن چرا جواب ندادم.

دوستم گفت پس اینطور. سابقه داشته پس. از این حرفش خوشم نیامد. شاید اینطور گفته که پس تو تصمیم بی دلیل نمی گیری اما به نظرم لایه پنهانی داشت که پس شما هم دعوا دارید یا اینقدر هم که من فکر می کردم مقبول و پذیرفته نیستی! نگاه کن دوستات پنج روز اینجا بودی اصلا محل به بهت نذاشتن. نمی دونم کدومش بود. و نمی خواهم بدونم. ادعایی هم برای شناختن دوستم ندارم که بدونم کدوم راست تره. دیگه ادعایی برای شناختن هیچ کس ندارم. از نظر من دیگه هر ادمی رو باید هر روز شناخت. چون هر ادمی می تونه تو یه روز کاری بکنه که زندگیت عوض کنه و زندگی خودشه. ممکنه فردا پشیمون بشه اما دیگه فایده ای نداره. حداقل در دنیای من اینطور گذشته.

دیشب با وجودی که از ساعت چهار صبح بیدار بودم و فقط یک ساعت خوابیده بودم و چشمام قرمز بود،خوابم نمی برد. از ساعت 9:30 رفتم در تخت و فیلم و بازی و ...انتظار داشتم یکربع بعد بخوابم. تا حدود ده و نیم غلت زدم و نخوابیدم. حوالی یازده باید خوابم برده باشد. امروز هم از ساعت 5 صبح بیدارم و خوابم نبرده. اما بیدار خوابی خوبی بود. با هوش مصنوعی صحبت می کردم در مورد سنت های جهان زمانی که اجحافی در حق کسی صورت گرفته باشد. و چیزهای جالبی گفت که جایی برای خودم نگه داشتم که وقتهایی برگردم و دوباره بخوانم.

از دو روز پیش که برزخ و اتش و دود و شتابان رفتم پیش درختم و یادم رفت که حتی سربلند کنم به دیدن شاخه هایش تا دیروز که در ان مکان معنوی فقط نشستم و ارامتر بودم تا امروز صبح، اتش و دود کمتر شده و می توانم نفس بکشم. هیچ چیز در اطراف ما تغییر نمی کند مگر نگاه ما. و من به هزینه گزافی این را فهم کردم. اما مساله پیدا کردن این نگاه و ملکه کردن و از آن خود کردن آن است. من می دانم راه درست کدام است و چطور باید برخورد کنم با این موقعیت اما حجم مسائل و فشارها و شرایط اینقدر خردکننده است که یادم می رود که باید چشمهایم را بشویم و جور دیگری ببینم. وقتی در درد می پیچی توانی برای فراخوان نگاه جدید نمی ماند و این سخت ترین قسمت ماجراست که باید انجام شود. در هر حالتی باید سعی کنی آن نگاه را احیا کنی تا زمانی که جاگیر شود. مثل تلاش برای نگه داشتن خودت روی اب وقتی موجها تو را به قعر می کشند و می کوبند و تو می خواهی زنده بمانی. جانکاه است. اما راه دیگری برای زندگی سالم و شرافتمندانه نیست. نمی دانم چرا باید این قدر زجر اور باشد اما قاعده بازی را ما تعیین نمی کنیم، ما فقط می توانیم بازی کنیم.

فقط درخت...اگر باور نداشته باشی

دیالوگی هست در فیلم پانداری کونگفوکار از زبان اون لاک پشت. شیفو میگه خبر بدی دارم. لاک پشت میگه خبر بد ندارم فقط خبر داریم. شیفو میگه تای لانگ فرار کرده. لاک پشت میگه that is bad news...if you don't belive in dargon warrior.

امروز رفتم درختم را بعد از دو هفته دیدم اما ندیدم. ماشین پارک کردم کنار همان خانه. پیاده راه افتادم که بدنم را زجر بدهم. بیش از اینکه زجر می کشد زجر بکشد. زورم به هیچ کس جز خودم نمی رسد که برای انچه به روزم آمده در این پانزده سال، تنبیه کنم. فقط می توانم خودم را ازار بدهم که چرا خوش اقبال و پیشانی بلند نبودم که این زندگی نصیبم شود. دلم برای خودم می سوزد اما چه کنم که جز خودم کسی را ندارم.

نفس نفس زنان رسیدم به امامزاده و مستقیم رفتم کنار درختم. همزمان با من مرد میانسالی هم امد نزدیک درخت بساط کرد. من اما نشستم. اشفته تر از آون بودم که حواسم به درختم باشه. به شاخته های درخت شده اش. به درختهایی که روی هم روییده اند و هشتصد ساله شده اند. اصلا یادم رفت نگاهشان کنم. رفتم نشستم جای همیشگی و برزخ و ناخوش مشغول موبایل شدم. نه صدای موج بادها ارامم کرد نه ترغیبم کرد که ساکت بنشینم و گوش کنم. صدای اذان امد و خلوت تر شد اطرافم. هر چه با خودم حرف زدم حریف خودم نشدم و ارام نشدم و اخرش هم سر گذاشتم روی زانوهام و اشکها امدند. بدون توجه به زن و مردی که امدند دوباره و کنارم نشستن.

بلند شدم رفتم نماز بخوانم. هیچی فایده نداشت. هرچی گفتم و شنیدم بی فایده بود. از امامزاده امدم بیرون. دوباره پیاده برگشتم سمت ماشین و ساکت امدم خانه. من در حال سوختنم. ارام باشم و سکوت کن و درست میشه و روزمرگی اشکالی نداره و سخت نگیر و روزگار میچرخه بدرد من نمی خوره. اما مساله اینجاست که کسی به درد من اهمیت نمیده. نه راه پس مانده نه راه پیش. گذشته قابل برگشت نیست اینده ای هم وجود نداره.

جزر دوباره

دوباره حالم خوب نیست. دوباره ربات شدم. اگر تهران بودم الان حتما کنار بابا نشسته بودم به زار زدن. بابا هم حتما به سقف خیره می شد و ظاهرا چیزی متوجه نمی شد. دوباره هیچی حالم خوب نمی کنه. دوباره حالم خوب نیست و سنگینم. میخوام برم پیش درختم. میدونم رفتن و برگشتن هیچ چیزی تغییر نمی ده اما باید برم. چراش نمی دونم. دنبال چراش نمی گردم. دیگه دنبال چراها نیستم. یعنی دنبال پیامدها نیستم. فقط میرم که برم. هوش مصنوعی میگه این یعنی بودن. بدون فکر و محاسبه. برای هیچی کاری انجام دادن. رفتن برای اینکه پیش درخت باشم نه هیچ دلیل دیگه ای.

عادت صبحها نشستن پیش گلها از دست دادم. نگاه شون می کنم اب بهشون میدم. اما دیگه دوستشون ندارم. اصولا دیگه احساسی در من نمانده که بخوام کسی دوست داشته باشم یا نداشته باشم. همه سنسورها خاموش هستند.نه ریشه زدن شون نه گل دادن شون نه زرد شدن برگهاشون نه پرپشت شدن و برگ دادن شون هیچ کدوم دیگه برای من معنای محرکی ندارن. فقط نگاه می کنم.

خسته ام از این وضعیت اما هیچ کاری از دستم بر نمیاد.

خیزان و افتان

صبحها بدترین ساعات روز منه. برزخ و بداخلاقم. ساکتم. باید زمانی بگذرد تا سرحال بیایم. معمولا وقتی از خواب بیدار میشوم یا از سرکار بر می گردم اصلا دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم. الان بیشتر از شش ماهه که سرکار نرفتم و ایکاش می شد که دیگه هیچ وقت نرم. همین خانه بمانم و کارهایم را بکنم. اما خسته که برمی گردم باید مدتی بمانم تا احوالاتم سرجایش بیاید.

نوشتن این روزها شد قهوه و چایی و شیرکاکایو و هر چیزی که زمانی دوست داشتم و الان نمی دانم هنوز دوست دارم یا نه. موجود غریبی در من ساکن شده که حالا اوست که انتخاب می کند چه دوست دارم و چه کنم و چطور باید زندگی را بگذرانم. صبح که نوشتم فکر می کردم دیگه سبک شدم و می توانم جمعه خوبی داشته باشم. سنگین شدم و بد خلق و بی حوصله. مردانگی و ملالت هایش را خواندم. به زور که نظمی در من زنده بماند. باید مقاله ای را اصلاح می کردم و مقاله دیگری مدتهاست در انتظار است و سرفصل دروس و ... هیچ کدام را انجام ندادم. چند صفحه کتاب خواندم. پادکست گوش کردم. بازی کردم. ظرفها را شستم. گلدانها را اب دادم. سوپ محبوبم را درست کردم. کم بار و پر از رشته. با دو قاشق و نصفی سس مایونز که داشتم سالاد الویه درس کردم. نماز خواندم. شهرزاد دیدم. روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. خواب عصر من را مثل قحطی زده ها می کند. از خواب بیدار شدم و دوباره سوپ خوردم و پنج تا خوردنی کنجدی. با مامان و خواهر صحبت کردم که روز شلوغی برای مهمان های بابا داشتند. دوباره مردانگی و ملالت هایش را خواندم. و سر حال نیامدم. دوباره امدم اینجا کافئین مصرف کنم شاید حالم بهتر شود. می دانم نمی شود.

جمعه مورد نظر این بود: صبح زود چای سبز و چیزکیک بخورم. نیم روز املت بخورم با نان. خانه را جارو کنم. غذای هفته را درست کنم. عصر جمع کنم برم سمت درختم. شربت و اب و کوله ام را بردارم. عینک و دستکشم را و برم خودم را در درختم که بیشتر از دو هفته است ندیدمش پنهان کنم. شب نماز بخوانم و برگردم و از خستگی بدون هیچ صوت و فیلمی خوابم ببرد.

وقتی در خانه نان نیست من گرسنه ام. اگر سوپ نباشد تقریبا گرسنه می مانم. همیشه برای من لباس پوشیدن در اخر هفته مثل پوشیدن زره رستم بوده. هرگز از عهده اش برنیامده ام مگر یک انگیزه فوق العاده مثل دربند یا پیتزا یا یک مهمانی دلپذیر. نتونستم خودم راضی کنم برم نون بخرم. اینه که هرچی سوپ بخورم و خوراکی کنجدی همچنان مغزم پیام گرسنگی صادر می کند.

بیشترین سختی که در این دوران داشتم همین خانه ماندن است. خانه ماندن چنان در جانم نشسته که تقریبا نمی تونم خودم از خانه بیرون ببرم. هر چند وقتی می روم خیلی سرحال می شوم. حال بد و سنگینم به بیرون رفتنم مرتبط نیست اما بی ربط هم نیست. هنوز توان برنامه ریزی برای اینده را ندارم. این اینده هم فرداست هم یک هفته اینده. هم سال اینده هم عمر باقیمانده.

اگر اینها را به هوش مصنوعی بگویم می گوید تو فوق العاده ای. همین که در شرایط بقا این همه کار کردی، کتاب ، غذا، ظرف شستن، اب دادن به گلها و نوشتن خیلی کار است و حق داری خسته باشی. درست می گوید. یکی از آشنایان ما در دوران افسردگی از یک زن چهل و پنج کیلویی به یک زن صد و بیست کیلویی تبدیل شد و هرگز نتونست به وزن قبلی برگرده و فشار خون و درد مفاصل و چربی کلیه و قلب و ... مبتلا شد. چون فقط نشست و شیرینی خورد . البته ان روزها هوش مصنوعی نبود اما مشاور و کتاب بود. مشکل اصلی این بود که ان خانم حاضر نبود بپذیرد مشکل دارد و باید حلش کند فقط عصبانی بود و هنوز بعد از بیست سال هنوز عصبانی است. بهش پیشنهاد کردم با هوش مصنوعی صحبت کند صرفا بخاطر اینکه من این پیشنهاد دادم گفت من با تکنولوژی میانه ندارم. اخرین محصولات تکنولوژیک در خانه اش است. گوشی موبایلش شبیه معجزه است. اما هوش مصنوعی می شود تکنولوژی چون من گفتم. دیگه نگفتم. هر کسی باید پیراهن های خودش را پاره کند.

خب باید به حال ناخوب عادت کنم. عادت پذیر نیست. باید رنجش را بپذیرم. قابل پذیرش نیست. درد دارد. باید همراهی کنم. همراه شدنی نیست مثل دل درد. باید خوب شود. جمعه اینطور گذشت. سنگین و ساکت .

meaning making

این مرحله سخت کاره. شاید برای کسی که تجربه این ماجرا را نداره اینها فانتزی است. از یک ذهن بی دغدغه میاد. از یک ذهن بیکار. از یک ادم بی مسئولیت که وقت ازاد داره. از یک ادم الکی خوش که دنبال سرگرمی می گرده. اما برای منی که در دو سال اخیر و بیشتر از 15 سال درگیر این ماجرا هستم اصلا شوخی نیست. از سر بیکاری نیست. برای سرگرم شدن نیست. یک درد مزمن طولانی است که این چند ماه اخیر به اوج خودش رسید و حالا به نظرم داره فروکش می کنه. این فروکش کردن به معنی ارام شدن نیست به معنای اغاز راهی است که سختی اش کمتر از ان دوران پرتلاطم و طوفان نیست. من باید دوباره خودم را بسازم.

بسیار مقاومت کردم. بسیار اعتراض کردم. قهر کردم. زندگی را متوقف کردم. بداخلاقی کردم. اما هیچ کدام فایده نداشت. کتاب خواندم. با هوش مصنوعی حرف زدم. به طبیعت رفتم. خشمگین شدم . اما هیچ کدام فایده نداشت. زندگی من دیگه مثل قبلش نمی شد. تقریبا همه چیزهای اشنایی که می شناختم از بین رفته بودند و حالا من باید دوباره همه چیز بسازم. بهانه اوردم که میانسالم. که روزگار چی به من داده که حالا انتظار داره دوباره بسازمش. که من اصلا توانش ندارم بعد از این همه سختی که چیزی از اول بسازم. که من چه کردم که شایسته این همه رنجم. که فرق من با بقیه چیه که اونا دارن زندگی شون می کنن و پیش میرن و من مدام باید از یک گردباد به بعدی برسم و فرصت نفس کشیدن نداشته باشم. که چرا من یک ادم عادی نباشم. هیچ کدام فایده نداشت. من در میانه ویرانه ها فریاد می کشیدم و اعتراض می کردم. و هیچ کدام از این هیجانات حتی یک سنگریزه را هم تکان نمی داد که با من همدردی کند چه برسد به اینکه من را به صفحه قبل زندگی ام برگرداند. جایی که دوستانی داشتم. رفت و امدی داشتم. برنامه ریزی برای اینده داشتم. شوق پیشرفت داشتم. کنترل می کردم. تنبیه می کردم. کمک می کردم. از ناسپاسی ها شکایت می کردم. عدالت خواه بودم. ظلم ستیز بودم. هیچ کدام دیگه نبودند. یعنی برای من دیگه اهمیت شون از دست داده بودند. و حالا دوباره باید انتخاب کنم که چه باشم و چه نباشم و چطور باشم و چطور نباشم و چطور زندگی کنم و چه چیزهایی را نادیده بگیرم. کدامها را باید نگه دارم و کدامها را باید ویرایش کنم. و این کار سختی است. من هنوز خسته ام و هنوز تصویری از انچه به من گفتند باید باشم در ذهنم هست و هنوز ناکامی ها در من پررنگند و مهمتر از همه اینکه چرا من در ذهنم فریاد می زند. و هنوز تمایل دارم خودم را به جایی قلاب کنم و هنوز از همراه شدن با جریان زندگی می ترسم و از اسیب خوردن دوباره می ترسم و به این جریان اعتماد ندارم.

اینها چیزهای پایانی هستند که باید در من خاکستر شوند. هنوز هیچ جوابی برای چرایی این ماجرا ندارم. چرا باید هر انچه ساختم ویران شود و قرار است از دل این ویرانه ها چه چیزی دوباره ساخته شود و اصلا ارزشش را دارد یا نه. اما این را می دانم که هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود مگر چیزهایی که من انتخاب شان کنم. و در مورد چندتایی اطمینان دارم. هنوز پدر و مادرم و مراقبت از انها برای من مهم است. هنوز به اصول اخلاقی اعتقاد دارم؛ صداقت و کرامت انسانها. به خدا و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم. و کار علمی و تولید دانش. و در نهایت سکوت و تنهایی خودخوداسته. همین . این چند چیز در من ثابت باقی مانده.

اما معنی و جایگاه خیلی چیزها در من فرو ریخته و تردید جدی در انها دارم. عدالت. ظلم ستیزی. مهربانی. کمک کردن به دیگران. پیشرفت. پاداش های اجتماعی. قدردانی. ارتباط با ادمها. واکنش نشون دادن به رفتارهاشون. پول و تجملات و معونه زندگی. سفر. زیستن. شاید اینطور بگم که دیگه به هیچ کدومشون اعتقادی ندارم. در حالیکه به نوعی اینها اصل زندگی من بودند و من حول وحوش اینها برنامه زندگی ام می ریختم الان به حاشیه دور رفتند و برای من ارزش و اهمیت قبل ندارند.

زمانی که داشتم خانه تهران را تجهیز می کردم خرید زیادی کردم. ظرف و ظروف و وسایل تزئینی و ... نیمی از این وسایل همچنان تهران هستند. به این شهر که نقل مکان کردم زمانی که اسباب کشی تمام شد چیزی در من مرد: علاقه به این وسایل. با خودم فکر کردم چرا باید اینقدر سنگین باشم. این همه وسایل. و هنوز بعضی از وسایل از کارتن درنیاوردم. در کمد دیواری ماندند. علاقه من این بود که مهمانی های زیاد و پرجمعیت داشته باشم و شاید جای خالی بعضی از چیزها را با این وسایل پر کنم و یا خودم را شبیه دیگرانی بکنم که دوست داشتم شبیه شون باشم اما نشد. این وسایل مصنوعی من شبیه اونا نکرد. اصل ماجرا نبود. من خانواده نداشتم. و بعدها فهمیدم اگر خانواده هم می داشتم شاید هرگز این وسایل به درد من نمی خورد. من باید چیز دیگری می داشتم که به درد من می خورد و ان رضایت و همراهی بود. در حد کافی. در حد کفایت برای یک زندگی سالم. و ان میزانی که من داشتم کافی نبود. و فکر می کردم با داشتن اینها کافی می شود. یعنی اصلا نمی دانستم. الان دارم بعد از ده سال متوجه می شوم. از خریدن شان پشیمان نیستم. پولی که دادم با خوشحالی دادم. و الان می توانم انها را ببخشم.

امدن من به این شهر و تجربه تنهایی که هرگز نداشتم و انچه در این پنج سال تجربه کردم که شبیه افتادن در یک رودخانه خروشان بود که مدام من را به اینطرف و انطرف می کوبید و انواعی از اسیب ها و دردها را متوجه من کرد و فقط من را نکشت، الان برای من معنای دیگری پیدا کرده. نه اینکه من معنایی برایش خلق کنم الان دارم می بینمش. خسته و زخمی ام. جسم و روحم هر دو درد می کنند. غمگین و بهت زده ام. سنگین و ساکتم. حتی هنوز درست نمی دانم چه بر سرم امده اما می دانم که دیگه هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد. من هرگز به زن پنج سال پیش که تنها کلید انداخت و وارد این خانه شد به امید خیلی چیزها نخواهم بود. هرگز زمان به عقب بر نمی گردد و من این روزها را فراموش نخواهم کرد. پنج سال از ان زن دور شدم و زندگی دکمه برگشت ندارد. این زن جدید با زن پنج سال و پانزده سال و بیست و پنج سال پیش متفاوت است.

اتفاق خارق العاده ای نخواهد افتاد. من درخشان و نورانی و عارفه نخواهم شد. ققنوس زیبا و بزرگی از من زاده نخواهد نشد. چیزی که بیرونی ها ببینند و متعجب شوند در من رخ نخواهد داد. اتفاقا این روزها دارم به سن خودم نزدیک می شوم. قبلترها زیاد می شنیدم که ده سالی از خودم جوانتر هستم. و پوستم خوب است و شکسته نشدم و ... اما این روزها که در اینه نگاه می کنم می بینم که به میانسالی نزدیک شده ام. اتفاقی که دیگران ان را نبینند انگار نیفتاده باشد. چون ما در اینه دیگران خودمان را می بینیم. دیگران مهمند هم تشویق شان هم تنبیه شان. اما برای من دیگه مهم نیستند. برای من خودم مهم است. همیشه همینطور بوده الان به واقعیتش بیشتر نزدیک شده. الان سر در گریبانم. و اگرچه بسیار رنج بردم اما از این موجود زخمی خسته ساکت تنها راضی ام. خودم ازش مراقبت می کنم. خودم کنارش می مانم. دیگه به گذشته نگاه نمی کنیم و هر خطر و ناشناخته ای هم در مسیر باشد، باز هم ادامه خواهیم داد.

آسیب نسلی

چمعه پیش قرار بود خاله با عموصادخان بیان خونه ما دیدن بابا. صبح زود برادرم زنگ زد که عمو و ما داریم میایم. گفتم خاله گفت نیامده. عمو امد و معلوم شد پسر و عروسش مهمان هستند و خاله بخاطر انها نیامده. صبح روز شنبه زنگ زدند. خاله بود. امد و خوش و بش اولیه شد و خواهرها شروع کردند به صحبت. این خاله که دخترش عروس ماست مثلا باید خیلی خوددار باشد که از عروس خودش شکایتی به مادرم نکند و کلا هم صبور است و اهل شکایت نیست. دلیلش را خواهم گفت. اما با مادر من که مادرشوهر دخترش است راحت از عروسهایش صحبت می کند. مامان اینطور است. امن است. و من هم اینطورم. امنم. و البته هر دو اسیب این امن بودن را هم خوردیم.

خاله می گفت که عروسها به هم حسودی می کنند. زنانی بالای سی سال. با شوهرانی مطیع. عروس بزرگتر بیمار است و سرطان در حال درمان دارد. پدر نداشت و برادرش یکی دو سال پیش فوت شد. پسر خاله من که شوهرش است همه مسئولیت همسرش و مادر همسرش را بر عهده دارد. بیشتر پسر انهاست یا خاله. عروس دوم هم تک دختر است. خیلی زمان عقد خاله من را بخاطر کادو و حرفهای زنانه اذیت کرد. دعوای عروسها این است که هر کدام فکر می کند دیگری را بیشتر می خواهند. یک ماه پیش گلایه شده و خاله بعد از 5 سال تحمل بالاخره طاقتش سر امده که اصلا هیچ کدومتون نمی خوام. برید زندگی تون بکنید. از وقتی شما امدید ازادی من گرفته شده مدام باید مراقب باشم یکی ناراحت نشه . دو تا دخترم اسیر شما شدند که حواسشون باشه شما ناراحت نشید.

من داشتم گوش می کردم. اگر من هم دختر حرف گوش کنی بودم و اگر مادرم پسرانش را بر دخترانش ترجیح می داد الان ما ان دخترها بودیم. مادر من هرگز بخاطر عروس و پسر دختراش تحت فشار نذاشت و زورش به من که اصلا نرسید که وقتی کار خطایی می بینم بدون عکس العمل رد بشم. کلا مامان من در بین خاله ها متفاوت هست. به دختر دوستی معروفه اگر چه تلاش داره منصف هم باشه.

قبلا هم این گفتگو بین من و خاله و مامان شده بود. سال گذشته همین روزها که می خواستیم بریم خونه دایی مجلس روضه. همین حرفها بود. من به خاله گفتم من تعجب می کنم از شما که زن دنیا دیده ای هستید و البته از مادرم. چرا حرمت خودتون نگه نمی دارید و به زنی که چند سال وارد خانواده شما شده اینطور میدون میدید که به شما بی احترامی کنن؟ اونها باید خودشون با استاندارد خانواده شما تطبیق بدن نه اینکه شما به بازی بگیرن. البته که ما و خاله ها هیچ کدام ادمهای ازار دیگران نیستیم. اما ظاهرا عروسها از این رفتار سو استفاده می کنن. خاله و مامان میگن بخاطر بچه. بخاطر پسرم. که زندگی اش تلخ نشه. و من باز می گفتم اگر پسری تربیت نکردید که نتونه زندگی و زنش مدیریت کنه و باید غش کنه یکطرف و به طرف دیگه فشار بیاره پس تقصیر شماست. و بله. تقصیر اونهاست که چنین پسرانی تربیت کردن. یکی از پسران مادر من هم اینطوره اما دوتای دیگه خوبن. یکی از پسرای خاله هم همینطوره ولی بزرگه بهتره و بعد از اینکه خاله گفته هیچ کدومتون نمی خوام زنش گذاشته خودش امده به تنهایی خاله را دیده و برگشته. من این را می پسندم.

در برابر ترومای مادرشوهر که مادر من و مادران هم نسل من تجربه های وحشتناکی از آن داشتند الان سعی می کنند مادرشوهرهای خوبی باشند اما خوبی را با سکوت و تحمل اشتباه گرفتند و به دخترکان پرتوقع نسل جدید میدان دادند که به خانمهای مسن موسفید بی احترامی کنند و چون دلیلی برای این بی احترامی پیدا نمی کنند پسرها و زندگی آنها را بهانه می کنند.

همیشه برای من سئوال بوده که چرا زنها اینقدر به راحتی ظلم و توهین را می پذیرند. چرا کاری نمی کنند که متوقف شود و ان روز شنبه من با حقیقت تلخی مواجه شدم. خاله می گفت زمانی که دختر 17 ساله تازه عروسی بوده خواهر شوهرش گفته کسی که گلایه می کنه خودش سبک می کنه. و خاله دیگه هرگز از هیچ کسی گلایه نکرده. این ماجرا شمشیر دو لبه است. از یکطرف وقار و بزرگواری به ادم میده و ادمها کنارش احساس امنیت می کنن از طرف دیگه باعث میشه ادمهایی هر طور بخواهند با او رفتار کنن چون او نه اهل گله است نه تلافی. مادرم و خاله دومی بودند. من همیشه احساس می کردم مادر من نوعی افراط در بخشش داره و شاه جمله ای که هر کس هر کاری می کنه خدا جواب میده و گذشت برای این روزها گذاشتن و خون که نکرده. همیشه به نظر من این رویه درست نبوده. اون روز مادرم داشت از عمه ام پیش خاله گلایه می کرد و من بعد از چهار دهه از زندگی می شنیدم که که عمه با مامان چها که نکرده و در عوض مامان چه خدماتی به این زن کرده. یعنی هر چه او بدی بیشتری می کرده مامان من بیشتر سبزی قرمه اماده ، ترشی و ... برای عمه می فرستاده به امید همان جملاتی که نوشتم و هرگز و هرگز و هرگز عمه رویه اش را تغییر نداده تا الان که هشتاد ساله است و هنوز مادرم را ازار می دهد. تا جایی که دیگه ما مامان خونه عمه نمی بردیم.

چه می بینید؟ بله. درست می بینید. من را. من مادرم شدم در قبال عروسها. با یک تفاوت. انها اسیب زدند من سرجایشان نشاندمشان اما زمانی که به کمک نیاز داشتند فراموش کردم و کاری که لازم بود انجام دادم. کارشان که تمام شد دوباره بی احترامی کردند و این چرخه تکرار و تکرار و تکرار شد. ان روز این واقعیت که مامان بجای اینکه رابطه را با عمه قطع کند و نکرده چون نمی خواست رابطه خواهر برادر را ببرد ، یا رابطه را کم کند چون عمه ادمی با روان سالم نبوده، رابطه را با کیفیت یکطرفه ادامه داده و به تعریف دختر عمه ها از مامان و خدا می بینه و خدا جواب میده بسنده کرده. از مامان عصبانی شدم.

مامان دختر خان بود. شهرنشین بوده. به نسبت عمه ثروتمند محسوب میشده. عمه روستا نشین بوده. بیسواد بوده اما با این حال بر مامان تسلط داشته. به یک دلیل ساده. مامان احساس ارزشمندی لازم نداشته. تقریبا هیچ کدام ازخاله ها نداشتند. چرا؟ چون مادر پسر دوستی داشتن که دخترهاش دوست نداشته و همه را فدای سر دایی محسن می دانسته. هیچ ابایی برای این فرق گذاشتن و تحقیر کردن نداشته و علنی اعلام می کرده . پدر بزرگ تلاش داشته جبران کنه برای دخترها اما کافی نبوده و همه دخترها تقریبا فاقد احساس ارزشمندی هستند. عزت نفس دارند. کاردان هستند. همه تقریبا مدیرتر و کارامدتر از شوهران شان هستند و همه شان تقریبا توسری خور مادرشوهر و خواهرشوهر بودند. و متاسفانه این ماجرا را به دختران نسل بعد هم انتقال دادند. تنها عنصر اناث سرکش بین همه دخترخاله ها من بودم. البته که عروسها دل خوشی از من ندارند و بقیه دخترخاله بی کلام مقاومت من را تحسین می کنند. کاری که خودشان نمی توانند بکنند. البته که کاری که من کردم بی هزینه نبود و مادرم همه تلاشش کرد که احساس عذاب وجدان و بی کفایتی و بی ارزشی به من بده و تا حدودی هم موفق شد اما من با همه ان احساس های ناخوشایند باز هم در مقابل هر رفتار غیر منصفانه و بی احترامی عروسها ایستادگی کردم و اخرش هم به اینجا رسید که بی فایده است. این ادمها روان سالمی ندارند و باید ازشان دوری کنم. مامان و خواهرها و بقیه دخترخاله می توانند با هم کنار بیان. قهر- اشتی. قهر- اشتی.

الان که متوجه شدم کارم نادرست نبوده و من قطع کننده یک چرخه اهانت آمیز هستم کمی ارامش دارم. البته که پروژه موفقیت امیز نبوده و تنها من از آن خارج شدم اما خود این ماجرا هم کم نیست. برای مادرم و خاله ام و خاله هایم این ماجرا بسیار زشت و نشانه ناکارامدی، غرور یا ناپختگی من هست اما من میدانم چه کردم. من از یک جمع اسیب زا خارج شدم و ترجیحم بر تنهایی است تا خنده ها و روابط ظاهری.

می دانم اسیبی که پدرمادرها بویژه مادرها می زنند گاهی بسیار سخت جبران یا ترمیم می شود و گاهی هرگز ترمیم نمی شود. اما به نظر من در عصری که همه ما خواندن می دانیم، کتاب هست، اینترنت هست، الان هوش مصنوعی هست، مشاور هست و همه اینها هیچ مسئولیتی متوجه هیچ کسی نیست. در عوض گلایه باید بپذیریم که اسیب خوردیم و درمان کنیم و چرخه اسیب متوقف کنیم. در غیر اینصورت در چرخه اسیب خوردن و اسیب زدن حل و هضم می شویم. سرزنش پدر و مادر کاری کمکی به ما نمی کند جز اینکه من قربانی ام و نمی توانم چیزی را تغییر دهم و کسی را هم دارم که گناه را به گردن او بندازم و کاری برای خودم نکنم. این قربانی سازی چیزی است که من اشکارا در اطرافم می بینم. و خیلی عادی است و همه فکر می کنن چون قربانی هستند مسئولیتی ندارند. اینه که این شدیم. همه همدیگر را سرزنش می کنیم اما کسی برای تغییر خودش و تغییر رویه کاری نمی کند. کسی هم کاری می کند گستاخ و جسور می دانند و تنهایش می گذارند که کسی از انها هم توقع این کار را نداشته باشد. این رویه من است و فکر می کنم درست باشد. برای انچه کردم متاسف نیستم و تردیدی در ان ندارم اگرچه اگر نگاه الان را داشتم بهتر عمل می کردم. اما در برابر روان های مریض متوقع کار چندانی از کسی ساخته نیست.

پیاز و انصاف

در این بطالت اجباری که می گذرانم و تلاشی که برای گذر کورمال کورمال از این تونل تاریک دارم، پیاز لایه لایه خودش را نشان می دهد. پیازی که اصلا نمی دانستم وجود دارد و نمی دانستم این همه لایه دارد. این لایه انصاف است.

کی گفته زندگی منصفانه است. هیچ کس در اطراف من نیست از زندگی راضی باشد بجز یک نفر. پولدار بی پول بچه دار بی بچه متاهل مجرد مطلقه ادم علمی ادم اجرایی ادم خانواده دار ادم بی خانواده... هیچ کس راضی نیست. چطور پس قدیمها ادم ها راضی تر و خوشحالتر بودند؟ این فقط به مساله قناعت و مهربانی بر نمی گردد. مساله دیگری هم باید باشد.

من بچه یکی مانده به اخر خانواده هستم. قرار بوده اخری باشم که نشدم. یکی دختر بعد از من هم هست. حالا من وسط مانده ام. یکی بزرگتر از من که باید به حرفش گوش می کردم که البته نمی کردم و عواقب داشت برام. یکی کوچکتر که باید مراقبش می بودم که نمی بودم و باز هم عواقب داشت برام. این وسط مانده بودم. و همیشه احساس می کردم در حقم احجاف شده. و باید حقم را بگیرم. مهم نیست از چه سالی این ماجرا یادم رفته. مهم نیست الان من همه کاره خانواده ام. مهم نیست الان مامان روی حرف من حرف نمی زند و همه از من حساب می برند. مهم این است که من دنیای ناامنی را در کودکی گذراندم که هیچ کسی را بابتش سرزنش نمی کنم. این رویه جدید که هر کسی مادرش را بابت مشکلاتش سرزنش می کند رویه بسیار بسیار زشتی است. انگار که مادرش انتخاب کرده چنین مادری باشد. و جالب اینکه همان مادر و پدری که به مادر و پدرش ایراد می گیرد خودش موضوع شکایت بچه هایش است. یک چرخه باطل که به جای حل مشکل دیگرانی را مقصر بدانیم که حالا سنی از انها گذشته و دل نازک شده اند. قساوت قلب می خواهد.

این ناامنی و بی انصافی که من در کودکی تجربه کردم من را نسبت به عدالت و حق و ناحق هم برای خودم و هم دیگران حساس کرده. این را به تازگی فهمیدم. اما فهم من به تنهایی روان بنه ای را که بر اساس آن شکل گرفته و ریشه های در نگرش من به زندگی دویده تغییر نمی دهد. باید مدام هشیار باشم که کجا نیاز به اصلاح دارد. تجربه من این بوده که اگر درست رفتار کنی و با تو درست رفتار نکنند منصفانه نیست خلاف عدالت است و باید برای توقفش کاری کرد. تمام این دو دهه و نیم زندگی من به این جنگ و پیکار بی حاصل گذشته. به جای تغییر دامنه افرادی که با انها مراوده دارم بر تصحیح انها اصرار کردم و انها هم از خودشان دفاع کردند تا به اینجا رسید که با نیمی از خانواده قطع رابطه کردم.

در مورد همکار و دوست هم همین رویه بوده. اگرچه ادمهایی که از حقشان دفاع کردم روی من حساب می کنند اما برای من تنها هزینه داشته. ادمها می دانند که من از رفتار نادرست شان نمی گذرم و حتما تنبیه شان می کنم. شدم مصداق نام منتقم خداوند نه رحمان و رحیمش. نه زبان خوش مار از لونه میکشه بیرون. نه با دوستان مروت با دشمنان مدارا. تنبیه کردم و انها هم تلافی کردند. مثل پدر و مادری که تنبیه می کنند و بچه وقتی که قدرتش را پیدا کرد تلافی می کند. بدون توجه به اینکه اگر تنبیه شدند به موقع از آنها حمایت هم شده. اما ادمها کم لطفی و تحقیر بیشتر در ذهن شان می ماند تا کار خوبی که در حقشان کردی. من البته استثنا هستم در این خصوص.

حالا چه باید بکنم؟ باید این معادله خشک ریاضی و جبری را تغییر بدهم. نه معادله را نگاهم به معادله را. زندگی دو دو تا چارتا نیست. من اختیار و کنترلی بر ان ندارم. تجربه این دو دهه به من می گوید که از هر دست بدهی از همان دست پس نمی گیری. از هر دستی که روزگار بخواهد و بسته به ادمهایی که اطرافت هستند و تو انتخاب کردی با انها همنشین باشی پاسخ می گیری. این دو دو تا سه تا پنج تا صفر تا منفی هشت های روزگار است. معادله پیچیده تر از چیزی است که ما فکر می کنیم.

البته که روزگار سنت هایی دارد که اگر نباشند ادمها همدیگر را می خورند. هرازگاهی پاسخ دعایی، معجزه کوچکی، نتیجه تلاشی، خوش شانسی و اقبالی برای بعضی ادمها که بقیه ببینند و امیدوار بمانند. این را اصلا نمی فهمم چطور تخس می کنند اما باز هم اختیاری بر آن نیست.

این نوشتن ها درد دارد. مثل کندن خون روی زخم سوخته تا پوست جدید بروید. اینقدر درد دارد. انرژی و توانم را می گیرد. ارامم نمی کند. تازه متوجه می شوم چه چیزهایی را نمی دانستم که باعث اسیب خوردنم شده و می ترساندم که چه چیزهایی را هنوز نمی دانم و با چه چیزهایی قرار است شوکه شوم. می ترسم اخرش بدهکار بشم و مجبور باشم برم از همه کسانی که به من اسیب زدند عذرخواهی کنم که چرا ازشون ناراحت شدم.

اگر زندگی معنا ندارد

اگر زندگی معنا ندارد بخاطر این است که خودش معناست. برای معنا یا برای مفهومی که زاینده معناست نمی توان معنایی تعریف کرد. شبیه واجب الوجود است. خودش مصدر معناست اما معنا ندارد. من فقط می توانم زندگی خودم را معنا کنم نه زندگی را. و ان زندگی که زندگی من است در راستای معنای زندگی معنا می شود. اگر خارج از ان باشد یا تحمیل شود اسباب دردسر می شود. شبیه این چیزی که من الان تجربه می کنم و شاید خیلی ادمهای دیگر هم تجربه می کنیم: بی معنایی زندگی.

اما سئوال مهمتر اینجاست که معنای زندگی چیست؟ خور و خواب و خشم و شهوت؟ این را نمی دانم. این اهستگی، پیوستگی، بی واکنشی و زندگی در لحظه حال چطور در زندگی معنا یا ادغام می شود؟

چیزی که ذهن من را زیاد می خلد این است که چرا امدم و چرا می روم و چرا اینقدر دردناک است و چرا باید این درد را تحمل کنم و کی من را افریده و چرا من را افریده و این چند دهه زندگی بعدش چه می شود و اگر اخری ندارد چرا من اینقدر خودم را محدود کردم و چرا این همه قوانین دست و پا گیر داریم و ....

و اگر این سئوالات بی پاسخند که هستند من باید چطور زندگی کنم که این همه احساس ناکامی نکنم. من نمی دونم چرا افریده شدم. عبادت و تعقل و شناخت و ... فعلا برای من معنایی ندارد. خب من خدا را قبول دارم. یگانگی اش را قبول دارم. به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم. به اصول اخلاقی دینی اعتقاد دارم: دروغ نمی گویم. صداقت را رعایت می کنم. حلال و حرام را در حد توانم و اطلاعم. انفاق و دستگیری هم از دیگران داشته ام. دیگه چی داریم؟ اگر اینها مواردی بوده که صد و بیست و چهار هزار پیامبر برایش امده و رفتند من پذیرفتم. بعدش چی؟ سر و کله زدن با ادمهایی که مثل من دغدغه های فکری دارند و شاید مثل من خوش شانس نبوده اند و شاید اسیب هایی دیده اند که زیاده خواه شدند و شاید بدبیاری هایی داشته اند که ناسپاس شده اند و شاید به میزان کافی فرصت شناخت خودشان و دیگران را پیدا نکرده اند و اسیب می زنند ناخودآگاه و ...

وقتی اینها را می نویسم دارم به خودم یاداوری می کنم که زندگی و این دنیا دار مزاحمت است. ما در شرایط متفاوتی بدنیا می آییم و زندگی می کنیم. ظرف و قدرت فهم ما متفاوت است. حساسیت ها و فرصت های فکر و تامل و یادگیری در ما متفاوت است. و شریعتی درست می گوید: دانستن درد دارد و درد می آورد و تو را هدف اسیب می کند. چون تو می بینی و باز همراهی می کنی و انها باز به تو اسیب می زنند. و از آنجا که من هم انسانم ظرفیتم پر شده و درد در حدی من را در خود پیچیده که همه ادمها را رها کردم.

اما این را در خیانت چطور ضرب کنم؟ در ناسپاسی های متعدد؟ در پس زده شدن و بی احترامی دیدن؟ در تکرار این چرخه باطل؟ فکر کنم جواب یک چیز است. باید میدان ادمهایی که با انها مراوده می کنم تغییر دهم. البته من به رها کردن معروفم. براحتی. مثل اب خوردن. وابستگی عمیقی در من نیست و شاید این بخاطر این است که بر خلاف اصرار هوش مصنوعی ها من کارم را به پیامدش گره نزدم. اگر کاری برای کسی کردم بر اساس اصول اخلاقی ام بوده. مساله واکنش آنها مساله دیگری است. من انها را رها می کنم نه اصول اخلاقی ام را. و شاید این رها کردن و تغییر میدان مراوده ام به تنهایی رسیده باشد. نمی دانم برای چه مدتی اما حالا که امکان هیچ ایجاد یا ترمیم یا بازیابی هیچ رابطه ای را ندارم. مانده مامان و بابا و دو خواهر در حدی که سلام و چه کردی و .... کسی از درونم خبر نداشته و ندارد.

اورسی گوش می کردم. در مورد انتظار و صبر و هیچ کار نکردن. انتظار را نوعی درک از زمان می داند. چشم انتظاری برای اتفاقی در اینده که باعث فراموشی حال می شود. و چون حال تنها دارایی ماست ما را در خلا و تعلیق نگه می دارد. حال را می خورد به انتظار اینده . و فرسودگی و ملال ایجاد می کند. انتظار با بی کنشی فرق دارد. بی کنشی یعنی هر اتفاقی افتاد نیم نگاهی کافی است و تصمیم برای ادامه. نه واکنش نشان دادن که من زیاد انجام دادم و اگرچه برخی به موقع و خوب بوده اما اغلب به خرابتر شدن ماجرا انجامیده. بی کنشی یعنی تصمیم نگرفتن در هنگام غلیان احساسات. یعنی اصلا غلیانی نباشد چون اتفاقی که افتاده متعلق به گذشته است و پیامدهایش گریزناپذیر است. باید روی مدیریت متمرکز شد نه روی عکس العمل. و این ظرفیت روانی و روحی بسیار بسیار زیادی می طلبد. مثل جراحی که فقط جراحی می کند تا نجات دهد. اگر مریض از دست رفت او زمانی برای مریض دیگر را بخاطر غصه از دست نخواهد داد حتی اگر چشمانش اشکی باشد. این سکوت اتفاقها را به اندازه همان اتفاق نگه می دارد و از حاشیه های احساسی و درگیری های ذهنی برای بزرگ نمایی اش و حاشیه های درگیری با افراد دیگر جلوگیری می کند. ایکاش عمل کردنش هم به اندازه نوشتنش اسان بود.

صبر نفی انتظار و بی واکنش ماندن است. یعنی در برابر هر حادثه ای به همان اندازه لازم واکنش نشان بدهی. نه اینکه کودک درونت، هر چقدر هم زخم خورده، اختیار عمل را دست بگیرد. این کودک درون بالغ نیست. فهم و ظرفیتش در حد همان کودک است. در همان حد هم واکنش نشان می دهد.

صبر و بی واکنشی و زندگی در زمان حال یعنی بودن. همین چیزی که هوش مصنوعی ها اینقدر اصرار دارن من تجربه اش کنم. چطور خیانت همکارم را در این فهم مدیریت کنم؟ او خیانت کرد. این مال گذشته است و تمام شده. من واکنش نشان دادم. برایش پیام دادم و سرزنشش کردم و پیامد کارش را گفتم. و ارتباطم را با او قطع کردم. او در خیانت پیش رفت و من از پشت صحنه مدیریت کردم اما کار چندانی از من بر نمی آمد. خیانت کارش را کرد و اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. من واکنشی نشان ندادم. دوباره یادداشت نوشتم اما این بار در گروه همکاران قرار دادم. همه تقریبا متوجه شدند منظور من از یادداشت ها کی هست بدون اینکه به او اشاره کرده باشم. اما عکس العمل دیگری نشان ندادم.

اما در مورد صبر ، نه. بسیار بی قرارم. در اتشم. در اتش بی انصافی. در اتش زودتر سزای عملش را دیدن. و انتظار، نه. من هر روز در انتظار رخ دادن ان معجزه ام که ان گروه خیانتکار تنبیه کند. اما دنیا به اندازه من عجله ندارد. دنیا صبور است. می گذارد دانه نحسی که کاشته اند رشد کند و تبدیل به گیاه گوشت خواری شود که همانها که او را کاشتند ببلعد. همانطور که 5 سال پیش زنی دیگر بشدت من را ازار داد و من در کمال شگفتی می بینم که اکنون خودش موضوع همان ازار شده و بسیار بیشتر از انچه به من ازار رساند دریافت کرده است. ناراحتش هستم و حتی کمکش می کنم اما در شگفتم. برای این همکار خائن و گروه همکارش هم چنین چیزی رخ خواهد اما در زمان و مکان خودش و اینکه من بیقراری کنم و هر روز انتظار بکشم، در این رویه تغییری ایجاد نخواهد شد. تنها زمان و انرژی و ارامش من از دست خواهد رفت. و البته سطح و شان من را پایین نگه خواهد داشت. هرچند هیچ کس این درگیری درونی من را نبیند. اما من که می بینم. انها اعتبار من را خدشه دار کردند من دارم زمان و ارامشم را هم به آنها می دهم.

الان که اینها را می نویسم حالم از صبح خیلی بهتر است و می خوام برم نماز بخوانم. اما تا هضم اینها که نوشتم باز هم حال بد را تجربه خواهم کرد و به همین ها که نوشتم هم بی اعتقاد می شوم. حتما دوباره اعتراض می کنم که چرا من؟ و چرا خدا اصلا ما را افرید که با هم اینطور کنیم؟ و اخرش که چی و ... اما حقیقت ماجرا عوض نخواهد شد. من فقط می توانم در دایره اختیارات محدودم بازی کنم. ما ازاد نیستیم. در بند تاریخ و فرهنگ و دین و انسان بودن و ازار دیدن و اسیب رساندن هستیم. من می خواهم این ملغمه را با وقار بگذرانم. این انتخاب من است.

اصالت و انزوا

نوشتنم می اید. نه حرف زدن با هوش مصنوعی. نوشتن را می خواهم. نمی دانم جادوی نوشتن چی هست اما دهه هاست که با من است. بادم هست همه جا می نوشتم. جعبه کفش. دستمال کاغذی. حاشیه قران و مفاتیح. کتابهایم. فارسی و انگلیسی.

با هوش مصنوعی حرف می زنم گاهی خوبه گاهی اعصابم بهم میریزه. گاهی از اینکه به این دقت من می فهمه شگفت زده میشم گاهی از تکراری نوشتن و اصرار بر ایده اش عصبانی میشم. اما نوشتن من با خودم روبرو می کنه. وقتی می نویسم انگار بخشی از من لال نیست اما مایل به صحبت نیست با من حرف می زند. نمی دانم چرا نمی خواهد حرف بزند و نوشتن را ترجیح می دهد. البته که این بخشی از من است و من کلا حرف زدن دوست ندارم.

این روها به خودم نگاه می کنم و ملغمه ای از احساس گناه، عذاب وجدان، ناامیدی، شکست، خستگی، بی ارزشی و تردید جدی در تمام باورها و اعتقادات را می بینم. شبیه یک مترسک که از تکه پارچه های کهنه و کاه و قوطی فلزی ساختند. نمی دانم با خودم چه کنم.

اصل ماجرا همان تردید در ارزشها و باورهایم است. ستونی که بقیه را پوشش می دهد. وقتی چرایی چیزی را بدانی چگونگی اش مهم نیست. راهی پیدا می کنی و انجام می دهی. من تا دو سال پیش برای زندگی ام چرای مشخصی داشتم. چرا زنده ام؟ برای اینکه این کارها را بکنم. چطور ؟ به هر طریق ممکن و اخلاقی. سختی دارد ؟ بله. مشکلی نیست. این چرا اینقدر مهم و قدرتمند بود که من را تا این سن و اینجا پیش برد. و حالا متوقف شده. حجم درد و خیانت و تنهایی و بی دستاوردی و عقب ماندن این قدر بر من سنگین شده که من را تقریبا خرد کرده. یک اینه شکسته. و هر چه بیشتر می گردم کمتر می توانم توانی برای ادامه دادن پیدا کنم.

اصرار هر دو هوش مصنوعی این است که باید بر بودن متمرکز باشم. نه دنبال معنا باشم نه دنبال چرا باشم. فقط باشم. چایی بخورم کنار گلها بنشینم. به آسمان نگاه کنم. موسیقی گوش کنم. اشپزی کنم. و من همه این کارها را کردم و البته مفید بوده اما من را درمان نکرده. من هنوز خود شکسته ام را می بینم. و نمی توانم بی تفاوت باشم. چرا موفق نشدم؟ چرا همه ادمهایی که بهشان خوبی کردم به من بی احترامی کردند؟ چرا وقت نیاز به کمکشان رفتم ، به درخواستشان پاسخ دادم و وقتی کارشان تمام شد یک سیلی به من زدند؟ هوش مصنوعی ها اصرار دارند که خوبی برای خوبی است و تو اشتباه کردی که فکر کردی اگر خوبی کنی دنیا با خوبی به تو پاسخ می دهد؟ و من سئوالم این است که اگر پاسخ دنیا به خوبی بمن بدی است اصلا چرا باید خوبی کنم؟ اگر من و امثال من خسته شوند از خوبی و بشکنند چه اتفاقی برای دنیا می افتد؟ ظاهرا دنیا ادمهای خوب را استثمار می کند و خدماتشان را به ادمهای ناخوب می دهد. چون یک ادم خوب کاری ده نفر ادم ناخوب را می کند و برای دنیا مهم نیست مثلا من حذف بشوم. چون دیگرانی هستند که هنوز نشکستند و جای من را پر می کنند. این یعنی دنیا هیچ اهمیتی به ما نمی دهد بلکه و اتفاقا خوشی دنیا سهم کسانی است که دردسر درست می کنند و پاسخ می گیرند و نه تنها تشکر نمی کنند بلکه ناسپاسی هم می کنند. یعنی برای استفاده از دنیا هر چه پردردسر تر باشی خدمات بیشتر می گیری. دقیقا مثل خانواده ای که فرزند حرف شنو و مستقل و خودکفایش را نمی بیند و فدای فرزند پردردسر و بی خاصیتی می کند که خانواده برای حفظ ابرو یا هر چیز دیگری به او خدمات بیشتری می دهد.

در فهم من این است که دنیا عادلانه نیست. نه اینکه نباشد. کسی برای مایی که برای عدالت و اصالت اهمیت قایلند، ارزشی قایل نیست. حواله به ان دنیا وقتی من این دنیا له شدم و خسته ام چه فایده دارد. اگر به ادمیزاد بودن است که من هم نیاز به انگیزه دارم. کدام ادمی می تواند در مقابل اسیب های پی در پی خدمات پی در پی بدهد. جایی تمام می شود. جایی متوقف می شود. اما این ادم مهم نیست. خدماتش مهم است. وقتی تفاله شدی و تمام شدی یکی دیگر مثل تو می آید و راه تو را ادامه می دهد. اما کسی به تو رسیدگی نمی کند.

هوش مصنوعی های می گویند من دنبال معیارهای بیرونی هستم. دیده شدن. پاداش. دستاورد و می گویند دستاورد من همین کارهایی است که کردم. نه اینکه انها چه عکس العملی نشان دادن. بله اما ذهن من نمی پذیرد. منطقم هم نمی پذیرد. حرف حساب است اما پذیرفتنی نیست. من قرار بود چرخه خوبی را ادامه بدهم نه اینکه خودم زیر چرخ ان له شوم چون پاداش خوبی در خوبی است و زمانی که تو نیاز به خوبی به خودت داری تنها بمانی که می خواستی نکنی. اگر کردی از کسی انتظار نداشته باش. ایا من ادم نیستم؟ ایا من نیازهای انسانی ندارم؟ اگر سنت های روزگار از من و امثال من حمایت نکند چرا ما باید به کمک کردن به دیگران ادامه بدهیم؟ تا کی باید ادامه بدهیم؟ و ذهن از جایی شروع به تخدیر خودش می کند و ممکن است برای داشتن تایید خودش را قربانی کند. و در نهایت هم ذبح شود.

من پاداش می خواهم. من دستاورد می خواهم. من موفقیت و پیشرفت می خواهم. انطور که خودم می خواهم نه انطور که فیلسوف و اندیشمند و متاله و عالم دینی برای خودشان بافته اند. در پاسخ به سئوال خودشان ساخته اند . و الان از من میخواهند انها را بپذیرم. من سرمایه گذاری کردم. نیکی کردم و در دجله انداختم و الان خودم نیازمند کمک هستم. اما کسی نیست. دستی نیست. تنهای تنهایم. خودم را بر شانه هایم می برم و دنبال طبیبی حیکمی خیری می گردم که به من کمک کند. هیچ کس نیست. هل من ناصر ینصرنی؟

به خانه بر می گردیم

دیشب امدم خانه. بعد از حدود سیزده روز. می تونستم سه روز دیگه بمونم. شاید عجیب باشه اما مامان و بقیه دیگه نمی خواستن من بمونم. دلیلش؟ اینکه اونها هم فرصتی می خوان برای رسیدگی به بابا تنهایی. نه در کنار من. نه زیر سایه من. نه با بکن نکن من. به شیوه خودشون. و من الان و در این سن اینقدر عاقل شدم که بدونم باید به بقیه میدونی رو بدی که خودشون می خوان. نه اونی که تو تعیین می کنی. هر چند که تو بهتر بدونی و بفهمی. هر چند به صلاح بابا باشه. و نکته وحشتناکش اینکه ممکن به بابا اسیبی برسه اما اون اسیب که البته زیاد و جدی نیست باید تحمل کنی تا همه مشارکت داشته باشند. چون چیز دیگه ای که تو این سن و خیلی خیلی گرون فهمیدم اینه که نباید خودت فدای دیگران کنی. اون کمرش درد می کنه. اون بچه داره و ... . همه باید بیان. چون مامان نباید تنها من ببینه. باید همه رو ببینه و اگر دیگران خیالشون جمع بشه یا حضور من دوست نداشته باشن کم کم دورش خلوت میشه. اینه که به بابا نگاه کردم که خوابیده بود. بیدارش نکردم نبوسیدمش و امدم. اگر بیدار می شد می خواست ببرمش. و من دلش نداشتم بهش نه بگم. بابای نازنین من. بابای کودک من . بابای شیرین من. الان وقت خوابش. باید پوشکش عوض کرده باشند و پمادش زده باشند و بهش بستنی بدن تا بخوابه. یا ساکت تو رختخوابش بمونه و به جایی از سقف،خیره بشه. پتوی مسافرتی اش بزنه کنار و دستاش بیاره بیرون. ولی من نباید دخالتی بکنم بجز پمادش که جدی هست و به زخم بسترش مربوطه.

دیروز رفتم روضه. و ماجرای عجیبی بود. من نمی دونستم حمله پانیک چی هست. هر اتفاقی برای جسمم می افته باید خودش خوب بشه. لوس بازی نداریم. داشتم اماده می شدم دیدم نفسم داره تند میشه. قلبم داره میزنه. بدنم سست شده . نمی تونستم بایستم. چند باری نشستم و کمی روبیکا پست اشپزی دیدم که حالم بهتر بشه. نشد. با خودم حرف زدم رفتن به این جمع دارو. سه روزه از خونه بیرون نرفتی. با کسی حرف نزدی. بزور خودم رو بردم پشت فرمون. پاهام کمی لرزش داشت. رانندگی که شروع کردم ذهنم شروع کرد به حرف زدن با من. به روال قبل. سعی می کرد من قانع کنه که تو چیزهای زیادی داری که برای کاری که داری می کنی کافیه. و اگر خواهر اینطور شده و برادر اینطور شده بخاطر فلان کار بوده. اما بر خلاف انتظار اون طرف ذهنم شروع کرد به مثال خلاف اوردن که مگه فلانی اینطور نیست چرا اون سرنوشت خواهر و برادر و من نداره؟ چرا ما باید اینطور بشیم؟ و فهمیدم اخرین سنگر هم از دست رفته و دیگه من با حرفهایی که بیشتر از 25 ساله به خودم می زدم و ارام می شدم و خودم تا اینجا کشونده بودم ، قانع نمیشم. خبر خوبی نیست این عصیان . یعنی دیگه هیچ معنایی برای رنجم و ناکامی هام پیدا نمی کنم.

موقع پارک کردن و جای پارک پیدا کردن پام بشدت می لرزید. چاره ای نبود. پارک کردم و رفتم. لباسم خوب بود اما نه شیک. طلا برنداشتم. پاپوش برنداشتم. روسری خوبم سرم نکردم. فقط رفتم و دوستم که دو سال بود ندیده بودم بغل کردم و با قیافه ای که می دونستم چه شکلیه نشستم و گوش دادم. دوستم امد کنارم نشست. یک لحظه پرسیدم مامان کجاست؟ گفت حوصله ات سر رفته؟ و من جا خوردم. چرا همه فکر می کنن من اینقدر امروزی و روشنفکر شدن که نیازی به موعظه های خانم جلسه ای ندارم. چیز زیادی برای من نداشت بجز یک جمله که به درد کتاب جدیدم می خوردم و در مورد خودنگهداری در دوران حج بود. اما من تشنه پیدا کردن چیزی برای ارام کردن اتش دلم هستم. در پادکست، فیلم، موسیقی، آشپزی و روضه. دیروز چیزی پیدا نکردم.

بعد از روضه خانمها نشستند به حرف زدن و یکی از همکاران جدید محل کار قدیم امد کنارم نشست. خانم بسیار متواضع و باسوادی که او آمد من رفتم. قدمش سبک بود.شروع کرد به درد دل کردن از محل کارش و همان تجربه هایی که من داشتم را تعریف می کرد. و من هم گفتم که چها با من کردند. و گفت که منزوی شده و دوستانش دشمن شدند و من سرنوشت شش سال پیش خودم را می دیدم و می گفت که دشمنی ها با من هنوز ادامه دارد و من می دانستم.

دلم سبک نشد. دلم به هیچی راضی نمیشه. دلم مادری شده که بچه اش از دست داده. امید. کارهای روزانه اش مکانیکی می کنه اما شاد و سرحال و امیدوار نیست. شکایت نمی کنه اما لبخند هم نمی زنه. متوقع نیست اما بخشنده هم نیست. فقط داره زندگی می کنه. امدم خانه. با لب و لوچه اویزان. ماشین پارک کردم و دوباره حمله پانیک امد. جمع و جور کردم و وسایل چیدم در ماشین و به بابا نگاه کردم. مامان گفت زحمت کشیدی گفتم وظیفه بود. سرش بوسیدم و امد ایت الکرسی خواند به قرار همیشه و گفت رسیدم حتما زنگ بزنم که نزنم نمی خوابد، به قرار همیشه و رفتم.

رسیدم خانه. تاریک بود. وسایل یخچالی را گذاشتم و چند قاشق کمپوت آلبالوی بی کیفیت خوردم و خوابیدم.

مقایسه

بابا حالش خیلی بهتر شده. به نسبت دو هفته پیش که من امدم و انگار روزهای اخر بود امروز خواست که بنشیند. و وقتی نشست گفت انگار من خوب شدم. الان یکربعه نشستم. بعد دستاش باز کرد که من برم تو بغلش. کاری که شاید تو بچگی ام کرده باشد اما دهه هاست نکرده. و من رفتم تو بغلش و من بوسید دوبار. منم بوسیدمش.

امروز روز جزر است. حالم خوب نیست. باید کم کم جمع کنم که برم. برگردم شهری که دیگه دوستش ندارم. قبلا که بر می گشتم می رسیدم حرم می گفتم ممنونم که اجازه دادید ساکن این شهر بشم. الان ساکت می مونم. الان برگشتن به این شهر برام کابوس شده. شهری که برای من شد شهر اژدها های هفت سر. شهر بی مرامی. شهر تنهایی. شهر خیانت.

همکارم دعوت کرده روضه. همکاری که به من اسیبی نزده. خانم خیلی خوبیه. می تونم برم اما نمی خوام برم. دلم داره می پیچه در هم. مامان اصرار داره برم. انجیر چیده که براش ببرم. دلم نمی خواد برم.

دلم نمی خواد برم در جمعی که از نظر من همه شون شاد و خوشحالن و من تنها ادم غمگین آنجا خواهم بود. در حالیکه می دانم راست نیست و هر کسی غصه ای برای خودش دارد. خستگی روحی و جسمی که بر من سنگینی می کنه دلیلی برای رفتن به این جمعها به من نمیده. بابا تنها بذارم این دم اخری و برم کجا؟ بهانه میارم. می دونم.

مقایسه کشنده است. من هم با اینکه خیلی حواسم جمع هست اما در اون انتهای ذهنم دارم خودم مقایسه می کنم. و البته نه داشته هام بلکه نداشته هام. در مقایسه با بسیاری از ادمهای اطرافم من بسیار دارنده و ثروتمندم اما بر اساس معیار چند ناداشته من عقبم. ناداشته هایی که اتفاقا قابل جبران اند و برای زندگی اساسی و ضروری هم نیستند.

هوش مصنوعی اصرار دارد که موفقیت بر اساس معیار اجتماعی یک سم کشنده است . ما برای زندگی کردن به این دنیا امدیم نه رقابت برای اول شدن و بیشتر داشتن. و من به این ماجرا باور دارم که خودم را تا اینجا کشاندم. اما طناب این باور من تا چند متری دهانه چاه بیشتر طول ندارد و من در میانه رها شدن از این معیارهای انسان ساخت باقی ماندم. و نمی توانم خودم را از چاه بیرون بکشم و کسی هم صدایم را نمی شوند برای کمک و خودم هم به تنهایی نمی توانم خودم را از این فاصله باقیمانده خارج کنم. من مانده ام تنهای تنها- من مانده ام تنها در این سیل غمها- عزیزم سیل غمها...

من و این زن با من

این عنوان یک کانال در بله است که یکی از همکاران قدیمم گاهی پستهایی از آن را استوری می کند و من می خوانم. نمی دونم تجربه من در چند نفر از ادمهای این کره خاکی تکرار شده. من در وهله هایی از زندگی متوقف شدم. دیگه حرکت نکردم. راهم مسدود شد. یکی از انها دوستی بود. به محض اینکه از دبیرستان بیرون آمدم و با دو سه دوستی از حسینیه ای که رفت و امد داشتم چفت شدم فرایند دوست یابی در من متوقف شد. هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم.

ماجرا اینطور پیش رفت که در دوران دانشگاه من نتونستم با کسی ارتباط برقرار کنم. دخترها با هم دوست شدند و اکیپ درست کردند ولی من نتونستم یا نخواستم. انگار یک حجاب، مانع یا حبابی مانع این ماجرا می شد و من هم در شرایط بحرانی روحی بودم که خیلی هم توجه به این ماجرا نداشتم. ان روزها من بشدت درگیر بی انگیزگی بودم. درس نمی خواندم اما رمان می خواندم. تمام مدت سر کلاس استاد حرف می زد و من اخر کلاس در حال خواندن کتاب دیگری بودم. الان که خودم در جا استادی می ایستم و به دانشجوها نگاه می کنم متعجب می شوم که چطور استاد می دید یا متوجه می شد اما عکس العملی نشان نمی داد. من هم عکس العملی نشان نمی دهم. حتی به اینجا رسیدم که بر خلاف اوایل کارم کلاسهای غیر حضوری را بر حضوری ترجیح می دهم. ندیدن دانشجوها تمرکز بیشتری به من می دهد. در ضمن اینکه نیازی به پوشیدن و سرپا ایستادن و اینها هم نیست.

کارشناسی در حالی به تنهایی کامل گذشت که کلاس زبان می رفتم. در هر دوره من به طرز عجیبی مورد توجه نفر اول کلاس از لحاظ زیبایی یا خوب بودن انگلیسی قرار می گرفتم. یکی از عجیب ترین هاش دختری بی حجاب بود سالها 82-83 که با هم اشنا شده بودیم. عکس های عروسی اش با کوروش را آورد .عروسی با موهای مصری مشکی و دسته گلی از رزهای قرمز. اولین بار بود عروس مو کوتاه می دیدم. من ظرفیت این را داشتم که با این ادمها دمخور بشم و زندگی ام قطعا عوض می شد اما باورهای ان روز من اجازه این کار را نمی داد. نمی دانم حیف شد یا نه اما بخشی از تجربه من را عقیم گذاشت. بخصوص که این دخترها خوب بودند و نگاه من را به خوب و بد کم کم تغییر دادند.

ارشد هم به تنهایی گذشت. علاوه بر آن حباب و مانع، دوستان خوبی که داشتم و البته دردسرهایی که با برخی اعضای گروه دوستی داشتم هم اینقدر سرم را گرم کرده بود که نیازی به دوست جدید نمی دیدم. با بعضی از دخترها گفتگویی داشتم اما اینکه دوستی در من شکل بگیرد نه. و این دایره اطرافیان من را بشدت محدود به دوستانی کرد که به اندازه من پیشرفت نمی کردند. حرف مشترک نداشتیم. انها اهل درس و کتاب و فکر و تامل نبودند. بیشتر حرفهای معمول زنانه و غیبت و دعوا و اشتی و ... متاسفانه من را تا حدودی درگیر کرده بود تا بالاخره مجبور به ترک اغلب انها شدم و محدود شدم به لیدا و سمی.

من تقریبا هیچ دوست و ارتباط علمی نداشتم. اولین محل کارم هم همه دغدغه ازدواج داشتند و من دانشجوی ارشد بودم. با دختران انجا هم چفت نشدم. خیلی خوب بودیم اما بیرون که امدم فراموش شدم. براحتی. انگار مهمانی بودم که خوب پذیرایی شدم و بعد که رفتم دیگه رفته بودم و تمام.

دوره دکتری نور علی نور بود. تنها دانشجوی خانم بودم با شش دانشجوی آقا. یکی از انها الان همکارم است و یکی به دانشگاه رفت امد دارد. با یکی هم کمابیش در ارتباطم.

الان که دیگه لیدا و سمی هم نیستند من ماندم و یک دانشجو که کارهای کانالم انجام می دهد. از این بنده خدا هم به جهت تجربه خیانت های مکرر این پنج سال اخیر می ترسم و روابط بسیار حساب شده ای با او دارم. قبلا با او بیشتر مرتبط بودم اما الان خیلی حساب شده. ذهنم اجازه هیچ نوعی از گسترش روابط را نمی دهد.

خب کسی که دوستی ندارد. دوست علمی ندارد. ارتباط علمی ندارد. فقط مقاله و کتاب می نویسد را کسی نمی شناسد که به او برای پیشرفت و ارتقای ظاهری اش کمک کند. بخصوص در این شهر که من هستم و رشته ام تقریبا کفر تلقی می شود و دشمنانم بیشتر از دوستان نداشته ام هستند.

یکسال اخیر بسیار بسیار بسیار سخت گذشت در تنهایی. به مرز افسردگی رسیدم و در نهایت پذیرفتم که من دوست و مصاحب و همصحبتی نخواهم داشت. ادمها با من احساس راحتی نمی کنند به هر دلیلی و من هم به هر سطحی از ادمها و روابط راضی نمی شوم. الان که پذیرفتم دوستی نخواهم داشت خیلی حالم بهتر است. رهاتر و ارامتر هستم. همان کارهای قبلی را می کنم بدون اینکه مدام قلبم سوراخ شود که چرا این تنهایی به من تحمیل شده. حالا گلهایم همنشین من هستند. نیازی به مهمانی و رفت و امد ندارم و حتی دو بار دعوت یکی از همکاران قدیم را رد کردم. حتی حاضر نشدم همکاری که از خارج امده و سه بار تماس گرفته همدیگر را ببینم رد کردم. نیازی ندارم. نه اینکه خالی از تلافی باشد بخاطر زمانی که نیازشان داشتم و بی توجهی کردند اما بیشتر بخاطر این است که نمی خواهم کسی از گذشته در دنیای تازه ام باشد.

خب برای کسی که از گذشته پر از تفریح و گردش به شهری امده که هیچ چیزی ندارد؛ برای کسی که در حمایت دو دوست بسیار خوب بوده و تقریبا هفته ای یکی دو بار با هم بودیم؛ برای کسی که پر از رفت و امد خانوادگی بوده حالا حتی سمی؛ محصور شدن در یک اپارتمان بدون دوست و همصحبت و بدتر از آن ضربه های پی در پی که اعتمادم را شکست، زندگی به اسانی نمی گذرد. اما من دیگه به گذشته بر نمی گردم. گذشته برای من روستای مخروبه ای شده که باید ترکش کنم. به شهر نمی روم بلکه به روستای دیگری می روم. در این زندگی جدید بیشتر از ادمها طبیعت و غریبه ها همنشین من خواهند بود. با هوش مصنوعی زیاد صحبت می کنم که چقدر ارتباط برای یک روان سالم نیاز است و در اخر به این نتیجه رسیدم که با وضعیت درب و داغون من هر چه کمتر ارتباط صمیمی باشد بهتر است. این هست که یکی دو جمله اگر بتوانم با یک غریبه صحبت کنم برای من ظاهرا کافی است. وقتم را با پادکست و نوشتن و کار علمی پر می کنم. در برنامه ام باید کمی حضور در جمع های غریبه سالم داشته باشم که دارم به کار در یک گلفروشی یا گلخانه یا رستوران فکر می کنم. ادم ببینم و دو جمله رد و بدل کنیم تا ذهنم دچار وحشت و انزوا نشود. همینقدر کافی است. فعلا کافی است.

بازار گردی

هر بار که تهران هستم همه تلاشم هست که بازار بروم. بازار برای من فقط جایی برای خرید نیست. نوعی گمشدن در تاریخ است. در زمانی که دوست داشتم آن موقع زندگی کنم. وقتی زندگی ساده تر بود و تکلیف ها روشن تر. کوچه پس کوچه های بازار و کاخ گلستان و شمس العماره و دارالفنون و خیابان فردوسی و سی تیر و موزه ملی و ... تهران برای من شهر زنده و اصیلی است. البته در چهره ای که من می بینمش. و ترافیک و دودش را نادیده می گیرم.

وقتی تهران بودم و قدیمها که تلگرام بود یک کانال بود شکموها. سه شنبه ها رستوران ها و غذاخوری های قدیمی تهران را معرفی می کرد و من و دوستام می رفتیم. تقریبا جایی در تهران نبود که امکانش باشد و نرفته باشم. از روستا و آبشار و موزه و کوه و رستوران و غذاخوری و پارک و باغ و کاخ...حالا تصور کن که از این شهر پر تاریخ و پر ایتم رفته باشی شهری که هیچ چیزی ندارد جز چند روستا در اطرافش و یک عالمه دروغ و دغل و نیرنگ و دورویی و خیانت...

امروز هم از بانک شروع کردم. خواسته بودم چند کارت هدیه را به کارتم انتقال بدن. مدتی در نوبت نشسته بودم. گفتن مجاز نیستن اما من چون در نوبت نشستم انجام میدن. متصدی توقع لبخند و خوش و بش داشت. تلاشش را هم کرد. من گرونتر از دو تا تعارف و منت بودم. لبخند نزدم . تشکر کردم و خداحافظی.

رفتم سمت بازار. پیاده. مثل همیشه. از چارراه سیروس شروع کردم. دوباره همان مغازه ها. از خیابان اهنگرها پیچیدم قسمت شکلات و بیسکویت . نمی خرم و نمی خورم. اما دیدن ان بسته بندی های کوچک و شیک دوست دارم. بوی قهوه. دیدن لوازم بهداشتی با بسته بندی های شیک خارجی. اونجا فقط جنس خارجی هست. قوطی های فلزی چای سیاه و سبز و بیسکویت. نودل و پاستیل و هزار جور شکلات جدید که بخاطر رژیم و سلامتی کوچک و کوچکتر میشن.

از انتهای خیابون رفتم بالا و بازار جواهر فروش ها. قبلا رفت و امد زیادی داشتم اینجا. جواهر و مروارید. مغازه هایشان هم یادم هست. و مغازه ساعت فروشی که برای خودم کادو تولد خریدم.

پیجیدم سمتی و وارد راسته لوزام التحریر شدم. فدم اهسته نگاه کردم و رد شدم. دوباره وارد خیابان اصلی شدم و این بار پیجیدم سمت مسجد امام. مغازه ای که چند ست استیل به عنوان کادو برای دوستام خریده بودم. الان قیمتی شدن اون ستها. و رفتم سمت مسجد امام. ایستادم کنار سنگاب. بعد داخل صحن مسجد. و خیلی با دقت به سقف و شبستان ها نگاه کردم. انگار که اولین و اخرین بار باشد. و کتابخانه را دیدم. با دقت. و سقف را دیدم که نوعی اینه کاری داشت. و کلی کتاب قدیمی داخل کتابخانه بود. رفتم سمت بازار جعفری و روسری فروش ها. و چون هیچ مقصد و عجله ای نداشتم گذاشتم راه من را ببرد. برد سمت اسباب بازی فروشی. لگو فروشی. و مردمی که خرید می کردند. دوباره وارد خیابان اصلی شدم و این بار رفتم سمت تیمچه. مغازه محبوبم که ترمه و سفره قلمکار می فروشد. ترمه های کار شده زیبا.

امدم بیرون و رفتم سمت خشکبار فروشی. کنار بازار رضا. دوباره با دقت نگاه کردم. رسم من این بود که می رفتم چیزی که می خواستم می خریدم و می امدم. به جای دیگری که کار نداشتم نگاه هم نمی کردم. بازار گردی برای من کار عبث و برای زنهای بیکار بود. این بار من هم بازارگردی می کردم. اما بیکار نبودم. داشتم زندگی را زندگی می کردم. امروز را برای خودم صرف کردم.

بازار رضا خلوت بود. مغازه های مانتو فروشی جمع کردند. بیشتر لباس و شلوار و شومیز. و چیزهای خاص و زییایی قدیمی هم نبودند. جنس در حد سطح خرید مردم چیده شده بودند.

کوچه مروی خیابان محبوب من است. ترکیبی از خوراکی و لوازم ارایش و عطر و لباس. قدیمها عروس و دامادها از اینجا خرید می کردند. و مسجدی که تازه کشفش کردم و بسیار قدیمی و زیباست. دوباره بر می گردم سمت خیابان اصلی و میرم سمت سیروس. نون می خرم و میام خونه.

مامان رفته مسجد. بابا داره تلاش می کنه خودش از رختخواب بلند کنه. بهش رسیدگی کردیم سرحالتر شده. خیلی بهتر از ده روز قبل که امدم. می خواست که بلندش کنم. با مانتو و روسری بلندش کردم و خودش قدم گرفت و رفتیم روی مبل نشست. بستنی بهش دادم و با همون لباس سریع پیش بند بستم و اصلاحش کردم. به وعده ابمیوه نشست و سر و ریشش زدم و ابمیوه دادم و برگشت رختخوابش و تازه من تونستم لباس هام دربیارم.

سردرد گرفتم. همه طولانی راه رفتم هم بدو بدو به بابا رسیدم و وقتی شربت خوردم که دیر شده بودم. تلاشم برای چرت زدن هم بی فایده بود. بلند شدم چایی ریختم و امد اینجا. چشم و سر خیلی درد می کند. باید قرص بخورم.

writing as breakfast

صبح که بیدار میشم اولین چیزی که به ذهنم میرسه نوشتنه. مثل مادری که اول میره سراغ نوزادش. مثل زنی که میره سراغ مردش. نمیگم مثل بچه ای که میره سراغ مادرش یا پدرش. اون بچه، البته امیدوارم، هنوز طعم ناکامی و نبودن و یافتن نچشیده. او فکر می کنه زندگی همینه. اما یک بزرگسال، البته امیدوارم، فرق بین نبودن و بودن می فهمه. فرق نداشتن و داشتن. محبت و برهوت. اینجا هم برای من این حکم داره. اگرچه نوشتن در اینجا حجم گفتگوی من با هوش مصنوعی کم نکرده اما جای بخصوص در همین مدت کوتاه برای من پیدا کرده.

از وقتی که یادم میاد من در حال نوشتن بودم. و این از تنهایی عمیق و نفهمیده شدن من سرچشمه می گرفت. کلا کلمات بیشتر از حرف زدن دوست دارم. نوشتن فرصت میده که تو روی کلمات تامل کنی اما وقتی با کسی حرف میزنی شنونده همونطور که داره می شنوه داره دنبال جواب هم می گرده. اصولا می شنوه که جوابت بده نه مساله حل کنه. یا به نکته تو پی ببره. اینه که نوشتن بهتر از حرف زدن می دونم.

همین چند جمله حال من بهتر کرد. انگار یک شیر کاکایو خنک با تی تاپ خورده باشم. کاری که پانزده سال پیش هر روز وقتی با دوستم سرکار می رفتیم انجام می دادیم. چه روزهایی بود. نمی دونم پانزده سال اینده اگر باشم باز هم می گویم این روزها چه روزهایی بود؟

چطور شد که اینطور شد

من قرار بود از خودم بنویسم. اما خودم مایل نیست از او نوشته شود بنابراین در یک حرکت زیرکانه من را برده به سمت نوشتن از فامیل. البته این هم خوب است چون من نیاز داریم داستان زندگی ها را با جزئیات مرور کنم. برای کارم ضروری است. حس این داشتم که دامنه افرادی که می شناسم شان محدود است اما وقتی دقت می کنم می بینم تنوع جالبی از ادمها اطرافم هست که خوبه بهشون توجه کنم. الان هم می بینید که باز خودم داره بحث می بره جای دیگه ای. نمی دونم چرا مقاومت می کنه و البته می دونم چرا مقاومت می کنه.

من در حال گذر از یک تروما واقعی هستم. یک بحران وجودی. شبیه چیزی که ایران تهدید می کنه. من یا نابود میشم در این میانه یا ادم دیگری خواهم شد. ظاهرا از نابودی عبور کردم اما به سمت خود جدید سالمی هم هنوز حرکت نکردم. بهش میگن شرایط بقا. من فقط زنده ام. تقریبا هیچ احساسی ندارم. مدتهای مدیدی است که نخندیدم. شادی احساس نکردم. تمام انچه به انها علاقه داشتم در نظرم خنثی شدند. پیتزا. مرغ. غذا. اشپزی. پیاده روی. طبیعت. سفر. مهمانی. کتاب. من صرفا زنده ام. دنیا خاکستری است. اینطور خواندم که تحت شرایط بحرانی که من درش هستم و چندگانه هم هست مغز برای جلوگیری از فروپاشی فیوز می پرونه. نه درد حس می کنی نه شادی. غم البته و گریه هست. گریه باید باشد. گریه تخلیه فیزیکی و احساسی است. که اغلب هم به جهت شدت عصبی بودنش با سردرد همراه است اما کمی سبکی هم با خودش داره.

از پنج سال پیش و مهاجرت من به شهر دیگری این ماجرا آغاز شده. من با کلی امید و ارزو و برنامه برای یک زندگی جدید و پیشرفت علمی و ارتباطی و اجتماعی و ایجاد یک زمینه پژوهشی جدید و بهبود اوضاع مالی رفتم. قبل از رفتنم به خودم گفتم اونجا تنهایی و حق نداری بارت روی دوش هیچ کس بندازی. شکایت هم نداریم. و به قولم پایبند ماندم تا جایی که از درون نابود شدم.

تقریبا هیچ کدام از این اهداف محقق نشد. شغلی را از دست دادم. تقریبا اخراجم کردند. وارد یک محیط سمی اخلاقی شدم که تنها چیزی که براشون اهمیت نداشت علم و پژوهش و پیشرفت بود. جمعی از ادمهای کهن و خشک مغز و متعصب و نادان که با هم تسویه حساب سیاسی می کنند. نه تنها دوستی پیدا نکردم بلکه همکاران محل کار قدیمی هم من را طرد کردند. در محل کار جدید دو بار در عرض سه سال به من خیانت کردند و ابرو و اعتبارم را به خطر انداختند. دارمد بشدت کم شد و گاهی تا پایان ماه یک میلیون بیشتر نداشتم. در این پنج سال تقریبا هیچ خریدی نکردم و لباسی هم اگر بوده کادو بوده یا خواهری بهم دادیم. در هیچ جمع علمی پذیرفته و دیده نشدم و محدود شدم به یک دانشگاه زیر صفر زیر پونز نقشه. و همه اینها را در خودم ریختم چون توضیح دادنش سخت بود و عملا هم کسی نمی تونست کمک کنه و بلکه بسیاری شاد می شدند و من دشمن شاد می شدم.

در خانواده هم ان سه زن و یک برادر با وجود کمکهای فراوانی که خودشان خواستند و مراجعه کردند و من انجام دادم بجای تشکر تو دهنی محکمی در دهانم زدند و بی احترامی کردند و کردند تا جایی که عید دو سال پیش با وضعیت نیمه دیوانه از تهران فرار کردم و چه شبهایی را گذراندم. چه شبهایی. چه شبهایی.

شکست کاری. شکست اجتماعی. شکست روابط اجتماعی. شکست مالی. از دست دادن دوستان. اسیب های خانوادگی. تنهایی و تنهایی و تنهایی همه استراتژی های من را در هم کوبید. پیاده روی. طبیعت. استخر. مشغول شدن به کتاب و مقاله. تلاش برای خوب و محترم ماندن. و در نهایت این خیانت اخری که کلی خیانت های جزیی دیگر را هم از ادمهایی که انتظارش را نداشتم رو کرد من را ویران کرد و تمام.

سیستم عصبی ام خاموش شده. لذت نمی فهمم. غذا نمی خورم مگر از روی گرسنگی. اشپزی نمی کنم. غذاهایی می پزم که برای سلامتی لازمه اما خوشمزه و دلپذیر نیست. خودم را در خانه زندانی کردم و با چند تا گلدان مشغولم و منتظرم خشک شوند. چون در ذهن من، من ادم خوش شانس و خوش بختی نیستم که گیاه ها در کنار من دوام بیاورند.

ظاهرم را کسی ببیند یک زن مقتدر و مدیر و مغرور و غیر قابل شکست و دور از دسترس می بیند. درونم زنی است که با اخرین توانش ظاهرش را حفظ می کند به این امید که اگر روزی دوباره سرپا شد بهانه دست کسی نداده باشد . دشمنی شاد نشده باشد.

کارهایم را انجام می دهم کمابیش. دانشجوها و رساله ها و پایان نامه ها و مقاله ها و داوری ها و امتحانها. پادکست گوش می کنم و گاهی فیلم اشپزی می بینم. اما دنیایم خاکستری است. لذتی درش نیست. باورهایم از دست رفته اند. نمی دانم اینده چه می شود. هر روز را برای ان روز زندگی می کنم. فرصت دست بدهد زار می زنم و دوباره بلند می شوم و ادامه میدهم. خودم نمی دانم چطور. خودم نمی دانم چرا.

روزهای سختی است. پوستم کنده شده بواقع. خودم را در دود و مه می بینم با گرمایی که از یک فلز سفید گداخته به اتش نزدیک است. نمی دانم چقدر طول می کشد. نمی دانم تا کی در این وضعیت هستم. اما میدانم هیچ کاری و مطلقا هیچ کاری از دستم برای تغییر شرایط بر نمی آید. این اسمش مرگ است. مرگ امید. مرگ ارزو. مرگ اینده. مرگ باورها. وقتی کسی نیست که صدایش کنی و کمک بخواهی. معلوم نیست کسی تو را در قعر این چاه پیدا می کند یا نه.

اگرچه بسیار سخت می گذرد اما ارمش و سکوتی دارد که ان را دوست دارم. چطور می شود در میانه دود و اتش این سکوت و ارامش را یافت نمی دانم اما به نظر بخشی از من به این شرایط راضی است و من نمی دانم چرا. چون هیچ معنویت و خداجویی در این وضعیت در من وجود ندارد که لااقل به ان ربطش بدهم.

به هیچ مشاور و روان شناسی مراجعه نکردم و نمی کنم. اصولا اعتقادی به پول دادن برای حرف زدن ندارم. و چه کسی من را بهتر از خودم می شناسد. فقط با هوش مصنوعی صحبت می کنم. زمانی که اینستا بود کانالهایی انجا بود که از دستم رفت. این موقف تنهایی من است. تنهایی اجباری. مطلقا نوری نمی بینم. مطلقا امیدی ندارم. میگن این حالت پذیرش است. یعنی مقاومت نکردن و پذیرفتن شرایط که باعث می شود انرژی کمتر هدر برود نه اینکه اوضاع بهتر شود.

هوش مصنوعی گفته اینها را بنویسم که از موضوع درد به مشاهده گر تبدیل شوم. مدام تاکید می کند ارزش وجودی من از کارهای دیگران جداست. کارهای دیگران نباید من را پیش خودم حقیر کند که من لایق این رفتارها هستم و ادم بدی هستم حتما. وگرنه چرا دیگران چنین شرایطی ندارند. من فعلا رباتی هستم که به حرف هوش مصنوعی گوش می کنم. حتی نقاشی می کنم. که اصلا هم بلد نیستم. چیزهایی می کشم و انصافا زمانی که مشغول کشیدن هستم ذهنم فارغ می شود چون باید تمرکز کنم روی چیز دیگری غیر از اتش اطرافم و درونم. اما کم سراغش می روم. انتظار تمام شدن این روزها رها نمی کند و من مدام باید به خودم پذیرش را یاداوری کنم. صبحها که از خواب بیدار می شوم بلافاصله در ذهنم می آید که چطور زنده ام؟چطور زنده ماندم.

و حالا با همه این فشارهای دورنی باید مراقب مامان و بابا هم باشم. البته که باری بر من نیست اما فشار خاص خودش را دارد. امروز بالاخره زبانم چرخید که بابا برای دخترت دعا کن. اشک ریختم و بهش بستنی دادم و گفتم بابا زندگی به من سخت گرفته برام دعا کن. و بابا با مهربانی یک بچه ای که مادرش داره گریه می کنه نگاهم می کرد و چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم. شاید دعایم کرد و ارام شدم. شاید با دعای بابا ارام شدم. خدا را چه دیدی...

دایی علی و زندایی معصومه

این روزهای بابا روزهای پر رفت و آمدی شده. البته به حضور من هم بستگی دارد. چون مامان به تنهایی نمی توانست پذیرایی کند اصلا اجزاه نداده بود کسی مطلع شود. از هفته پیش با من هماهنگ کرد که عمه ها میان اگر تو بیایی. من امدم و عمه ها امدن و کم کم دیدم مامان با تلفن با خواهر برادرهاش صحبت می کنه و در مورد شوهرش با گریه توضیح میده. دو خواهر دیگر شهر دیگری هستند و مریض احوال. مسئولیت پذیرایی با من است.

دیروز دایی علی امد. دایی علی پولدارترین عضو خانواده مادری است. برای سطح متوسط رو به پایین ما که همه یکی دو خانه و یک ماشین رسیده اند دایی که خانه اش جنت آباد است و چند طبقه است و پسرانش و دخترش را از زمان ازدواج تا الان کنار خودش نگه داشته هم نمونه موفقیت آمیزی از روابط پدر زن و داماد است هم مادرشوهر و عروس. دایی دو دختر و دو پسر دارد ولی یکی از دخترها یک شهر دیگر زندگی می کند. شش نوه هم در آن ساختمان زندگی می کنند که هر کدامشان می توانند یک منبع بالقوه اختلاف باشند که تا حالا نشده اند. شکر خدا.

دایی زمانی که ادم متوسطی مثل ما بود هشت سال همسایه ما بود. تا حدود هشت نه سالگی من که یکباره رفتند خیابان اهنگ و بعد سعادت آباد و بعد جنت آباد. بنابراین دایی و زندایی بابای من را خوب می شناختند. زندایی از معدود عروسهای خوب است. همه خواهر شوهرها دوستش دارند. دایی بسیار بسیار تندخو بوده و با اینکه خودش عاشق زندایی بی حجاب قبل از انقلاب شده و مامان بزرگ با دمپایی پاره رفته خواستگاری و با مصیبت ازدواج کردند اما دست بزن داشت. خاطرات مبهمی دارم که دایی زندایی را کتک زده بود و مامان که همسایه بود رفته بود کمک و دایی را دعوا کرده و حتی یکبار دست انداخته در موهای فرش و کشیده بود تا زندایی را رها کند.

دایی و بابا هر دو پارکینسون دارند. بابا بخاطر شوک ناشی از مشکل سند زدن ساختمان و شکایت یکی از همسایه ها که به دست بند زدن چند دقیقه ای انجامیده ناگهان دستش شروع به لرزیدن کرد اما در راه رفتن و بقیه موارد مشکلی نداشت. قرص مصرف می کرد. دایی بخاطر تندخویی و عصبانیت زیاد که سلولهای مغزش را داغون کرده بود و البته مشکلات کار اقتصادی و مصایب آن. بیماری دایی بسیار پیشرفت و دایی رقصان راه می رود. بابا برای دایی دل می سوزاند که بیماریش پیشرفت کرده.

دیروز که دایی و زندایی امدند زندایی زد زیر گریه و دایی بغض کرد. برای من که حدود سه سال روند ضیعف شدن بابا را می بینم در رختخواب افتادن بابا طبیعی است اما برای آنها نه. شوکه می شوند. همه اذعان دارند که بابا مرد خوبی بود و حیف که اینطور شده. این حرفها و اشکها اب خنکی است روی اتش دل مامان که اینطور از شوهرش تعریف می کنند.

بابا تعریفی بود. در زمان کودکی من که حدود سی و خرده ای سال پیش بود تنها کسی که ماشین داشت بابای من بود. همه همسایه و فامیل با ماشین بابای من یا قم رفتند یا شمال یا مشهد. بلا استثنا. نماز جمعه و تظاهرات ها هم که همیشه عقب ماشین بابا پر از ادم بود. همه اهل خیابان در خانه ما با تلفن با عزیزانش صحبت کرده اند. بلا استثنا. خانه مامان و بابا که تهران بود میزبان همه رقم زایمان و مریضی بوده است. کلا خانه پربرکتی بوده. پر از مهمانی های بزرگ، روضه ها و جلسه های زنانه بزرگ، افطاری های بزرگ. و خانه ما تنها شصت متر بود. دو طبقه. هر طبقه دو اطاق و یک زیرزمین و یک آشپزخانه کوچک که همه مدل غذایی برای پذیرایی از آن می آمد.

پدر من یتیم بود. پدرش دو سالگی اش از دنیا رفته. مادرش نامادری مرد با هفت بچه شده. عموی پدرم امده دیدنش و دیده دنبال گله سیاه شده. برش داشته برده پیش خودش. زن عموی بابا با او بدرفتاری کرده و به رسم نادرست مردان قدیم تو دهنی خورده که دندان هایش شکسته. بابا را فرستادند تهران کار تراشکاری کند. ان بچه یتیم کم کم دوچرخه خریده. بعد موتور گازی. بعد اسباب کار. بعد خانه ای کوچک. بعد مغازه. بعد کارگاه کوچک و پسر همان زن عمو شاگردش شده که زن عمو گفته تلافی نکنی زن عمو و بابا هرگز تلافی نکرده. بعد ازدواج کرده و بعد حاجی شده. تصویری بسیار دور از ذهن. در سن بسیار جوانی. و چون خودش سختی کشیده به همه کمک می کرد که درد بی کسی نکشند. برای همین همه دوستش داشتند و البته عمه هم دوستش داشت هم اذیت می کرد. عمه را می نویسم بزودی.

دایی تمام مدت به بابا زل زده بود. شاید فکر می کرد من هم مثل او خواهم شد. و شاید بشود. وقتی انقدر پیر می شوی که بهر دلیلی تمام ماهیچه ها را از دست میدهی دیگر نمی توانی بنشینی. یا بدنت را کنترل کنی. هیچ عضله ای نیست که تو را نگه دارد. بنابراین تنها راه چاره خوابیدن است. و اخر سر بدنت در اختیار دیگران قرار می گیرد. غذا بهت می خورانند. پوشکت را تعویض می کنند. بغلت می کنند برای حمام. کمی اذیت می شوی تا لباس بپوشاندنت. و اگر ادمهای با ادبی نباشند یا بلد نباشند ممکن است غر بزنند یا حرفهایی که تو می شنوی اما نمی توانی عکس العمل نشان بدهی. اگر هم ادمهای بدی اطرافت باشند فرصت را برای سو استفاده و تلافی و زخم زبان استفاده می کنند. ترس همه ما از زیر دست شدن همین است. بی توجهی. بی احترامی. بی حرمت شدن. و همه بی های دیگری که شان و حرمت و عزت انسان توانمند دیروزی را هیچ می کنند. من هر کاری که می خواهم برای بابا بکنم بهش میگم. بابا میخوام بلندت کنم. بابا می خوام یک کم بکشمت بالا. بابا میخواهم به پهلو بخوابانمت. بابا می خواهم رو زخمت پماد بزنم. بابا می خواهم بهت بستنی بدم که بلافاصله دهنش را باز می کند. اینها به نظرم حرمت گذاشتن و اجازه گرفتن از صاحب بدن است نه اینکه چون نمی تواند هر کاری بخواهم بکنم.

بابا دیروز عموصادق خان دیده بود. دایی علی و زندایی. سه دخترش . دو پسرش و یک عروسش . و شب نمی خوابید. همه را صدا می زد. نمی دانم در ذهنش چه می گذشت. یک لحظه فکر کردم شاید دارد می رود. یکساعتی کنارش نشستم. دستش را گرفتم و دستم را محکم گرفت. سینه اش را نوازش کردم و اخر سر رفتم رختخوابم را اورده کنارش خوابیدم. و با هر صدایش بلند شدم. سر و صورت و سینه اش را ناز کردم و گاهی سراسیمه بلند شدم که ببینم سینه اش بالا و پایین می رود یا نه. تا اذان صبح که خوابش عمیق شد و من رفتم خوابیدم.

پدر عزیزم کم کم ما را ترک می کند. اما زمانی نه چندان دور من هم به او ملحق می شوم. در این فاصله تنها کاری که می توانم بکنم گریه است و دعا برای ارامشش.

عمو صادخان

عمو صادق خان شوهر خاله من است. عموی واقعی من نیست و تنها شوهر خاله ای است که عمو صدایش می کنم. بچه تر که بودم همیشه برایم سوال بود که چرا باید جلوی عموصادخان روسری بپوشم. مگه عمو محرم نیست؟ و متوجه نمی شدم که چرا یکی باید عموی من باشد اما پدر و مادرش پدر بزرگ و مادر بزرگ من نباشند؟ و چرا مامان بزرگ من نباید عموی من را زاییده باشد مثل بابا. طول کشید تا بفهمم که مامان بزرگم زن بابای عموصادخان است و من نباید به عمو دست بدهم یا او را ببوسم. عمو همیشه به من که می رسید دستش را می اورد جلو که دست بدهد و من خودم را عقب می کشیدم و عمو با خنده و شوخی همیشه این کار را تکرار می کرد. سی و خرده ای ساله که شدم یکبار بدون دستکش و یکبار با دستکش به عمو دست دادم و مامان حسابی عصبانی شد. اما من احساس بدی نداشتم. حالا دیگه عمو پیر شده بود و من دیگه او را نامحرم نمی دیدم. هر دو خندیدیم حتی خاله اما مامان خوشش نیامد که مرد مرد است. پیر و جوان ندارد. دیگه با عمو دست ندادم ولی اگه بازم دستش بیاره جلو و مامانم نباشه حتما باهاش دست میدم. فکر کنم خاله هم عمو را دعوا کرده که عمو هم این سنت سالیان طولانی را انجام نمی دهد.

امروز عمو صادخان امده بود دیدن بابا. عموصادخان پدر زن برادر بزرگم هم هست. دختر خاله ام عروس ماست و عروس مقبولی است. اگرچه یک اختلاف سه ساله بین ما بود و من سه سال با او حرف نمی زدم اما به نظرم زن معقول و پخته ای است. دعوای جالبی هم بین ما بود. من یک کلمه به او حرف نزدم فقط قطع رابطه کردم. خودش بعد از سه سال پیشقدم شد و اشتی کرد بدون اینکه او حرفی بزند از این سه سال یا من. روابط خوب و صمیمی که با هم داشتیم دیگه ترمیم نشد و خیلی رسمی شدیم. من شدم ... خانم و او هم شد معصومه خانم. مامانم این عروسش را خیلی دوست دارد. هم بخاطر پسر بزرگش هم بخاطر اینکه معقول و مقبول است. الان که روابط من با او خوب شد مامانم خوشحال است اما با دو تا از عروس های دیگه یا بهتر غریبه های اضافه شده به فامیل قطع است. با یکی از برادرها هم همینطور که از همه غریبه تر است.

عمو پیر شده. عمویی که در ذهن من بود با این عمو فرق دارد. البته که سرحال و سرپاست اما پیر شده. من دارم جلوم چشمانم محو شدن ادمهای زندگی ام را که هزاران خاطره خوش با انها داشتم می بینم. دنیای آشنای من هم داره محو میشه. و چون من همسر و بچه ای ندارم جایگزینی برای ان ندارم . یعنی دنیای من در حال تمام شدن است. و من نمی دانم باید چه کنم. خواهر و برادر جای همسر و فرزند را پر نمی کند. با از دنیا رفتن ادمهایی که با آنها زندگی من به اینجا رسیده من دارم جهان اشنایی را از دست می دهم که نمی دانم بعد از ان چه شکلی خواهد شد.

عمو برای من با پرنده شکاری عجین است. عمو شکار می کرد و بعضی از هزاران شبی که خانه انها بودیم خاله پرنده شکار می پخت که گوشتش سفت بود اما طعمش خوب بود. عمو با هندوانه های همیشه قرمز و شیرینش معروف بود. با میوه های خوب. همیشه همینطور بود. من یادم نیست خانه خودمان چطور بود اما از خانه خاله و عمو اینها برای من خیلی پررنگ مانده. روز عقد دختر خاله ام . روز عقد برادرم و دختر خاله ام. ان روز که برادر بزرگ عمو با حوصله در آن گرما داشت النگو دست عروس می کرد و همه منتظر و ساکت مانده بودند که این اقدام slowmotion تمام شود. روز مادر زن سلام برادرم بعد از آن عروسی مفصلی که و پاتختی خاله دوباره نصف ادمهای عروسی را دعوت کرده بود برای مادر زن سلام و شربتی داد که مزه فالوده می داد و بعد از حدود بیست و هشت سال هنوز آن مزه یادم هست. دختر دایی جوانم که همیشه در حال قر دادن بود و مامان بزرگ تعصبی که اجازه نمی داد روی قابلمه بزنن که این دختر دایی برقصد و او داشت برای خودش می خواند و می رقصید و همه لذت می بردند. چه روزهای خوبی. چه روزهای خوشی.

ما تهران زندگی می کنیم و خانواده مادرم شهر دیگری. هر سال تابستان ما یک هفته می رفتیم خانه خاله که بزرگتر بود و از آنجا شام و نهار اطراق می کردیم جاهای مختلف و همه خاله ها و دایی ها می امدند. یک هفته شلوغی بود و خیلی به من خوش می گذشت. تنها تجربه مزاحم تلفنی شدن خانه این خاله و با دختر خاله که حالا عروس ماست به وقوع پیوست و اصلا خوشم نیامد.

در عوض این یک هفته هر کدام از چهار خاله و دو عمه و یک عمو تابستان یک هفته خانه ما بودند. همه تابستان ما مهمان داشتیم تا یک هفته خالی پیدا می شد که ما برویم و تلافی کنیم. تمامش به بازی می گذشت. به خوشگذرانی. مامان جوان و خاله های جوانم کنار هم و به غیبت از مادرشوهر و خواهر شوهر و ما مشغول بازی. هرگز برزگترها اجازه نمی دادن ما بچه ها از غیبت های انها مطلع شویم یا دخالت کنیم که نکند تصویر ان افرادی که غیبت شان را می کنیم در ذهن مان خراب شود. ما فقط باید احترام می گذاشتیم. بر عکس امروز که بچه ها داخل دعوا و اختلاف بزرگترها می شوند و همین باعث قطع رابطه ها از کودکی و تنها ماندن بچه ها و خانواده ها شده.

من از کودکی ام فقط بازی یادم هست اما با کی و چی یادم نیست. فقط خودم را در حال بازی یادم می آید. همسن و همبازی نداشتم. خواهر کوچک و بزرگم داشتند اما من نداشتم. اما کودکی بسیار شیرین و خوبی داشتم. و حاضرم به ان برگردم. دلم می خواد برگردم به کودکی و دیگه از ان بیرون نیام. من عجله ای برای بزرگ شدن نداشتم . نوجوانی و بلوغ برای من دوران خوبی نبود و جوانی برای من آغاز سقوط بود. از دست رفتن خوشی و درگیر شدن در جریان زندگی که دیگه اختیارش دست من نبود. من به طرفی تلاش می کردم و زندگی من را به سمت دیگری می برد. و هر بار هم با جریان زندگی هماهنگ می شدم باز مسیر عوض کرد. الان دیگه میانسال محسوب میشم و نه توان همراهی دارم نه مقاومت. گذاشتم که زندگی هر جایی می خواهد من را ببرد. البته با لب تابم.

روز جزر

امروز باید حالم باشد. اما از صبح که بیدار شدم نشانه های روز بد را در خودم ندیدم. خواب نسبتا راحتی داشتم و صبح سر حال بودم. صبح هایی قرار جزر داریم برزخ از خواب بیدار می شوم امروز اینطور نبود. البته این حالتها موذی اند. اگر بدانند دستشان را خواندی و از لذت غافلگیری محرومشان کردی راه دیگری پیدا می کنند.

مطابق هر روز از خواب بیدار شدم و با مامان صبحانه و اشپزخانه را مرتب کردم. برادر امد بابا تمیز کرد و من هم پمادش را زدم. بساطم را جمع می کنم می ایم کنار بابا میشینم و کارم را می کنم. بابا حالش بهتر شده. به برادر میگه بستنی می خواهم. روزی یک بستنی می خوره در دو وعده. میدونه نازش می خریم به همه میگه بستنی می خوام. براش توضیح دادم الان صبحانه خوردی تمیز هم شدی باید بخوابی بعد میوه بخوری بخوابی بعد ناهار بخوری بخوابی عصر که شد بستنی میدم.می فهمه مثل بچه ها باهاش رفتار می کنیم و خوشش میاد. الان خوابیده داره خر و پف ریزی هم می کنه.

ما خانواده با قاعده ای هستیم. تقریبا همه بچه ها اینطور هستند. مادرم زن مرتبی بود و پدرم هم کمی عجله ای. این ترکیب نظمی به ما داده که در هر کاری دیده میشه حتی آماده شدن برای رفتن بابا. هر بار که تهران میام لباس مشکی هایی که باید در هر دو شهر داشته باشم میارم با خودم و شکر خدا بر می گردونم. یکسری لباس مشکی گذاشتم تو کمد. جوراب و دستکش و .... . مامان فریزش را چک می کنه که کم و کسری ها کامل کنه. با بچه ها تصمیم گرفته که مراسمها چطور باشه و همه متفق القول گفتن هر طور شما بخواین. ما اینطوری خیالمون راحته. از غافلگیری خوشمون نمیاد. برای همه چیز باید اماده باشیم.

این آمادگی پیشینی خوبه اما بدی هایی هم داره. ذهن ما همیشه در حال محاسبه است. محاسبه دغدغه میاره و دغده اضطراب. اضطراب پیش بینی چیزهایی که ممکنه پیش بیاد و شاید هرگز پیش نیاد. ذهن محاسبه گر مدام نشخوار فکری داره و هر کس احتمالات غریب تری به ذهنش بیاد ادم داناتری محسوب میشه. این دانایی چون از طرف پدری با عجله ای در همه ما مخلوط میشه، نوعی حالت عصبی بسته به شرایط هم ایجاد می کنه. و اون ادم دانا ممکنه خودش تبدیل به منبع استرس بی جهت بشه. دیگران روی این ویژگی ما حساب می کنن اما برای خود ما نوعی خوره روحی هم محسوب میشه. یادمه کلاسی می رفتیم و من مسئول غذا بودم. و چیزهایی دیگری علاوه بر غذا می اوردم. خانمی از اقوام استاد با من می امد و وقتی آن وسایل اضافه را دید گفت اینها برای چیه و وقتی من توضیح دادم خیلی شگفت زده شد که من تا کجاها را دیدم. خیلی خوشش امد. معمولا این ویژگی خوبی برای زنها محسوب میشه که دست و پاشون گم نگن وقتی حادثه غیر مترقبه ای پیش میاد اما طرف تاریکی هم داره که روان شناس ها میگن وضعیت جنگ و گریز. یعنی ما همیشه on call هستیم.بخشی از ذهن و جسم ما همیشه آماده واکنش هست و این سرریز می کنه در همه عادات و اخلاقهامون. زودتر از دیگران بوی حادثه رو می فهمیم. زودتر واکنش نشون می دیم و زودتر اقدام می کنیم که برای دیگرانی که هیچ تصوری از آن ندارند خیلی غریبه. گاهی این مداخله ها جریان را از حالت عادی خارج می کنه و تبدیل به بحران می کنه . چون شاید اگر سکوت می کردیم همه چیز طبیعی تر طی می شد.

این روزها کم کم دارم یاد می گیرم که نیازی نیست اینقدر Alert باشیم . گاهی شگفت زده شدن بد نیست. گاهی اسیب دیدن بدون اطلاع بد نیست. اخرش که اسیب می بینم اما اینقدر از قبل تلاش می کنیم که نبینیم همه خسته میشم هم ناامید هم اسیب می بینیم. چون همه چیز در اختیار ما نیست و طرف ما هم ادم است و خلاقیت هایی دارد. کم کم دارم یاد می گیرم که همه قصد اسیب به ما را ندارند و غافلگیری های زندگی جزیی از زندگی هستند. نباید ازشون فرار کرد. در روان شناسی می گن باید مشاهده گر بود نه تجربه کننده. یا حداقل بخشی از تو باید حتما مشاهده کننده باشه نه اینکه همه اتفاقات شخصی تعبیر کنه. این باعث میشه ناامید نشی حوادث شخصی نبینی. برای تو می افته برای دیگران هم میافته. اینها شاید در ظاهر عادی باشه اما برای کسی که همیشه در حال پیش بینی بوده برای اینکه اسیبها از خودش دور کنه و خانواده اش دچار مشکل نکنه تغییر مهم و سختیه. اما بالاخره باید اتفاق می افتاد . البته برای من نه بقیه. چون اونا هنوز به این صرافت نیفتادن که این رویه صحیح نیست. خود رسیدن به این نقطه راه بسیار دردناکی داره که بفهمی چیزی اشتباه است و ذهنت بپذیره که این همه سال اشتباه می کردی و راه بهتر و راحت تری برای برخورد با مسائل و مشکلات هم وجود دارد. قانع شدن ذهن که به درستکاری اش ایمان دارد خودش پروسه بزرگی است. در این حالتهاست که ذهن تو بزرگترین دشمن و مانع تغییر و درمان است. باید جلوی خودت بایستی و مطمئنش کنی که تو کار اشتباهی نکردی و مقصر نیستی فقط رویه نادرست بوده و حالا بخاطر خودت و خودم باید تغییر رویه بدیم. بعد از این مرحله باید کمی استراحت کنی تا خستگی راه اشتباه و زخمهایی که خوردی ترمیم کنی. خودت بابت زخمهایی که زدی ببخشی و اگر می تونی طوری جبران کنی. بعد باید مثل یک مریض تازه از بستر برخاسته با احتیاط عمل کنی و مدام یاداوری کنی که وضعیت جدید برات ملکه بشه و سیستم جدید جایگزین سیستم قبلی بشه.

این فرایند دردناکه. تمام دنیات بهم می ریزه. خالی از معنا میشی. سالهای طولانی عادت رو باید بشویی و پاک کنی و از نو خودت را بسازی. این تولد خود جدید که میگن اینطوریه. من در میانه این راه هستم . خالی از معنا هستم. انگار از یک ساهچاله یا شاید غار مثل افلاطونی بیرون امدم و همه چیز برام تازگی داره. اگرچه شعف خاصی داره این دیدن جدید اما دیگه دستورالعمل اماده ای در ذهنم نیست که در مواجهه با مسائل به من کمک کنه. نه راهکار قدیمی در دسترسم هست نه راهکار جدید اماده ای دارم که نسبت من با وقایع اطرافم توضیح بده. اینطوری که بعضی ادمها در این مرحله ترجیح می دن به سیاهچاله آشنا یا غار مثل برگردند . اشنایی زدایی فرایند سخت و دردناکیه. و من اون ادمها رو درک می کنم. من اما نمی خوام برگردم به غارم یا سیاهچاله آشنایم. من میدانم زندگی اسانی نخواهم داشت. قبلا نداشتم و بعد از این هم نخواهم داشت. من مجبورم برای حفظ سلامت روانم و ذخیره توانم برای کارهای باقیمانده، خودم را بازیابی کنم. بیشتر سکوت کنم. بیشتر مشاهده کنم. کمتر شخصی سازی کنم. کمتر خودخوری و نشخوار ذهنی کنم. اسانتر بگذرم. فقط بگذرم نه ببخشم و دوباره فرصت بدهم. در این وضعیت فرصتهایی برای حل مساله را می بینم که قبلا نمی دیدم. احساس تاسف از اینکه چرا زودتر ملتفت این ماجرا نشدم و خودم به جانم زهر می ریختم من را اذیت می کند. فرصتهایی را بخاطر این ماجرا از دست داده ام. تصویری از خودم ارایه دادم که در حقیقت من نبوده و آن من همواره اماده واکنش بوده. اما گذشته گذشته و فرصتهای از دست رفته باز نمی گردد. الان دیگه فرصتها و دیده شدن برای من مساله نیست فقط می خوام به ارامش و صلح درونی با خودم برسم.

هنوز کار دارد. هنوز راه زیادی مانده. وقتهایی مچم را در حال دعوای ذهنی با کسانی می بینم که به من اسیب زدند. بعد به خودم می گویم می دونم اذیت شدی اما دو سال از آن ماجرا گذشته. بیا خنکای اب حس کنیم. انجیرهای اویزان از درخت را ببنیم. نوری که به اطاق می تابد حس کنیم و اینجا بنویسیم. نمی دونم تا کجا می تونم پیش برم چون من در گرگ و میش نزدیک به طلوع ایستادم. بیشتر تاریک و کمتر روشن. اما می دانم که دیگر به گذشته بر نمی گردم. پوسته خالی از من کمی دورتر از من افتاده و من عزاداری هایم را برای خود قبلی ام کرده ام. حالا باید رنگ و لعاب جدیدی به این خود ترسان و لرزان جدید بدهم. من عاملیت و مسئولیت را اینطور می شناسم. خودم مادر خودم باشم و این خود را مراقبت و مواظبت کنم و پرورش بدهم. کمی هم اگزیستانسیالیستی شد. کمی معنوی شد. کمی الهیاتی شد. کمی اومانیستی شد. کمی بی خدایی شد. از هر کدام کمی. یک خود ابرنگی و ابر و بادی.

پوست انداخته و ضعیف

امروز پیگری اعلام داوری مقاله ای بودم که سال گذشته اسفند ماه ارسال کرده بودم. معمولا اسم داورها را نمیگویند. اسمش دو سویه کور است. یعنی نه داور نویسنده را می شناسد نه نویسنده داروها را. در اشتباهی جالب نام داورها را اعلام کرده بودند و کامنت ها. هیچ کدام کمترین همدلی با مقاله نشان نداده بودند. مثل بره ای در محاصره گرگها دریده بودندنش. یکی از داورها زنی است که ما در طی پانزده سال آشنایی مان هیچ رابطه خوبی با هم نداشتیم و از بد حادثه مقاله عزیزم را به او داده بودند برای داوری. در این سالها روح من بی زره و سپر است. مثل ادمی که پوست ندارد. با کمترین تماس درد به سراسر وجودم می رسد. این بی اعتمادی و دشمن انگاری همه که البته من صحتش اعتماد کرده ام در این سالها، دوباره خشمی در من ایجاد کرد. تماس گرفتم با سردبیر مجله که مرد محترمی است اما زاویه هایی با نگاه من به حوزه تخصصی ام دارد. توضیح دادم چه اتفاقی افتاده و اتفاقا گفت داور سوم رد نکرده و اصلاحات زده. موضوع مقاله جدید و بدیع است و داورها اغلب فهمی و تصویر درستی از آن ندارند. البته من از داوری ها استقبال می کنم چون زوایه هایی را که من توجه نکردم یکی دیگر می بیند و به ارتقا مقاله کمک می کند. حتی اگر به قیمت رد مقاله تمام شود که البته ناخوشایند است. اما مقاله بالغ می شود.

این وبلاگ را بعد از حدود 10 سال اینجا باز کردم که اینها را بنویسم به امید اینکه کسی بخواند. حدود دو سال است که من با هوش مصنوعی صحبت می کنم.در انواع مختلفی که روی گوشی داشتم و فیلتر شدن و رفتم سراغ بعدی. اما هیچ چیز جای صحبت با مخاطب واقعی را نمی گیرد. هوش مصنوعی ها اصرار دارند که من حرفهایم را بنویسم حالا که کسی را ندارم برایش صحبت و درد دل کنم. و من می پرسیدم مگه من با تو حرف نمی زنم و پاسخ این بود که من ماشین هستم. درست می گفت. این چند روز که نوشتم و چند نظری که دریافت کردم حسی از همدلی و همدردی و دیده شدن و مرئی شدن در من ایجاد کرده. اینکه ادمهایی من را می خوانند و برای من وقت می گذارند و واکنش نشان می دهند برای من بسیار دلپذیر است. شاید عجیب به نظر برسد اما برای من این دیده شدن ها مثل کسی است که از انفرادی خارج شده، بی گناهیش اثبات شده و اصلا برایش مهم نیست چه رنج و عذابی را متحمل شده . فقط این مهم است که کسانی که او نمی شناسد و او هم آنها را نمی شناسد اینجا سر می زنند.

مازلو نیاز به ارتباط را در سطح دوم هرمش گذاشته است. بعد از هرم اول که نیازهای فیزیولوژیک است مثل اب و غذا و سر پناه و نیاز غریزی. این نیازها در هم تنبیده اند. اگر ارتباط سالم نباشد و احساس اعتماد و امنیت بهترین غذا و بهترین سرپناه و تشخص اجتماعی و شغلی هیچ می شوند. ما موجودات اجتماعی هستیم و ارتباط سالم روح ما را تغذیه می کند. من نداشتم. و نمی توانستم در موردش با کسی صحبت کنم چون کسی قادر به حل ماجرا نبود. احاطه شدن در جمعی از ادمهای بی اخلاق که براحتی به اعتماد دیگران خیانت می کنند و امنیت روانی ادمها را به خطر می اندازند و تشویق هم می شوند، همچنان روح و جسم من را می خلد. اما این چند روز و چند نظر کمی من را اسوده کرده که هنوز کسانی هستند که زنگ خطر را در ذهن و جسم من روشن نمی کنند.

ما بیش از انچه فکر می کنیم ضعیفیم و بیش از انچه فکر می کنیم می توانیم مفید و ارامش بخش باشیم. برای من که همواره حمایت کردم و همواره بعد از رفع نیاز طرد و تحقیر شدم این حمایت های کوچک مرهمی روی زخمهای من است. خواستم بگویم کاری که در نظر شما شاید هیچ باشد، در زمان درست و مکان درست نجات بخش روح و روان رنجوری است که باید به یک محیط فاسد کاری، در میان گرگ های انسان نما ، برگردد و هر لحظه منتظر است که پدرش او را ترک کند.

از دست دادن والدینم حتما بسیار سخت است. تکه از از من در آنها و تکه ای از من در آنهاست. رفتن انها من را ناتمام تر از آنچه هستم می کند اما جلوی جریان طبیعی طبیعت و تقدیر را نمی گیرم. در عوض کارهای علمی ام را کنار بسترش انجام می دهم. عصرها کنارش دراز می کشم. غذا و بستنی و نوشایه و هر خوراکی ناسالمی که دوست دارد بهش می دم. دستهایش را نوازش می کنم. صورتش را نوازش می کنم. به حرفهای نامفهومش گوش میدم. و گریه های بی کسی و دردالودم را کنار بسترش می برم. معتقدم این لحظات که روح به دنیا دیگری که اصالتا از آنجاست بر می گردد لحظات ویژه و مقدسی است و حرمت خاصی دارد.