آنچه گذشت
یادش بخیر. سالهای اخر دهه 90. همه چیز بهتر از این روزها بود. روزگار بهتر بود. من هم بهتر بودم. هیچ چیز اینقدر اشفته نبود. تهران هنوز زیبا بود. خیابانهایش. نادری. ولیعصر. جمهوری. فردوسی. کوچه پس کوچه های فردوسی. پیتزا نادر. بهارستان. عودلاجان. هنوز امید بود. هنوز اینقدر خسته نبودم. هنوز به اینده امید داشتم. هنوز فکر می کردم بالاخره این بامبو به 15 سالگی می رسد و ناگهان بیست متر قد می کشد. الان جای دیگر ایرانم. خسته ام. شکسته ام. دیگه امیدی به فردا ندارم. روزها را سپری می کنم. تنهای تنهام. خودخواسته. با همه قطع ارتباط کردم. ان همه، کسان من نبودند. رهگذر بودند. حتی آنها که سی سال با آنها بودم. دنیای اینستا و تلگرام و ... دنیای من نیست. دنیای من دنیای نوشتن های طولانی است. و در سخت ترین روزهای عمرم در میانسالی که هرگز انتظار اینطور سپری کردنش را نداشتم، می خواهم از زندگی ام بنویسم. برای خودم. چرایش را نمی دانم و دیگر خیلی دنبال چراها نمی گردم. میلم کشیده باز اینجا باشم. حالا که من و من تنها ماندیم، من برای خودش می نویسد.