امسال فلسفه خواندیم. بحث می کردیم که ایا دیگران ما را می سازند یا در ساختن خود مستقلیم و نظر اخر اینکه رابطه متقابلی میان ما و دیگران وجود دارد. دیگران بر ما تاثیر دارند و ما هم بر دیگران. چرا؟ چون ما موجودات اجتماعی هستیم. موجودات اجتماعی یعنی چه؟ یعنی ما تحت تاثیر عکس العملهای دیگران هدایت می شویم به سمت خاصی و جهت خاصی و ادم خاصی خواهیم شد. و باور می کنیم که این ما هستیم که انتخاب کردیم این شدیم . این عکس العملها نام دیگرش قضاوت است: ارزشی، غیر ارزشی، جهت دار، منصفانه، خیرخواهانه و هر اسم دیگری که دارد. ایا ما می توانیم از قید انها رها شویم؟ برای تقریبا همه ما خیر. آیا می توانیم خودمان دیگران را قضاوت نکنیم؟ برای تقریبا همه ما خیر. فرایند بیش از آنچه فکر می کنیم عمیق و مکانیکی و ناخودآگاه است که بتوان آن را کنترل کرد. شبیه نوشتن با صفحه کلید. اگر شروع به دقت کنی کار بهم می ریزد. فقط در یک صورت ممکن است: بخواهی که مسئولیت آشفتگی بعد از خودآگاهی به قضاوت کردن و قضاوت شدن را بپذیری.
قضاوت کردن و قضاوت شدن در همه جای زندگی ما حضور دارد حتی وقتی دیگرانی نیستند که ما را ببینند. اینقدر درونی شده که مثل یک معلم سختگیر درونی همه جا با ماست و حتی عکس العمل دیگران را پیش بینی می کند. چیزی که اخلاق درونی اسمش را گذاشتند. خودپایی، تقوا. تقوا در صورتی است که شما خداباور باشید و حتی در خلوت هم حواست باشد که بر اساس قوانین اخلاقی- دینی رفتار کنی. این قوانین البته با قوانین انسانی- تاریخی فرق دارد. گاهی تعبیر و تفسیر ما از قوانین دینی می شود اخلاق که اغلب موارد اشتباه است.
زیستن در حال بخشی از این چارچوب را می شکند. دیشب موقع خواب به این فکر می کردم که اگر بخواهم در همین لحظه فعلی زندگی کنم و نه در گذشته و مرور انچه رخ داده و نه در اینده و انچه ممکن است رخ بدهد، باید به چه چیزی فکر کنم. به نحوه به خواب رفتنم. طوری که پتو را زیر باد خنک کولر دور خودم پیجیدم. حالت خوابیدنم. سری که روی بالش گذاشتم. چرخیدنم. به اینکه بدنم چه مراحلی را طی می کند و خود این پروسه اینقدر جزئیات دارد که فرصتی برای برگشتن به گذشته و شکنجه کردن خودم با انچه هرگز قدرت تغییرش را ندارم و فکر کردن به اینده و شکنجه کردن خودم با احتمالاتی که هنوز اتفاق نیفتاده، نمی گذارد. مساله و مشکل اصلی نگه داشتن ذهن روی همین فرایند است. که عادت کرده چنین چیزهایی را پیش پا افتاده بداند و می رود سراغ تهدیدهایی که یاد گرفته تهدید بداند: اگر در گذشته چنین اتفاقاتی افتاده باید برای اینده برنامه ریزی داشته باشیم که تکرار نشوند. اتفاقاتی که با وجود تمام پیش بینی ها و برنامه ریزی ها پنج سال است که برای من تکرار می شود. هر چقدر هم ذهن دقیقی داشته باشی در شورزار گل نمی روید. محیط فاسد ، فساد بازتولید می کند. مهم نیست من چقدر خوب و حمایتگر باشم، در برابر ساختار و مجموعه ادمهای فاسد، من اگر شانس بیارم و فاسد نشوم، مدام تا حذف شدن ضربه خواهم خورد.
دیشب به این هم فکر می کردم که چرا نمی توانم در حال متمرکز بمانم؟ به این فکر می کردم که سیب زمینی تمام شده و من باید سیب زمینی بخرم. این باید تمام فکری باشد که من دارم. چرا باید برنامه ریزی کنم که کی باید بخرم و چرا باید از اینجا بخرم و بعد ذهن برود در جایی که همیشه سیب زمینی می خرم و دو یک وقتی ان دو تا ادم خاین را دیده باشم که به من لبخند بزنن و من هم لبخند بزنم و با خودم بگویم کاری که مغولها کردند ما هم کردیم. انها که به جمع ما هجوم اورده بودند با خودمان کردیم و الان همه با هم خوبیم. و یکسال بعد انها شبیه خون بزنن و جمع ما را تار و مار کنند. و بعد احساس حماقت کنم و ساده دلی و ساده لوحی و بی عدالتی و طلبکار خدا بشوم و غزه یادم بیاد و سوریه و پناه جویان مراکشی اخیر و ...
بخش قابل توجهی از فکر کردن به گذشته و تلاش برای کنترل اینده از همان قضاوت ها می اید. که مردم چی میگن؟ مردم چی میگن وقتی بشنون این اتفاق برای من افتاده؟ مهم نیست من گناهکارم یا بیگناه انها فکرهایی خواهند کرد. مهم نیست من مقصرم یا برای من پاپوش درست کرده اند، انها فکرهایی خواهند کرد. مهم نیست من چقدر خوبی و صداقت و حمایت از ان افراد خاین داشته ام، خیانت انها پررنگ تر است و مردم فکرهایی خواهند کرد. آدمهایی که حتی یک تلفن نزدند بپرسند درست است یا نه فکرهایی کرده اند. انهایی که بی تفاوت ماندند انگار اتفاقی نیفتاده فکرهایی کرده اند. و در نهایت همه این فکرها....انها فکر می کنند من زن خوب و ادم خوبی نیستم. و تمام. تمام این دغدغه برای این است که من می خواهم در نگاه انها ، در قضاوت انها زن خوبی باشم. درگیری در گذشته و واکاوی انها و برنامه ریزی برای اینده فقط بخاطر این است که من می خواهم در نگاه دیگران ادم خوبی باشم. و این شوک بزرگی برای من بود که به بی تفاوتی به نظر دیگران معروفم. به جابجا کردن مرزهایی که دلیلی برای رعایت شان نمی بینم. به قضاوت دیگران در مورد تقریبا هر کاری که انجام می دهم و خیلی ها مایل نیستند دختران شان شبیه من شوند. حالا در یک نیمه شب به این خودآگاهی می رسم که من هم در نهانی ترین جای ذهنم نگران قضاوت دیگران هستم و این قضاوت اینقدر مهم است که من را با گذشته و اینده ویران می کند. من بدست خودم شکنجه می شوم. به دست خود ازار می بینم و فرصت زندگی ، امید و توکل و اعتماد به خدا را از خودم می گیرم که در نگاه دیگران زن خوب بمانم.
فروید برای همین نکته برای من بسیار محترم است. ما اسیر انگیزه های ناخودآگاهی هستیم که شاید هرگز از وجود انها مطلع نشویم ولی انها ما را زندگی می کنند، می سرایند و هدایت می کنند. به این خاطره که فروید و روانکاوان اصرار دارند که هر ادمی باید روانکاوی شود تا بداند تحت تاثیر کدام واقعه مهم زندگی که فراموشش کرده دارد زندگی می کند و خودش تصور دیگری دارد. برای من که دختر سرکشی محسوب می شدم و می شوم که هر کاری دلم خواسته کردم، در میدان اجتماعی که در ان زندگی می کردم و با رعایت اخلاق، بسیار تکان دهنده بود که بفهمم من نگران نظر دیگران در مورد خودم هستم. اصرارهای هوش مصنوعی حساسیت هایی در من ایجاد کرده بود اما باورم نمی شد که چون منی هم نیازمند تایید دیگران باشد . و وقتی مقاومت می کردم که نه من اینطور نیستم چیزی درونم می گفت همین جا باید متوقف شوی. همین جا که مقاومت می کنی. گره همین جاست. و گره همین جا بود. فقط زمان می خواست که ذهنم حلاجی اش کند . و من که بخواهم از این ماجرا رازگشایی کنم. ظاهرا خیلی از ادمها توان تحمل درد این حلاجی و مواجهه با بعد تاریک خودشان را ندارند. اما من خودازاری دارم. اصرار دارم زندگی اصیلی داشته باشم و این زندگی اصیل باید از قید تایید دیگران، حتی در این حد ناخودآگاه، رها باشد. از یک سیب زمینی برای من شروع شد.
ما باید اینده را بسازیم.ما نه با نشخوار گذشته. با درس گرفتن از گذشته. نه با کشتن حال بخاطر اینده. با تصحیح و ساختن تدریجی اینده در حال. هر جا اشتباه کردیم هر چند پاهای خونی و خسته داشته باشیم باید برگردیم. و این سخت ترین کار دنیاست. ادم را به خودش بدهکار می کند. که یعنی من اینقدر ساده و شاید احمق بودم که متوجه نشدم این مسیر درست نیست. و بله اعتراف به این ماجرا خیلی سخت است. ما اغلب دیگران را مقصر می دانیم. که ما را گمراه کردند. به ما فرصت ندادند. کم شانس یا بد شانسیم. خدا چرا کمک نکرد. چرا نشانه ای نفرستاد. مادر و پدر و جامعه و دوست و دین و ...همه مقصر می شوند تا من برنگردم. چون به خودم نیامدم که به خودم برگردم. پس ادامه می دهم که برگشتنم بهانه ای دست کسانی که منتظر شکست من هستند یا از شکست من خوشحال می شوند یا من را قصه برای دیگران می کنند، ندهند. اما قربانی اخر من هستم.
ما اسیر قضاوت های دیگران هستیم. رهایی ممکن نیست مگر با یک اراده پولادین. هزینه فراوانی دارد و شاید برای همه مناسب هم نباشد. و البته این شرایط بازاندیشی برای همه پیش نمی اید. برای کسانی که زندگی معمولی را بر اساس برنامه معمولی می گذرانند کمتر ضرورتی برای بازاندیشی ایجاد می شود. انها اغلب در حال می زینند و خوشحال و خوشبخت به نظر می ایند. نه اینکه کم عمق باشند یا سطحی. بر اساس معیارها زندگی می کنند. معمولا کسانی که کمی متفاوت هستند یا کار متفاوتی می کنند با این چالش روبرو می شوند و در تجربه اطرافیان من تقریبا همه شکست خورده و نابود شده اند. به یک دلیل ساده. نمی دانند چطور باید از این چالش رد شوند و نمی دانند که تحت تاثیر نظر دیگران هستند و نمی دانند که چطور باید از این شرایط خودشان را رها کنند. اغلب افرادی که در اطراف هستند و زندگی شان با بدبیاری ها و بدشانسی ها همراه است به نحوی درگیر این ماجرا هستند. اینها ادمهای غیرمعمولی نیستند . اتفاقا در مرحله تغییری هستند که چون نمی دانند چیست و چطور باید از ان رد شوند، در انجا مانده اند. مثل مهاجران غیرقانونی کمپ ها. نه راه بازگشت دارند نه راه پیشرفت.
فکر کردن به این موارد ذهن را خسته می کند. ذهن یک ادم بالغ می خواهد راهبر باشد نه دوباره برنامه ریختن. و فکر خراب کردن و دوباره ساختن کابوس است. من هم هنوز نمی دانم چطور و چقدر می توانم این مسیر را ادامه بدهم. اما اگر حال بد و بسیار بد و تمام این جزر و مدها و حملات پنیک و تلخی ها و بی حالی ها بخاطر این است که گذشته و اینده من در گرو نظرات دیگران مانده و ارامشم در گرو رها شدن و تغییر زاویه نگاه من، ظاهرا چاره ای دیگری جز ادامه دادن ندارم. باید گره به گره این کلاف را باز کنم . باید با خودم تکرار کنم که گم شدن و راه پیدا کردن اگر چه بسیار سخت و دهشتناک است اما برای من راه دیگری باقی نمانده. در انیمیشن موانا 2 اوازی هست که می گوید گم شو و راه را پیدا کن. و من همیشه با این جمله مشکل داشتم که چطور وقتی گم شدم راه را پیدا می کنم؟ اگر در بیابان باشم چه؟ اگر در جنگل باشم چه؟ اگر شب و تاریک باشم چه؟ اگر بمیرم چه؟ پیدا کردن راه ارزشش را دارد؟ چرا راهی که مشخص است نروم؟ ولی الان می دانم که راه هایی هست که چون من به روبرو نگاه کردم نه کنارم، ندیدمش. چون به بالا نگاه کردم نه پایین، ندیدمش. چون دقت نکردم و منتظر طلوع خورشید نشدم ، راه قبلی را ادامه دادم. و اینکه روزگار سنت هایی دارد که من هنوز پیدایش نکردم و از تنهایی می ترسم. البته اینکه میگویند طی این مرحله بی همراهی خضر نکن که برای همین است. مجتبی شکوری در یکی از پادکست هایش اشاره می کند که جوزف کمپل در مراحل زندگی قهرمانان مرحله اخر بازگشت و راهنمایی مردم است به سمت مسیر های جدید. من هنوز این قهرمان را پیدا نکرده ام و باید منتظر بمانم . هوش مصنوعی میگه این مرحله شب تاریک روح است. وقتی همه چیزی فرو ریخته. باختی. باورها از دست رفتند. دلیل ها بی معنی شدند. انگیزه ها خاموش شدند. خسته و ناکام ماندی و مطلقا هیچ چیزی نیست که بخاطرش ادامه بدهی. و مدام به من می گفت اگر قصد اسیب زدن به خودت را داری با کسی تماس بگیر. من قصد اسیب زدن به خودم را نداشتم اما الان می فهمم که این مرحله چقدر می تواند برای بعضی ادمها سنگین باشد که برای رهایی از ان ممکن است خودشان را از بین ببرند. مرز باریکی میان این وضعیت درونی و بیماری های روانی وجود دارد. و هنوز نمی دانم که چرا باید این حجم از درد و سرگشتگی را تحمل کرد اما می دانم راه برگشتی نیست. حداقل برای من پلها خراب شدند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 8:37 توسط محیا
|