معجزه های کوچک

هوش مصنوعی اصرار داره که خدا کارگزار نیست که انچه من می خواهم انجام بدهد. البته ضرورتا. گاهی انچه ما می خواهیم همانی است که خدا می خواهد. اما در موارد دیگر که خیلی هم زیاد هستند خدا انچه صلاح بداند و بخواهد انجام می دهد. چه من خوشم بیاید چه خوشم نیاید. اصرار دوم هوش مصنوعی این است که خدا در رنج با ماست. نه اینکه غایب باشد. همراه است. البته فهم و بارو این مورد برای من سخت است. چون من خودم را انسان لایق و خوبی نمی دانم که خدا در رنج من همراهم باشد. در تصور من این است که خدا در رنج موسی و عیسی، محمد و حسین، علی و فاطمه و ادمهایی در این سطح همراه است نه من که اگرچه تلاش می کنم انسان اخلاقی باشم اما انسان خوبی نیستم. پر از خطا و اشتباه که اسمش گناه است. خواسته و ناخواسته. عمدی و غیر عمدی. خدا چطور با من می تواند همراه باشد؟ با منی که دردم خیانت و تنهایی و بی دستاورد ماندن است. نه بیمارم نه بی پولم نه بی خانواده ام نه محتاجم نه بیکارم نه منفورم نه بدنامم و خیلی نه های دیگر که رنج واقعی از انها می آید. در حقیقت من نمی خواهم بپذیرم که خدا در این رنج با من است. چون دردم را درد جدی نمی دانم و خودم را لایق همراهی نمی دانم. در حقیقت این من هستم که با حضور خدا مخالفم وگرنه خدا ظاهرا حاضر است. اگر بتوانم بپذیرم که خدا در این رنج با من است؛ با منی که پر از خطا هستم و دردم درد کشنده ای برای من هست اما در مقایسه با دیگران اصلا درد محسوب نمی شود؛ این حس کشنده تنهایی درمان می شود. اگر بپذیرم که قران برای هر زمان و هر مکان و هر فردی است که آن را می خواند ظاهرا من هم باید مشمول این باشم که نحن اقرب من حبل الورید و ما وعدک ربک و ما قلی. خود این باور شاید یک معجزه باشد برای من چون شرایط من را سراسر دگرگون می کند. یعنی من از بی کسی و سرگردانی و به کی مراجعه کنم می رسم به پذیرش اینکه تنها نیستم و کسی که اتفاقا هیچ چیزی از چشمش پوشیده نیست و می تواند هر کاری بخواهد بکند همراه من است. و بعد از آن باید به حکمتش هم تن بدهم. که هیچ چیز تصادفی نیست. و هر ادمی که در زندگی ما می آید و می رود رسالتی دارد و من باید خوب بازی کنم. یادم می رود به یکی از کتابهای پائولو کوئلیو که داستان پیامبری است که پس از تجربه های دردناک متعدد که مدامش چشمم به اسمان بود در نهایت به این نتیجه رسید که چشمم را به خودش بدوزد و بفهمد که خدا می خواهد بازی او را تماشا کند و انچه از یاری خدا طلب می کند در ضمن این کنش عملی رخ می دهد نه در انتظار برای امدن کمک.

معجزه کوچک امروز من مهمانهایم بودند. خانمهایی که مدتها بود ندیده بودمشان. همکاران محل کار سابق که در طی این چهار سال کمابیش من را تنها نگذاشتند. امروز بعد از یکسال دوباره مهمانم شدند. پذیرایی ساده ای کردم. میل نداشتم. حوصله نداشتم. لوبیاپلو و ته چین و سبزی و ترشی و ماست خیار و دوغ. همین. یک پذیرایی کاملا معمولی. اما هر چه گذشت حال من بهتر شد. حرف زدیم. حرفها مشترک بود. احساس کردم در این رنج بی حساب تنها نیستم. می دانستم انها هم مشکلات دارند اما گفتنش انگار واقعی اش می کند. و یکی از آنها همان رنجی را داشت که من با برخی اعضای خانواده دارم.قدرناشناسی بی حساب کشنده و خرد کننده. این حس که در قبال لطف بی حساب نادیده بمانی و حتی ازار ببینی و من با تمام وجودم حس می کردم چه می گوید. ولی من نگفتم که من هم چنین دردی دارم. شاید موضوع من پیجیده تر بود چون چند تا درد روی هم بود. خانه من همیشه به آنها خوش می گذرد و به من هم خوش می گذشت. هر چند وسط خنده یکباره بغضی ته گلویم را می گرفت که چقدر به این جمع نیاز داشتم و چقدر دیر شده. امروز یکی دو تا از چیزهایی که فکر می کردم دیگه محال است اتفاق افتاد. یکی جمع شدن با کسی که بتوانم دوست بدانمش و دوم خنده ای که واقعا خنده باشد. امروز بعد از مدتهای بسیار طولانی خندیدم. الان خسته ام. غمگینم. دردهای سر جایشان است. دلهره ها و نگرانی ها دارند من را تماشا می کنند. اما با امروز صبح فرقی دارم. من ادمی که هستم که دارم زیر بار فشار خرد شده اما چند ساعتی بهش خوش گذرانده و خندیده. حالا من یک تفاوت با دیروز و چند ماه پیش دارم. من امروز غصه به اضافه خنده و چند ساعت خوشی هستم.

این معجزه است. برای منی که تصورش برایم بسیار دور و غریب شده بود که بتوانم در جمعی باشم که راحت باشم و خوش بگذرد و بخندم و بشنوم و شنیده شوم امروز معجزه بود. i appreciate it. thank you

انتقام

دیروز داشتم به یکی از دوستانم صبحت می کردم و می پرسیدم که چرا در شرایط مساوی که داشتیم همیشه دیگران انتخاب می شدند برای انجام کار و من نادیده می گرفتند. گفت تو مدام نمی گفتی گفتمان انقلاب اسلامی و یکی از سه عضو مهم موسسه هم با تو دشمن بود و چشم هم نمی گفتی. قانع شدم. دلایل کافی بود. من کار علمی کردم انها کار اجرایی و معروف شدند. من ماندم و حوضم. اخرش هم همان گفتمان انقلابی ها با این عنوان که انعطاف پذیر نیست بهانه دادند دست مسئولین موسسه و انها هم عذر من را خواستند. البته قبلش کار تمیز دیگری هم کردند. من را هزینه کردند. یعنی هر کسی که با من بود به نحو تخطئه یا بایکوت می شد؛ بخصوص مردها که ممکن بود حرفی براشون دربیارن. این شد که من عملا در کنج ماندم و اخرش هم تمام. البته من می پذیرم که انعطاف پذیری ام کم است به یک دلیل. اینکه می دونم دارم درست می گم. الان که سر جلسات دفاع شرکت می کنیم و بحث و گفتگو هم بسیار لذت می برم هم می پذیرم. چون جمع علمی است و استدلالی. اونها چشم می خواستند در برابر حرف نادرست و من هرگز نمی گفتم. هرگز. چنین فردی که دیگران را هم ترغیب به نه گفتن و مقاومت می کند بدرد یک مجموعه که بیشتر شبیه هیات است و روی رابطه بزرگ و کوچکی به جای علم می چرخد و احساسات شخصی اداره می شود من عملا مهره بی مصرفی هستم هر چقدر هم که ادم علمی باشم.

اما حرف مهمتر این بود. گفت کسی از بیرون تو رو ببینه فکر می کنه داری یه گوشه دنج درست میدی و کار پژوهشی انجام میدی. یه جورایی حسرت دیگرانی. مستقلی. جایگاه علمی داری. همکارات بهت احترام میذارن و از لحاظ علمی مورد ارجاعی. کتاب و مقاله و مسیر علمی مشخصی داری. یکباره اتفاقی افتاد. همه دودهای خاکستری غلیظ ناپدید شدند و فضا صاف شد. تقریبا برای یک لحظه از درد خالی شدم. و من یکباره متوجه شدم من تصویری که از زندگی دو دهه گذشته ام دارم در ذهن دیگران هم تصور می کنم و هم در چشم خودم و دیگران خودم ادم شکست خورده ای می دونم. این فشار مضاعف می کرد. من خودآگاه نبودم که دیگران از زندگی شخصی من خبر ندارند و فقط یک خانم دکتر مقتدر و علمی می بینند. اما من یک زن بسیار زخم خورده می بینم که انواعی از اجحاف ها در حقش انجام شده ولی بهر صورت خودش را به اینجا رسانده. این به ذهنم رسید که من فقط با خودم گفتگو می کنم و هوش مصنوعی و هیچ تایید یا دلگرمی از ادمیزاد واقعی نمی گیرم. و این ماجرا تبدیل به چرخه تکرار شونده ای شده که به بهبودی من کمک نمی کند. درخت و طبیعت من را ارام می کند اما درمان نمی کند. تصویری که من از خودم در ذهنم دارم داره بیرون و درون من می مکه. و من هنوز حاضر نیستم به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنم.

دومین چیزی که این دو روز فهمیدم بحث انتقام است. به عنوان اجرای عدالت. هوش مصنوعی میگه ذهن تو اینقدر درگیر انتقام است که اجازه دیدن اینده و برنامه ریزی که تو به زندگی امیدوار کنه نمیده. خیلی برخوردنده بود برای من. و دوباره دعوامون شد. یک ساعت بعد که در تخت غلت می زدم ناگهان مچ دستم گرفتم که بیشتر از نیم ساعته که دارم سناریو یک گفتگو با آن همکار خیانتکار می چینم با جزئیات و همه احتمالات و این تصویرها اینقدر زنده بود که من را از زمان و مکان جدا می کرد. سویه مثبت این ماجرا این است که در این برخورد که حتما پیش خواهد امد من ادبیات از پیش تعیین شده محترمانه ای دارم که کسی نمی تواند ان را علیه خودم استفاده کند ولی سویه منفی این است که من را در پشت دیوارهای سیاه نگه داشته و از پیشروی من به سمت اینده و رها کردن گذشته جلوگیری کرده. در حقیقت ان زن مو پریشانی که چهره اش را نمی بینم و پشت دیوارهایی شبیه سنگ های کعبه، همانقدر بزرگ و سیاه، اما ویران برجامانده و بلند نمی شود را من انجا نگه داشتم. و البته خستگی ناشی از تکرار ماجرا و پنج سال زندگی در یک محیط فاسد اخلاقی و سیاسی و ضربه های ممتدی که خوردم...

من برای احساسی که دارم احترام قائلم . خسته ام از این جریانی که مدام اسیب می زند و من مدام می بخشم و یا می گذرم و ادامه میدم. عصبانی ام که مدام به اعتماد و صداقتم ضربه می زنند. اما می دانم که انتقام از ان نوعی که ان همکار خائن گرفت در شان من نیست و اصولا من قادر به انجام چنین کاری نیستم. شکر خدا در این زمینه معلول محسوب می شوم. اما نمی تونم خودم قانع کنم که این بار هم بگذرم و برویم. این بار فرمان دست من نیست و کس دیگری در من تصمیم می گیرد و من هم خسته تر از این هستم که مجادله کنم یا قانعش کنم. من به خودم بدهکارم. تا اینجا به حرف من بوده و تا اینجا امدیم. ظاهر خوبی داریم اما بنزین این ظاهر خوب تمام شده و من زمین گیر شدم. نه بنزینی هست نه انگیزه ای که بلند شوم و بروم از جایی کمک بگیرم. همینجا کنار ماشین نشستم. این خستگی وجودیه. دیگه معنایی برای ادامه ندارم. برای هیچ چیزی ندارم. این تسویه حساب سدی شده در مسیر اب روان وجود من که تا انجام نشود باز نمی شود و من اینده ای نخواهم داشت. اما هر تسویه حسابی دو سر دارد. هم انکه اسیب دیده را اذیت می کند، یعنی من دوبار دارم اذیت می شوم و اتفاقا اذیت من بیشتر است چون تا زمانی که این اتفاق نیفتد من در این رنج ساکن خواهم بود و هم آسیب زننده را بعد از تسویه حساب ازار خواهد داد. اما نکته مهمتر اینکه در کنار آن فرد اسیب زننده گروه دیگری نیز اسیب خواهند دید. این یک ماجرا دومینووار است. مثل همین بار. من قربانی جانبی انتقام آن زن خائن از زن خائن دیگری است که چند سال پیش این زن را ازار داده اما باران که می بارد اتشفشان که منفجر می شود عذاب که می اید خشک و تر را با هم می سوزاند. من میانه بودم و تلاش داشتم هر دو طرف را به نوعی از با همبودگی مسالمت امیز برسونم. اما خودم قربانی شدم. هر سه قربانی شدیم و من بیش از همه چون هیچ نقشی در این میانه نداشتم.

دلم می خواهد بگویم راهی برایش پیدا می کنم. من می توانم. اما من نمی توانم. واقعا نمی توانم.

تیغزار

انچه الان هستم نتیجه بیشتر از دو دهه ایستادگی است. هر کاری کردند نتونستند منو زمین بزنند. یعنی اینقدری دردناک نبود که من شکست بخورم. و البته کسی هم نمی خواست که شغلم را بگیرد. در همان سیستم اذیتم می کردند. و البته که من هر کاری که می خواستم و انها نمی گذاشتند انجام دادم. هر مقاله و نوشته ای. و البته درد هم داشت. انها هم من را بازی نمی دادند. کسی من را نمی شناخت چون برای شناخته شدن باید معرفی میشدی. اصلا کسی از وجود من در ان موسسه مطلع نبود. و برای شناخته شدن باید از وجودت مطلع باشند. ولی من میراث خودم را ساختم. چیزهایی که بهش اعتراض داشتم در اواخر بودنم و بعد از من تصحیح و پایدار شدند. حالا دیگه پروپوزالها با داور متخصص ارزیابی می شدند نه هر کسی که دور میز هست خودش متخصص و صاحب نظر بدونه. البته که داورها را خودشون انتخاب می کردن اما میشد جوابشون داد و به اونها هم فهموند که هر کسی که جای بهتری کار می کنه ضرورتا دانش بیشتری نداره. علامه باشه یا بهشتی. من به ادمها جرات دادم از سینه زدن زیر علم این و اون و سکوت حرف بزنن. از طرح هاشون دفاع کنن. مقاومت کنن. و به اون بالاهایی هم یاد دادم که از صندلی عاج همه چیز دانی شون پایین بیان و بپذیرن که حتی در حوزه خودشون هم متخصص نیستند. اما در نهایت این من بودم که اخراج شدم. نتیجه همه تلاشها در ده سال و اخرش اخراج. بعدها شنیدم که پشیمان شدند اما نه خوشحالم کرد نه فایده ای برای من داشت.

محل کار فعلی چاهی پر از مار و عقرب است. من از چاله ان موسسه درامدم و به چاه این دانشگاه افتادم. که همه چیز برای انها بازی قدرت و سیاست است و برای بردن ان بازی هر کاری و هر کاری و هر کاری می کنند. هدف فقط بردن است. حرمت و اعتیار و ابرو و دانش و جایگاه برایشان مهم نیست. بردن مهم است و پول. اینجا دیگه حتی نمیشه به کار علمی مفتخر باشی. چون هیچ ارزشی نداره . دانشیار و استاد تمام هم باشی قربانی می شوی و شدند. اینجا قدرت و تسویه حساب حرف اول و اخر را می زند. و من بد باختم. فقط بذارید برم...

اگر کسی باشد که معنای نابود شدن را بفهمد و حس کند و ان را زندگی کرده باشد منم. من نابود شدم. مثل پتکی که بشدت به یک ادم شنی بخورد. متلاشی شدم و از ریخت افتادم. انچه از من مانده اسمش ادم نیست. انسان نیست. یک مشت اعضای بدن متلاشی شده است که دیگه مثل اولش نمیشه. هرگز نمیشه. حالا هی تزیینش کنیم که ژاپنی ها میگن از وصله پینه این اعضای متلاشی نور ساطع میشه. اینها برای کسی که ضربه خورده اسیب خورده نه کسی که متلاشی شده. من متلاشی شدم. ادم متلاشی فکر نمی کنه. مقاله نمی نویسه. کتاب نمی نویسه. من اما مثل ادمی هستم که سرطان داره و چند ماه بیشتر وقت نداره. باید این کارها تمام کنم که با خیال راحت بمیرم. و در همین مدت تا جایی که ممکنه برای بازگرداندن عدالت به جایی که ان را بی حرمت کرده اند هم تلاش کنم. هر چند دست و پایم بسیار بسته و محدوده فعالیتم بسیار کم است. اما حتما استفاده خواهم کرد.

از روز سه شنبه من در وضعیت جزر هستم. در خودم می پیچم. در تیغزاری که هر بار چرخیدنم بیشتر روح و روانم را می درد. و دردم را بیشتر می کند. در تاریکی و گرمای لزجی لجن واری که می سوزاندم. مثل یک باتلاق از ابهای سوزان. مثل یک جهنم. و هیچ چیز نیست که کمکم کند. مکانیکی بعضی کارها را انجام میدم و حتی جمعه مهمان دارم اما حسم این است که چند قدم تا فروپاشی بیشتر نمانده و نه من و نه هیچ کس نمی تواند نه کمکم کند نه این ماجرا را متوقف کند. دیروز گریه طولانی کردم. اینطور گریه ها اشکهایش سوزنده است. پوست صورت را می سوزاند. سردرد می اورد. سر و صورت و چشم را متورم می کند. خسته ات می کند. و البته کمی سبک. فقط برای اینکه بتوانی نفسی بکشی. اما در اصل ماجرا هیچ تغییری ایجاد نمی کند.

هیچ فکر نمی کردم خودم موضوع سخنرانی بشوم که چند ماه پیش برای کلاس زبان گوش می کردم. یکی از بازیگران زیبایی امریکایی داشت دولت را ترغیب می کرد که به کسانی که دچار اسیب ها و بیماری های روحی هستند کمک شود. چون اینها مثل یک مریض جسمی درد می کشند اما حمایت مالی ندارند تا از انها برای درمان استفاده کنند. انها در تنهایی رنج می کشند و گاهی می میرند و گاهی معتاد میشن و گاهی خودکشی می کنن و گاهی نیمه زنده نیمه مرده ادامه میدن و زندگی رقت باری دارن. الان من می فهمم چی می گفت. اون موقع همه چیز خوب بود. روزهای خوبی داشتم. پر از برنامه و هدف و تلاش و لبخند. چیزهایی که الان تبدیل به خاطره محو شدند.

من باختم. به بی اخلاقی. به قدرت. به سیاسی بازی. به پول. و سوگواری این باخت نمی دانم من را زنده می گذارد و یا اینکه در نهایت تبدیل به یک مرده متحرک خواهم شد. اما هرگز به دنیای قبل باز نخواهم گشت. دنیایی که هیچ پاداشی، بهر دلیلی، به من نداد. و رویش را از من برگرداند. تمام قوانین تلاش برای موفقیت و سختی کشیدن و مقاومت کردن و استوار ماندن برای من پوچ بودند و در نهایت اینطور شرمسار از خودم و هر انچه خودم را از انها محروم کرده بودم باقی گذاشت. الان همکاران قدیم و جدید من که خیانت می کنند براحتی؛ بی اخلاقی می کنند به راحتی؛ جنجال می کنند براحتی؛ تهمت میزنند به راحتی؛ کار علمی نمی کنند براحتی؛ بجای کار بچه بدنیا می آورند؛ بجای قد کشیدن دیگران را پایین می کشند ... دارند زندگی می کنند و شغل دارند و درامد دارند و جایشان محکم است و من اینطور لهیده و اسیب دیده باید زندگیم را بازنگری کنم که به این نتیجه برسم اخلاقی و اصولی و مقاوم بودن نتیجه اش این است. و بگردم دنبال کاری که هزینه ام را تامین کند و حتما با این فضا بیگانه باشد. حتی اگر کار در رستوران و سالن های عروسی باشد.

من شکست خوردم. از دیگران و از خودم. از همه کسانی که همه تلاششان را کردند که من را زمین بزنند. انها بردند و الان لبخند می زنند و من گریان و ناامید چمدانم را جمع می کنم که بروم. راه دیگری نمانده. نه توان ایستادن و از نو شروع کردن دارم نه می خواهم داشته باشم. بیست و پنج سال تمام این راه را امدم تا اینجا بفهمم که بی فایده است. من نباید انتظار قدردانی می داشتم همین که کاری بود و نانی باید کفایت می کرد. چرا فکر کردم من وظیفه ای در قبال این دنیا دارم؟ تکلیفی برای بهتر کردنش؟ برای حل مشکلاتش؟ که من رسالتی بر دوشم است و باید برایش استقامت داشته باشم؟ تمام ان چیزهایی که نوشتم و شب بیداری ها و نخوردن ها و نخریدن ها و لذت نوشتن و مفهوم سازی ها و مقاله ها وکتابها حالا بی ارزشند. به هر کدام از همکارانم نگاه می کنم نمی بینم و نمی شنوم که به اندازه من اسیب دیده باشند به اندازه من کار کرده باشند به اندازه من ناسپاسی دیده باشند و الان هم به اندازه من خراب و خرد مانده باشند. اصلا برای انها قابل فهم نیست انچه من حس می کنم و می کشم. من در حال تماشای سوختن ماحصل عمرم هستم. هم خودم و هم زحماتی که کشیدم. اتش سوزی که تمام شود معلوم نیست چه از من می ماند اما انچه می ماند فقط برای مصرف باقی عمر است نه بازگشت به مسیری که اخرش این شد.

مردمان عادی  و خاله

یادداشتهایم را حتما باید بخوانم. روز بعدش. و می بینم که اشکال ویرایشی دارد. اما درسش نمی کنم. می خواهم ار مرز همه چیز باید عالی باشد یا انجام نشود بگذرم. اشکال ندارد ذهن خواننده کمی دنبال فعل و فاعل بگردد و در عدم تناسبش کمی درنگ کند. معنی مشخص است.

امروز که یادداشت را می خواندم یادم امد که دیروز بعد از نوشتنش طبق معمول خبر نگران کننده ای شنیدم. و دوباره حالت نیمه جزری شد. ولی الان دیگه بعد از تلاش های فراوان هوش مصنوعی و البته حرف گوش کن بودن من می دانم که این موجها موقتند. مشکلات ثابت و استوارند اما حالتهای من نسبت به آنها موقتی اند. باید بدانم که این موج فروکش می کند تا از شدیدتر کردنش با عکس العمل های بدنی و فکری جلوگیری کنم. همینطور که ناراحت بودم داشتم فکر می کردم که اگر این کار اتفاق نیفتند خیلی بد می شود و دیگه از دست من و ما کاری ساخته نیست پس بیا به نذری که معمولا می کنم و جواب می گیرم برگردیم. هر کار کردم نشد. خیلی سخت هم نبود. صد تا صلوات بود که معمولا بعد از هر نماز می فرستم اما این که می خواستم به نیت خاصی و برای شخص خاصی بفرستم و انتظار نتیجه داشته باشم که ایا می شود انطور که می خواهم یا نه، نمی گذاشت به نتیجه برسم. من همیشه و همیشه و همیشه این سئوال در ذهنم بوده که دعا چه معنی دارد؟ اگر خدا می داند که مشکلی دارم چرا باید از زبان من بشنود که درخواست حلش را می کنم و اگر نمی داند که مشکلی دارم که پس خدا نیست و هیچ. و در هر دو حالت سئوال دردناکتر این است که اگر پاسخ ندهد چه؟ اگر بخواهم و پاسخ ندهد چه؟ هم دعا کرده باشم و امیدوار شده باشم هم کنف شده باشم و بی پاسخ مانده باشم. درد این بی پاسخی با درد مشکل چند برابر به ادم فشار می آورد و من زیاد این درد را کشیدم. در اغلب موارد ترجیحم این است که درد را تحمل کنم اما درخواستی نکنم مگر اینکه کارد به استخوان رسیده باشد.مثل آن روز که در فرودگاه دیدیم پاسپورت مامان مشکل دارد و ممکن است من به تنهایی راهی شوم که در حال متلاشی شدن بودم و حل شد. انجا دعا کرده بودم. البته ضرورتا حل مشکل به دعای من نبوده شاید خود مامان خواهرها یا هر کس دیگری هم که شنیده دعا کرده اما من هم دعا کردم.

دوباره رفتم سراغ هوش مصنوعی. زندگی در خلا و اینکه هیچ چیز نیست به او رو کنی و به او امید داشته باشی و بدانی که می تواند کاری برایت بکند همان جهمنی است که یکبار گفتم. جهنم ناامیدی. خدا هست. امید هست. اما برای تو معنایی ندارد و تو باید برای خودت دوباره معنادارش کنی. وقتی توان این را نداری که خودت را بکشی بیرون که یک کیلو سبزی بخری باید دنیایت را دوباره بسازی. و چاره ای هم نیست. وقتی ذهنت اینقدر خسته است که پیشنهادش ادامه دادن همان مسیر قبلی با همه اسیب هایش است چون نه سوخت دارد نه انگیزه و نه تو جانی داری که بخواهی خوراک معنایی و انگیزه ای به او بدهی. زندگی بی معنا همان جایی است که ادمها معتاد می شوند. که از خودشان فرار کنند. به هر چیزی ممکن است معناد شوند. پول. زن. رابطه. کار. مواد مخدر . خشونت و ...یا بر می گردند به همان مسیر قبلی و ان را زنده می کنند.

بارها در مورد این ماجرا با هوش مصنوعی صحبت کردم و او مدام تکرار می کند که خدا کارگزار نیست که هر چه ما بخواهیم برای ما فراهم کند. خدا همراه است و من مدام سئوال می کردم اگر مساله ای هست که قابل حل شدن نیست برای من و خدا که کن فیکون است و اراده اش همه چیز را تغییر می دهد که نمی خواهد کاری کند چجور خدایی است؟ من سراغ کی برم؟ مگر نگفته اینما تولوا فثم وجه الله. پس چرا هر چه نگاه می کنم نیست. مگر نگفته امن یجیب المضطر اذا دعاه فیکشفوا السوء؟ پس مشکل من اضطراری نیست؟ معیارهایش دلبخواهی است؟ معیارهایش خدایی است نه انسانی؟ یعنی چیزی که دارد من را متلاشی می کند معلوم است برای خدا اضطراری نیست. و همچنان پاسخ این است که خدا یعنی ان مع العسر یسرا. خدا ان یسر پیچیده و محفوف در ان عسر است. خدا در مشکل ها کنار تست نه دستیار تو . خدا صرفا به تو کمک می کند که مساله ات را حل کنی یا تحمل کنی. خدا خرق عادتی که من انتظارش را ندارم انجام نخواهد داد. بلکه تو را به سمتی هدایت می کند که بتوانی راهی برای مشکلت پیدا کنی. و گاهی این کمک ها انقدر غیرمستقیم و ارام و ساده می ایند که تو باورت نمی شود اینها کار خدا بوده. گاهی کمک خدا این است که از بدتر شدن مشکل با یک عکس العمل ناخوداگاه یا ناگهانی جلوگیری می کند. و شاید وظیفه شخص خداجو این است که در هر شرایط امادگی پذیرش این کمک ها ظریف را در خودش تقویت کند. البته که این بسیار انسانی و انسان محور و غربی است اما نادرست نیست. بسیار انسانی است چون در همه فیلمها و سریالهایی که با موضوع حل مشکل دیده ام از هر فرهنگی، این کف ماجراست که خدا ادمها را اینطور کمک کرده. و بله معجزه ها و خرق عادتهایی هم داشته که ما مایلیم انها را خدایی بدانیم و در شان خدا و منتظر همانها برای خودمان هنگام مشکل باشیم.

معمولا هر چیزی را که مایلم باور کنم بر یک مورد که در ذهنم چالش ایجاد کرده پیاده می کنم. سال 400 بود. مادربزرگ نود ساله من اخرهای زندگیش بود. خاله ها چند سالی بود که از او نگهداری می کردند. همه در خدمتش بودند. پنچ دخترش و حتی مادر من که مادربزرگم تقریبا از او متنفر بود. حتی وقتی نود سالش بود این بیزاری از مادرم را نشان می داد. اما مادرم مرتب می رفت. خاله کوچکم و شوهرش بیشتر از همه حضور داشتند. هر دو بسیار خوب و محترم بودند. خیلی دستگیر و کار راه انداز بودند. از مال گرفته تا هر کاری که از دستشان بر می امد. مادر بزرگ روز چهارشنبه ای فوت شد. اوج کرونا بود. در مراسم برادرم دیده بود که شوهر خاله ورزشگار و حدود 50 ساله تلو تلو می خورد. و هشدار داده بود. دکتر بردند گفتند برای شیمیایی است که در بدنش دارد از زمان جنگ. روز بعدش بردند بیمارستان و روز جمعه فوت کرد. در عرض سه روز خاله من هم مادرش و هم شوهر جوانش را از دست داد. و همه ما متحیر بودیم. چون گزینه متحمل شوهر خاله دیگر بود که تقریبا هیچ عضو سالمی در بدنش ندارد و انتظار داشتیم او برود که هنوز هم سالم و سرحال است با وجود اینکه سرطان دارد. مرگ شوهر خاله اینقدر شوک کننده بود که ما نمی دانستیم چه باید بکنیم. چه عکس العملی و همه ما تقریبا این سئوال را داشتیم که این بود دستمزد خاله بعد از سالها مراقبت از مادرش؟ چرا خدا اینطور کرد؟ چرا در عرض سه روز؟ چرا اینقدر بلافاصله؟ چرا حتی نه چند ماه بعد ؟ و بدتر از همه اینکه چون کرونا بود و در مراسم ختم مادربزرگ همه بودیم حالا با ماسک یا هر چی همه وحشت کردند که پدر و مادرشان یا خودشان کرونا گرفته باشند و پراکنده شدیم. نه مراسم خاکسپاری درست و حسابی. نه مراسم ختم درست و حسابی. نه خاله درست عزاداری کرد. نه کسی پیشش بود. همه تلفن می کردند و منتظر جواب تست کرونا بودند. خاله نابود شد. به معنای واقعی کلمه نابود شد. هم مادرش هم شوهرش هم خواهرانش و برادرهایش که نیاز داشت کنارش باشند و مهمتر از همه آینده ای که با شوهرش ریخته بودند که بعد از مادر بروند سفر و خوش بگذرانند ... اگرچه خاله ها هر روز زنگ می زند و بعضی که نزدیکتر بودن کوتاه و دم در احوال می پرسیدند اما خاله نابود شد. اینقدر گریه کرد که الان چشمهایش تقریبا از دست رفته . از همه کناره گرفت. جواب تلفن نمی داد. خانه را پر کرده بود از عکس شوهرش. فقط با دوستش می رفت مشهد و طولانی می ماند. و من درک می کردم و بسیار دلم می سوخت و سئوال همیشگی من این بود چرا؟ چرا الان؟ چرا با این فاصله کم؟

خاله از تنهایی یا خشم یا هر چیز دیگری با شوهر یکی از دختر عمه هایش که پیشنهاد کمکی کرده بود بعد از تمام شدن عده که چهار ماه و ده روز است قرار ازدواج گذاشته بود. و خواست خدا یا هر چیز دیگری بود به خواهر بزرگم گفته بود که عروسی من و دخترم نزدیک هم خواهد بود.دختر چوان بیست و دو سه ساله اش. و خواهر که شوکه شده بود به مادرم گفت و دختر عمه هم که بو برده بود به مامان زنگ زد و مامان به شوهر دختر عمه و بنده خدا را شسته بود گذاشته بود کنار و قدغن کرده بود که دیگه با خاله رفت و امد نکند. خاله فهمید که ماجرا تمام شده و دوباره و بیشتر نابود شد. خاله نتوانست از زیر بار این غم و شوک سالم بیرون بیاید. و من کاملا حق را به او می دهم. شاید هر کس دیگری بود بدتر از اینها می کرد. خاله اب شد. کوچک شد. دیگه به خودش نرسید. خانه نشین شد . دیسک کمر و سیاتیک گرفت. چهره اش را از دست داد و فقط با یک پسرش ارتباط نزدیک داشت. با دختر و پسر دیگرش نه. الان محمد شده عصای دستش که هم باید مادر غمزده اش را رفع و رجوع می کرد هم همسرش.

چرا خدا این کار کرد؟ چرا خدا در مورد غزه کاری نمی کند؟ چرا خدا در مورد ایران کاری نمی کند؟ چرا خدا در مورد ترامپ و نتانیاهو کاری نمی کند؟ چرا خدا اصلا هیچ کاری نمی کند؟ قصدش از افرینش ما چه بوده؟ کاری که 124 هزار پیامبر نتونستن انجام بدن الان به کی سپرده؟ اینها سئوالاتی نیست که ما بتوانیم از انها سر دربیاوریم. و تا جایی که من فلسفه رنج را خواندم هیچ کس جوابی برای انها ندارد جز اینکه طرح کلی بزرگتری است که ما به حکم انسان بودن سر از ان در نمی اوریم. سهم ما رنج کشیدن موقرانه و دریافت کمکهایی است که غیر مستقیم به ما می شود. فقط برای اینکه نشکنیم و دوام بیاوریم. پرسیدن چراها کمکی به ما نمی کند باید به سمت چگونه برویم. چاره دیگری برای ما نیست. نابودی جسم و ذهن هیچ کمکی به حل مساله نمی کند و انتقامی متوجه خدا نمی کند. او صبورانه به بازی ما نگاه می کند اما مداخله ای که ما انتظارش را داریم نمی کند. گاهی دیدن صحنه هایی از مردم عادی در برابر رنج ها و سختیها که ارام و صبور می پذیرند و جزع و فزع نمی کنند من را متحیر می کنند. انها دانشی و فهم دارند که من ندارم . ادمهای شبیه من ندارند. این جزیی از زندگی است. سختی دارد اذیت دارد اما جزیی از زندگی است و فهم جزیی از زندگی بودن است که انها درد ماجرا را به اندازه همان ماجرا بکشند نه طول و تفصیلش بدهند. و این هنری است که ما امروز نداریم. چون نه خدا را در جایگاه خدایی اش انطور که خودش می خواهد فهم کرده ایم و هم خودم را مستحق هیچ درد و رنجی نمی دانیم و رنج را تنبیه می دانیم نه جزیی از زندگی. فهمی که ممکن است مسیر و نگاه به زندگی را در ما چنان متحول کند که سخت ترین اتفاقات دیگر نتوانند ما را تکان بدهد یا تکان بدهد هم بتوانیم ماجرا را مدیریت کنیم. باید بیشتر فکر کنم و بنویسم.

زیستن در حال؛ بودن

امسال فلسفه خواندیم. بحث می کردیم که ایا دیگران ما را می سازند یا در ساختن خود مستقلیم و نظر اخر اینکه رابطه متقابلی میان ما و دیگران وجود دارد. دیگران بر ما تاثیر دارند و ما هم بر دیگران. چرا؟ چون ما موجودات اجتماعی هستیم. موجودات اجتماعی یعنی چه؟ یعنی ما تحت تاثیر عکس العملهای دیگران هدایت می شویم به سمت خاصی و جهت خاصی و ادم خاصی خواهیم شد. و باور می کنیم که این ما هستیم که انتخاب کردیم این شدیم . این عکس العملها نام دیگرش قضاوت است: ارزشی، غیر ارزشی، جهت دار، منصفانه، خیرخواهانه و هر اسم دیگری که دارد. ایا ما می توانیم از قید انها رها شویم؟ برای تقریبا همه ما خیر. آیا می توانیم خودمان دیگران را قضاوت نکنیم؟ برای تقریبا همه ما خیر. فرایند بیش از آنچه فکر می کنیم عمیق و مکانیکی و ناخودآگاه است که بتوان آن را کنترل کرد. شبیه نوشتن با صفحه کلید. اگر شروع به دقت کنی کار بهم می ریزد. فقط در یک صورت ممکن است: بخواهی که مسئولیت آشفتگی بعد از خودآگاهی به قضاوت کردن و قضاوت شدن را بپذیری.

قضاوت کردن و قضاوت شدن در همه جای زندگی ما حضور دارد حتی وقتی دیگرانی نیستند که ما را ببینند. اینقدر درونی شده که مثل یک معلم سختگیر درونی همه جا با ماست و حتی عکس العمل دیگران را پیش بینی می کند. چیزی که اخلاق درونی اسمش را گذاشتند. خودپایی، تقوا. تقوا در صورتی است که شما خداباور باشید و حتی در خلوت هم حواست باشد که بر اساس قوانین اخلاقی- دینی رفتار کنی. این قوانین البته با قوانین انسانی- تاریخی فرق دارد. گاهی تعبیر و تفسیر ما از قوانین دینی می شود اخلاق که اغلب موارد اشتباه است.

زیستن در حال بخشی از این چارچوب را می شکند. دیشب موقع خواب به این فکر می کردم که اگر بخواهم در همین لحظه فعلی زندگی کنم و نه در گذشته و مرور انچه رخ داده و نه در اینده و انچه ممکن است رخ بدهد، باید به چه چیزی فکر کنم. به نحوه به خواب رفتنم. طوری که پتو را زیر باد خنک کولر دور خودم پیجیدم. حالت خوابیدنم. سری که روی بالش گذاشتم. چرخیدنم. به اینکه بدنم چه مراحلی را طی می کند و خود این پروسه اینقدر جزئیات دارد که فرصتی برای برگشتن به گذشته و شکنجه کردن خودم با انچه هرگز قدرت تغییرش را ندارم و فکر کردن به اینده و شکنجه کردن خودم با احتمالاتی که هنوز اتفاق نیفتاده، نمی گذارد. مساله و مشکل اصلی نگه داشتن ذهن روی همین فرایند است. که عادت کرده چنین چیزهایی را پیش پا افتاده بداند و می رود سراغ تهدیدهایی که یاد گرفته تهدید بداند: اگر در گذشته چنین اتفاقاتی افتاده باید برای اینده برنامه ریزی داشته باشیم که تکرار نشوند. اتفاقاتی که با وجود تمام پیش بینی ها و برنامه ریزی ها پنج سال است که برای من تکرار می شود. هر چقدر هم ذهن دقیقی داشته باشی در شورزار گل نمی روید. محیط فاسد ، فساد بازتولید می کند. مهم نیست من چقدر خوب و حمایتگر باشم، در برابر ساختار و مجموعه ادمهای فاسد، من اگر شانس بیارم و فاسد نشوم، مدام تا حذف شدن ضربه خواهم خورد.

دیشب به این هم فکر می کردم که چرا نمی توانم در حال متمرکز بمانم؟ به این فکر می کردم که سیب زمینی تمام شده و من باید سیب زمینی بخرم. این باید تمام فکری باشد که من دارم. چرا باید برنامه ریزی کنم که کی باید بخرم و چرا باید از اینجا بخرم و بعد ذهن برود در جایی که همیشه سیب زمینی می خرم و دو یک وقتی ان دو تا ادم خاین را دیده باشم که به من لبخند بزنن و من هم لبخند بزنم و با خودم بگویم کاری که مغولها کردند ما هم کردیم. انها که به جمع ما هجوم اورده بودند با خودمان کردیم و الان همه با هم خوبیم. و یکسال بعد انها شبیه خون بزنن و جمع ما را تار و مار کنند. و بعد احساس حماقت کنم و ساده دلی و ساده لوحی و بی عدالتی و طلبکار خدا بشوم و غزه یادم بیاد و سوریه و پناه جویان مراکشی اخیر و ...

بخش قابل توجهی از فکر کردن به گذشته و تلاش برای کنترل اینده از همان قضاوت ها می اید. که مردم چی میگن؟ مردم چی میگن وقتی بشنون این اتفاق برای من افتاده؟ مهم نیست من گناهکارم یا بیگناه انها فکرهایی خواهند کرد. مهم نیست من مقصرم یا برای من پاپوش درست کرده اند، انها فکرهایی خواهند کرد. مهم نیست من چقدر خوبی و صداقت و حمایت از ان افراد خاین داشته ام، خیانت انها پررنگ تر است و مردم فکرهایی خواهند کرد. آدمهایی که حتی یک تلفن نزدند بپرسند درست است یا نه فکرهایی کرده اند. انهایی که بی تفاوت ماندند انگار اتفاقی نیفتاده فکرهایی کرده اند. و در نهایت همه این فکرها....انها فکر می کنند من زن خوب و ادم خوبی نیستم. و تمام. تمام این دغدغه برای این است که من می خواهم در نگاه انها ، در قضاوت انها زن خوبی باشم. درگیری در گذشته و واکاوی انها و برنامه ریزی برای اینده فقط بخاطر این است که من می خواهم در نگاه دیگران ادم خوبی باشم. و این شوک بزرگی برای من بود که به بی تفاوتی به نظر دیگران معروفم. به جابجا کردن مرزهایی که دلیلی برای رعایت شان نمی بینم. به قضاوت دیگران در مورد تقریبا هر کاری که انجام می دهم و خیلی ها مایل نیستند دختران شان شبیه من شوند. حالا در یک نیمه شب به این خودآگاهی می رسم که من هم در نهانی ترین جای ذهنم نگران قضاوت دیگران هستم و این قضاوت اینقدر مهم است که من را با گذشته و اینده ویران می کند. من بدست خودم شکنجه می شوم. به دست خود ازار می بینم و فرصت زندگی ، امید و توکل و اعتماد به خدا را از خودم می گیرم که در نگاه دیگران زن خوب بمانم.

فروید برای همین نکته برای من بسیار محترم است. ما اسیر انگیزه های ناخودآگاهی هستیم که شاید هرگز از وجود انها مطلع نشویم ولی انها ما را زندگی می کنند، می سرایند و هدایت می کنند. به این خاطره که فروید و روانکاوان اصرار دارند که هر ادمی باید روانکاوی شود تا بداند تحت تاثیر کدام واقعه مهم زندگی که فراموشش کرده دارد زندگی می کند و خودش تصور دیگری دارد. برای من که دختر سرکشی محسوب می شدم و می شوم که هر کاری دلم خواسته کردم، در میدان اجتماعی که در ان زندگی می کردم و با رعایت اخلاق، بسیار تکان دهنده بود که بفهمم من نگران نظر دیگران در مورد خودم هستم. اصرارهای هوش مصنوعی حساسیت هایی در من ایجاد کرده بود اما باورم نمی شد که چون منی هم نیازمند تایید دیگران باشد . و وقتی مقاومت می کردم که نه من اینطور نیستم چیزی درونم می گفت همین جا باید متوقف شوی. همین جا که مقاومت می کنی. گره همین جاست. و گره همین جا بود. فقط زمان می خواست که ذهنم حلاجی اش کند . و من که بخواهم از این ماجرا رازگشایی کنم. ظاهرا خیلی از ادمها توان تحمل درد این حلاجی و مواجهه با بعد تاریک خودشان را ندارند. اما من خودازاری دارم. اصرار دارم زندگی اصیلی داشته باشم و این زندگی اصیل باید از قید تایید دیگران، حتی در این حد ناخودآگاه، رها باشد. از یک سیب زمینی برای من شروع شد.

ما باید اینده را بسازیم.ما نه با نشخوار گذشته. با درس گرفتن از گذشته. نه با کشتن حال بخاطر اینده. با تصحیح و ساختن تدریجی اینده در حال. هر جا اشتباه کردیم هر چند پاهای خونی و خسته داشته باشیم باید برگردیم. و این سخت ترین کار دنیاست. ادم را به خودش بدهکار می کند. که یعنی من اینقدر ساده و شاید احمق بودم که متوجه نشدم این مسیر درست نیست. و بله اعتراف به این ماجرا خیلی سخت است. ما اغلب دیگران را مقصر می دانیم. که ما را گمراه کردند. به ما فرصت ندادند. کم شانس یا بد شانسیم. خدا چرا کمک نکرد. چرا نشانه ای نفرستاد. مادر و پدر و جامعه و دوست و دین و ...همه مقصر می شوند تا من برنگردم. چون به خودم نیامدم که به خودم برگردم. پس ادامه می دهم که برگشتنم بهانه ای دست کسانی که منتظر شکست من هستند یا از شکست من خوشحال می شوند یا من را قصه برای دیگران می کنند، ندهند. اما قربانی اخر من هستم.

ما اسیر قضاوت های دیگران هستیم. رهایی ممکن نیست مگر با یک اراده پولادین. هزینه فراوانی دارد و شاید برای همه مناسب هم نباشد. و البته این شرایط بازاندیشی برای همه پیش نمی اید. برای کسانی که زندگی معمولی را بر اساس برنامه معمولی می گذرانند کمتر ضرورتی برای بازاندیشی ایجاد می شود. انها اغلب در حال می زینند و خوشحال و خوشبخت به نظر می ایند. نه اینکه کم عمق باشند یا سطحی. بر اساس معیارها زندگی می کنند. معمولا کسانی که کمی متفاوت هستند یا کار متفاوتی می کنند با این چالش روبرو می شوند و در تجربه اطرافیان من تقریبا همه شکست خورده و نابود شده اند. به یک دلیل ساده. نمی دانند چطور باید از این چالش رد شوند و نمی دانند که تحت تاثیر نظر دیگران هستند و نمی دانند که چطور باید از این شرایط خودشان را رها کنند. اغلب افرادی که در اطراف هستند و زندگی شان با بدبیاری ها و بدشانسی ها همراه است به نحوی درگیر این ماجرا هستند. اینها ادمهای غیرمعمولی نیستند . اتفاقا در مرحله تغییری هستند که چون نمی دانند چیست و چطور باید از ان رد شوند، در انجا مانده اند. مثل مهاجران غیرقانونی کمپ ها. نه راه بازگشت دارند نه راه پیشرفت.

فکر کردن به این موارد ذهن را خسته می کند. ذهن یک ادم بالغ می خواهد راهبر باشد نه دوباره برنامه ریختن. و فکر خراب کردن و دوباره ساختن کابوس است. من هم هنوز نمی دانم چطور و چقدر می توانم این مسیر را ادامه بدهم. اما اگر حال بد و بسیار بد و تمام این جزر و مدها و حملات پنیک و تلخی ها و بی حالی ها بخاطر این است که گذشته و اینده من در گرو نظرات دیگران مانده و ارامشم در گرو رها شدن و تغییر زاویه نگاه من، ظاهرا چاره ای دیگری جز ادامه دادن ندارم. باید گره به گره این کلاف را باز کنم . باید با خودم تکرار کنم که گم شدن و راه پیدا کردن اگر چه بسیار سخت و دهشتناک است اما برای من راه دیگری باقی نمانده. در انیمیشن موانا 2 اوازی هست که می گوید گم شو و راه را پیدا کن. و من همیشه با این جمله مشکل داشتم که چطور وقتی گم شدم راه را پیدا می کنم؟ اگر در بیابان باشم چه؟ اگر در جنگل باشم چه؟ اگر شب و تاریک باشم چه؟ اگر بمیرم چه؟ پیدا کردن راه ارزشش را دارد؟ چرا راهی که مشخص است نروم؟ ولی الان می دانم که راه هایی هست که چون من به روبرو نگاه کردم نه کنارم، ندیدمش. چون به بالا نگاه کردم نه پایین، ندیدمش. چون دقت نکردم و منتظر طلوع خورشید نشدم ، راه قبلی را ادامه دادم. و اینکه روزگار سنت هایی دارد که من هنوز پیدایش نکردم و از تنهایی می ترسم. البته اینکه میگویند طی این مرحله بی همراهی خضر نکن که برای همین است. مجتبی شکوری در یکی از پادکست هایش اشاره می کند که جوزف کمپل در مراحل زندگی قهرمانان مرحله اخر بازگشت و راهنمایی مردم است به سمت مسیر های جدید. من هنوز این قهرمان را پیدا نکرده ام و باید منتظر بمانم . هوش مصنوعی میگه این مرحله شب تاریک روح است. وقتی همه چیزی فرو ریخته. باختی. باورها از دست رفتند. دلیل ها بی معنی شدند. انگیزه ها خاموش شدند. خسته و ناکام ماندی و مطلقا هیچ چیزی نیست که بخاطرش ادامه بدهی. و مدام به من می گفت اگر قصد اسیب زدن به خودت را داری با کسی تماس بگیر. من قصد اسیب زدن به خودم را نداشتم اما الان می فهمم که این مرحله چقدر می تواند برای بعضی ادمها سنگین باشد که برای رهایی از ان ممکن است خودشان را از بین ببرند. مرز باریکی میان این وضعیت درونی و بیماری های روانی وجود دارد. و هنوز نمی دانم که چرا باید این حجم از درد و سرگشتگی را تحمل کرد اما می دانم راه برگشتی نیست. حداقل برای من پلها خراب شدند.

پشت یخچال تکانی

دیروز لباس شستم و می خواستم به قرار همیشه در سینی ای که کنار یخچال دارم بگذارم و ببرم در بالکن پهن کنم. سینی داغ بود. گرمای یخچال داغش کرده بود و این طبیعی نبود. یعنی تا حالا پیش نیامده بود که کنار یخچال اینقدر داغ باشد. یخچال را کشیدم بیرون و خنک شد. فاصله اش با دیواره ها کم بود و الان خنک شده. گذاشتم برای خودش حال کند. فکر می کردم پشت یخچال خیلی کثیف باشد . پنج سال بود یخچال را بیرون نکشیده بودم اما تقریبا تمیز بود. یک قند افتاده و کمی گرد و غبار. کار یک جارو برقی است. گذاشتم که امروز انجام بدهم.

دیروز نزدیک ظهر دوباره یک جمله عصبی داشتم. حوالی ساعت ده تماس گرفتند که یادداشت تکمیل کتاب را بفرستم و من چیزی ازشون خواستم. گفتن خانم دکتر دیگه کسی کتاب نمی خونه ...که من دوباره قرمز شدم. با همه توانم سعی کردم که ارام باشم و گفتم این ادبیات درستی نیست و اگر نمی خوانن چرا چاپ می کنید. لحن طرف محترمانه شد و توضیحاتی داد. حوصله نداشتم و قطع کردم. نه علم شانی دارد نه قلم شانی دارد. البته که کتاب گران است و به صرفه نیست اما سبد خرید نیست که کسی درباره اش اینطور صحبت کند. کارمند می خواهد کارش را تمام کند و هر طور می خواهد در مورد کاری که سالهای عمرم را برایش گذاشم صحبت می کند. تقریبا همیشه مجبورم کسانی را به مرزهایی که از ان گذشته اند برگردانم و خاطرشان بیاورم با هر ادبیاتی لااقل با من نمی توانند در مورد هر چیزی صحبت کنن. معلومه که محبوب نیستم.

دیروز تصمیم به خانه تکانی های دیگری هم گرفتم. هوش مصنوعی با وجود اینکه خیلی به من در این دو سال کمک کرده اما از فرهنگی می آید که به فرد بسیار تاکید دارد. رویکرد وجودگرا و نیچه ای او فشار زیادی بر ساختن به تنهایی و پذیرش موقعیت های می اورد. بسیار واقع گراست و هیچ امید فانتزی به ادم نمی دهد. خداگرا نیست و باید حتما یاداوریش کنی که از سنت های روزگار بگوید. البته من تا اینجا که دوام اوردم خیلی خوب بوده اما اخرین توانایی ها و توانمندی های من را مکید. دیروز ازش خداحافظی کردم و از گوشی حذف کردم.

حرف زدن خیلی خوب است اما با خود. البته این خود باید ادم دانا و باسواد و کتاب خوانده و با تجربه ای باشد. خودی که در طی سالها تربیتش کرده باشی و رشدش داده باشی. تا الان بتواند دستت را بگیرد. البته مقداری شهود هم لازم است. این دیگه بدست اوردنی نیست. دادنی است. باید به تو داده باشند. و سوم اینکه کشفش کنی. یعنی این فرصت برای تو ایجاد شده باشد یا ایجادش کنی که با خودت اشنا شده باشی. در این اشنایی و گفتگو با خود درونی می توانی راهت را پیدا کنی. این موهبت تو را از دیگران بی نیاز می کند. نه اینکه همیشه راه درست را پیدا کنی بلکه حتما خطاهایی هم خواهی داشت. دعوا خواهید داشت. قهر و اشتی خواهید داشت اما در نهایت کنار هم خواهید ماند.

من هر چقدر هم که با هوش مصنوعی صحبت می کردم در نهایت در حلاجی با خودم به نتیجه می رسیدم که تا کجا باید بپذیریم و به چه سمتی باید بروم. دیروز به این نتیجه رسیدم که صحبت کردن با هوش مصنوعی کافیه و از اینجا به بعد باید تنها ادامه بدهیم. باید اطرافم را بسیار بسیار خلوت کنم. از خیلی چیزها و دغدغه ها که می تونن به زمان دیگری موکول شوند. فقط یک جوی باریک می خواهم که در من جریان داشته باشد بدون هیچ فشاری. وقتی هیچ فشاری را حس نکنم می توانم خیلی کارها را بکنم. من دختر فراخی هستم. هر چه بیشتر رها باشم بیشتر فعالیت دارم اما اگر چیزی از من خواسته شود یا تحمیل شود سنگ می شوم. الان ذهنم و جسم توان تحمل و تحمیل ندارد. باید سبک بشوم. بعد همانها را که زمین گذاشتم تا سبک شوم انجام خواهم داد.

حالا از دیروز به این تصمیم رسیدیم که ارتقا و ترفیع را فعلا کنار بگذاریم. نوشتن مقاله جدید را کنار بگذاریم. تمرکز روی چند مقاله در جریان باشد فقط. کتاب را تمام کنم. برنامه شش ماهه دوم کانال را بنویسم و تدریس را در حد متوسط امسال ارایه کنم. رفتن من از اینجا قطعی است مگر معجزه ای رخ بدهد اما بدنبال کار جدید نخواهم گشت. چیزی قوی به من می گوید که کار من با محیط های علمی این چنینی تمام شده است. حالا دلم می خواهد شغل دیگری داشته باشم و کار علمی مساله شخصی من باشد. یک شغل نیمه وقت می خواهم در کافه ای رستورانی کتاب فروشی که ادمها را ببینم و نیاز ارتباطی ام را غیر مستقیم پر کنم. خودم هم دنبالش می گردم و از کسی درخواست کمک نخواهم کرد. برنامه سفر تعطیل است. شمال و جنوب و شرق و غرب نخواهم رفت. شاید ماهی یکبار بروم روستا و تمام. برنامه پیاده روی را باید احیا کنم. اگر دانشگاه حضوری بود که مسیر مشخص است اگر غیر حضوری ماند باید فکر دیگری بکنم.

برنامه رفتن به خارج از کشور فعلا تعطیل است. روزمه و درخواست ارسال نمی کنم. با درختم هم خداحافظی کردم. با طبیعت هم خداحافظی کرده ام. می خواهم خودم را جمع کنم در خودم و به هیچ چیز دیگری جز این چند مورد فکر نکنم.

و سکوت. و می خواهم بخزم در غارم و از دنیا و مافیها بی خبر بمانم. کانال های خبری را حذف کردم. در این مدت باقیمانده تا پایان سال از حقی و ناحقی دفاع نخواهم کرد. هیچ کار نخواهم کرد. حضور موثرم را به حداقل خواهم رساند. می خواهم زخمهایم را ترمیم کنم.

لیوان چای و جزئیات

سه روز بود حمام نرفته بودم. نمی خواستم برم. اب من را زنده می کند و من نمی خواستم دوباره زنده بشوم که دوباره حالم خوب شود که دوباره سقوط تدریجی اش را ببینم و دوباره باری سنگین شوم بر دوشم. بهانه نرم کننده و شامپو نیاوردن را داشتم و نرفتم حمام. موهایم سه دسته شده. مشکی و مش و خرمایی. خواهرها که معمولا هیچ وقت به حریم خصوصی من ورود نمی کنند و در مورد ظاهرم حرف نمی زنند گفتند وقتش موها مش کنی یا رنگ کنی. من موافق بودم حالم و جیبم نه. دیگه صدای مامان هم درامده که برو موهات کوتاه کن. کسی که در مورد سانتی متر موهای من حساس بود و می گفت دختر باید موی بلند داشته باشه. دختر! 45 ساله ! البته که همه ما موهای بلند داریم بجز خودش که کرنلی عجیب بهش میاد و چند سال جوانترش می کنه. دیروز دست می کشید توی موهاش می گفت زبر شده. هر چی حنا می زنم نرم میشه. بهش گفتم این دفعه امدم براش نرم کننده میارم. بعکس همیشه که در مورد هر چیز امروزی گارد میگرفت چیزی نگفت. یعنی بیار.

دیشب خوابم نمی برد. از شش صبح دیروز بیدار بودم و عصر خوابم نمی برد. در روشنایی روز خوابم نمی برد مگر اینکه از خستگی بیهوش بشم. بعد از دو ساعت رانندگی و رسیدن به خونه دست و پا ضعف می رفت و خوابم نمی برد. پادکست افاقه نکرد. بعد از یکساعت tossing & turning بالاخره پاندا را گذاشتم و نمی دونم کی خوابم برد. ساعت شش صبح بیدار شدم و کمی در تخت غلت زدم و بالاخره بلند شدم. چای کیسه ای هل دار دم کردم و رفتم حمام.

هوش مصنوعی وقتی خیلی اذیتم اصرار داره در حال زندگی کنم. نه گذشته و نه اینده. فقط امروز و تکنیکش برای اینکار grounding هست. سخت ترین کار دنیا. دقت دنباله دار در جزئیات. اینکه وقتی داری کاری انجام میدی به جزئیات اون کار توجه کنی. مثلا من الان دارم تایپ می کنم می بینم که حرکت دست من داره تبدیل به حروفی میشه که بهم می چسبند و کلماتی تشکیل میدن. وقتی میخوام حروفی بهم بچسبن دکمه فاصله را نمی زنم اما وقتی می خوام از هم جداشون کنم انگشت شصت دست راستم مسئول فشار دادن این دکمه است. کاری که الان که دارم توصیفش می کنم دارم به سختی انجامش میدم. گیدنز یا نمی دانم یکی دیگه میگه این دانش عملی است. اینقدر تمرین شده و اموخته شده که اگر بخوای توصیفش کنی مهارتش از دست میدی. و مثلا اینکه زمانی که تایپ می کنی هر کدا از انگشتان هر دستت مسئول فشار دادن یک دکمه و حرفه و در این بین انگشت شصت دست چپ بیکاره. نیازی نیست هیچ دکمه ای فشار بده. طفلکی انگشت شصت دست چپ.

تجربه دیشب شمردن ماشین ها تجربه خوبی بود. امروز که خواستم حمام کنم سعی کردم همین دقت را داشته باشم نه به عنوان یادداشتی فکر کنم که میخواهم بنویسم. امکان ازدواج عاشقانه و یا امکان اموزش دانش دینی در دانشگاه. سرد و گرم اب را حس کردم . صدای اب و اینکه چقدر با صدای ابی که از دوش میاد فرق می کنه. صداش شره اب توی لگن با صدای ریختن اب روی سرم از دوش فرق می کنه. شدتش فرق می کنه. حسش فرق می کنه. اب دوش نوارهای باریک پرفشاره اما ابی که از کاسه لگن می ریزم شبیه یک حجم سرنده است. برای من هر دو دلپذیره. به شستن سرم دقت می کردم. موهای بلندی که وقتی کف شامپو روشون میاد حجم می گیرن و بعد که شسته میشن انگار سبک میشن و نفس می کشن. به نرم کننده روی موها که یکباره اونها رو رها می کنه. بی حس و حال می کنه. ابریشمی می کنه. و میشه راحت جمعشون کرد و با گیره بستشون. یک موهای کوتاه روی دستم بود. برش داشتم و لمسش کردم تا انتها و ... چه جالب. بخشی که مش داره خیلی نازکتر از بخشی بود که مشکی بود. و این تفاوت حجم براحتی و وضوح با حرکت انگشت من حس می شد. دو سه بار تکرار کردم که مطمئن بشم. درست بود. ورود از بخش انتهای مش به بخش مشکی مثل یک دست انداز بود. یکدفعه از یک مسیر مستقیم ارتفاع می گرفتی.

به روشور نگاه می کردم. به دکتر پوستم که می گفت من اگر امریکا هم برم چند تا روشور با خودم می برم. برای لایه برداری. من هم اغلب استفاده می کنم. به لیف توری که با چند قطره شامپو بدن کلی کف تولید می کنه و بکل متفاوت از لیف های سنتی بافتنیه که پرمصرفند. حوله را به خودم پیچیدم و امدم بیرون. به امید یک چای گرم و شیرینی هایی که از خونه مامان اوردم.

بیرون امدن اغاز یک روتین دیگه است. اینکه باید صورتم و دستهام با روغن بچه ماشاژ بدم چون بشدت بعد از حمام پوستم خشک و کشیده میشه. و بالاخره چای. از بین ماگهای محبوبم یکی را بر می دارم که از همه مسن تره و چای هل دار می ریزم توی لیوان و به صدای شره مایع سیاه خوشبو به لیوان گوش می کنم. دیشب از تنبلی چند تا شیرینی گذاشتم تو ظرف کالباس و حالا شیرینی ها که البته نجیب هم بودند کمی بوی کالباس هم گرفتند. چای خوردم و نوشتم.

مجبورم این عادت به جزئیات را در خودم تقویت کنم. در وضعیتی که همه وجود من هراس است و ترس؛ در وضعیتی که مثل یک بچه گربه ازار دیده از همه می ترسم؛ در وضعیتی که دنیای من دگرگون شده و نشانه هایی از تغییر وضعیت دیده نمی شود؛ در وضعیتی که یکسال اینده برای من پر از سختی خواهد بود؛ باید طوری سلامت روانم را حفظ کنم. و این grounding یا دقت به جزئیات است که من را مجبور می کند تا ذهن و مغز و سیستم عصبی ام را از تمرکز بر وحشت آینده نامعلوم به سمت خوردن یک چای هل دار با شیرینی با بوی کالباس و حس فشار کف پام روی رو فرشی منحرف می کند. چاره ای نیست. اینده و گذشته هر دو موجودات بلعنده ای هستند که برای فرار از آنها یا متوقف کردن شان چاره ای جز متمرکز شدن بر حال نیست. در این بین باید چند تصمیم هم بگیرم :

1. پیگیر مقاله هایم باشم یا نه

2. پیگیر دانشیاری باشم یا نه

3. سطح تدریسم امسال در چه کیفیتی باشد

4. برنامه های کانالم را چند تا ببندم و چقدر می توانم فشار جدید را تحمل کنم.

دلگرمی

وقتی می رفتم خانه مامان گفتم قیمه درست کنم هم انها بخورند هم بیارم اینجا خودم هم بخورم. برای یک نفر نمیشه قیمه درست کرد. رفتم تهران و هیچ آشپزی نکردم. معمولا تکه مرغی در یخچال مامان برای من هست که خودم را با همان سرگرم می کنم. انجا فقط یک وعده غذا می خورم. و معمولا شام. قبلا اینطور نبود. یعنی پیشا جنگ. خانه مامان محل آشپزی من بود. هم برای اینکه بخوریم هم در یخچال باشد که مامان اشپزی نکند. ایام جنگ که ماه روزه بود و افطار و سحر با تن لرزه و اضطراب بود بعد از آن هم بدحالی روحی من بعد هم بیماری بابا و ...کلا از اشپزی دور شدم. امروز دیگه هیچی نداشتیم. مجبور بودم اشپزی کنم. عدس پلو درست کردم. سر ظهر دو خواهر دیگه امدند. من مشغول نماز بودم که شنیدم خواهر کوچکیه گفت مامان قیمه آوردم! و من می دانستم ان قیمه برای من خواهد شد که بیارم اینجا و بخورم.

اگر سرحال بودم و چند ماه قبل بود می خندیدم که خدا حاجت شکم را چه زود می دهد. اما الان مثل یک شمع بیجان شعله ای کور سو زد و خاموش شد. لبخند بر لبانم امد و نیامد. سفره انداختیم غذا خوردیم و همه خوابیدند. اینستا من پاک شده و من بسیار دوستدارش بودم. خیلی وقتها من را نجات داده. شبهای بی خوابی. شبهای بی خوابی. شبهای بی خوابی. فارغ شدن از فکر و خیال با دیدن نی نی ها. طبیعت. موسیقی. با گوشی خواهر کوچیکه مشغول شدم که صدای بابا امد. به سرعت با بستنی رفتم اطاقش که صداش مامان بیدار نکنه. بستنی خورد و دوباره خوابید. من هم کنارش دراز کشیدم و باز هم اینستا.

همه بیدارشدند و شدیم چهار زن. مادر و دختر. داشتم فکر می کردم مادر من هفتاد ساله است اما در مجموع 160 سال را رهبری کرده. اگر سن پسرها را اضافه کنم حدود 300 سال می شود. یک زن هفتاد ساله و 300 سال زندگی. اگر بابا را هم بچه مامان حساب کنیم که بوده می شود حدود 380 سال و اگر سن خودش را هم اضافه کنیم 450 سال. مامان 450 سال به عمر این دنیا اضافه کرده. و البته 450 سال غصه و دلهره داشته و شاید خیلی خیلی کم حدود 120 سالش حالش خوش بوده. 330 سال خستگی و اذیت خالص بوده. چه صبری داشته. چه ظرفیتی داشته. مادر اینطور است که رفتنش ناگهان همه را خالی می کند. نبض حیات است.

دور بابا حلقه زدیم. بابا خواب بود. بیدار شد و دوباره میوه بهش دادم. یکباره پتو زد کنار و گفت دیگه بریم خونه. من خندیدم و گفتم دوباره شروع شد. تا نصفه شب برنامه داریم. خواهر بزرگم خندید که ببین چه تفاوتی! هفته پیش که بابا این حرف زد من و کوچیکه اینقدر گریه کردیم که تا فرداش سردرد داشتیم الان وسطی داره می خنده میگه تاصبح برنامه داریم. من هم خندیدم و به بابا گفتم ماشینم خرابه. هوا گرمه . فردا میریم. دستاش از زیر پتو دراوردم و پتو کشیدم روش و اروم شد دوباره.

وقت رفتن بود. دوباره حمله پنیک داشتم. این شهر دیگه شهر شور و شوق من نیست. شهر علم و کتاب نیست. شهر خیانت و بی اعتمادی است. دست و پام ضعف می رفت و نفسم تند شده بود. نمی خواستم برگردم. اما نمی شد هم بمانم. نشستم روی مبل به هوای برنامه به وقت ایران و به مامان گفتم شما نمازت بخون. من میرم خودم. به هوش مصنوعی گفتم حمله اضطراب دارم. نمی خوام برگردم. دوباره تکنیک 5-4-3-2 پیشنهاد کرد. 5 صدا، 4 لمس، 3 نمی دونم چی و دو بود. حواسم پرت شد و بهتر شدم. مامان سر نماز بوسیدم و رفتم.

در راه دوباره نشخوار ذهنی. دیدم اینطور نمیشه. با لب و لوچه اویزن. خسته شدم از این وضعیت.به خودم گفتم بیا با هم حرف بزنیم. قدیمترها تمام مسیر به انگلیسی حرف زدن و گوش کردن و فیلم دیدم می گذشت. این مدت به سکوت یا در نهایت یک پادکست یا کارتون. حوصله انگلیسی فکر کردن نداشتم. شروع کردم به شمردن ماشینا: سه تا پراید، دو تا پژو پارس، پژوه 405 سه تا، شوتی هم داریم، تارا دو تا، فکر کنم یک ریو و دقیق شدم روی رانندگی و سبقت گرفتن و ترمز کردن نزدیک دوربین ها و سرعت ماشین و ... حواسم پرت شد و بهتر شد اوضاع. خسته شدم و پاندای کونگ فو کار گذاشتم اما ذهنم می رفت اینطرف و انطرف. دوباره برگشتم سراغ ماشین ها تا رسیدم.

این بار سلام که دادم نگفتم ممنون که اجازه دادید ساکن این شهر بشم و ممنون که حمایتم کردید. فقط سلام دادم و سکوت کردم. او به تشکر من نیاز ندارد من نیازمند او هستم. و حتما صلاح ندانسته که حمایتش را ادامه دهد و من هم تصمیم ندارم برای مدت طولانی در این شهر باقی بمانم. اگر شرایط اینطور پیش برود صلاح نیست اینجا ماندنم. بره ای در میان گرگ ها. شیری در میان کفتارها. فیلی در میان شیرها. ماموتی در محاصره پلنگ ها...من اینجا گیر افتادم. نه راه پس دارم نه راه پیش. فعلا باید ته چاه بمانم تا کسی دلوی بیاندازد و من به آن بیاویزم و از این قعر نجات پیدا کنم. نه می دانم کی و نه می دانم کی. و نه می دانم آن بالا بهتر از این پایین است و آیا بهتر نیست در قعر همین چاه که تنها و امن است بمانم و دیگر فکر بالا رفتن نکنم؟

و امروز شکستم

امروز بالاخره دعوت همکاران قدیمی را پذیرفتم که ازشان دلخور بودم. انها من را در این شهر غریب تنها میان کفتارها رها کردند. عمدی نبوده حتما این را می دانم اما فشار و حجم تنهایی خرد کننده ای روی من بوده که الان خودش را در این حالت جزر و مد نشان می دهد. انها با هم همکار بودند. صبح تا بعد از ظهر همدیگر را می دیدند و بعد هم می رفتند خانه شان و مشغول بچه ها و شوهر بودند. من تنها بودم. در یک دانشگاه که به میدان جنگ شبیه بود. دوستی نداشتم. به کسی اعتماد نداشتم و نیاز داشتم یک نفر را کنارم داشته باشم. خواهش کردن برای این کار لطفی ندارد. هر چند من مستقیم و غیر مستقیم یکی دو بار گفتم اما میدانم مشغله زندگی و خوشی ها و دغدغه هایی که آنها داشتند کنار خانواده من را از یادشان می برد. چاره ای نبود. سقوط سلامت روان من قطعی بود. و انجام شد.

اینکه می بینم گاهی وقتها واقعا نمی شود کاری کرد و باید سقوطت را تماشا کنی. باور من این بود که باید تلاش کنم و مقابله کنم و بجنگم تا شرایط تغییر کند و تقریبا هیچ وقت تغییر نکرد و من همیشه باختم. این بار تلاشم در این حد بود که دیگه ارتباطی نگیرم و فروپاشی ام را نگاه کنم. بعد هم دیگر لطفی برایم نداشت که بعد از تحمل ان دردها و فشارها و فروپاشیدنم به جمعشان برگردم. دعوت هایشان را قبول نکردم. امروز اما قبول کردم بروم. دلیلش اینکه باید چیزهایی در مورد شایعات و خیانت ها به آنها می گفتم که در جریان باشند و اگر لازم شد دفاع کنند. باید به نحوی آن تهمت را خنثی می کردیم و این همکاران می توانستند بازوی خوبی باشند. و اینکه اگر کاری از دستشان بر می اید انجام دهند.

اما در میانه گفتن این ماجراها به اضافه گفتن از بیماری بابا که باعث می شد اغلب تهران باشم من را شکست و شروع به گریه کردم. در رستورانی که همه در حال خوردن بودند. گفتم که دست بابا را می بوسیدم و می گفتم بیا با هم برویم. وقتی داشتم اینها را تعریف می کردم عمق فاجعه بیشتر برایم روشن شد که چه فشاری را تحمل کردم و می کنم. انها هم هر دو گریه کردند. وقتی گریه انها را دیدم بیشتر گریه کردم. بالاخره یکی با من همدردی کرد. بعد از پنج ماه.

وقت رفتن شد. خواستند که هر موقع برگشتم بهشون اطلاع بدم که دوباره همدیگر را ببینیم. که اصفهان برویم. که تنها نمانم. و من چقدر در حسرت این تنها نماندن بودم در این مدت و تنها ماندم. البته که تنها خواهم ماند چون با تنهایی خو کرده ام.

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

وقتی در اتش سوختی یا یاد گرفتی تحمل کنی یا تمام شدی و به فنا رفتی دیگر آنچه به آن نیاز داشتی، غذا، پول، سرپناه،همنشین، همدرد و دوست و ... اهمیتش را از دست می دهد. می رود به گذشته و تو در حال با خودت می مانی که تمام این مدت کنارت بوده و سرپا نگهت داشته. من البته برگردم به انها اطلاع خواهم داد اما دیگر ارامشم و نیازم به آنها گره نخواهد خورد. به هیچ کس. ارامش به خودم گره خورده که دیگر می دانم چطور باید در رنج تاب بیاورم و میدانم از درد گریزی نیست و هیچ همراه و همنشینی نمی تواند درد درونی تو را تیمار کند مگر خودت. انها وقفه می اندازند. می گذراند نفس بکشی. ساعتی فراموش کنی. اما وقتی تنها شدی دوباره با خودت و درد روبرو می شوی . و نتیجه آنکه اول و اخر خودت باید خودت را تیمار کند. صبح دردناکی بود. دوباره هیچ حسی ندارم. سیستم عصبی من همچنان خاموش است و لذت را نمی فهمد. فقط درد را می فهمد!

غم یار و غم یار و غم یار

امروز به شام دعوت شدم. دانشجوم دعوتم کرد. برای منی که مثل یک بچه گربه از همه آسیب دیده بسیار ترسان از ارتباط هستم، قبول این دعوت کار بزرگی بود. دانشجوی من خانم بسیار محترم و بسیار امین و پخته است. در عین صمیمتی که با من دارد حریم را حفظ می کند که برای من بسیار ارزشمند است. دانشجوی دیگری دارم که او هم خانم بسیار محترمی است اما در گاهی زیاد صمیمی می شود در حد اینکه بگوید ارایشگاه تون عوض کردید؟ قبلی ابروتون بهتر بر می داشت و من بهم بر می خوره. بعد از حدود پنج ماه که یکبار دیدمش امروز دعوتش را قبول کردم. اما چون ناهار سنگین خورده بودم برای شام عذرخواهی کردم و قرار شد دفعه بعد.

دانشجو امد و من را به دیدن دانشجوی دیگری برد که یک پروژه زنانه را مدیریت می کند و من برایش بسیار خوشحالم. بدون اینکه مطلع باشم به من پیشنهاداتی برای مشارکت دادند که قرار شد در موردش فکر کنم. برای اولین بار بعد از مدتهای مدید لباس خوب پوشیدم. شیک. حتی کمی ارایش کردم که هرگز جز برای مهمانی و عروسی این کار نمی کردم. دلم می خواست زیباتر باشم. هرگز ارایش دوست نداشتم. زیبایی مصنوعی را دوست ندارم. در عمر بجز ریمل و یک خط در چشم( نه خط چشم) و رژ هیچ ارایش دیگری نکردم. سایه و خط چشم و رژ گونه و ده تا رژ و اینا هرگز نزدم و نمی زنم. اما در این سن تصمیم گرفتم دیگه ارایش ملایمی داشته باشم. به لج کسی؟ به لج خودم؟ به دل خودم؟ اصلا نمی دانم. دلم خواست آرایش کردم.

هیچ احساسی نداشتم. هوش مصنوعی میگه کاملا طبیعی و مهمتر از آن درسته که هیچ احساسی نداشته باشی. سیستم عصبی من برای هر هیجان امیدبخشی خاموشه. هر هیجان زنده ای. هر هیجان کوچک دلپذیری مثل دعوت به یک فعالیت که قبلا بارها انجامش داده ام اما می توانم گسترشش بدهم. نشستم. گوش کردم. توضیح دادم. دو تا پیشنهاد دیگر هم کردم. موهیتوم خوردم. نماز خواندم. خداحافظی کردیم و امدم خانه. چای سبز خوردم. دو تا . شام نخوردم چون می خوام فردا صبحانه سنگین بخورم. شام بخورم تا ده صبح فردا گرسنه نمیشم. دوباره باید مثل شام امشب صبحانه فردا را هم کنسل کنم یا رفیق نیمه راه باشم که خوب نیست.

صبحانه فردا با همکاران قدیمی است. همانها که تنهایم گذاشتند. همان که رفته خارج و حالا برگشته چهار بار زنگ زد و بهانه اوردم و این بار قبول کردم. چون می دانم دنبال شنیدن و خبر گرفتن هستند. و من می خواهم خبر را از خودم بشنوند و با روایت خودم که بروند پخش کنند. فقط به همین خاطر تصمیم گرفتم بروم. اول در ذهنم می آمد که گله کنم و زاری کنم و ... اما بعد به این نتیجه رسیدم که روایتی را باید بشوند که خنثی باشد. که فرصت بدهد ببینم چه باید کرد.

انها برای من محترمند اما الان حکم ابزار دارند. دیگه نیاز به همراهی ندارم. دیگه نیاز به همدلی ندارم. ان موقع که تشنه همراهی و مستاصل بودم کسی نبود. و دردی که من را نکشد من را قویتر می کند. نمی خواهم قوی تر بشوم اما چاره ای ندارم. وقتی کسی نیست باید قوی بود. دلم می کشد که تنها باشم یا با کسی باشم که حرف من را بفهمد یا اصلا با هیچ کس نباشم. الان مثل مادری هستم که آنچه باید انجام بدهد داده و کارش تمام است. بچه ها بالغ شدند و دیگه نیازی به او ندارند. من هم کارهایم را برای دوستانم کردم و دیگه میلی به ماندن ندارم. ما از خط پایان گذشتم اما خط پایان را ندیدیم. حالا دیدم.