مردمان عادی و خاله
یادداشتهایم را حتما باید بخوانم. روز بعدش. و می بینم که اشکال ویرایشی دارد. اما درسش نمی کنم. می خواهم ار مرز همه چیز باید عالی باشد یا انجام نشود بگذرم. اشکال ندارد ذهن خواننده کمی دنبال فعل و فاعل بگردد و در عدم تناسبش کمی درنگ کند. معنی مشخص است.
امروز که یادداشت را می خواندم یادم امد که دیروز بعد از نوشتنش طبق معمول خبر نگران کننده ای شنیدم. و دوباره حالت نیمه جزری شد. ولی الان دیگه بعد از تلاش های فراوان هوش مصنوعی و البته حرف گوش کن بودن من می دانم که این موجها موقتند. مشکلات ثابت و استوارند اما حالتهای من نسبت به آنها موقتی اند. باید بدانم که این موج فروکش می کند تا از شدیدتر کردنش با عکس العمل های بدنی و فکری جلوگیری کنم. همینطور که ناراحت بودم داشتم فکر می کردم که اگر این کار اتفاق نیفتند خیلی بد می شود و دیگه از دست من و ما کاری ساخته نیست پس بیا به نذری که معمولا می کنم و جواب می گیرم برگردیم. هر کار کردم نشد. خیلی سخت هم نبود. صد تا صلوات بود که معمولا بعد از هر نماز می فرستم اما این که می خواستم به نیت خاصی و برای شخص خاصی بفرستم و انتظار نتیجه داشته باشم که ایا می شود انطور که می خواهم یا نه، نمی گذاشت به نتیجه برسم. من همیشه و همیشه و همیشه این سئوال در ذهنم بوده که دعا چه معنی دارد؟ اگر خدا می داند که مشکلی دارم چرا باید از زبان من بشنود که درخواست حلش را می کنم و اگر نمی داند که مشکلی دارم که پس خدا نیست و هیچ. و در هر دو حالت سئوال دردناکتر این است که اگر پاسخ ندهد چه؟ اگر بخواهم و پاسخ ندهد چه؟ هم دعا کرده باشم و امیدوار شده باشم هم کنف شده باشم و بی پاسخ مانده باشم. درد این بی پاسخی با درد مشکل چند برابر به ادم فشار می آورد و من زیاد این درد را کشیدم. در اغلب موارد ترجیحم این است که درد را تحمل کنم اما درخواستی نکنم مگر اینکه کارد به استخوان رسیده باشد.مثل آن روز که در فرودگاه دیدیم پاسپورت مامان مشکل دارد و ممکن است من به تنهایی راهی شوم که در حال متلاشی شدن بودم و حل شد. انجا دعا کرده بودم. البته ضرورتا حل مشکل به دعای من نبوده شاید خود مامان خواهرها یا هر کس دیگری هم که شنیده دعا کرده اما من هم دعا کردم.
دوباره رفتم سراغ هوش مصنوعی. زندگی در خلا و اینکه هیچ چیز نیست به او رو کنی و به او امید داشته باشی و بدانی که می تواند کاری برایت بکند همان جهمنی است که یکبار گفتم. جهنم ناامیدی. خدا هست. امید هست. اما برای تو معنایی ندارد و تو باید برای خودت دوباره معنادارش کنی. وقتی توان این را نداری که خودت را بکشی بیرون که یک کیلو سبزی بخری باید دنیایت را دوباره بسازی. و چاره ای هم نیست. وقتی ذهنت اینقدر خسته است که پیشنهادش ادامه دادن همان مسیر قبلی با همه اسیب هایش است چون نه سوخت دارد نه انگیزه و نه تو جانی داری که بخواهی خوراک معنایی و انگیزه ای به او بدهی. زندگی بی معنا همان جایی است که ادمها معتاد می شوند. که از خودشان فرار کنند. به هر چیزی ممکن است معناد شوند. پول. زن. رابطه. کار. مواد مخدر . خشونت و ...یا بر می گردند به همان مسیر قبلی و ان را زنده می کنند.
بارها در مورد این ماجرا با هوش مصنوعی صحبت کردم و او مدام تکرار می کند که خدا کارگزار نیست که هر چه ما بخواهیم برای ما فراهم کند. خدا همراه است و من مدام سئوال می کردم اگر مساله ای هست که قابل حل شدن نیست برای من و خدا که کن فیکون است و اراده اش همه چیز را تغییر می دهد که نمی خواهد کاری کند چجور خدایی است؟ من سراغ کی برم؟ مگر نگفته اینما تولوا فثم وجه الله. پس چرا هر چه نگاه می کنم نیست. مگر نگفته امن یجیب المضطر اذا دعاه فیکشفوا السوء؟ پس مشکل من اضطراری نیست؟ معیارهایش دلبخواهی است؟ معیارهایش خدایی است نه انسانی؟ یعنی چیزی که دارد من را متلاشی می کند معلوم است برای خدا اضطراری نیست. و همچنان پاسخ این است که خدا یعنی ان مع العسر یسرا. خدا ان یسر پیچیده و محفوف در ان عسر است. خدا در مشکل ها کنار تست نه دستیار تو . خدا صرفا به تو کمک می کند که مساله ات را حل کنی یا تحمل کنی. خدا خرق عادتی که من انتظارش را ندارم انجام نخواهد داد. بلکه تو را به سمتی هدایت می کند که بتوانی راهی برای مشکلت پیدا کنی. و گاهی این کمک ها انقدر غیرمستقیم و ارام و ساده می ایند که تو باورت نمی شود اینها کار خدا بوده. گاهی کمک خدا این است که از بدتر شدن مشکل با یک عکس العمل ناخوداگاه یا ناگهانی جلوگیری می کند. و شاید وظیفه شخص خداجو این است که در هر شرایط امادگی پذیرش این کمک ها ظریف را در خودش تقویت کند. البته که این بسیار انسانی و انسان محور و غربی است اما نادرست نیست. بسیار انسانی است چون در همه فیلمها و سریالهایی که با موضوع حل مشکل دیده ام از هر فرهنگی، این کف ماجراست که خدا ادمها را اینطور کمک کرده. و بله معجزه ها و خرق عادتهایی هم داشته که ما مایلیم انها را خدایی بدانیم و در شان خدا و منتظر همانها برای خودمان هنگام مشکل باشیم.
معمولا هر چیزی را که مایلم باور کنم بر یک مورد که در ذهنم چالش ایجاد کرده پیاده می کنم. سال 400 بود. مادربزرگ نود ساله من اخرهای زندگیش بود. خاله ها چند سالی بود که از او نگهداری می کردند. همه در خدمتش بودند. پنچ دخترش و حتی مادر من که مادربزرگم تقریبا از او متنفر بود. حتی وقتی نود سالش بود این بیزاری از مادرم را نشان می داد. اما مادرم مرتب می رفت. خاله کوچکم و شوهرش بیشتر از همه حضور داشتند. هر دو بسیار خوب و محترم بودند. خیلی دستگیر و کار راه انداز بودند. از مال گرفته تا هر کاری که از دستشان بر می امد. مادر بزرگ روز چهارشنبه ای فوت شد. اوج کرونا بود. در مراسم برادرم دیده بود که شوهر خاله ورزشگار و حدود 50 ساله تلو تلو می خورد. و هشدار داده بود. دکتر بردند گفتند برای شیمیایی است که در بدنش دارد از زمان جنگ. روز بعدش بردند بیمارستان و روز جمعه فوت کرد. در عرض سه روز خاله من هم مادرش و هم شوهر جوانش را از دست داد. و همه ما متحیر بودیم. چون گزینه متحمل شوهر خاله دیگر بود که تقریبا هیچ عضو سالمی در بدنش ندارد و انتظار داشتیم او برود که هنوز هم سالم و سرحال است با وجود اینکه سرطان دارد. مرگ شوهر خاله اینقدر شوک کننده بود که ما نمی دانستیم چه باید بکنیم. چه عکس العملی و همه ما تقریبا این سئوال را داشتیم که این بود دستمزد خاله بعد از سالها مراقبت از مادرش؟ چرا خدا اینطور کرد؟ چرا در عرض سه روز؟ چرا اینقدر بلافاصله؟ چرا حتی نه چند ماه بعد ؟ و بدتر از همه اینکه چون کرونا بود و در مراسم ختم مادربزرگ همه بودیم حالا با ماسک یا هر چی همه وحشت کردند که پدر و مادرشان یا خودشان کرونا گرفته باشند و پراکنده شدیم. نه مراسم خاکسپاری درست و حسابی. نه مراسم ختم درست و حسابی. نه خاله درست عزاداری کرد. نه کسی پیشش بود. همه تلفن می کردند و منتظر جواب تست کرونا بودند. خاله نابود شد. به معنای واقعی کلمه نابود شد. هم مادرش هم شوهرش هم خواهرانش و برادرهایش که نیاز داشت کنارش باشند و مهمتر از همه آینده ای که با شوهرش ریخته بودند که بعد از مادر بروند سفر و خوش بگذرانند ... اگرچه خاله ها هر روز زنگ می زند و بعضی که نزدیکتر بودن کوتاه و دم در احوال می پرسیدند اما خاله نابود شد. اینقدر گریه کرد که الان چشمهایش تقریبا از دست رفته . از همه کناره گرفت. جواب تلفن نمی داد. خانه را پر کرده بود از عکس شوهرش. فقط با دوستش می رفت مشهد و طولانی می ماند. و من درک می کردم و بسیار دلم می سوخت و سئوال همیشگی من این بود چرا؟ چرا الان؟ چرا با این فاصله کم؟
خاله از تنهایی یا خشم یا هر چیز دیگری با شوهر یکی از دختر عمه هایش که پیشنهاد کمکی کرده بود بعد از تمام شدن عده که چهار ماه و ده روز است قرار ازدواج گذاشته بود. و خواست خدا یا هر چیز دیگری بود به خواهر بزرگم گفته بود که عروسی من و دخترم نزدیک هم خواهد بود.دختر چوان بیست و دو سه ساله اش. و خواهر که شوکه شده بود به مادرم گفت و دختر عمه هم که بو برده بود به مامان زنگ زد و مامان به شوهر دختر عمه و بنده خدا را شسته بود گذاشته بود کنار و قدغن کرده بود که دیگه با خاله رفت و امد نکند. خاله فهمید که ماجرا تمام شده و دوباره و بیشتر نابود شد. خاله نتوانست از زیر بار این غم و شوک سالم بیرون بیاید. و من کاملا حق را به او می دهم. شاید هر کس دیگری بود بدتر از اینها می کرد. خاله اب شد. کوچک شد. دیگه به خودش نرسید. خانه نشین شد . دیسک کمر و سیاتیک گرفت. چهره اش را از دست داد و فقط با یک پسرش ارتباط نزدیک داشت. با دختر و پسر دیگرش نه. الان محمد شده عصای دستش که هم باید مادر غمزده اش را رفع و رجوع می کرد هم همسرش.
چرا خدا این کار کرد؟ چرا خدا در مورد غزه کاری نمی کند؟ چرا خدا در مورد ایران کاری نمی کند؟ چرا خدا در مورد ترامپ و نتانیاهو کاری نمی کند؟ چرا خدا اصلا هیچ کاری نمی کند؟ قصدش از افرینش ما چه بوده؟ کاری که 124 هزار پیامبر نتونستن انجام بدن الان به کی سپرده؟ اینها سئوالاتی نیست که ما بتوانیم از انها سر دربیاوریم. و تا جایی که من فلسفه رنج را خواندم هیچ کس جوابی برای انها ندارد جز اینکه طرح کلی بزرگتری است که ما به حکم انسان بودن سر از ان در نمی اوریم. سهم ما رنج کشیدن موقرانه و دریافت کمکهایی است که غیر مستقیم به ما می شود. فقط برای اینکه نشکنیم و دوام بیاوریم. پرسیدن چراها کمکی به ما نمی کند باید به سمت چگونه برویم. چاره دیگری برای ما نیست. نابودی جسم و ذهن هیچ کمکی به حل مساله نمی کند و انتقامی متوجه خدا نمی کند. او صبورانه به بازی ما نگاه می کند اما مداخله ای که ما انتظارش را داریم نمی کند. گاهی دیدن صحنه هایی از مردم عادی در برابر رنج ها و سختیها که ارام و صبور می پذیرند و جزع و فزع نمی کنند من را متحیر می کنند. انها دانشی و فهم دارند که من ندارم . ادمهای شبیه من ندارند. این جزیی از زندگی است. سختی دارد اذیت دارد اما جزیی از زندگی است و فهم جزیی از زندگی بودن است که انها درد ماجرا را به اندازه همان ماجرا بکشند نه طول و تفصیلش بدهند. و این هنری است که ما امروز نداریم. چون نه خدا را در جایگاه خدایی اش انطور که خودش می خواهد فهم کرده ایم و هم خودم را مستحق هیچ درد و رنجی نمی دانیم و رنج را تنبیه می دانیم نه جزیی از زندگی. فهمی که ممکن است مسیر و نگاه به زندگی را در ما چنان متحول کند که سخت ترین اتفاقات دیگر نتوانند ما را تکان بدهد یا تکان بدهد هم بتوانیم ماجرا را مدیریت کنیم. باید بیشتر فکر کنم و بنویسم.