انچه الان هستم نتیجه بیشتر از دو دهه ایستادگی است. هر کاری کردند نتونستند منو زمین بزنند. یعنی اینقدری دردناک نبود که من شکست بخورم. و البته کسی هم نمی خواست که شغلم را بگیرد. در همان سیستم اذیتم می کردند. و البته که من هر کاری که می خواستم و انها نمی گذاشتند انجام دادم. هر مقاله و نوشته ای. و البته درد هم داشت. انها هم من را بازی نمی دادند. کسی من را نمی شناخت چون برای شناخته شدن باید معرفی میشدی. اصلا کسی از وجود من در ان موسسه مطلع نبود. و برای شناخته شدن باید از وجودت مطلع باشند. ولی من میراث خودم را ساختم. چیزهایی که بهش اعتراض داشتم در اواخر بودنم و بعد از من تصحیح و پایدار شدند. حالا دیگه پروپوزالها با داور متخصص ارزیابی می شدند نه هر کسی که دور میز هست خودش متخصص و صاحب نظر بدونه. البته که داورها را خودشون انتخاب می کردن اما میشد جوابشون داد و به اونها هم فهموند که هر کسی که جای بهتری کار می کنه ضرورتا دانش بیشتری نداره. علامه باشه یا بهشتی. من به ادمها جرات دادم از سینه زدن زیر علم این و اون و سکوت حرف بزنن. از طرح هاشون دفاع کنن. مقاومت کنن. و به اون بالاهایی هم یاد دادم که از صندلی عاج همه چیز دانی شون پایین بیان و بپذیرن که حتی در حوزه خودشون هم متخصص نیستند. اما در نهایت این من بودم که اخراج شدم. نتیجه همه تلاشها در ده سال و اخرش اخراج. بعدها شنیدم که پشیمان شدند اما نه خوشحالم کرد نه فایده ای برای من داشت.

محل کار فعلی چاهی پر از مار و عقرب است. من از چاله ان موسسه درامدم و به چاه این دانشگاه افتادم. که همه چیز برای انها بازی قدرت و سیاست است و برای بردن ان بازی هر کاری و هر کاری و هر کاری می کنند. هدف فقط بردن است. حرمت و اعتیار و ابرو و دانش و جایگاه برایشان مهم نیست. بردن مهم است و پول. اینجا دیگه حتی نمیشه به کار علمی مفتخر باشی. چون هیچ ارزشی نداره . دانشیار و استاد تمام هم باشی قربانی می شوی و شدند. اینجا قدرت و تسویه حساب حرف اول و اخر را می زند. و من بد باختم. فقط بذارید برم...

اگر کسی باشد که معنای نابود شدن را بفهمد و حس کند و ان را زندگی کرده باشد منم. من نابود شدم. مثل پتکی که بشدت به یک ادم شنی بخورد. متلاشی شدم و از ریخت افتادم. انچه از من مانده اسمش ادم نیست. انسان نیست. یک مشت اعضای بدن متلاشی شده است که دیگه مثل اولش نمیشه. هرگز نمیشه. حالا هی تزیینش کنیم که ژاپنی ها میگن از وصله پینه این اعضای متلاشی نور ساطع میشه. اینها برای کسی که ضربه خورده اسیب خورده نه کسی که متلاشی شده. من متلاشی شدم. ادم متلاشی فکر نمی کنه. مقاله نمی نویسه. کتاب نمی نویسه. من اما مثل ادمی هستم که سرطان داره و چند ماه بیشتر وقت نداره. باید این کارها تمام کنم که با خیال راحت بمیرم. و در همین مدت تا جایی که ممکنه برای بازگرداندن عدالت به جایی که ان را بی حرمت کرده اند هم تلاش کنم. هر چند دست و پایم بسیار بسته و محدوده فعالیتم بسیار کم است. اما حتما استفاده خواهم کرد.

از روز سه شنبه من در وضعیت جزر هستم. در خودم می پیچم. در تیغزاری که هر بار چرخیدنم بیشتر روح و روانم را می درد. و دردم را بیشتر می کند. در تاریکی و گرمای لزجی لجن واری که می سوزاندم. مثل یک باتلاق از ابهای سوزان. مثل یک جهنم. و هیچ چیز نیست که کمکم کند. مکانیکی بعضی کارها را انجام میدم و حتی جمعه مهمان دارم اما حسم این است که چند قدم تا فروپاشی بیشتر نمانده و نه من و نه هیچ کس نمی تواند نه کمکم کند نه این ماجرا را متوقف کند. دیروز گریه طولانی کردم. اینطور گریه ها اشکهایش سوزنده است. پوست صورت را می سوزاند. سردرد می اورد. سر و صورت و چشم را متورم می کند. خسته ات می کند. و البته کمی سبک. فقط برای اینکه بتوانی نفسی بکشی. اما در اصل ماجرا هیچ تغییری ایجاد نمی کند.

هیچ فکر نمی کردم خودم موضوع سخنرانی بشوم که چند ماه پیش برای کلاس زبان گوش می کردم. یکی از بازیگران زیبایی امریکایی داشت دولت را ترغیب می کرد که به کسانی که دچار اسیب ها و بیماری های روحی هستند کمک شود. چون اینها مثل یک مریض جسمی درد می کشند اما حمایت مالی ندارند تا از انها برای درمان استفاده کنند. انها در تنهایی رنج می کشند و گاهی می میرند و گاهی معتاد میشن و گاهی خودکشی می کنن و گاهی نیمه زنده نیمه مرده ادامه میدن و زندگی رقت باری دارن. الان من می فهمم چی می گفت. اون موقع همه چیز خوب بود. روزهای خوبی داشتم. پر از برنامه و هدف و تلاش و لبخند. چیزهایی که الان تبدیل به خاطره محو شدند.

من باختم. به بی اخلاقی. به قدرت. به سیاسی بازی. به پول. و سوگواری این باخت نمی دانم من را زنده می گذارد و یا اینکه در نهایت تبدیل به یک مرده متحرک خواهم شد. اما هرگز به دنیای قبل باز نخواهم گشت. دنیایی که هیچ پاداشی، بهر دلیلی، به من نداد. و رویش را از من برگرداند. تمام قوانین تلاش برای موفقیت و سختی کشیدن و مقاومت کردن و استوار ماندن برای من پوچ بودند و در نهایت اینطور شرمسار از خودم و هر انچه خودم را از انها محروم کرده بودم باقی گذاشت. الان همکاران قدیم و جدید من که خیانت می کنند براحتی؛ بی اخلاقی می کنند به راحتی؛ جنجال می کنند براحتی؛ تهمت میزنند به راحتی؛ کار علمی نمی کنند براحتی؛ بجای کار بچه بدنیا می آورند؛ بجای قد کشیدن دیگران را پایین می کشند ... دارند زندگی می کنند و شغل دارند و درامد دارند و جایشان محکم است و من اینطور لهیده و اسیب دیده باید زندگیم را بازنگری کنم که به این نتیجه برسم اخلاقی و اصولی و مقاوم بودن نتیجه اش این است. و بگردم دنبال کاری که هزینه ام را تامین کند و حتما با این فضا بیگانه باشد. حتی اگر کار در رستوران و سالن های عروسی باشد.

من شکست خوردم. از دیگران و از خودم. از همه کسانی که همه تلاششان را کردند که من را زمین بزنند. انها بردند و الان لبخند می زنند و من گریان و ناامید چمدانم را جمع می کنم که بروم. راه دیگری نمانده. نه توان ایستادن و از نو شروع کردن دارم نه می خواهم داشته باشم. بیست و پنج سال تمام این راه را امدم تا اینجا بفهمم که بی فایده است. من نباید انتظار قدردانی می داشتم همین که کاری بود و نانی باید کفایت می کرد. چرا فکر کردم من وظیفه ای در قبال این دنیا دارم؟ تکلیفی برای بهتر کردنش؟ برای حل مشکلاتش؟ که من رسالتی بر دوشم است و باید برایش استقامت داشته باشم؟ تمام ان چیزهایی که نوشتم و شب بیداری ها و نخوردن ها و نخریدن ها و لذت نوشتن و مفهوم سازی ها و مقاله ها وکتابها حالا بی ارزشند. به هر کدام از همکارانم نگاه می کنم نمی بینم و نمی شنوم که به اندازه من اسیب دیده باشند به اندازه من کار کرده باشند به اندازه من ناسپاسی دیده باشند و الان هم به اندازه من خراب و خرد مانده باشند. اصلا برای انها قابل فهم نیست انچه من حس می کنم و می کشم. من در حال تماشای سوختن ماحصل عمرم هستم. هم خودم و هم زحماتی که کشیدم. اتش سوزی که تمام شود معلوم نیست چه از من می ماند اما انچه می ماند فقط برای مصرف باقی عمر است نه بازگشت به مسیری که اخرش این شد.