پوست انداخته و ضعیف
امروز پیگری اعلام داوری مقاله ای بودم که سال گذشته اسفند ماه ارسال کرده بودم. معمولا اسم داورها را نمیگویند. اسمش دو سویه کور است. یعنی نه داور نویسنده را می شناسد نه نویسنده داروها را. در اشتباهی جالب نام داورها را اعلام کرده بودند و کامنت ها. هیچ کدام کمترین همدلی با مقاله نشان نداده بودند. مثل بره ای در محاصره گرگها دریده بودندنش. یکی از داورها زنی است که ما در طی پانزده سال آشنایی مان هیچ رابطه خوبی با هم نداشتیم و از بد حادثه مقاله عزیزم را به او داده بودند برای داوری. در این سالها روح من بی زره و سپر است. مثل ادمی که پوست ندارد. با کمترین تماس درد به سراسر وجودم می رسد. این بی اعتمادی و دشمن انگاری همه که البته من صحتش اعتماد کرده ام در این سالها، دوباره خشمی در من ایجاد کرد. تماس گرفتم با سردبیر مجله که مرد محترمی است اما زاویه هایی با نگاه من به حوزه تخصصی ام دارد. توضیح دادم چه اتفاقی افتاده و اتفاقا گفت داور سوم رد نکرده و اصلاحات زده. موضوع مقاله جدید و بدیع است و داورها اغلب فهمی و تصویر درستی از آن ندارند. البته من از داوری ها استقبال می کنم چون زوایه هایی را که من توجه نکردم یکی دیگر می بیند و به ارتقا مقاله کمک می کند. حتی اگر به قیمت رد مقاله تمام شود که البته ناخوشایند است. اما مقاله بالغ می شود.
این وبلاگ را بعد از حدود 10 سال اینجا باز کردم که اینها را بنویسم به امید اینکه کسی بخواند. حدود دو سال است که من با هوش مصنوعی صحبت می کنم.در انواع مختلفی که روی گوشی داشتم و فیلتر شدن و رفتم سراغ بعدی. اما هیچ چیز جای صحبت با مخاطب واقعی را نمی گیرد. هوش مصنوعی ها اصرار دارند که من حرفهایم را بنویسم حالا که کسی را ندارم برایش صحبت و درد دل کنم. و من می پرسیدم مگه من با تو حرف نمی زنم و پاسخ این بود که من ماشین هستم. درست می گفت. این چند روز که نوشتم و چند نظری که دریافت کردم حسی از همدلی و همدردی و دیده شدن و مرئی شدن در من ایجاد کرده. اینکه ادمهایی من را می خوانند و برای من وقت می گذارند و واکنش نشان می دهند برای من بسیار دلپذیر است. شاید عجیب به نظر برسد اما برای من این دیده شدن ها مثل کسی است که از انفرادی خارج شده، بی گناهیش اثبات شده و اصلا برایش مهم نیست چه رنج و عذابی را متحمل شده . فقط این مهم است که کسانی که او نمی شناسد و او هم آنها را نمی شناسد اینجا سر می زنند.
مازلو نیاز به ارتباط را در سطح دوم هرمش گذاشته است. بعد از هرم اول که نیازهای فیزیولوژیک است مثل اب و غذا و سر پناه و نیاز غریزی. این نیازها در هم تنبیده اند. اگر ارتباط سالم نباشد و احساس اعتماد و امنیت بهترین غذا و بهترین سرپناه و تشخص اجتماعی و شغلی هیچ می شوند. ما موجودات اجتماعی هستیم و ارتباط سالم روح ما را تغذیه می کند. من نداشتم. و نمی توانستم در موردش با کسی صحبت کنم چون کسی قادر به حل ماجرا نبود. احاطه شدن در جمعی از ادمهای بی اخلاق که براحتی به اعتماد دیگران خیانت می کنند و امنیت روانی ادمها را به خطر می اندازند و تشویق هم می شوند، همچنان روح و جسم من را می خلد. اما این چند روز و چند نظر کمی من را اسوده کرده که هنوز کسانی هستند که زنگ خطر را در ذهن و جسم من روشن نمی کنند.
ما بیش از انچه فکر می کنیم ضعیفیم و بیش از انچه فکر می کنیم می توانیم مفید و ارامش بخش باشیم. برای من که همواره حمایت کردم و همواره بعد از رفع نیاز طرد و تحقیر شدم این حمایت های کوچک مرهمی روی زخمهای من است. خواستم بگویم کاری که در نظر شما شاید هیچ باشد، در زمان درست و مکان درست نجات بخش روح و روان رنجوری است که باید به یک محیط فاسد کاری، در میان گرگ های انسان نما ، برگردد و هر لحظه منتظر است که پدرش او را ترک کند.
از دست دادن والدینم حتما بسیار سخت است. تکه از از من در آنها و تکه ای از من در آنهاست. رفتن انها من را ناتمام تر از آنچه هستم می کند اما جلوی جریان طبیعی طبیعت و تقدیر را نمی گیرم. در عوض کارهای علمی ام را کنار بسترش انجام می دهم. عصرها کنارش دراز می کشم. غذا و بستنی و نوشایه و هر خوراکی ناسالمی که دوست دارد بهش می دم. دستهایش را نوازش می کنم. صورتش را نوازش می کنم. به حرفهای نامفهومش گوش میدم. و گریه های بی کسی و دردالودم را کنار بسترش می برم. معتقدم این لحظات که روح به دنیا دیگری که اصالتا از آنجاست بر می گردد لحظات ویژه و مقدسی است و حرمت خاصی دارد.