ترس از فقر ؛ الشیطان یعدکم الفقر...و الله یعدکم مغفره منه و فضلا

همه تنم داره می لرزه. دیگه فرقی نمی کنه تهران باشم یا اینجا. هر دو جا اذیتم. اینجا که زمانی قرار من بود و برای امدن به اینجا بیقراری می کردم حالا تبدیل به هیولایی شده که باید بیایم تا من را ببلعد. انفرادی شده که بعد از هواخوری در یک چاردیواری کوچک باید درونش بخزم تا دوباره با هزار فکر و خیال که گاه تا مرز اسیب زدن به خود پیش می رود تنها بمانم. دیگه جایی امن نیست. چون درونم امن نیست. چون درونم شیشه شکسته است. چون درونم داره من بیشتر از بیرون زخمی می کنه. چون عکس العمل های من هست که میزان اهمیت ماجرای بیرونی را مشخص می کند. چون این من هستم که تعیین می کنم چه چیزی مهم است چه چیزی مهم نیست.

دیروز در ارایشگاه خانمی کنارم نشست. من که معمولا به اطرافم نگاه نمی کنم و اون خانم هم سربزیر بود و روسری روی صورتش پوشونده بود. بعد از حدود یکساعت دیدم یکی سلام می کنه. اول نشناختم. بعد دیدم برادرزاده ام است که حدود یکسال و نیم هست ندیدمش و چهره اش تقریبا از یادم رفته بود. نه اینکه تغییری کرده باشد فقط دیگه اشنا نبود. اون هم چنین حسی داشت و گفت که دیدم اشنا هستید. همین. در سه ساعت بعدی که در ارایشگاه بودیم هر دو هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد. نه او پرسید و احوالپرسی کرد نه من پرسیدم و احوالپرسی کردم. بعد هم کارش تمام شد خداحافظی کرد و من هم خداحافظی کردم و تمام. برایم مهم نبود. انگار غریبه دیدم . خانه هم برگشتم به مامان نگفتم. یعنی به نظرم موضوعی نبود که بخواهم مطرحش کنم. چرا اینقدر ارام بودم؟ چون هیچ چیزی در مورد این دختر و خانواده اش برای من مهم نبود.

چرا ماجرای دانشگاه برای من مهم است؟ چون چند چیز مهم در این ماجرا دخالت دارد. روز شنبه که از خواب بیدار شدم ذهنم انگار منتظر بیدار شدن من باشد گفت فقر. ترس از بی پولی. ترس از نداری. و من مثل ارشمیدس در ذهنم لبخند زدم که یافتم یافتم. لب تابم با من نبود که اینجا بنویسم بنابراین موبایلم را برداشتم و رفتم سراغ هوش مصنوعی.

گفتم همه هراس من از این ماجرا مساله فقره. اینکه کاری پیدا نکنم. چون اگر بخواهم می تونم بخوبی از عهده همه کسانی که من را ازار دادند بربیام. اگر تا بحال سکوت کردم نخواستم سطحم را اندازه انها پایین ببرم. اگر هم بفرض نتونم یا نشه که از پسشون بربیام برام مهم نیست. اصولا حرف مردم برام مهم نیست. پس چی این همه من بیقرار کرده و می سوزونه؟ ترس از فقر. چرا ترس از فقر دارم؟ چون تجربه اش دارم. تجربه ای که نه ناشی از بی پولی بوده بلکه زمانی بوده که من داشتم خونه ام تجهیز می کردم و خرید می کردم. یعنی پول داشتم اما خریدهای سنگین می کردم و اون زمان کمی به من سخت گذشت. اما این پول صرف چیزهایی شده که دوستشون داشتم و الان هم دارم ازشون استفاده می کنم. ترس از فقر من ریشه در این تجربه داره. یعنی ذهن من با وجودی که غرق در فراوانی بوده از فقر ترسیده چون بهر حال کمی سخت به من گذشته. در تمام مدت عمری که در این چهار دهه و نیم داشتم هرگز بی پول نبودم. هرگز پولدار مثل خواهرم و برادرم هم نبودم اما بی پولی ناشی از بیکاری یا کم امدن پول و بیشتر بودن برج از خرج نداشتم مثل دو برادر دیگرم که البته انها هم بدشانسی اوردند هم بی تدبیری کردند. بنابراین ترس من از بی پولی هرگز واقعی نیست بلکه یک تصور تحریف شده است. که اینطور ریشه دوانیده در تمام ذهنم و دارد اینطور من را در برابر موقعیتی که چاره ای جز پذیرشش ندارم پاره پاره می کند. که اگر بیکار بشوم چی میشه؟ در حالی که من به اندازه خودم اموالی دارم و می تونم مدتی خودم مدیریت کنم.

ترس دومم پیدا نکردن کار هست در این سن و سال که مساله جدی هست . با توجه به اینکه من هیچ کاری جز خواندن و نوشتن بلد نیستم کار پیدا کردن در سن نزدیک به پنجاه سالگی تصوری جز کار کردن در خانه دیگران یا سبزی پاک کردن یا کارگر ساده شدن برای من نداره. من هنری ندارم. تحصیلاتم عملی نیست نظریه. مثلا شاید بتونم رساله بنویسم یا مقاله برای دیگران. هیچ فکری در موردش ندارم. اما این را باور دارم که زمانی که ادم به ته خط میرسه فرصتهایی براش آشکار میشه که همیشه بوده . صرفا چون نیازی به دیدن اونها نداشته نادیده موندن. وگرنه اونها همیشه اونجا بودن. برای همه اینطور هست و برای من اینطور خواهد بود. طوری انگار سنت روزگار و هستی است. و برای همه هم یکسان عمل می کنه.

و ترس سومم فراموش این نکته است که رازق خداست. این باور در من از همه ضعیف تر است. این قدر که ترس از فقر در من قوی است و اینکه کاملا روشن است که ممکن است شغلی در سطح خودم پیدا نکنم ، باور به رزاقیت خدا در من ضعیف و حتی در حد هیچ است. هیچ باور و ایمانی ندارم که خدا روزی می دهد. چون همیشه در اطراف من این بوده که باید سخت کار کرد و پول به سختی بدست می آید و روزی خدا بخرو و نمیر است . نان و پیاز است. خانه و ماشین و رفاه از کار تو می آید. شاید مفهومی از برکت. یعنی تو اگر از جای خودت تکان هم نخوری بالاخره اگر نه هر روز هر چند روز یکبار چیزی می خوری که نمیری. یا بهت می دهند یا گدایی می کنی. این مفهوم روزی و رزاقیت خداست. من هیچ باور و مطالعه ای در مورد اینکه خدا چطور کسی را که مالش را دزدیدند؛ مثل من موضوع خیانت و از دست دادن کار بوده؛ ورشکست شده یا هر موقعیت دیگه ندارم. چطور خدا رزاق هست و نسبت این رزاقیت با ماجرا من چیه؟

یکی از نزدیکان من موضوع تهمت دیگری شد و شغلش را در آن منطقه از دست داد. با وجودی که حرف و حدیث دنبالش بود کارش را در منطقه دیگری دورتر شروع کرد و حالا بیشتر از قبل درامد دارد بعلاوه اینکه دیگه اون ادمهای ازاردهنده را هم نمی بیند. نمی دانم چرا من به این ماجرا دلخوش نمی کنم که شاید برای من هم اینطور شود. اما سابقه ذهنی من می گوید که من هر وقت به چیز امیدوار و دلخوش شدم ان ماجرا هرگز برای من اتفاق نیفتاد. و این باور به رزاقیت خدا را در من بسیار کمرنگ تر می کند. شاید بتوانم بگویم در این زمینه من کافر محسوب می شوم. یعنی به ادمها بیشتر از خدا اعتماد و باور دارم. چون ادمها را می شود در رودربایستی قرار داد؛ بهشون اصرار کرد؛ التماس کرد؛ عذاب وجدان براشون ایجاد کرد و بالاخره اینا رو یکی جواب میده اما هیچ کدوم از اینا روی خدا تاثیری ندارد. من البته هرگز مرتکب هیچ کدام از اینها نشدم و به امید خدا که نشوم اما در اطرافیانم زیاد دیدم. حالا به نظرم علاوه بر درد خیانتی که می کشم و بیکاری ، برای حل این مشکل باید بروم سراغ مطالعه رزاقیت خدا. چون این درد است که دارد من را می کشد نه خیانت نه بیکاری. اگر ایمان داشتم به رزاقیت خدا الان نباید کوه تکانم می داد. نه اینکه فقر منتفی باشد یا سختی مالی بلکه اینکه کسی است که دارد کارهای را مدیریت می کند و من خودم را به او سپردم و به حکمت و تقدیرش اطمینان دارم. این باور ذاتی نیست اکتسابی است. باید بروم سراغ هوش مصنوعی.

و اگر دیشب و امروز دو ستون دیگر را کشف کردم احتمالا تا پایان هفته یک جزر دردناک را تجربه خواهم کرد. خدا به من رحم کند.

خانه و خانه

اصل ماجرا اینه: من هنوز نمی تونم بپذیرم که من هم ادم معمولی هستم مثل همه ادمهای معمولی این دنیا که قربانی تهمت و افترا شده و حقش ناحق شده. فکر می کنم من تافته جدابافته ام که در حق من نباید بی انصافی می شده. صرفا چون فکر می کنم که در حق کسی بی انصافی نکردم. البته که عمدا و آگاهانه نکردم اما غیرعمدی و ناآگاهانه نمی تونم قسم بخورم که نکردم. و البته برای برخی عذرخواهی کردم زمانی که بسیار جوانتر بودم. شاید بعد از آن بوده که خیلی حساس شدم به ماجرا که حقی ناحق نشود و اگر شد حتما بی تفاوت نمانم که انگار به من چه؟ مگه مساله منه؟ یا دیگی که سر من نجوشه سر هر کی می خواد بجوشه.

درست اینه که من نباید چون ادم خوبی بودم یا تلاشم این بوده که ادم خوبی باشم، انتظار داشته باشم که ادمها هم با من خوب باشند. یا باید برای اصل خوبی، خوبی کرد و خدا. و یا به قاعده خوبی کرد و گاهی دیگران را محروم کرد. در دومی ناتوان بودم و تازه دارم یاد می گیرم در اولی تصورم این بوده که اگر برای اصل خوبی و خدا کردی نباید هیچ اتفاق بدی برایت بیفتد. در حالی که در واقعیت و نفس الامر این دو ماجرا دو موجند. گاهی تقاطعی با هم دارند و گاهی موازی هم حرکت می کنند. هیچ تضمینی نیست که چون من خوب بودم ادمهای اطرافم با من به خوبی کنند. و نکردند. تقریبا هیچ کدامشان بجز مامان و بابا.

چرا؟ چون دنیا دار مزاحمت و امتحان است. من امتحان کسی هستم و کس دیگری امتحان من. ما با هم امتحان می شویم. این اتفاقها می توانست نیفتد اگر همکار خاین از حسادت چشم می پوشید و حق را می گفت. من با کی امتحان می شم؟ با همین اتفاقی که برایم افتاده که آیا صبور و شاکر می مانم یا ناسپاس و بی اعتماد به خدا. و دیگر به کسی خوبی می کنم بخاطر این خیانت یا بی تفاوت می شوم و مسیر من همین جا تمام می شود. حساب خوبی کردن در دنیا که وجه انسانی ماست ربطی به مراوده ما با ادمهای دیگر در این دار مزاحمت ندارد. و من باید این به نحوی این را در کله پوکم فرو کنم. خاله یادم باشد. که بعد از سالها مراقبت از مامان بزرگ هنوز سوم مامان بزرگ نشده شوهر جوان و سالمش را از دست داد. پاداش مراقبت از مامان بزرگ چیز دیگری بود و اجل چیز دیگری. اما گاو نر می خواهد و مرد کهن که اینها را بفهمد. گاهی ما خودمان را نابود می کنیم در نفهمیدن این نکته و گیر گردن در کلاف سردرگمی که ما را در نهایت در خود خفه می کند. من و خاله و ادمهایی شبیه ما.

چرا نمی تونم بپذیرم؟ چون ذهنم این را باور کرده. این تنها مسیریه که یاد گرفتم. غلطه اما عمق و وزن و وسعت داره تو ذهنم. هر چی خلاف این باشه نمی پذیره. و من نمی تونم بپذیرم که در قبال این نامردی ها باید تماشاچی باشم نه بازیگر اصلی. باید نگاه کنم و مواجهه درست داشته باشم. نه خودم وسط معرکه باشم. البته که این ها در ذهن منه. در گفتگوی من با خودمه. و هیچ بروز بیرونی نداشتم. هیچ کنشی نداشتم با ان زن خائن جز سکوت اما درونم نابود کرده. این درون نابود مثل اینه که خودم به خودم زخم زدم. چون بلد نبودم چطور با زخمی که خوردم برخوردم کنم و فقط خودم بیشتر زخمی کردم.

به نظرم دعاهایی که می کنم برای تمام شدن این ماجرا و ختم بخیر شدن و سبک شدنش در این نگاه های تازه داره جواب داده میشه. من دارم یاد می گیرم که چطور با خودم این ماجراها را تمام کنم. من دارم یاد می گیرم که چطور به دنیا نگاه کنم. که چطور در موقعیت های طوفانی و خانه مان برانداز رفتار کنم. ظاهرا این اخرین بار نخواهد بود. و من باید ماهیگیری یاد بگیرم. اینها را که می فهمم سبکی عظیمی من را می گیرد. انگار از هیچ چیز نمی ترسم. انگار همه نگرانی ها تمام می شود. انگار می فهمم که چی به چیه .من کجام و این اتفاق کجا. نسبت ما چیه . نسبت من و دنیا چیه. نسبت من و اخلاق چیه. نسبت من و خدا چیه. و اینها که مرتب باشه من میشینم تا طوفان فروکش کنه. نه مقابلش بایستم تا کور بشم از شنها. تا لال بشم از پر شدن دهانم از شنها. تا بی نفس و بی رمق و پر از شوکه و شکایت از پا بیفتم. در حالیکه تنها کاری که باید بکنم اینه که پشت به طوفان کنم و بشینم و زانوهام بغل کنم و ذکر امن یجیب بگیرم. ذکر سبحانک انی کنت من الظالمین. ذکر الهی و ربی من لی غیرک. ذکر یا من اسمه دوا و ذکره شفا. ذکر الیس الله بکاف. ذکر حسبنا الله و نعم الوکیل. ذکر افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد. و هر با که اینطور سبک می شوم ذهنم رفته پای درختی که یک ماهی است ندیدمش. چون دیگر نمی توانم اتش گرفته و گداخته پی ان درخت بروم.

doing nothing

سخت ترین کار دنیا. اینکه remain inactive. بی واکنشی. یعنی ارامش و کنترلی بر خود که تو را مجبور به واکنش هیجانی نکند. یا با یک واکنش هیجانی غافلگیر نشوی. از عهده هر کسی بر نمی آید. یا باید بسیار بیخیال و دل گنده باشی. یا باید بسیار بی رحمی و قسی القلب باشی. یا باید بسیار انسان باشی. اولی و دومی به هر صورت اسیب زننده اند. سومی خردمندانه است. ادمهای نادان، زخم خورده و ناآگاه، زخم خورده و فرصت نیافته برای التیام، خسته و ناآکاه از امکان بی واکنشی و ادمهای تحت رنجی که فرصتی برای بررسی عکس العمل ها ندارند معمولا هیجانی واکنش نشان می دهند. گاهی صحیح و اغلب نادرست که فقط مشکلات شان را بیشتر می کند. من در این چهار دهه از زندگی هیجانی واکنش نشان دادم. اصلا نمی دانستم می شود واکنش نشان نداد. واکنش نشان ندادن برای من مصداق ضعف و صبوری منفعلانه و واگذاری بازی بود. چون ادمهایی که واکنش نشان نمی دادن در اطراف من چنین شخصیت هایی داشتند. و من نمی خواستم شبیه انها باشم اما به اندازه انها و گاهی با شدت بیشتر دوباره و چندباره اسیب می دیدم. گاهی واکنش نشان ندادن همان ادمهایی که من ضعیف می دانستم باعث می شد شر ماجرا از سرشان کم شود و ارام بگیرند اما واکنش های من زنجیره ای می شد از واکنش های دیگران به واکنش من و این دور تسلسل ادامه پیدا می کرد. و ذهن وقتی به چیزی عادت کند اصلا برایش مهم نیست که درست یا نادرست، یا به تو کمک می کند یا نمی کند، او عادتش را تکرار می کند. انچه تغییرش می دهد مقدار بسیار زیادی توجه عاملانه و اراده است که از عهده هر کسی بر نمی اید. قدرت عادت چیز کمی نیست. نمی توانی رویه سه دهه زندگی را در اثر یک خودآگاهی تغییر بدهی. گاهی باید سالهای مدید روی ماجرا کار کنی. از شکست و دوباره بلند شدن نترسی. ناامید نشوی. اینها هم چیزهایی است که از عهده هر کسی بر نمیاد. اصولا دوباره زاده شدن از پس هر کاری بر نمیاد. بخصوص که تغییر تو واکنش های دیگران را هم خواهد داشت. یکباره با حجمی از اشفتگی درونی و بیرونی، دریایی از احساسات متضاد درونی و بیرونی، شوک ناشی از بیراهه امدن در تمام این سالها و سختی اعتراف به خطا در کنار اظهار نظرهای دیگران بر سرت اوار می شود و سئوال کلیدی پیش می اید که ایا ارزشش را دارد؟ اینجاست که یا متوقف می شوی یا بر می گردی . احتمال ادامه دادن مسیری است که از عهده هر کسی بر نمیاد.

امروز هم روز سختی بود. و من بسیار گریستم. و این گریستن اختیاری نبود. و اشکهایی که گرد و غلطان و گرم و گاهی سوزان از چشمهایم می آمد و شانه هایم را بشدت تکان می داد گریه های خاصی بود. عصبی نبود که سر درد بگیرم. خشمگینانه نبود که قلبم را بسوزاند. از پشیمانی نبود که روحم را به اتش بکشد. اشکی گرمی بود که از یک دل کباب شده می آمد. مثل دو رود کوچک. مستمر و بی صدا. بدون اختیار من. در ماشین. پشت فرمان. در حال ورزش. زیر دوش. در امامزاده سر نماز. کسی در من می گریست که بسیار غمگین بود و چاره ای برای کارش پیدا نمی کرد. از ان گریه های بی کسی. رسیدن به نقطه اخر. نه اینکه انتظار معجره داشته باشم که حتما این اشکها معنا دارند. دیگه هیچ چیز برای من معنا ندارد. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست. هیچ اتفاقی به هیچ اتفاقی ربط ندارد. هیچ چیز در اختیار و خواسته من نیست. من فقط اشک ریختم اما سبک نشدم. انگار یک دریاچه گریه همچنان موج زنان در پشت دریچه چشمها مانده به انتظار. و من هیچ مقاومتی ندارم.. و هیچ محذوری ندارم. هر وقت خواستند هر جا خواستند بیایند. الان فقط من مهم هستم. تنها کسی که برایم مانده. تنها کسی که این همه سال با من بوده. من را بر شانه هایش حمل کرده. و الان خسته است. و اوست که گریه می کند. منی که دلش برای من سوخته. از بی کسی ام. از حجم دردهایم. از خستگی ام. مثل مادری که برای رنج بچه اش گریه می کند ولی کاری از دستش بر نمیاد. می داند که کاری از دستش بر نمیاید. من تو را بر شانه هایم می برم یا تو میخوانی به گیسویت مرا؟

we've come to it at last

سالهای نزدیک به دهه نود من دانشجوی ارشد بودم که با ارباب حلقه ها اشنا شدم. یعنی تکنولوژی پیشرفت کرده بود و روی سی دی می تونستم داشته باشم. از زمانی که در عید نمی دانم کدام سال ان صحنه جنگل های زنده را دیدم عاشق این فیلم شدم. ان زمانها تکرار نبود. یا اگر بود شانسی متوجه می شدی که کی باید منتظرش باشی. از زمانی که امکان دیدن ارباب حلقه ها در کامپیوتر امد تا همین امروز که بیشتر از 25 سال می گذره من همچنان ارباب حلقه ها می بینم. تمام رساله ارشد من با این سه گانه گذشت که بیشتر از 8 ساعته. از صبح روشن می کردم. اون پشت صحنه پخش می شد من رساله را می نوشتم. بعدها یک تلویزیون بزرگ خریدم صرفا برای اینکه ارباب حلقه ها در نسخه نزدیک به سینما ببینم. در قسمت سوم گاندولف در اخرین جنگ میگه بالاخره اتفاق افتاد: we come to it at last. که دیگه می تونست اخر خیلی چیزها باشه. و اخر خیلی چیزها در فیلم شد. چند جمله بسیار الهام بخش داره برای من در مورد زمان و اختیار و مرگ و خسته نشدن. چیزی که این اواخر خیلی بهش احتیاج دارم. خسته نشدن. و البته فیلم پر از نماد و المانهای مختلفه. از جمله اینکه حتی در یک صحنه حرف از خدا نیست و تمام امور را انسانها با حیوانات و گیاهان و ارواح و نیروهای ماورایی مدیریت می کنند. و موفق هم می شوند. بسیار اگزیستانسیالیست و انسان محور و من دوستش دارم. بسیاری از صحنه هاش در زندگی روزمره ما تکرار میشه. از جمله اینکه ادم بسیار خوبی تبدیل به ادم بسیار بدی میشه و با همان بدی می میره. چند شخصیت فیلم چنین سرنوشتی دارند.

دیروز خبر استعفای یک همکار خانم را شنیدم. ازش خواسته بودند استعفا بدهد. و برای اولین بار من شاهد کارما و ترازوی عدالت بودم. عدالت چیز کشنده ایه. اصلا اینطور نیست که وقتی عدالت دوباره برقرار میشه ادمها خوشحال باشند. حتی وقتی که کسی صندلی از زیرپای قاتلی میکشه و عدالت ترمیم میشه اون ادمها ضرورتا خوشحال نیستند یا احساس راحتی نمی کنند. اما عدالت یک مفهوم منطقی و خنثی است و کارکردش ایجاد احساس خوب نیست. منطق عدالت بازدارندگی کسی است که می خواهد ظلم کند و دیگرانی که با مشاهده اجرای عدالت از فکر خطا دور بمانند و دلگرمی برای کسانی که در حقشان احجاف شده. حداقل در بعد انسانی اینطور است. ابعاد مالی شاید شادی بیشتری داشته باشد. البته که همه این موارد برای یک ذهن و ضمیر نسبتا سالم است. ادم بیمار و با روان ناسالم شاید از انتقامی که او عدالت می داند خوشحال باشد.

این خانم زمانی که من امدم این محل کار ابتدا روابط دوستانه داشت. رئیس بود. و به دعوت همو امده بودم. بتدریج و صرفا بخاطر بدگویی مسئول دفترش که زن بسیار اسیب دیده و سطحی بود نگاهش به من عوض شد و چها که نکرد. بسیار به اعتبار و ابروی من ضربه زد. به شان و شخصیت من. و من در بی قدرتی بودم و در گوشه بودم. و تنها کاری که می تونستم بکنم نادیده گرفتنش بود و رفتن به یک ساختمان دیگه. رفتنی که هیچ کس را نگران نکرد و همه خوب و خوش ادامه دادند. ماجرا از ان مسئول دفتر شروع شد که گستاخی هایی که در برابر من کرد و کسی اعتراضی نکرد به همان زن و دیگران هم تسری پیدا کرد و در نهایت از انجا رفت. کسی دیگر او را نمی خواست و حجم ان محیط از بی ادبی ها و بی احترامی هایش پر شده بود. ان زن هم از ریاست دانشکده کنار گذاشته شد با استعفای خود خواسته به دلیل اینکه رییس دانشگاه که خودش او را اورده بود و حمایت می کرد از اسیب های ان زن در امان نماند. یعنی اعتماد به نفس ناپخته و تشویق دیگران که او را جلو می انداختند برای گفتن حرفها در نهایت به ضررش شد و مجبور به استعفا شد. اما این اخر کار نبود. این شروع توهین ها و اسیب های علمی و اعتباری این زن شد که یک خط کشی در دانشکده ایجاد کرد و همه کسانی که از او حمایت کردند به نحوی تار و مار شدند.

یکی دیگه از ادمهایی که این زن خیلی به او اسیب زده بود و البته من الان می فهمم که بخش قابل توجهی از این اسیب ها بخاطر این بود که این زن هم ادم بسیار کم مایه ، خبرچین، شایعه پراکن و غیر علمی بوده. اسیب می زده و اسیب می خورده اما قدرت این زن بیشتر بوده و حتی باعث خانه نشینی او شده بود. این زن حالا برگشته بود و کم کم قدرت می گرفت و همین زن ضربه نهایی را به انتقام انچه ان زن به سرش اورده بود زد و در نهایت خانمی که روزی اسمش را تریلی می کشید حالا خانه نشین شده و تمام زخمات علمی او به معنای واقعی کلمه هیچ و پوچ شد.

ارتباط من با این زن علیرغم همه اسیب هایی که به من زد در حدی بود که سلام و یک جلسه ای کنار هم باشیم. و البته اگر بحث علمی بود اگر درست می گفت من هم حمایت می کردم چون ان زن دیگر علنا جبهه می گرفت. ان زن دوم به نوعی خودش را به من نزدیک کرد که تیمی تشکیل بدهد اما من هرگز نپذیرفتم و تلاش زیادی هم کردم که جلوی خیلی از کارهایش را بگیرم اما در نهایت او با کسان دیگری متحد شد و ضربه اخر را زد. این ضربه یک موج بود و همکار دیگری را هم نشانه گرفت و عملا گروه ما از هم پاشید. کسانی رفتند و انهایی هم که ماندند فقط هستند. از ان گروه پر نشاط با ورود این زن دوم چیزی نمانده. اما عدالت برقرار شد. زدی ضربتی ضربتی نوش کن. اما عدالت خودش را ترمیم می کند نه اتفاقی که افتاده. عدالت باید در توازن باشد او به ادمهایی که در اطراف عدالت هستند کاری ندارد.

ان زن رفت. همکار دیگر هم می رود. من هم دیرتر می روم. و این نتیجه سیاسی کاری در یک محل علمی است. کارما به ان زن برگشت. الان او در اوج بی قدرتی و ان زن دیگر در اوج قدرت است. می دانم که خوشحال نیست. ضعیف تر و زبون تر و ترسوتر از انی است که بتواند از این کارش لذت ببرد. اما بهرحال او مقصر و مسبب این وضعیت شناخته شد و می دانی که وقتی کار ناشایستی را آغاز می کنی اختیار امور از دست تو خارج می شود و در اختیار جریان های نادیدنی قرار می گیرد. ان زن انتقامش را گرفت اما خودش موضوع بعدی ترمیم عدالت خواهد بود. چون اسیبی که زد و انتقامی که گرفت فقط به خودش مرتبط نماند. در بخش اول فیلم ارباب حلقه ها جایی کوتوله ها سنگ در ابی می انداختند. گاندولف گفت هیچ وقت به اب ارام ضربه نزنید. شما نمی دانید در اب چه موجوداتی هستند. و اتفاقا هم بخاطر چند سنگ ان موجود به همه انها حمله کرد. اعمال هر کدام از ما همان بال پروانه ای می تواند باشد که در طرف دیگر دنیا طوفان ایجاد می کند. چه خوب چه بد. هوش مصنوعی اصرار دارد که قوانین اخلاقی ، طبیعت و جهان همه بی طرف هستند. به نفع هیچ کس عمل نمی کنند بلکه کاری را که باید می کنند. چه خوبی چه بدی. و این زن خیانتکار انتقام گیرنده اگر چه حسابش را با زنی که الان خانه نشین شده صاف کرد اما خودش موضوع بعدی این قوانین خواهد بود چون اثرات کارش از خودش فراتر رفت.

به نظرم انتقام دخالت در کار خداست. انتقام کار ما نیست. جهان قوانین خودش را دارد. انتقام کار خداست با احاطه نظری که او به همه اطراف ماجرا دارد. کسی که انتقام می گیرد در این سطح با مداخله و عامدانه و غیر منصفانه خودش را جای خدا قرار داده. بارها به این زن گفتم خدا برای تو جبران کرده اما اتش خشمش خاموش نشد و به اینجا رسید. نمی دانم چند سال دیگر باید صبر کرد تا نوبت این زن بشود و شاید جای دیگری و به دلیل دیگری او بابت این کارش تاوان بدهد. شاید من اصلا نشنوم و نباشم ببینم اما اتفاقش قطعی است. گریزناپذیر است. دنیا شاید به میل ما نچرخد و قوانینش را دوست نداشته باشیم اما قوانینش مثل ساعت کار می کند. ارام و اهسته و بی هیاهو و دقیق و گاه وحشتناک.