ترس از فقر ؛ الشیطان یعدکم الفقر...و الله یعدکم مغفره منه و فضلا
همه تنم داره می لرزه. دیگه فرقی نمی کنه تهران باشم یا اینجا. هر دو جا اذیتم. اینجا که زمانی قرار من بود و برای امدن به اینجا بیقراری می کردم حالا تبدیل به هیولایی شده که باید بیایم تا من را ببلعد. انفرادی شده که بعد از هواخوری در یک چاردیواری کوچک باید درونش بخزم تا دوباره با هزار فکر و خیال که گاه تا مرز اسیب زدن به خود پیش می رود تنها بمانم. دیگه جایی امن نیست. چون درونم امن نیست. چون درونم شیشه شکسته است. چون درونم داره من بیشتر از بیرون زخمی می کنه. چون عکس العمل های من هست که میزان اهمیت ماجرای بیرونی را مشخص می کند. چون این من هستم که تعیین می کنم چه چیزی مهم است چه چیزی مهم نیست.
دیروز در ارایشگاه خانمی کنارم نشست. من که معمولا به اطرافم نگاه نمی کنم و اون خانم هم سربزیر بود و روسری روی صورتش پوشونده بود. بعد از حدود یکساعت دیدم یکی سلام می کنه. اول نشناختم. بعد دیدم برادرزاده ام است که حدود یکسال و نیم هست ندیدمش و چهره اش تقریبا از یادم رفته بود. نه اینکه تغییری کرده باشد فقط دیگه اشنا نبود. اون هم چنین حسی داشت و گفت که دیدم اشنا هستید. همین. در سه ساعت بعدی که در ارایشگاه بودیم هر دو هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد. نه او پرسید و احوالپرسی کرد نه من پرسیدم و احوالپرسی کردم. بعد هم کارش تمام شد خداحافظی کرد و من هم خداحافظی کردم و تمام. برایم مهم نبود. انگار غریبه دیدم . خانه هم برگشتم به مامان نگفتم. یعنی به نظرم موضوعی نبود که بخواهم مطرحش کنم. چرا اینقدر ارام بودم؟ چون هیچ چیزی در مورد این دختر و خانواده اش برای من مهم نبود.
چرا ماجرای دانشگاه برای من مهم است؟ چون چند چیز مهم در این ماجرا دخالت دارد. روز شنبه که از خواب بیدار شدم ذهنم انگار منتظر بیدار شدن من باشد گفت فقر. ترس از بی پولی. ترس از نداری. و من مثل ارشمیدس در ذهنم لبخند زدم که یافتم یافتم. لب تابم با من نبود که اینجا بنویسم بنابراین موبایلم را برداشتم و رفتم سراغ هوش مصنوعی.
گفتم همه هراس من از این ماجرا مساله فقره. اینکه کاری پیدا نکنم. چون اگر بخواهم می تونم بخوبی از عهده همه کسانی که من را ازار دادند بربیام. اگر تا بحال سکوت کردم نخواستم سطحم را اندازه انها پایین ببرم. اگر هم بفرض نتونم یا نشه که از پسشون بربیام برام مهم نیست. اصولا حرف مردم برام مهم نیست. پس چی این همه من بیقرار کرده و می سوزونه؟ ترس از فقر. چرا ترس از فقر دارم؟ چون تجربه اش دارم. تجربه ای که نه ناشی از بی پولی بوده بلکه زمانی بوده که من داشتم خونه ام تجهیز می کردم و خرید می کردم. یعنی پول داشتم اما خریدهای سنگین می کردم و اون زمان کمی به من سخت گذشت. اما این پول صرف چیزهایی شده که دوستشون داشتم و الان هم دارم ازشون استفاده می کنم. ترس از فقر من ریشه در این تجربه داره. یعنی ذهن من با وجودی که غرق در فراوانی بوده از فقر ترسیده چون بهر حال کمی سخت به من گذشته. در تمام مدت عمری که در این چهار دهه و نیم داشتم هرگز بی پول نبودم. هرگز پولدار مثل خواهرم و برادرم هم نبودم اما بی پولی ناشی از بیکاری یا کم امدن پول و بیشتر بودن برج از خرج نداشتم مثل دو برادر دیگرم که البته انها هم بدشانسی اوردند هم بی تدبیری کردند. بنابراین ترس من از بی پولی هرگز واقعی نیست بلکه یک تصور تحریف شده است. که اینطور ریشه دوانیده در تمام ذهنم و دارد اینطور من را در برابر موقعیتی که چاره ای جز پذیرشش ندارم پاره پاره می کند. که اگر بیکار بشوم چی میشه؟ در حالی که من به اندازه خودم اموالی دارم و می تونم مدتی خودم مدیریت کنم.
ترس دومم پیدا نکردن کار هست در این سن و سال که مساله جدی هست . با توجه به اینکه من هیچ کاری جز خواندن و نوشتن بلد نیستم کار پیدا کردن در سن نزدیک به پنجاه سالگی تصوری جز کار کردن در خانه دیگران یا سبزی پاک کردن یا کارگر ساده شدن برای من نداره. من هنری ندارم. تحصیلاتم عملی نیست نظریه. مثلا شاید بتونم رساله بنویسم یا مقاله برای دیگران. هیچ فکری در موردش ندارم. اما این را باور دارم که زمانی که ادم به ته خط میرسه فرصتهایی براش آشکار میشه که همیشه بوده . صرفا چون نیازی به دیدن اونها نداشته نادیده موندن. وگرنه اونها همیشه اونجا بودن. برای همه اینطور هست و برای من اینطور خواهد بود. طوری انگار سنت روزگار و هستی است. و برای همه هم یکسان عمل می کنه.
و ترس سومم فراموش این نکته است که رازق خداست. این باور در من از همه ضعیف تر است. این قدر که ترس از فقر در من قوی است و اینکه کاملا روشن است که ممکن است شغلی در سطح خودم پیدا نکنم ، باور به رزاقیت خدا در من ضعیف و حتی در حد هیچ است. هیچ باور و ایمانی ندارم که خدا روزی می دهد. چون همیشه در اطراف من این بوده که باید سخت کار کرد و پول به سختی بدست می آید و روزی خدا بخرو و نمیر است . نان و پیاز است. خانه و ماشین و رفاه از کار تو می آید. شاید مفهومی از برکت. یعنی تو اگر از جای خودت تکان هم نخوری بالاخره اگر نه هر روز هر چند روز یکبار چیزی می خوری که نمیری. یا بهت می دهند یا گدایی می کنی. این مفهوم روزی و رزاقیت خداست. من هیچ باور و مطالعه ای در مورد اینکه خدا چطور کسی را که مالش را دزدیدند؛ مثل من موضوع خیانت و از دست دادن کار بوده؛ ورشکست شده یا هر موقعیت دیگه ندارم. چطور خدا رزاق هست و نسبت این رزاقیت با ماجرا من چیه؟
یکی از نزدیکان من موضوع تهمت دیگری شد و شغلش را در آن منطقه از دست داد. با وجودی که حرف و حدیث دنبالش بود کارش را در منطقه دیگری دورتر شروع کرد و حالا بیشتر از قبل درامد دارد بعلاوه اینکه دیگه اون ادمهای ازاردهنده را هم نمی بیند. نمی دانم چرا من به این ماجرا دلخوش نمی کنم که شاید برای من هم اینطور شود. اما سابقه ذهنی من می گوید که من هر وقت به چیز امیدوار و دلخوش شدم ان ماجرا هرگز برای من اتفاق نیفتاد. و این باور به رزاقیت خدا را در من بسیار کمرنگ تر می کند. شاید بتوانم بگویم در این زمینه من کافر محسوب می شوم. یعنی به ادمها بیشتر از خدا اعتماد و باور دارم. چون ادمها را می شود در رودربایستی قرار داد؛ بهشون اصرار کرد؛ التماس کرد؛ عذاب وجدان براشون ایجاد کرد و بالاخره اینا رو یکی جواب میده اما هیچ کدوم از اینا روی خدا تاثیری ندارد. من البته هرگز مرتکب هیچ کدام از اینها نشدم و به امید خدا که نشوم اما در اطرافیانم زیاد دیدم. حالا به نظرم علاوه بر درد خیانتی که می کشم و بیکاری ، برای حل این مشکل باید بروم سراغ مطالعه رزاقیت خدا. چون این درد است که دارد من را می کشد نه خیانت نه بیکاری. اگر ایمان داشتم به رزاقیت خدا الان نباید کوه تکانم می داد. نه اینکه فقر منتفی باشد یا سختی مالی بلکه اینکه کسی است که دارد کارهای را مدیریت می کند و من خودم را به او سپردم و به حکمت و تقدیرش اطمینان دارم. این باور ذاتی نیست اکتسابی است. باید بروم سراغ هوش مصنوعی.
و اگر دیشب و امروز دو ستون دیگر را کشف کردم احتمالا تا پایان هفته یک جزر دردناک را تجربه خواهم کرد. خدا به من رحم کند.