امروز باید حالم باشد. اما از صبح که بیدار شدم نشانه های روز بد را در خودم ندیدم. خواب نسبتا راحتی داشتم و صبح سر حال بودم. صبح هایی قرار جزر داریم برزخ از خواب بیدار می شوم امروز اینطور نبود. البته این حالتها موذی اند. اگر بدانند دستشان را خواندی و از لذت غافلگیری محرومشان کردی راه دیگری پیدا می کنند.

مطابق هر روز از خواب بیدار شدم و با مامان صبحانه و اشپزخانه را مرتب کردم. برادر امد بابا تمیز کرد و من هم پمادش را زدم. بساطم را جمع می کنم می ایم کنار بابا میشینم و کارم را می کنم. بابا حالش بهتر شده. به برادر میگه بستنی می خواهم. روزی یک بستنی می خوره در دو وعده. میدونه نازش می خریم به همه میگه بستنی می خوام. براش توضیح دادم الان صبحانه خوردی تمیز هم شدی باید بخوابی بعد میوه بخوری بخوابی بعد ناهار بخوری بخوابی عصر که شد بستنی میدم.می فهمه مثل بچه ها باهاش رفتار می کنیم و خوشش میاد. الان خوابیده داره خر و پف ریزی هم می کنه.

ما خانواده با قاعده ای هستیم. تقریبا همه بچه ها اینطور هستند. مادرم زن مرتبی بود و پدرم هم کمی عجله ای. این ترکیب نظمی به ما داده که در هر کاری دیده میشه حتی آماده شدن برای رفتن بابا. هر بار که تهران میام لباس مشکی هایی که باید در هر دو شهر داشته باشم میارم با خودم و شکر خدا بر می گردونم. یکسری لباس مشکی گذاشتم تو کمد. جوراب و دستکش و .... . مامان فریزش را چک می کنه که کم و کسری ها کامل کنه. با بچه ها تصمیم گرفته که مراسمها چطور باشه و همه متفق القول گفتن هر طور شما بخواین. ما اینطوری خیالمون راحته. از غافلگیری خوشمون نمیاد. برای همه چیز باید اماده باشیم.

این آمادگی پیشینی خوبه اما بدی هایی هم داره. ذهن ما همیشه در حال محاسبه است. محاسبه دغدغه میاره و دغده اضطراب. اضطراب پیش بینی چیزهایی که ممکنه پیش بیاد و شاید هرگز پیش نیاد. ذهن محاسبه گر مدام نشخوار فکری داره و هر کس احتمالات غریب تری به ذهنش بیاد ادم داناتری محسوب میشه. این دانایی چون از طرف پدری با عجله ای در همه ما مخلوط میشه، نوعی حالت عصبی بسته به شرایط هم ایجاد می کنه. و اون ادم دانا ممکنه خودش تبدیل به منبع استرس بی جهت بشه. دیگران روی این ویژگی ما حساب می کنن اما برای خود ما نوعی خوره روحی هم محسوب میشه. یادمه کلاسی می رفتیم و من مسئول غذا بودم. و چیزهایی دیگری علاوه بر غذا می اوردم. خانمی از اقوام استاد با من می امد و وقتی آن وسایل اضافه را دید گفت اینها برای چیه و وقتی من توضیح دادم خیلی شگفت زده شد که من تا کجاها را دیدم. خیلی خوشش امد. معمولا این ویژگی خوبی برای زنها محسوب میشه که دست و پاشون گم نگن وقتی حادثه غیر مترقبه ای پیش میاد اما طرف تاریکی هم داره که روان شناس ها میگن وضعیت جنگ و گریز. یعنی ما همیشه on call هستیم.بخشی از ذهن و جسم ما همیشه آماده واکنش هست و این سرریز می کنه در همه عادات و اخلاقهامون. زودتر از دیگران بوی حادثه رو می فهمیم. زودتر واکنش نشون می دیم و زودتر اقدام می کنیم که برای دیگرانی که هیچ تصوری از آن ندارند خیلی غریبه. گاهی این مداخله ها جریان را از حالت عادی خارج می کنه و تبدیل به بحران می کنه . چون شاید اگر سکوت می کردیم همه چیز طبیعی تر طی می شد.

این روزها کم کم دارم یاد می گیرم که نیازی نیست اینقدر Alert باشیم . گاهی شگفت زده شدن بد نیست. گاهی اسیب دیدن بدون اطلاع بد نیست. اخرش که اسیب می بینم اما اینقدر از قبل تلاش می کنیم که نبینیم همه خسته میشم هم ناامید هم اسیب می بینیم. چون همه چیز در اختیار ما نیست و طرف ما هم ادم است و خلاقیت هایی دارد. کم کم دارم یاد می گیرم که همه قصد اسیب به ما را ندارند و غافلگیری های زندگی جزیی از زندگی هستند. نباید ازشون فرار کرد. در روان شناسی می گن باید مشاهده گر بود نه تجربه کننده. یا حداقل بخشی از تو باید حتما مشاهده کننده باشه نه اینکه همه اتفاقات شخصی تعبیر کنه. این باعث میشه ناامید نشی حوادث شخصی نبینی. برای تو می افته برای دیگران هم میافته. اینها شاید در ظاهر عادی باشه اما برای کسی که همیشه در حال پیش بینی بوده برای اینکه اسیبها از خودش دور کنه و خانواده اش دچار مشکل نکنه تغییر مهم و سختیه. اما بالاخره باید اتفاق می افتاد . البته برای من نه بقیه. چون اونا هنوز به این صرافت نیفتادن که این رویه صحیح نیست. خود رسیدن به این نقطه راه بسیار دردناکی داره که بفهمی چیزی اشتباه است و ذهنت بپذیره که این همه سال اشتباه می کردی و راه بهتر و راحت تری برای برخورد با مسائل و مشکلات هم وجود دارد. قانع شدن ذهن که به درستکاری اش ایمان دارد خودش پروسه بزرگی است. در این حالتهاست که ذهن تو بزرگترین دشمن و مانع تغییر و درمان است. باید جلوی خودت بایستی و مطمئنش کنی که تو کار اشتباهی نکردی و مقصر نیستی فقط رویه نادرست بوده و حالا بخاطر خودت و خودم باید تغییر رویه بدیم. بعد از این مرحله باید کمی استراحت کنی تا خستگی راه اشتباه و زخمهایی که خوردی ترمیم کنی. خودت بابت زخمهایی که زدی ببخشی و اگر می تونی طوری جبران کنی. بعد باید مثل یک مریض تازه از بستر برخاسته با احتیاط عمل کنی و مدام یاداوری کنی که وضعیت جدید برات ملکه بشه و سیستم جدید جایگزین سیستم قبلی بشه.

این فرایند دردناکه. تمام دنیات بهم می ریزه. خالی از معنا میشی. سالهای طولانی عادت رو باید بشویی و پاک کنی و از نو خودت را بسازی. این تولد خود جدید که میگن اینطوریه. من در میانه این راه هستم . خالی از معنا هستم. انگار از یک ساهچاله یا شاید غار مثل افلاطونی بیرون امدم و همه چیز برام تازگی داره. اگرچه شعف خاصی داره این دیدن جدید اما دیگه دستورالعمل اماده ای در ذهنم نیست که در مواجهه با مسائل به من کمک کنه. نه راهکار قدیمی در دسترسم هست نه راهکار جدید اماده ای دارم که نسبت من با وقایع اطرافم توضیح بده. اینطوری که بعضی ادمها در این مرحله ترجیح می دن به سیاهچاله آشنا یا غار مثل برگردند . اشنایی زدایی فرایند سخت و دردناکیه. و من اون ادمها رو درک می کنم. من اما نمی خوام برگردم به غارم یا سیاهچاله آشنایم. من میدانم زندگی اسانی نخواهم داشت. قبلا نداشتم و بعد از این هم نخواهم داشت. من مجبورم برای حفظ سلامت روانم و ذخیره توانم برای کارهای باقیمانده، خودم را بازیابی کنم. بیشتر سکوت کنم. بیشتر مشاهده کنم. کمتر شخصی سازی کنم. کمتر خودخوری و نشخوار ذهنی کنم. اسانتر بگذرم. فقط بگذرم نه ببخشم و دوباره فرصت بدهم. در این وضعیت فرصتهایی برای حل مساله را می بینم که قبلا نمی دیدم. احساس تاسف از اینکه چرا زودتر ملتفت این ماجرا نشدم و خودم به جانم زهر می ریختم من را اذیت می کند. فرصتهایی را بخاطر این ماجرا از دست داده ام. تصویری از خودم ارایه دادم که در حقیقت من نبوده و آن من همواره اماده واکنش بوده. اما گذشته گذشته و فرصتهای از دست رفته باز نمی گردد. الان دیگه فرصتها و دیده شدن برای من مساله نیست فقط می خوام به ارامش و صلح درونی با خودم برسم.

هنوز کار دارد. هنوز راه زیادی مانده. وقتهایی مچم را در حال دعوای ذهنی با کسانی می بینم که به من اسیب زدند. بعد به خودم می گویم می دونم اذیت شدی اما دو سال از آن ماجرا گذشته. بیا خنکای اب حس کنیم. انجیرهای اویزان از درخت را ببنیم. نوری که به اطاق می تابد حس کنیم و اینجا بنویسیم. نمی دونم تا کجا می تونم پیش برم چون من در گرگ و میش نزدیک به طلوع ایستادم. بیشتر تاریک و کمتر روشن. اما می دانم که دیگر به گذشته بر نمی گردم. پوسته خالی از من کمی دورتر از من افتاده و من عزاداری هایم را برای خود قبلی ام کرده ام. حالا باید رنگ و لعاب جدیدی به این خود ترسان و لرزان جدید بدهم. من عاملیت و مسئولیت را اینطور می شناسم. خودم مادر خودم باشم و این خود را مراقبت و مواظبت کنم و پرورش بدهم. کمی هم اگزیستانسیالیستی شد. کمی معنوی شد. کمی الهیاتی شد. کمی اومانیستی شد. کمی بی خدایی شد. از هر کدام کمی. یک خود ابرنگی و ابر و بادی.