عمو صادخان
عمو صادق خان شوهر خاله من است. عموی واقعی من نیست و تنها شوهر خاله ای است که عمو صدایش می کنم. بچه تر که بودم همیشه برایم سوال بود که چرا باید جلوی عموصادخان روسری بپوشم. مگه عمو محرم نیست؟ و متوجه نمی شدم که چرا یکی باید عموی من باشد اما پدر و مادرش پدر بزرگ و مادر بزرگ من نباشند؟ و چرا مامان بزرگ من نباید عموی من را زاییده باشد مثل بابا. طول کشید تا بفهمم که مامان بزرگم زن بابای عموصادخان است و من نباید به عمو دست بدهم یا او را ببوسم. عمو همیشه به من که می رسید دستش را می اورد جلو که دست بدهد و من خودم را عقب می کشیدم و عمو با خنده و شوخی همیشه این کار را تکرار می کرد. سی و خرده ای ساله که شدم یکبار بدون دستکش و یکبار با دستکش به عمو دست دادم و مامان حسابی عصبانی شد. اما من احساس بدی نداشتم. حالا دیگه عمو پیر شده بود و من دیگه او را نامحرم نمی دیدم. هر دو خندیدیم حتی خاله اما مامان خوشش نیامد که مرد مرد است. پیر و جوان ندارد. دیگه با عمو دست ندادم ولی اگه بازم دستش بیاره جلو و مامانم نباشه حتما باهاش دست میدم. فکر کنم خاله هم عمو را دعوا کرده که عمو هم این سنت سالیان طولانی را انجام نمی دهد.
امروز عمو صادخان امده بود دیدن بابا. عموصادخان پدر زن برادر بزرگم هم هست. دختر خاله ام عروس ماست و عروس مقبولی است. اگرچه یک اختلاف سه ساله بین ما بود و من سه سال با او حرف نمی زدم اما به نظرم زن معقول و پخته ای است. دعوای جالبی هم بین ما بود. من یک کلمه به او حرف نزدم فقط قطع رابطه کردم. خودش بعد از سه سال پیشقدم شد و اشتی کرد بدون اینکه او حرفی بزند از این سه سال یا من. روابط خوب و صمیمی که با هم داشتیم دیگه ترمیم نشد و خیلی رسمی شدیم. من شدم ... خانم و او هم شد معصومه خانم. مامانم این عروسش را خیلی دوست دارد. هم بخاطر پسر بزرگش هم بخاطر اینکه معقول و مقبول است. الان که روابط من با او خوب شد مامانم خوشحال است اما با دو تا از عروس های دیگه یا بهتر غریبه های اضافه شده به فامیل قطع است. با یکی از برادرها هم همینطور که از همه غریبه تر است.
عمو پیر شده. عمویی که در ذهن من بود با این عمو فرق دارد. البته که سرحال و سرپاست اما پیر شده. من دارم جلوم چشمانم محو شدن ادمهای زندگی ام را که هزاران خاطره خوش با انها داشتم می بینم. دنیای آشنای من هم داره محو میشه. و چون من همسر و بچه ای ندارم جایگزینی برای ان ندارم . یعنی دنیای من در حال تمام شدن است. و من نمی دانم باید چه کنم. خواهر و برادر جای همسر و فرزند را پر نمی کند. با از دنیا رفتن ادمهایی که با آنها زندگی من به اینجا رسیده من دارم جهان اشنایی را از دست می دهم که نمی دانم بعد از ان چه شکلی خواهد شد.
عمو برای من با پرنده شکاری عجین است. عمو شکار می کرد و بعضی از هزاران شبی که خانه انها بودیم خاله پرنده شکار می پخت که گوشتش سفت بود اما طعمش خوب بود. عمو با هندوانه های همیشه قرمز و شیرینش معروف بود. با میوه های خوب. همیشه همینطور بود. من یادم نیست خانه خودمان چطور بود اما از خانه خاله و عمو اینها برای من خیلی پررنگ مانده. روز عقد دختر خاله ام . روز عقد برادرم و دختر خاله ام. ان روز که برادر بزرگ عمو با حوصله در آن گرما داشت النگو دست عروس می کرد و همه منتظر و ساکت مانده بودند که این اقدام slowmotion تمام شود. روز مادر زن سلام برادرم بعد از آن عروسی مفصلی که و پاتختی خاله دوباره نصف ادمهای عروسی را دعوت کرده بود برای مادر زن سلام و شربتی داد که مزه فالوده می داد و بعد از حدود بیست و هشت سال هنوز آن مزه یادم هست. دختر دایی جوانم که همیشه در حال قر دادن بود و مامان بزرگ تعصبی که اجازه نمی داد روی قابلمه بزنن که این دختر دایی برقصد و او داشت برای خودش می خواند و می رقصید و همه لذت می بردند. چه روزهای خوبی. چه روزهای خوشی.
ما تهران زندگی می کنیم و خانواده مادرم شهر دیگری. هر سال تابستان ما یک هفته می رفتیم خانه خاله که بزرگتر بود و از آنجا شام و نهار اطراق می کردیم جاهای مختلف و همه خاله ها و دایی ها می امدند. یک هفته شلوغی بود و خیلی به من خوش می گذشت. تنها تجربه مزاحم تلفنی شدن خانه این خاله و با دختر خاله که حالا عروس ماست به وقوع پیوست و اصلا خوشم نیامد.
در عوض این یک هفته هر کدام از چهار خاله و دو عمه و یک عمو تابستان یک هفته خانه ما بودند. همه تابستان ما مهمان داشتیم تا یک هفته خالی پیدا می شد که ما برویم و تلافی کنیم. تمامش به بازی می گذشت. به خوشگذرانی. مامان جوان و خاله های جوانم کنار هم و به غیبت از مادرشوهر و خواهر شوهر و ما مشغول بازی. هرگز برزگترها اجازه نمی دادن ما بچه ها از غیبت های انها مطلع شویم یا دخالت کنیم که نکند تصویر ان افرادی که غیبت شان را می کنیم در ذهن مان خراب شود. ما فقط باید احترام می گذاشتیم. بر عکس امروز که بچه ها داخل دعوا و اختلاف بزرگترها می شوند و همین باعث قطع رابطه ها از کودکی و تنها ماندن بچه ها و خانواده ها شده.
من از کودکی ام فقط بازی یادم هست اما با کی و چی یادم نیست. فقط خودم را در حال بازی یادم می آید. همسن و همبازی نداشتم. خواهر کوچک و بزرگم داشتند اما من نداشتم. اما کودکی بسیار شیرین و خوبی داشتم. و حاضرم به ان برگردم. دلم می خواد برگردم به کودکی و دیگه از ان بیرون نیام. من عجله ای برای بزرگ شدن نداشتم . نوجوانی و بلوغ برای من دوران خوبی نبود و جوانی برای من آغاز سقوط بود. از دست رفتن خوشی و درگیر شدن در جریان زندگی که دیگه اختیارش دست من نبود. من به طرفی تلاش می کردم و زندگی من را به سمت دیگری می برد. و هر بار هم با جریان زندگی هماهنگ می شدم باز مسیر عوض کرد. الان دیگه میانسال محسوب میشم و نه توان همراهی دارم نه مقاومت. گذاشتم که زندگی هر جایی می خواهد من را ببرد. البته با لب تابم.