دایی علی و زندایی معصومه
این روزهای بابا روزهای پر رفت و آمدی شده. البته به حضور من هم بستگی دارد. چون مامان به تنهایی نمی توانست پذیرایی کند اصلا اجزاه نداده بود کسی مطلع شود. از هفته پیش با من هماهنگ کرد که عمه ها میان اگر تو بیایی. من امدم و عمه ها امدن و کم کم دیدم مامان با تلفن با خواهر برادرهاش صحبت می کنه و در مورد شوهرش با گریه توضیح میده. دو خواهر دیگر شهر دیگری هستند و مریض احوال. مسئولیت پذیرایی با من است.
دیروز دایی علی امد. دایی علی پولدارترین عضو خانواده مادری است. برای سطح متوسط رو به پایین ما که همه یکی دو خانه و یک ماشین رسیده اند دایی که خانه اش جنت آباد است و چند طبقه است و پسرانش و دخترش را از زمان ازدواج تا الان کنار خودش نگه داشته هم نمونه موفقیت آمیزی از روابط پدر زن و داماد است هم مادرشوهر و عروس. دایی دو دختر و دو پسر دارد ولی یکی از دخترها یک شهر دیگر زندگی می کند. شش نوه هم در آن ساختمان زندگی می کنند که هر کدامشان می توانند یک منبع بالقوه اختلاف باشند که تا حالا نشده اند. شکر خدا.
دایی زمانی که ادم متوسطی مثل ما بود هشت سال همسایه ما بود. تا حدود هشت نه سالگی من که یکباره رفتند خیابان اهنگ و بعد سعادت آباد و بعد جنت آباد. بنابراین دایی و زندایی بابای من را خوب می شناختند. زندایی از معدود عروسهای خوب است. همه خواهر شوهرها دوستش دارند. دایی بسیار بسیار تندخو بوده و با اینکه خودش عاشق زندایی بی حجاب قبل از انقلاب شده و مامان بزرگ با دمپایی پاره رفته خواستگاری و با مصیبت ازدواج کردند اما دست بزن داشت. خاطرات مبهمی دارم که دایی زندایی را کتک زده بود و مامان که همسایه بود رفته بود کمک و دایی را دعوا کرده و حتی یکبار دست انداخته در موهای فرش و کشیده بود تا زندایی را رها کند.
دایی و بابا هر دو پارکینسون دارند. بابا بخاطر شوک ناشی از مشکل سند زدن ساختمان و شکایت یکی از همسایه ها که به دست بند زدن چند دقیقه ای انجامیده ناگهان دستش شروع به لرزیدن کرد اما در راه رفتن و بقیه موارد مشکلی نداشت. قرص مصرف می کرد. دایی بخاطر تندخویی و عصبانیت زیاد که سلولهای مغزش را داغون کرده بود و البته مشکلات کار اقتصادی و مصایب آن. بیماری دایی بسیار پیشرفت و دایی رقصان راه می رود. بابا برای دایی دل می سوزاند که بیماریش پیشرفت کرده.
دیروز که دایی و زندایی امدند زندایی زد زیر گریه و دایی بغض کرد. برای من که حدود سه سال روند ضیعف شدن بابا را می بینم در رختخواب افتادن بابا طبیعی است اما برای آنها نه. شوکه می شوند. همه اذعان دارند که بابا مرد خوبی بود و حیف که اینطور شده. این حرفها و اشکها اب خنکی است روی اتش دل مامان که اینطور از شوهرش تعریف می کنند.
بابا تعریفی بود. در زمان کودکی من که حدود سی و خرده ای سال پیش بود تنها کسی که ماشین داشت بابای من بود. همه همسایه و فامیل با ماشین بابای من یا قم رفتند یا شمال یا مشهد. بلا استثنا. نماز جمعه و تظاهرات ها هم که همیشه عقب ماشین بابا پر از ادم بود. همه اهل خیابان در خانه ما با تلفن با عزیزانش صحبت کرده اند. بلا استثنا. خانه مامان و بابا که تهران بود میزبان همه رقم زایمان و مریضی بوده است. کلا خانه پربرکتی بوده. پر از مهمانی های بزرگ، روضه ها و جلسه های زنانه بزرگ، افطاری های بزرگ. و خانه ما تنها شصت متر بود. دو طبقه. هر طبقه دو اطاق و یک زیرزمین و یک آشپزخانه کوچک که همه مدل غذایی برای پذیرایی از آن می آمد.
پدر من یتیم بود. پدرش دو سالگی اش از دنیا رفته. مادرش نامادری مرد با هفت بچه شده. عموی پدرم امده دیدنش و دیده دنبال گله سیاه شده. برش داشته برده پیش خودش. زن عموی بابا با او بدرفتاری کرده و به رسم نادرست مردان قدیم تو دهنی خورده که دندان هایش شکسته. بابا را فرستادند تهران کار تراشکاری کند. ان بچه یتیم کم کم دوچرخه خریده. بعد موتور گازی. بعد اسباب کار. بعد خانه ای کوچک. بعد مغازه. بعد کارگاه کوچک و پسر همان زن عمو شاگردش شده که زن عمو گفته تلافی نکنی زن عمو و بابا هرگز تلافی نکرده. بعد ازدواج کرده و بعد حاجی شده. تصویری بسیار دور از ذهن. در سن بسیار جوانی. و چون خودش سختی کشیده به همه کمک می کرد که درد بی کسی نکشند. برای همین همه دوستش داشتند و البته عمه هم دوستش داشت هم اذیت می کرد. عمه را می نویسم بزودی.
دایی تمام مدت به بابا زل زده بود. شاید فکر می کرد من هم مثل او خواهم شد. و شاید بشود. وقتی انقدر پیر می شوی که بهر دلیلی تمام ماهیچه ها را از دست میدهی دیگر نمی توانی بنشینی. یا بدنت را کنترل کنی. هیچ عضله ای نیست که تو را نگه دارد. بنابراین تنها راه چاره خوابیدن است. و اخر سر بدنت در اختیار دیگران قرار می گیرد. غذا بهت می خورانند. پوشکت را تعویض می کنند. بغلت می کنند برای حمام. کمی اذیت می شوی تا لباس بپوشاندنت. و اگر ادمهای با ادبی نباشند یا بلد نباشند ممکن است غر بزنند یا حرفهایی که تو می شنوی اما نمی توانی عکس العمل نشان بدهی. اگر هم ادمهای بدی اطرافت باشند فرصت را برای سو استفاده و تلافی و زخم زبان استفاده می کنند. ترس همه ما از زیر دست شدن همین است. بی توجهی. بی احترامی. بی حرمت شدن. و همه بی های دیگری که شان و حرمت و عزت انسان توانمند دیروزی را هیچ می کنند. من هر کاری که می خواهم برای بابا بکنم بهش میگم. بابا میخوام بلندت کنم. بابا می خوام یک کم بکشمت بالا. بابا میخواهم به پهلو بخوابانمت. بابا می خواهم رو زخمت پماد بزنم. بابا می خواهم بهت بستنی بدم که بلافاصله دهنش را باز می کند. اینها به نظرم حرمت گذاشتن و اجازه گرفتن از صاحب بدن است نه اینکه چون نمی تواند هر کاری بخواهم بکنم.
بابا دیروز عموصادق خان دیده بود. دایی علی و زندایی. سه دخترش . دو پسرش و یک عروسش . و شب نمی خوابید. همه را صدا می زد. نمی دانم در ذهنش چه می گذشت. یک لحظه فکر کردم شاید دارد می رود. یکساعتی کنارش نشستم. دستش را گرفتم و دستم را محکم گرفت. سینه اش را نوازش کردم و اخر سر رفتم رختخوابم را اورده کنارش خوابیدم. و با هر صدایش بلند شدم. سر و صورت و سینه اش را ناز کردم و گاهی سراسیمه بلند شدم که ببینم سینه اش بالا و پایین می رود یا نه. تا اذان صبح که خوابش عمیق شد و من رفتم خوابیدم.
پدر عزیزم کم کم ما را ترک می کند. اما زمانی نه چندان دور من هم به او ملحق می شوم. در این فاصله تنها کاری که می توانم بکنم گریه است و دعا برای ارامشش.