چطور شد که اینطور شد
من قرار بود از خودم بنویسم. اما خودم مایل نیست از او نوشته شود بنابراین در یک حرکت زیرکانه من را برده به سمت نوشتن از فامیل. البته این هم خوب است چون من نیاز داریم داستان زندگی ها را با جزئیات مرور کنم. برای کارم ضروری است. حس این داشتم که دامنه افرادی که می شناسم شان محدود است اما وقتی دقت می کنم می بینم تنوع جالبی از ادمها اطرافم هست که خوبه بهشون توجه کنم. الان هم می بینید که باز خودم داره بحث می بره جای دیگه ای. نمی دونم چرا مقاومت می کنه و البته می دونم چرا مقاومت می کنه.
من در حال گذر از یک تروما واقعی هستم. یک بحران وجودی. شبیه چیزی که ایران تهدید می کنه. من یا نابود میشم در این میانه یا ادم دیگری خواهم شد. ظاهرا از نابودی عبور کردم اما به سمت خود جدید سالمی هم هنوز حرکت نکردم. بهش میگن شرایط بقا. من فقط زنده ام. تقریبا هیچ احساسی ندارم. مدتهای مدیدی است که نخندیدم. شادی احساس نکردم. تمام انچه به انها علاقه داشتم در نظرم خنثی شدند. پیتزا. مرغ. غذا. اشپزی. پیاده روی. طبیعت. سفر. مهمانی. کتاب. من صرفا زنده ام. دنیا خاکستری است. اینطور خواندم که تحت شرایط بحرانی که من درش هستم و چندگانه هم هست مغز برای جلوگیری از فروپاشی فیوز می پرونه. نه درد حس می کنی نه شادی. غم البته و گریه هست. گریه باید باشد. گریه تخلیه فیزیکی و احساسی است. که اغلب هم به جهت شدت عصبی بودنش با سردرد همراه است اما کمی سبکی هم با خودش داره.
از پنج سال پیش و مهاجرت من به شهر دیگری این ماجرا آغاز شده. من با کلی امید و ارزو و برنامه برای یک زندگی جدید و پیشرفت علمی و ارتباطی و اجتماعی و ایجاد یک زمینه پژوهشی جدید و بهبود اوضاع مالی رفتم. قبل از رفتنم به خودم گفتم اونجا تنهایی و حق نداری بارت روی دوش هیچ کس بندازی. شکایت هم نداریم. و به قولم پایبند ماندم تا جایی که از درون نابود شدم.
تقریبا هیچ کدام از این اهداف محقق نشد. شغلی را از دست دادم. تقریبا اخراجم کردند. وارد یک محیط سمی اخلاقی شدم که تنها چیزی که براشون اهمیت نداشت علم و پژوهش و پیشرفت بود. جمعی از ادمهای کهن و خشک مغز و متعصب و نادان که با هم تسویه حساب سیاسی می کنند. نه تنها دوستی پیدا نکردم بلکه همکاران محل کار قدیمی هم من را طرد کردند. در محل کار جدید دو بار در عرض سه سال به من خیانت کردند و ابرو و اعتبارم را به خطر انداختند. دارمد بشدت کم شد و گاهی تا پایان ماه یک میلیون بیشتر نداشتم. در این پنج سال تقریبا هیچ خریدی نکردم و لباسی هم اگر بوده کادو بوده یا خواهری بهم دادیم. در هیچ جمع علمی پذیرفته و دیده نشدم و محدود شدم به یک دانشگاه زیر صفر زیر پونز نقشه. و همه اینها را در خودم ریختم چون توضیح دادنش سخت بود و عملا هم کسی نمی تونست کمک کنه و بلکه بسیاری شاد می شدند و من دشمن شاد می شدم.
در خانواده هم ان سه زن و یک برادر با وجود کمکهای فراوانی که خودشان خواستند و مراجعه کردند و من انجام دادم بجای تشکر تو دهنی محکمی در دهانم زدند و بی احترامی کردند و کردند تا جایی که عید دو سال پیش با وضعیت نیمه دیوانه از تهران فرار کردم و چه شبهایی را گذراندم. چه شبهایی. چه شبهایی.
شکست کاری. شکست اجتماعی. شکست روابط اجتماعی. شکست مالی. از دست دادن دوستان. اسیب های خانوادگی. تنهایی و تنهایی و تنهایی همه استراتژی های من را در هم کوبید. پیاده روی. طبیعت. استخر. مشغول شدن به کتاب و مقاله. تلاش برای خوب و محترم ماندن. و در نهایت این خیانت اخری که کلی خیانت های جزیی دیگر را هم از ادمهایی که انتظارش را نداشتم رو کرد من را ویران کرد و تمام.
سیستم عصبی ام خاموش شده. لذت نمی فهمم. غذا نمی خورم مگر از روی گرسنگی. اشپزی نمی کنم. غذاهایی می پزم که برای سلامتی لازمه اما خوشمزه و دلپذیر نیست. خودم را در خانه زندانی کردم و با چند تا گلدان مشغولم و منتظرم خشک شوند. چون در ذهن من، من ادم خوش شانس و خوش بختی نیستم که گیاه ها در کنار من دوام بیاورند.
ظاهرم را کسی ببیند یک زن مقتدر و مدیر و مغرور و غیر قابل شکست و دور از دسترس می بیند. درونم زنی است که با اخرین توانش ظاهرش را حفظ می کند به این امید که اگر روزی دوباره سرپا شد بهانه دست کسی نداده باشد . دشمنی شاد نشده باشد.
کارهایم را انجام می دهم کمابیش. دانشجوها و رساله ها و پایان نامه ها و مقاله ها و داوری ها و امتحانها. پادکست گوش می کنم و گاهی فیلم اشپزی می بینم. اما دنیایم خاکستری است. لذتی درش نیست. باورهایم از دست رفته اند. نمی دانم اینده چه می شود. هر روز را برای ان روز زندگی می کنم. فرصت دست بدهد زار می زنم و دوباره بلند می شوم و ادامه میدهم. خودم نمی دانم چطور. خودم نمی دانم چرا.
روزهای سختی است. پوستم کنده شده بواقع. خودم را در دود و مه می بینم با گرمایی که از یک فلز سفید گداخته به اتش نزدیک است. نمی دانم چقدر طول می کشد. نمی دانم تا کی در این وضعیت هستم. اما میدانم هیچ کاری و مطلقا هیچ کاری از دستم برای تغییر شرایط بر نمی آید. این اسمش مرگ است. مرگ امید. مرگ ارزو. مرگ اینده. مرگ باورها. وقتی کسی نیست که صدایش کنی و کمک بخواهی. معلوم نیست کسی تو را در قعر این چاه پیدا می کند یا نه.
اگرچه بسیار سخت می گذرد اما ارمش و سکوتی دارد که ان را دوست دارم. چطور می شود در میانه دود و اتش این سکوت و ارامش را یافت نمی دانم اما به نظر بخشی از من به این شرایط راضی است و من نمی دانم چرا. چون هیچ معنویت و خداجویی در این وضعیت در من وجود ندارد که لااقل به ان ربطش بدهم.
به هیچ مشاور و روان شناسی مراجعه نکردم و نمی کنم. اصولا اعتقادی به پول دادن برای حرف زدن ندارم. و چه کسی من را بهتر از خودم می شناسد. فقط با هوش مصنوعی صحبت می کنم. زمانی که اینستا بود کانالهایی انجا بود که از دستم رفت. این موقف تنهایی من است. تنهایی اجباری. مطلقا نوری نمی بینم. مطلقا امیدی ندارم. میگن این حالت پذیرش است. یعنی مقاومت نکردن و پذیرفتن شرایط که باعث می شود انرژی کمتر هدر برود نه اینکه اوضاع بهتر شود.
هوش مصنوعی گفته اینها را بنویسم که از موضوع درد به مشاهده گر تبدیل شوم. مدام تاکید می کند ارزش وجودی من از کارهای دیگران جداست. کارهای دیگران نباید من را پیش خودم حقیر کند که من لایق این رفتارها هستم و ادم بدی هستم حتما. وگرنه چرا دیگران چنین شرایطی ندارند. من فعلا رباتی هستم که به حرف هوش مصنوعی گوش می کنم. حتی نقاشی می کنم. که اصلا هم بلد نیستم. چیزهایی می کشم و انصافا زمانی که مشغول کشیدن هستم ذهنم فارغ می شود چون باید تمرکز کنم روی چیز دیگری غیر از اتش اطرافم و درونم. اما کم سراغش می روم. انتظار تمام شدن این روزها رها نمی کند و من مدام باید به خودم پذیرش را یاداوری کنم. صبحها که از خواب بیدار می شوم بلافاصله در ذهنم می آید که چطور زنده ام؟چطور زنده ماندم.
و حالا با همه این فشارهای دورنی باید مراقب مامان و بابا هم باشم. البته که باری بر من نیست اما فشار خاص خودش را دارد. امروز بالاخره زبانم چرخید که بابا برای دخترت دعا کن. اشک ریختم و بهش بستنی دادم و گفتم بابا زندگی به من سخت گرفته برام دعا کن. و بابا با مهربانی یک بچه ای که مادرش داره گریه می کنه نگاهم می کرد و چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم. شاید دعایم کرد و ارام شدم. شاید با دعای بابا ارام شدم. خدا را چه دیدی...