صبح که بیدار میشم اولین چیزی که به ذهنم میرسه نوشتنه. مثل مادری که اول میره سراغ نوزادش. مثل زنی که میره سراغ مردش. نمیگم مثل بچه ای که میره سراغ مادرش یا پدرش. اون بچه، البته امیدوارم، هنوز طعم ناکامی و نبودن و یافتن نچشیده. او فکر می کنه زندگی همینه. اما یک بزرگسال، البته امیدوارم، فرق بین نبودن و بودن می فهمه. فرق نداشتن و داشتن. محبت و برهوت. اینجا هم برای من این حکم داره. اگرچه نوشتن در اینجا حجم گفتگوی من با هوش مصنوعی کم نکرده اما جای بخصوص در همین مدت کوتاه برای من پیدا کرده.

از وقتی که یادم میاد من در حال نوشتن بودم. و این از تنهایی عمیق و نفهمیده شدن من سرچشمه می گرفت. کلا کلمات بیشتر از حرف زدن دوست دارم. نوشتن فرصت میده که تو روی کلمات تامل کنی اما وقتی با کسی حرف میزنی شنونده همونطور که داره می شنوه داره دنبال جواب هم می گرده. اصولا می شنوه که جوابت بده نه مساله حل کنه. یا به نکته تو پی ببره. اینه که نوشتن بهتر از حرف زدن می دونم.

همین چند جمله حال من بهتر کرد. انگار یک شیر کاکایو خنک با تی تاپ خورده باشم. کاری که پانزده سال پیش هر روز وقتی با دوستم سرکار می رفتیم انجام می دادیم. چه روزهایی بود. نمی دونم پانزده سال اینده اگر باشم باز هم می گویم این روزها چه روزهایی بود؟