بازار گردی
هر بار که تهران هستم همه تلاشم هست که بازار بروم. بازار برای من فقط جایی برای خرید نیست. نوعی گمشدن در تاریخ است. در زمانی که دوست داشتم آن موقع زندگی کنم. وقتی زندگی ساده تر بود و تکلیف ها روشن تر. کوچه پس کوچه های بازار و کاخ گلستان و شمس العماره و دارالفنون و خیابان فردوسی و سی تیر و موزه ملی و ... تهران برای من شهر زنده و اصیلی است. البته در چهره ای که من می بینمش. و ترافیک و دودش را نادیده می گیرم.
وقتی تهران بودم و قدیمها که تلگرام بود یک کانال بود شکموها. سه شنبه ها رستوران ها و غذاخوری های قدیمی تهران را معرفی می کرد و من و دوستام می رفتیم. تقریبا جایی در تهران نبود که امکانش باشد و نرفته باشم. از روستا و آبشار و موزه و کوه و رستوران و غذاخوری و پارک و باغ و کاخ...حالا تصور کن که از این شهر پر تاریخ و پر ایتم رفته باشی شهری که هیچ چیزی ندارد جز چند روستا در اطرافش و یک عالمه دروغ و دغل و نیرنگ و دورویی و خیانت...
امروز هم از بانک شروع کردم. خواسته بودم چند کارت هدیه را به کارتم انتقال بدن. مدتی در نوبت نشسته بودم. گفتن مجاز نیستن اما من چون در نوبت نشستم انجام میدن. متصدی توقع لبخند و خوش و بش داشت. تلاشش را هم کرد. من گرونتر از دو تا تعارف و منت بودم. لبخند نزدم . تشکر کردم و خداحافظی.
رفتم سمت بازار. پیاده. مثل همیشه. از چارراه سیروس شروع کردم. دوباره همان مغازه ها. از خیابان اهنگرها پیچیدم قسمت شکلات و بیسکویت . نمی خرم و نمی خورم. اما دیدن ان بسته بندی های کوچک و شیک دوست دارم. بوی قهوه. دیدن لوازم بهداشتی با بسته بندی های شیک خارجی. اونجا فقط جنس خارجی هست. قوطی های فلزی چای سیاه و سبز و بیسکویت. نودل و پاستیل و هزار جور شکلات جدید که بخاطر رژیم و سلامتی کوچک و کوچکتر میشن.
از انتهای خیابون رفتم بالا و بازار جواهر فروش ها. قبلا رفت و امد زیادی داشتم اینجا. جواهر و مروارید. مغازه هایشان هم یادم هست. و مغازه ساعت فروشی که برای خودم کادو تولد خریدم.
پیجیدم سمتی و وارد راسته لوزام التحریر شدم. فدم اهسته نگاه کردم و رد شدم. دوباره وارد خیابان اصلی شدم و این بار پیجیدم سمت مسجد امام. مغازه ای که چند ست استیل به عنوان کادو برای دوستام خریده بودم. الان قیمتی شدن اون ستها. و رفتم سمت مسجد امام. ایستادم کنار سنگاب. بعد داخل صحن مسجد. و خیلی با دقت به سقف و شبستان ها نگاه کردم. انگار که اولین و اخرین بار باشد. و کتابخانه را دیدم. با دقت. و سقف را دیدم که نوعی اینه کاری داشت. و کلی کتاب قدیمی داخل کتابخانه بود. رفتم سمت بازار جعفری و روسری فروش ها. و چون هیچ مقصد و عجله ای نداشتم گذاشتم راه من را ببرد. برد سمت اسباب بازی فروشی. لگو فروشی. و مردمی که خرید می کردند. دوباره وارد خیابان اصلی شدم و این بار رفتم سمت تیمچه. مغازه محبوبم که ترمه و سفره قلمکار می فروشد. ترمه های کار شده زیبا.
امدم بیرون و رفتم سمت خشکبار فروشی. کنار بازار رضا. دوباره با دقت نگاه کردم. رسم من این بود که می رفتم چیزی که می خواستم می خریدم و می امدم. به جای دیگری که کار نداشتم نگاه هم نمی کردم. بازار گردی برای من کار عبث و برای زنهای بیکار بود. این بار من هم بازارگردی می کردم. اما بیکار نبودم. داشتم زندگی را زندگی می کردم. امروز را برای خودم صرف کردم.
بازار رضا خلوت بود. مغازه های مانتو فروشی جمع کردند. بیشتر لباس و شلوار و شومیز. و چیزهای خاص و زییایی قدیمی هم نبودند. جنس در حد سطح خرید مردم چیده شده بودند.
کوچه مروی خیابان محبوب من است. ترکیبی از خوراکی و لوازم ارایش و عطر و لباس. قدیمها عروس و دامادها از اینجا خرید می کردند. و مسجدی که تازه کشفش کردم و بسیار قدیمی و زیباست. دوباره بر می گردم سمت خیابان اصلی و میرم سمت سیروس. نون می خرم و میام خونه.
مامان رفته مسجد. بابا داره تلاش می کنه خودش از رختخواب بلند کنه. بهش رسیدگی کردیم سرحالتر شده. خیلی بهتر از ده روز قبل که امدم. می خواست که بلندش کنم. با مانتو و روسری بلندش کردم و خودش قدم گرفت و رفتیم روی مبل نشست. بستنی بهش دادم و با همون لباس سریع پیش بند بستم و اصلاحش کردم. به وعده ابمیوه نشست و سر و ریشش زدم و ابمیوه دادم و برگشت رختخوابش و تازه من تونستم لباس هام دربیارم.
سردرد گرفتم. همه طولانی راه رفتم هم بدو بدو به بابا رسیدم و وقتی شربت خوردم که دیر شده بودم. تلاشم برای چرت زدن هم بی فایده بود. بلند شدم چایی ریختم و امد اینجا. چشم و سر خیلی درد می کند. باید قرص بخورم.