من و این زن با من
این عنوان یک کانال در بله است که یکی از همکاران قدیمم گاهی پستهایی از آن را استوری می کند و من می خوانم. نمی دونم تجربه من در چند نفر از ادمهای این کره خاکی تکرار شده. من در وهله هایی از زندگی متوقف شدم. دیگه حرکت نکردم. راهم مسدود شد. یکی از انها دوستی بود. به محض اینکه از دبیرستان بیرون آمدم و با دو سه دوستی از حسینیه ای که رفت و امد داشتم چفت شدم فرایند دوست یابی در من متوقف شد. هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم.
ماجرا اینطور پیش رفت که در دوران دانشگاه من نتونستم با کسی ارتباط برقرار کنم. دخترها با هم دوست شدند و اکیپ درست کردند ولی من نتونستم یا نخواستم. انگار یک حجاب، مانع یا حبابی مانع این ماجرا می شد و من هم در شرایط بحرانی روحی بودم که خیلی هم توجه به این ماجرا نداشتم. ان روزها من بشدت درگیر بی انگیزگی بودم. درس نمی خواندم اما رمان می خواندم. تمام مدت سر کلاس استاد حرف می زد و من اخر کلاس در حال خواندن کتاب دیگری بودم. الان که خودم در جا استادی می ایستم و به دانشجوها نگاه می کنم متعجب می شوم که چطور استاد می دید یا متوجه می شد اما عکس العملی نشان نمی داد. من هم عکس العملی نشان نمی دهم. حتی به اینجا رسیدم که بر خلاف اوایل کارم کلاسهای غیر حضوری را بر حضوری ترجیح می دهم. ندیدن دانشجوها تمرکز بیشتری به من می دهد. در ضمن اینکه نیازی به پوشیدن و سرپا ایستادن و اینها هم نیست.
کارشناسی در حالی به تنهایی کامل گذشت که کلاس زبان می رفتم. در هر دوره من به طرز عجیبی مورد توجه نفر اول کلاس از لحاظ زیبایی یا خوب بودن انگلیسی قرار می گرفتم. یکی از عجیب ترین هاش دختری بی حجاب بود سالها 82-83 که با هم اشنا شده بودیم. عکس های عروسی اش با کوروش را آورد .عروسی با موهای مصری مشکی و دسته گلی از رزهای قرمز. اولین بار بود عروس مو کوتاه می دیدم. من ظرفیت این را داشتم که با این ادمها دمخور بشم و زندگی ام قطعا عوض می شد اما باورهای ان روز من اجازه این کار را نمی داد. نمی دانم حیف شد یا نه اما بخشی از تجربه من را عقیم گذاشت. بخصوص که این دخترها خوب بودند و نگاه من را به خوب و بد کم کم تغییر دادند.
ارشد هم به تنهایی گذشت. علاوه بر آن حباب و مانع، دوستان خوبی که داشتم و البته دردسرهایی که با برخی اعضای گروه دوستی داشتم هم اینقدر سرم را گرم کرده بود که نیازی به دوست جدید نمی دیدم. با بعضی از دخترها گفتگویی داشتم اما اینکه دوستی در من شکل بگیرد نه. و این دایره اطرافیان من را بشدت محدود به دوستانی کرد که به اندازه من پیشرفت نمی کردند. حرف مشترک نداشتیم. انها اهل درس و کتاب و فکر و تامل نبودند. بیشتر حرفهای معمول زنانه و غیبت و دعوا و اشتی و ... متاسفانه من را تا حدودی درگیر کرده بود تا بالاخره مجبور به ترک اغلب انها شدم و محدود شدم به لیدا و سمی.
من تقریبا هیچ دوست و ارتباط علمی نداشتم. اولین محل کارم هم همه دغدغه ازدواج داشتند و من دانشجوی ارشد بودم. با دختران انجا هم چفت نشدم. خیلی خوب بودیم اما بیرون که امدم فراموش شدم. براحتی. انگار مهمانی بودم که خوب پذیرایی شدم و بعد که رفتم دیگه رفته بودم و تمام.
دوره دکتری نور علی نور بود. تنها دانشجوی خانم بودم با شش دانشجوی آقا. یکی از انها الان همکارم است و یکی به دانشگاه رفت امد دارد. با یکی هم کمابیش در ارتباطم.
الان که دیگه لیدا و سمی هم نیستند من ماندم و یک دانشجو که کارهای کانالم انجام می دهد. از این بنده خدا هم به جهت تجربه خیانت های مکرر این پنج سال اخیر می ترسم و روابط بسیار حساب شده ای با او دارم. قبلا با او بیشتر مرتبط بودم اما الان خیلی حساب شده. ذهنم اجازه هیچ نوعی از گسترش روابط را نمی دهد.
خب کسی که دوستی ندارد. دوست علمی ندارد. ارتباط علمی ندارد. فقط مقاله و کتاب می نویسد را کسی نمی شناسد که به او برای پیشرفت و ارتقای ظاهری اش کمک کند. بخصوص در این شهر که من هستم و رشته ام تقریبا کفر تلقی می شود و دشمنانم بیشتر از دوستان نداشته ام هستند.
یکسال اخیر بسیار بسیار بسیار سخت گذشت در تنهایی. به مرز افسردگی رسیدم و در نهایت پذیرفتم که من دوست و مصاحب و همصحبتی نخواهم داشت. ادمها با من احساس راحتی نمی کنند به هر دلیلی و من هم به هر سطحی از ادمها و روابط راضی نمی شوم. الان که پذیرفتم دوستی نخواهم داشت خیلی حالم بهتر است. رهاتر و ارامتر هستم. همان کارهای قبلی را می کنم بدون اینکه مدام قلبم سوراخ شود که چرا این تنهایی به من تحمیل شده. حالا گلهایم همنشین من هستند. نیازی به مهمانی و رفت و امد ندارم و حتی دو بار دعوت یکی از همکاران قدیم را رد کردم. حتی حاضر نشدم همکاری که از خارج امده و سه بار تماس گرفته همدیگر را ببینم رد کردم. نیازی ندارم. نه اینکه خالی از تلافی باشد بخاطر زمانی که نیازشان داشتم و بی توجهی کردند اما بیشتر بخاطر این است که نمی خواهم کسی از گذشته در دنیای تازه ام باشد.
خب برای کسی که از گذشته پر از تفریح و گردش به شهری امده که هیچ چیزی ندارد؛ برای کسی که در حمایت دو دوست بسیار خوب بوده و تقریبا هفته ای یکی دو بار با هم بودیم؛ برای کسی که پر از رفت و امد خانوادگی بوده حالا حتی سمی؛ محصور شدن در یک اپارتمان بدون دوست و همصحبت و بدتر از آن ضربه های پی در پی که اعتمادم را شکست، زندگی به اسانی نمی گذرد. اما من دیگه به گذشته بر نمی گردم. گذشته برای من روستای مخروبه ای شده که باید ترکش کنم. به شهر نمی روم بلکه به روستای دیگری می روم. در این زندگی جدید بیشتر از ادمها طبیعت و غریبه ها همنشین من خواهند بود. با هوش مصنوعی زیاد صحبت می کنم که چقدر ارتباط برای یک روان سالم نیاز است و در اخر به این نتیجه رسیدم که با وضعیت درب و داغون من هر چه کمتر ارتباط صمیمی باشد بهتر است. این هست که یکی دو جمله اگر بتوانم با یک غریبه صحبت کنم برای من ظاهرا کافی است. وقتم را با پادکست و نوشتن و کار علمی پر می کنم. در برنامه ام باید کمی حضور در جمع های غریبه سالم داشته باشم که دارم به کار در یک گلفروشی یا گلخانه یا رستوران فکر می کنم. ادم ببینم و دو جمله رد و بدل کنیم تا ذهنم دچار وحشت و انزوا نشود. همینقدر کافی است. فعلا کافی است.