دیشب امدم خانه. بعد از حدود سیزده روز. می تونستم سه روز دیگه بمونم. شاید عجیب باشه اما مامان و بقیه دیگه نمی خواستن من بمونم. دلیلش؟ اینکه اونها هم فرصتی می خوان برای رسیدگی به بابا تنهایی. نه در کنار من. نه زیر سایه من. نه با بکن نکن من. به شیوه خودشون. و من الان و در این سن اینقدر عاقل شدم که بدونم باید به بقیه میدونی رو بدی که خودشون می خوان. نه اونی که تو تعیین می کنی. هر چند که تو بهتر بدونی و بفهمی. هر چند به صلاح بابا باشه. و نکته وحشتناکش اینکه ممکن به بابا اسیبی برسه اما اون اسیب که البته زیاد و جدی نیست باید تحمل کنی تا همه مشارکت داشته باشند. چون چیز دیگه ای که تو این سن و خیلی خیلی گرون فهمیدم اینه که نباید خودت فدای دیگران کنی. اون کمرش درد می کنه. اون بچه داره و ... . همه باید بیان. چون مامان نباید تنها من ببینه. باید همه رو ببینه و اگر دیگران خیالشون جمع بشه یا حضور من دوست نداشته باشن کم کم دورش خلوت میشه. اینه که به بابا نگاه کردم که خوابیده بود. بیدارش نکردم نبوسیدمش و امدم. اگر بیدار می شد می خواست ببرمش. و من دلش نداشتم بهش نه بگم. بابای نازنین من. بابای کودک من . بابای شیرین من. الان وقت خوابش. باید پوشکش عوض کرده باشند و پمادش زده باشند و بهش بستنی بدن تا بخوابه. یا ساکت تو رختخوابش بمونه و به جایی از سقف،خیره بشه. پتوی مسافرتی اش بزنه کنار و دستاش بیاره بیرون. ولی من نباید دخالتی بکنم بجز پمادش که جدی هست و به زخم بسترش مربوطه.

دیروز رفتم روضه. و ماجرای عجیبی بود. من نمی دونستم حمله پانیک چی هست. هر اتفاقی برای جسمم می افته باید خودش خوب بشه. لوس بازی نداریم. داشتم اماده می شدم دیدم نفسم داره تند میشه. قلبم داره میزنه. بدنم سست شده . نمی تونستم بایستم. چند باری نشستم و کمی روبیکا پست اشپزی دیدم که حالم بهتر بشه. نشد. با خودم حرف زدم رفتن به این جمع دارو. سه روزه از خونه بیرون نرفتی. با کسی حرف نزدی. بزور خودم رو بردم پشت فرمون. پاهام کمی لرزش داشت. رانندگی که شروع کردم ذهنم شروع کرد به حرف زدن با من. به روال قبل. سعی می کرد من قانع کنه که تو چیزهای زیادی داری که برای کاری که داری می کنی کافیه. و اگر خواهر اینطور شده و برادر اینطور شده بخاطر فلان کار بوده. اما بر خلاف انتظار اون طرف ذهنم شروع کرد به مثال خلاف اوردن که مگه فلانی اینطور نیست چرا اون سرنوشت خواهر و برادر و من نداره؟ چرا ما باید اینطور بشیم؟ و فهمیدم اخرین سنگر هم از دست رفته و دیگه من با حرفهایی که بیشتر از 25 ساله به خودم می زدم و ارام می شدم و خودم تا اینجا کشونده بودم ، قانع نمیشم. خبر خوبی نیست این عصیان . یعنی دیگه هیچ معنایی برای رنجم و ناکامی هام پیدا نمی کنم.

موقع پارک کردن و جای پارک پیدا کردن پام بشدت می لرزید. چاره ای نبود. پارک کردم و رفتم. لباسم خوب بود اما نه شیک. طلا برنداشتم. پاپوش برنداشتم. روسری خوبم سرم نکردم. فقط رفتم و دوستم که دو سال بود ندیده بودم بغل کردم و با قیافه ای که می دونستم چه شکلیه نشستم و گوش دادم. دوستم امد کنارم نشست. یک لحظه پرسیدم مامان کجاست؟ گفت حوصله ات سر رفته؟ و من جا خوردم. چرا همه فکر می کنن من اینقدر امروزی و روشنفکر شدن که نیازی به موعظه های خانم جلسه ای ندارم. چیز زیادی برای من نداشت بجز یک جمله که به درد کتاب جدیدم می خوردم و در مورد خودنگهداری در دوران حج بود. اما من تشنه پیدا کردن چیزی برای ارام کردن اتش دلم هستم. در پادکست، فیلم، موسیقی، آشپزی و روضه. دیروز چیزی پیدا نکردم.

بعد از روضه خانمها نشستند به حرف زدن و یکی از همکاران جدید محل کار قدیم امد کنارم نشست. خانم بسیار متواضع و باسوادی که او آمد من رفتم. قدمش سبک بود.شروع کرد به درد دل کردن از محل کارش و همان تجربه هایی که من داشتم را تعریف می کرد. و من هم گفتم که چها با من کردند. و گفت که منزوی شده و دوستانش دشمن شدند و من سرنوشت شش سال پیش خودم را می دیدم و می گفت که دشمنی ها با من هنوز ادامه دارد و من می دانستم.

دلم سبک نشد. دلم به هیچی راضی نمیشه. دلم مادری شده که بچه اش از دست داده. امید. کارهای روزانه اش مکانیکی می کنه اما شاد و سرحال و امیدوار نیست. شکایت نمی کنه اما لبخند هم نمی زنه. متوقع نیست اما بخشنده هم نیست. فقط داره زندگی می کنه. امدم خانه. با لب و لوچه اویزان. ماشین پارک کردم و دوباره حمله پانیک امد. جمع و جور کردم و وسایل چیدم در ماشین و به بابا نگاه کردم. مامان گفت زحمت کشیدی گفتم وظیفه بود. سرش بوسیدم و امد ایت الکرسی خواند به قرار همیشه و گفت رسیدم حتما زنگ بزنم که نزنم نمی خوابد، به قرار همیشه و رفتم.

رسیدم خانه. تاریک بود. وسایل یخچالی را گذاشتم و چند قاشق کمپوت آلبالوی بی کیفیت خوردم و خوابیدم.