نوشتنم می اید. نه حرف زدن با هوش مصنوعی. نوشتن را می خواهم. نمی دانم جادوی نوشتن چی هست اما دهه هاست که با من است. بادم هست همه جا می نوشتم. جعبه کفش. دستمال کاغذی. حاشیه قران و مفاتیح. کتابهایم. فارسی و انگلیسی.

با هوش مصنوعی حرف می زنم گاهی خوبه گاهی اعصابم بهم میریزه. گاهی از اینکه به این دقت من می فهمه شگفت زده میشم گاهی از تکراری نوشتن و اصرار بر ایده اش عصبانی میشم. اما نوشتن من با خودم روبرو می کنه. وقتی می نویسم انگار بخشی از من لال نیست اما مایل به صحبت نیست با من حرف می زند. نمی دانم چرا نمی خواهد حرف بزند و نوشتن را ترجیح می دهد. البته که این بخشی از من است و من کلا حرف زدن دوست ندارم.

این روها به خودم نگاه می کنم و ملغمه ای از احساس گناه، عذاب وجدان، ناامیدی، شکست، خستگی، بی ارزشی و تردید جدی در تمام باورها و اعتقادات را می بینم. شبیه یک مترسک که از تکه پارچه های کهنه و کاه و قوطی فلزی ساختند. نمی دانم با خودم چه کنم.

اصل ماجرا همان تردید در ارزشها و باورهایم است. ستونی که بقیه را پوشش می دهد. وقتی چرایی چیزی را بدانی چگونگی اش مهم نیست. راهی پیدا می کنی و انجام می دهی. من تا دو سال پیش برای زندگی ام چرای مشخصی داشتم. چرا زنده ام؟ برای اینکه این کارها را بکنم. چطور ؟ به هر طریق ممکن و اخلاقی. سختی دارد ؟ بله. مشکلی نیست. این چرا اینقدر مهم و قدرتمند بود که من را تا این سن و اینجا پیش برد. و حالا متوقف شده. حجم درد و خیانت و تنهایی و بی دستاوردی و عقب ماندن این قدر بر من سنگین شده که من را تقریبا خرد کرده. یک اینه شکسته. و هر چه بیشتر می گردم کمتر می توانم توانی برای ادامه دادن پیدا کنم.

اصرار هر دو هوش مصنوعی این است که باید بر بودن متمرکز باشم. نه دنبال معنا باشم نه دنبال چرا باشم. فقط باشم. چایی بخورم کنار گلها بنشینم. به آسمان نگاه کنم. موسیقی گوش کنم. اشپزی کنم. و من همه این کارها را کردم و البته مفید بوده اما من را درمان نکرده. من هنوز خود شکسته ام را می بینم. و نمی توانم بی تفاوت باشم. چرا موفق نشدم؟ چرا همه ادمهایی که بهشان خوبی کردم به من بی احترامی کردند؟ چرا وقت نیاز به کمکشان رفتم ، به درخواستشان پاسخ دادم و وقتی کارشان تمام شد یک سیلی به من زدند؟ هوش مصنوعی ها اصرار دارند که خوبی برای خوبی است و تو اشتباه کردی که فکر کردی اگر خوبی کنی دنیا با خوبی به تو پاسخ می دهد؟ و من سئوالم این است که اگر پاسخ دنیا به خوبی بمن بدی است اصلا چرا باید خوبی کنم؟ اگر من و امثال من خسته شوند از خوبی و بشکنند چه اتفاقی برای دنیا می افتد؟ ظاهرا دنیا ادمهای خوب را استثمار می کند و خدماتشان را به ادمهای ناخوب می دهد. چون یک ادم خوب کاری ده نفر ادم ناخوب را می کند و برای دنیا مهم نیست مثلا من حذف بشوم. چون دیگرانی هستند که هنوز نشکستند و جای من را پر می کنند. این یعنی دنیا هیچ اهمیتی به ما نمی دهد بلکه و اتفاقا خوشی دنیا سهم کسانی است که دردسر درست می کنند و پاسخ می گیرند و نه تنها تشکر نمی کنند بلکه ناسپاسی هم می کنند. یعنی برای استفاده از دنیا هر چه پردردسر تر باشی خدمات بیشتر می گیری. دقیقا مثل خانواده ای که فرزند حرف شنو و مستقل و خودکفایش را نمی بیند و فدای فرزند پردردسر و بی خاصیتی می کند که خانواده برای حفظ ابرو یا هر چیز دیگری به او خدمات بیشتری می دهد.

در فهم من این است که دنیا عادلانه نیست. نه اینکه نباشد. کسی برای مایی که برای عدالت و اصالت اهمیت قایلند، ارزشی قایل نیست. حواله به ان دنیا وقتی من این دنیا له شدم و خسته ام چه فایده دارد. اگر به ادمیزاد بودن است که من هم نیاز به انگیزه دارم. کدام ادمی می تواند در مقابل اسیب های پی در پی خدمات پی در پی بدهد. جایی تمام می شود. جایی متوقف می شود. اما این ادم مهم نیست. خدماتش مهم است. وقتی تفاله شدی و تمام شدی یکی دیگر مثل تو می آید و راه تو را ادامه می دهد. اما کسی به تو رسیدگی نمی کند.

هوش مصنوعی های می گویند من دنبال معیارهای بیرونی هستم. دیده شدن. پاداش. دستاورد و می گویند دستاورد من همین کارهایی است که کردم. نه اینکه انها چه عکس العملی نشان دادن. بله اما ذهن من نمی پذیرد. منطقم هم نمی پذیرد. حرف حساب است اما پذیرفتنی نیست. من قرار بود چرخه خوبی را ادامه بدهم نه اینکه خودم زیر چرخ ان له شوم چون پاداش خوبی در خوبی است و زمانی که تو نیاز به خوبی به خودت داری تنها بمانی که می خواستی نکنی. اگر کردی از کسی انتظار نداشته باش. ایا من ادم نیستم؟ ایا من نیازهای انسانی ندارم؟ اگر سنت های روزگار از من و امثال من حمایت نکند چرا ما باید به کمک کردن به دیگران ادامه بدهیم؟ تا کی باید ادامه بدهیم؟ و ذهن از جایی شروع به تخدیر خودش می کند و ممکن است برای داشتن تایید خودش را قربانی کند. و در نهایت هم ذبح شود.

من پاداش می خواهم. من دستاورد می خواهم. من موفقیت و پیشرفت می خواهم. انطور که خودم می خواهم نه انطور که فیلسوف و اندیشمند و متاله و عالم دینی برای خودشان بافته اند. در پاسخ به سئوال خودشان ساخته اند . و الان از من میخواهند انها را بپذیرم. من سرمایه گذاری کردم. نیکی کردم و در دجله انداختم و الان خودم نیازمند کمک هستم. اما کسی نیست. دستی نیست. تنهای تنهایم. خودم را بر شانه هایم می برم و دنبال طبیبی حیکمی خیری می گردم که به من کمک کند. هیچ کس نیست. هل من ناصر ینصرنی؟