اگر زندگی معنا ندارد
اگر زندگی معنا ندارد بخاطر این است که خودش معناست. برای معنا یا برای مفهومی که زاینده معناست نمی توان معنایی تعریف کرد. شبیه واجب الوجود است. خودش مصدر معناست اما معنا ندارد. من فقط می توانم زندگی خودم را معنا کنم نه زندگی را. و ان زندگی که زندگی من است در راستای معنای زندگی معنا می شود. اگر خارج از ان باشد یا تحمیل شود اسباب دردسر می شود. شبیه این چیزی که من الان تجربه می کنم و شاید خیلی ادمهای دیگر هم تجربه می کنیم: بی معنایی زندگی.
اما سئوال مهمتر اینجاست که معنای زندگی چیست؟ خور و خواب و خشم و شهوت؟ این را نمی دانم. این اهستگی، پیوستگی، بی واکنشی و زندگی در لحظه حال چطور در زندگی معنا یا ادغام می شود؟
چیزی که ذهن من را زیاد می خلد این است که چرا امدم و چرا می روم و چرا اینقدر دردناک است و چرا باید این درد را تحمل کنم و کی من را افریده و چرا من را افریده و این چند دهه زندگی بعدش چه می شود و اگر اخری ندارد چرا من اینقدر خودم را محدود کردم و چرا این همه قوانین دست و پا گیر داریم و ....
و اگر این سئوالات بی پاسخند که هستند من باید چطور زندگی کنم که این همه احساس ناکامی نکنم. من نمی دونم چرا افریده شدم. عبادت و تعقل و شناخت و ... فعلا برای من معنایی ندارد. خب من خدا را قبول دارم. یگانگی اش را قبول دارم. به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم. به اصول اخلاقی دینی اعتقاد دارم: دروغ نمی گویم. صداقت را رعایت می کنم. حلال و حرام را در حد توانم و اطلاعم. انفاق و دستگیری هم از دیگران داشته ام. دیگه چی داریم؟ اگر اینها مواردی بوده که صد و بیست و چهار هزار پیامبر برایش امده و رفتند من پذیرفتم. بعدش چی؟ سر و کله زدن با ادمهایی که مثل من دغدغه های فکری دارند و شاید مثل من خوش شانس نبوده اند و شاید اسیب هایی دیده اند که زیاده خواه شدند و شاید بدبیاری هایی داشته اند که ناسپاس شده اند و شاید به میزان کافی فرصت شناخت خودشان و دیگران را پیدا نکرده اند و اسیب می زنند ناخودآگاه و ...
وقتی اینها را می نویسم دارم به خودم یاداوری می کنم که زندگی و این دنیا دار مزاحمت است. ما در شرایط متفاوتی بدنیا می آییم و زندگی می کنیم. ظرف و قدرت فهم ما متفاوت است. حساسیت ها و فرصت های فکر و تامل و یادگیری در ما متفاوت است. و شریعتی درست می گوید: دانستن درد دارد و درد می آورد و تو را هدف اسیب می کند. چون تو می بینی و باز همراهی می کنی و انها باز به تو اسیب می زنند. و از آنجا که من هم انسانم ظرفیتم پر شده و درد در حدی من را در خود پیچیده که همه ادمها را رها کردم.
اما این را در خیانت چطور ضرب کنم؟ در ناسپاسی های متعدد؟ در پس زده شدن و بی احترامی دیدن؟ در تکرار این چرخه باطل؟ فکر کنم جواب یک چیز است. باید میدان ادمهایی که با انها مراوده می کنم تغییر دهم. البته من به رها کردن معروفم. براحتی. مثل اب خوردن. وابستگی عمیقی در من نیست و شاید این بخاطر این است که بر خلاف اصرار هوش مصنوعی ها من کارم را به پیامدش گره نزدم. اگر کاری برای کسی کردم بر اساس اصول اخلاقی ام بوده. مساله واکنش آنها مساله دیگری است. من انها را رها می کنم نه اصول اخلاقی ام را. و شاید این رها کردن و تغییر میدان مراوده ام به تنهایی رسیده باشد. نمی دانم برای چه مدتی اما حالا که امکان هیچ ایجاد یا ترمیم یا بازیابی هیچ رابطه ای را ندارم. مانده مامان و بابا و دو خواهر در حدی که سلام و چه کردی و .... کسی از درونم خبر نداشته و ندارد.
اورسی گوش می کردم. در مورد انتظار و صبر و هیچ کار نکردن. انتظار را نوعی درک از زمان می داند. چشم انتظاری برای اتفاقی در اینده که باعث فراموشی حال می شود. و چون حال تنها دارایی ماست ما را در خلا و تعلیق نگه می دارد. حال را می خورد به انتظار اینده . و فرسودگی و ملال ایجاد می کند. انتظار با بی کنشی فرق دارد. بی کنشی یعنی هر اتفاقی افتاد نیم نگاهی کافی است و تصمیم برای ادامه. نه واکنش نشان دادن که من زیاد انجام دادم و اگرچه برخی به موقع و خوب بوده اما اغلب به خرابتر شدن ماجرا انجامیده. بی کنشی یعنی تصمیم نگرفتن در هنگام غلیان احساسات. یعنی اصلا غلیانی نباشد چون اتفاقی که افتاده متعلق به گذشته است و پیامدهایش گریزناپذیر است. باید روی مدیریت متمرکز شد نه روی عکس العمل. و این ظرفیت روانی و روحی بسیار بسیار زیادی می طلبد. مثل جراحی که فقط جراحی می کند تا نجات دهد. اگر مریض از دست رفت او زمانی برای مریض دیگر را بخاطر غصه از دست نخواهد داد حتی اگر چشمانش اشکی باشد. این سکوت اتفاقها را به اندازه همان اتفاق نگه می دارد و از حاشیه های احساسی و درگیری های ذهنی برای بزرگ نمایی اش و حاشیه های درگیری با افراد دیگر جلوگیری می کند. ایکاش عمل کردنش هم به اندازه نوشتنش اسان بود.
صبر نفی انتظار و بی واکنش ماندن است. یعنی در برابر هر حادثه ای به همان اندازه لازم واکنش نشان بدهی. نه اینکه کودک درونت، هر چقدر هم زخم خورده، اختیار عمل را دست بگیرد. این کودک درون بالغ نیست. فهم و ظرفیتش در حد همان کودک است. در همان حد هم واکنش نشان می دهد.
صبر و بی واکنشی و زندگی در زمان حال یعنی بودن. همین چیزی که هوش مصنوعی ها اینقدر اصرار دارن من تجربه اش کنم. چطور خیانت همکارم را در این فهم مدیریت کنم؟ او خیانت کرد. این مال گذشته است و تمام شده. من واکنش نشان دادم. برایش پیام دادم و سرزنشش کردم و پیامد کارش را گفتم. و ارتباطم را با او قطع کردم. او در خیانت پیش رفت و من از پشت صحنه مدیریت کردم اما کار چندانی از من بر نمی آمد. خیانت کارش را کرد و اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. من واکنشی نشان ندادم. دوباره یادداشت نوشتم اما این بار در گروه همکاران قرار دادم. همه تقریبا متوجه شدند منظور من از یادداشت ها کی هست بدون اینکه به او اشاره کرده باشم. اما عکس العمل دیگری نشان ندادم.
اما در مورد صبر ، نه. بسیار بی قرارم. در اتشم. در اتش بی انصافی. در اتش زودتر سزای عملش را دیدن. و انتظار، نه. من هر روز در انتظار رخ دادن ان معجزه ام که ان گروه خیانتکار تنبیه کند. اما دنیا به اندازه من عجله ندارد. دنیا صبور است. می گذارد دانه نحسی که کاشته اند رشد کند و تبدیل به گیاه گوشت خواری شود که همانها که او را کاشتند ببلعد. همانطور که 5 سال پیش زنی دیگر بشدت من را ازار داد و من در کمال شگفتی می بینم که اکنون خودش موضوع همان ازار شده و بسیار بیشتر از انچه به من ازار رساند دریافت کرده است. ناراحتش هستم و حتی کمکش می کنم اما در شگفتم. برای این همکار خائن و گروه همکارش هم چنین چیزی رخ خواهد اما در زمان و مکان خودش و اینکه من بیقراری کنم و هر روز انتظار بکشم، در این رویه تغییری ایجاد نخواهد شد. تنها زمان و انرژی و ارامش من از دست خواهد رفت. و البته سطح و شان من را پایین نگه خواهد داشت. هرچند هیچ کس این درگیری درونی من را نبیند. اما من که می بینم. انها اعتبار من را خدشه دار کردند من دارم زمان و ارامشم را هم به آنها می دهم.
الان که اینها را می نویسم حالم از صبح خیلی بهتر است و می خوام برم نماز بخوانم. اما تا هضم اینها که نوشتم باز هم حال بد را تجربه خواهم کرد و به همین ها که نوشتم هم بی اعتقاد می شوم. حتما دوباره اعتراض می کنم که چرا من؟ و چرا خدا اصلا ما را افرید که با هم اینطور کنیم؟ و اخرش که چی و ... اما حقیقت ماجرا عوض نخواهد شد. من فقط می توانم در دایره اختیارات محدودم بازی کنم. ما ازاد نیستیم. در بند تاریخ و فرهنگ و دین و انسان بودن و ازار دیدن و اسیب رساندن هستیم. من می خواهم این ملغمه را با وقار بگذرانم. این انتخاب من است.