پیاز و انصاف
در این بطالت اجباری که می گذرانم و تلاشی که برای گذر کورمال کورمال از این تونل تاریک دارم، پیاز لایه لایه خودش را نشان می دهد. پیازی که اصلا نمی دانستم وجود دارد و نمی دانستم این همه لایه دارد. این لایه انصاف است.
کی گفته زندگی منصفانه است. هیچ کس در اطراف من نیست از زندگی راضی باشد بجز یک نفر. پولدار بی پول بچه دار بی بچه متاهل مجرد مطلقه ادم علمی ادم اجرایی ادم خانواده دار ادم بی خانواده... هیچ کس راضی نیست. چطور پس قدیمها ادم ها راضی تر و خوشحالتر بودند؟ این فقط به مساله قناعت و مهربانی بر نمی گردد. مساله دیگری هم باید باشد.
من بچه یکی مانده به اخر خانواده هستم. قرار بوده اخری باشم که نشدم. یکی دختر بعد از من هم هست. حالا من وسط مانده ام. یکی بزرگتر از من که باید به حرفش گوش می کردم که البته نمی کردم و عواقب داشت برام. یکی کوچکتر که باید مراقبش می بودم که نمی بودم و باز هم عواقب داشت برام. این وسط مانده بودم. و همیشه احساس می کردم در حقم احجاف شده. و باید حقم را بگیرم. مهم نیست از چه سالی این ماجرا یادم رفته. مهم نیست الان من همه کاره خانواده ام. مهم نیست الان مامان روی حرف من حرف نمی زند و همه از من حساب می برند. مهم این است که من دنیای ناامنی را در کودکی گذراندم که هیچ کسی را بابتش سرزنش نمی کنم. این رویه جدید که هر کسی مادرش را بابت مشکلاتش سرزنش می کند رویه بسیار بسیار زشتی است. انگار که مادرش انتخاب کرده چنین مادری باشد. و جالب اینکه همان مادر و پدری که به مادر و پدرش ایراد می گیرد خودش موضوع شکایت بچه هایش است. یک چرخه باطل که به جای حل مشکل دیگرانی را مقصر بدانیم که حالا سنی از انها گذشته و دل نازک شده اند. قساوت قلب می خواهد.
این ناامنی و بی انصافی که من در کودکی تجربه کردم من را نسبت به عدالت و حق و ناحق هم برای خودم و هم دیگران حساس کرده. این را به تازگی فهمیدم. اما فهم من به تنهایی روان بنه ای را که بر اساس آن شکل گرفته و ریشه های در نگرش من به زندگی دویده تغییر نمی دهد. باید مدام هشیار باشم که کجا نیاز به اصلاح دارد. تجربه من این بوده که اگر درست رفتار کنی و با تو درست رفتار نکنند منصفانه نیست خلاف عدالت است و باید برای توقفش کاری کرد. تمام این دو دهه و نیم زندگی من به این جنگ و پیکار بی حاصل گذشته. به جای تغییر دامنه افرادی که با انها مراوده دارم بر تصحیح انها اصرار کردم و انها هم از خودشان دفاع کردند تا به اینجا رسید که با نیمی از خانواده قطع رابطه کردم.
در مورد همکار و دوست هم همین رویه بوده. اگرچه ادمهایی که از حقشان دفاع کردم روی من حساب می کنند اما برای من تنها هزینه داشته. ادمها می دانند که من از رفتار نادرست شان نمی گذرم و حتما تنبیه شان می کنم. شدم مصداق نام منتقم خداوند نه رحمان و رحیمش. نه زبان خوش مار از لونه میکشه بیرون. نه با دوستان مروت با دشمنان مدارا. تنبیه کردم و انها هم تلافی کردند. مثل پدر و مادری که تنبیه می کنند و بچه وقتی که قدرتش را پیدا کرد تلافی می کند. بدون توجه به اینکه اگر تنبیه شدند به موقع از آنها حمایت هم شده. اما ادمها کم لطفی و تحقیر بیشتر در ذهن شان می ماند تا کار خوبی که در حقشان کردی. من البته استثنا هستم در این خصوص.
حالا چه باید بکنم؟ باید این معادله خشک ریاضی و جبری را تغییر بدهم. نه معادله را نگاهم به معادله را. زندگی دو دو تا چارتا نیست. من اختیار و کنترلی بر ان ندارم. تجربه این دو دهه به من می گوید که از هر دست بدهی از همان دست پس نمی گیری. از هر دستی که روزگار بخواهد و بسته به ادمهایی که اطرافت هستند و تو انتخاب کردی با انها همنشین باشی پاسخ می گیری. این دو دو تا سه تا پنج تا صفر تا منفی هشت های روزگار است. معادله پیچیده تر از چیزی است که ما فکر می کنیم.
البته که روزگار سنت هایی دارد که اگر نباشند ادمها همدیگر را می خورند. هرازگاهی پاسخ دعایی، معجزه کوچکی، نتیجه تلاشی، خوش شانسی و اقبالی برای بعضی ادمها که بقیه ببینند و امیدوار بمانند. این را اصلا نمی فهمم چطور تخس می کنند اما باز هم اختیاری بر آن نیست.
این نوشتن ها درد دارد. مثل کندن خون روی زخم سوخته تا پوست جدید بروید. اینقدر درد دارد. انرژی و توانم را می گیرد. ارامم نمی کند. تازه متوجه می شوم چه چیزهایی را نمی دانستم که باعث اسیب خوردنم شده و می ترساندم که چه چیزهایی را هنوز نمی دانم و با چه چیزهایی قرار است شوکه شوم. می ترسم اخرش بدهکار بشم و مجبور باشم برم از همه کسانی که به من اسیب زدند عذرخواهی کنم که چرا ازشون ناراحت شدم.