آسیب نسلی
چمعه پیش قرار بود خاله با عموصادخان بیان خونه ما دیدن بابا. صبح زود برادرم زنگ زد که عمو و ما داریم میایم. گفتم خاله گفت نیامده. عمو امد و معلوم شد پسر و عروسش مهمان هستند و خاله بخاطر انها نیامده. صبح روز شنبه زنگ زدند. خاله بود. امد و خوش و بش اولیه شد و خواهرها شروع کردند به صحبت. این خاله که دخترش عروس ماست مثلا باید خیلی خوددار باشد که از عروس خودش شکایتی به مادرم نکند و کلا هم صبور است و اهل شکایت نیست. دلیلش را خواهم گفت. اما با مادر من که مادرشوهر دخترش است راحت از عروسهایش صحبت می کند. مامان اینطور است. امن است. و من هم اینطورم. امنم. و البته هر دو اسیب این امن بودن را هم خوردیم.
خاله می گفت که عروسها به هم حسودی می کنند. زنانی بالای سی سال. با شوهرانی مطیع. عروس بزرگتر بیمار است و سرطان در حال درمان دارد. پدر نداشت و برادرش یکی دو سال پیش فوت شد. پسر خاله من که شوهرش است همه مسئولیت همسرش و مادر همسرش را بر عهده دارد. بیشتر پسر انهاست یا خاله. عروس دوم هم تک دختر است. خیلی زمان عقد خاله من را بخاطر کادو و حرفهای زنانه اذیت کرد. دعوای عروسها این است که هر کدام فکر می کند دیگری را بیشتر می خواهند. یک ماه پیش گلایه شده و خاله بعد از 5 سال تحمل بالاخره طاقتش سر امده که اصلا هیچ کدومتون نمی خوام. برید زندگی تون بکنید. از وقتی شما امدید ازادی من گرفته شده مدام باید مراقب باشم یکی ناراحت نشه . دو تا دخترم اسیر شما شدند که حواسشون باشه شما ناراحت نشید.
من داشتم گوش می کردم. اگر من هم دختر حرف گوش کنی بودم و اگر مادرم پسرانش را بر دخترانش ترجیح می داد الان ما ان دخترها بودیم. مادر من هرگز بخاطر عروس و پسر دختراش تحت فشار نذاشت و زورش به من که اصلا نرسید که وقتی کار خطایی می بینم بدون عکس العمل رد بشم. کلا مامان من در بین خاله ها متفاوت هست. به دختر دوستی معروفه اگر چه تلاش داره منصف هم باشه.
قبلا هم این گفتگو بین من و خاله و مامان شده بود. سال گذشته همین روزها که می خواستیم بریم خونه دایی مجلس روضه. همین حرفها بود. من به خاله گفتم من تعجب می کنم از شما که زن دنیا دیده ای هستید و البته از مادرم. چرا حرمت خودتون نگه نمی دارید و به زنی که چند سال وارد خانواده شما شده اینطور میدون میدید که به شما بی احترامی کنن؟ اونها باید خودشون با استاندارد خانواده شما تطبیق بدن نه اینکه شما به بازی بگیرن. البته که ما و خاله ها هیچ کدام ادمهای ازار دیگران نیستیم. اما ظاهرا عروسها از این رفتار سو استفاده می کنن. خاله و مامان میگن بخاطر بچه. بخاطر پسرم. که زندگی اش تلخ نشه. و من باز می گفتم اگر پسری تربیت نکردید که نتونه زندگی و زنش مدیریت کنه و باید غش کنه یکطرف و به طرف دیگه فشار بیاره پس تقصیر شماست. و بله. تقصیر اونهاست که چنین پسرانی تربیت کردن. یکی از پسران مادر من هم اینطوره اما دوتای دیگه خوبن. یکی از پسرای خاله هم همینطوره ولی بزرگه بهتره و بعد از اینکه خاله گفته هیچ کدومتون نمی خوام زنش گذاشته خودش امده به تنهایی خاله را دیده و برگشته. من این را می پسندم.
در برابر ترومای مادرشوهر که مادر من و مادران هم نسل من تجربه های وحشتناکی از آن داشتند الان سعی می کنند مادرشوهرهای خوبی باشند اما خوبی را با سکوت و تحمل اشتباه گرفتند و به دخترکان پرتوقع نسل جدید میدان دادند که به خانمهای مسن موسفید بی احترامی کنند و چون دلیلی برای این بی احترامی پیدا نمی کنند پسرها و زندگی آنها را بهانه می کنند.
همیشه برای من سئوال بوده که چرا زنها اینقدر به راحتی ظلم و توهین را می پذیرند. چرا کاری نمی کنند که متوقف شود و ان روز شنبه من با حقیقت تلخی مواجه شدم. خاله می گفت زمانی که دختر 17 ساله تازه عروسی بوده خواهر شوهرش گفته کسی که گلایه می کنه خودش سبک می کنه. و خاله دیگه هرگز از هیچ کسی گلایه نکرده. این ماجرا شمشیر دو لبه است. از یکطرف وقار و بزرگواری به ادم میده و ادمها کنارش احساس امنیت می کنن از طرف دیگه باعث میشه ادمهایی هر طور بخواهند با او رفتار کنن چون او نه اهل گله است نه تلافی. مادرم و خاله دومی بودند. من همیشه احساس می کردم مادر من نوعی افراط در بخشش داره و شاه جمله ای که هر کس هر کاری می کنه خدا جواب میده و گذشت برای این روزها گذاشتن و خون که نکرده. همیشه به نظر من این رویه درست نبوده. اون روز مادرم داشت از عمه ام پیش خاله گلایه می کرد و من بعد از چهار دهه از زندگی می شنیدم که که عمه با مامان چها که نکرده و در عوض مامان چه خدماتی به این زن کرده. یعنی هر چه او بدی بیشتری می کرده مامان من بیشتر سبزی قرمه اماده ، ترشی و ... برای عمه می فرستاده به امید همان جملاتی که نوشتم و هرگز و هرگز و هرگز عمه رویه اش را تغییر نداده تا الان که هشتاد ساله است و هنوز مادرم را ازار می دهد. تا جایی که دیگه ما مامان خونه عمه نمی بردیم.
چه می بینید؟ بله. درست می بینید. من را. من مادرم شدم در قبال عروسها. با یک تفاوت. انها اسیب زدند من سرجایشان نشاندمشان اما زمانی که به کمک نیاز داشتند فراموش کردم و کاری که لازم بود انجام دادم. کارشان که تمام شد دوباره بی احترامی کردند و این چرخه تکرار و تکرار و تکرار شد. ان روز این واقعیت که مامان بجای اینکه رابطه را با عمه قطع کند و نکرده چون نمی خواست رابطه خواهر برادر را ببرد ، یا رابطه را کم کند چون عمه ادمی با روان سالم نبوده، رابطه را با کیفیت یکطرفه ادامه داده و به تعریف دختر عمه ها از مامان و خدا می بینه و خدا جواب میده بسنده کرده. از مامان عصبانی شدم.
مامان دختر خان بود. شهرنشین بوده. به نسبت عمه ثروتمند محسوب میشده. عمه روستا نشین بوده. بیسواد بوده اما با این حال بر مامان تسلط داشته. به یک دلیل ساده. مامان احساس ارزشمندی لازم نداشته. تقریبا هیچ کدام ازخاله ها نداشتند. چرا؟ چون مادر پسر دوستی داشتن که دخترهاش دوست نداشته و همه را فدای سر دایی محسن می دانسته. هیچ ابایی برای این فرق گذاشتن و تحقیر کردن نداشته و علنی اعلام می کرده . پدر بزرگ تلاش داشته جبران کنه برای دخترها اما کافی نبوده و همه دخترها تقریبا فاقد احساس ارزشمندی هستند. عزت نفس دارند. کاردان هستند. همه تقریبا مدیرتر و کارامدتر از شوهران شان هستند و همه شان تقریبا توسری خور مادرشوهر و خواهرشوهر بودند. و متاسفانه این ماجرا را به دختران نسل بعد هم انتقال دادند. تنها عنصر اناث سرکش بین همه دخترخاله ها من بودم. البته که عروسها دل خوشی از من ندارند و بقیه دخترخاله بی کلام مقاومت من را تحسین می کنند. کاری که خودشان نمی توانند بکنند. البته که کاری که من کردم بی هزینه نبود و مادرم همه تلاشش کرد که احساس عذاب وجدان و بی کفایتی و بی ارزشی به من بده و تا حدودی هم موفق شد اما من با همه ان احساس های ناخوشایند باز هم در مقابل هر رفتار غیر منصفانه و بی احترامی عروسها ایستادگی کردم و اخرش هم به اینجا رسید که بی فایده است. این ادمها روان سالمی ندارند و باید ازشان دوری کنم. مامان و خواهرها و بقیه دخترخاله می توانند با هم کنار بیان. قهر- اشتی. قهر- اشتی.
الان که متوجه شدم کارم نادرست نبوده و من قطع کننده یک چرخه اهانت آمیز هستم کمی ارامش دارم. البته که پروژه موفقیت امیز نبوده و تنها من از آن خارج شدم اما خود این ماجرا هم کم نیست. برای مادرم و خاله ام و خاله هایم این ماجرا بسیار زشت و نشانه ناکارامدی، غرور یا ناپختگی من هست اما من میدانم چه کردم. من از یک جمع اسیب زا خارج شدم و ترجیحم بر تنهایی است تا خنده ها و روابط ظاهری.
می دانم اسیبی که پدرمادرها بویژه مادرها می زنند گاهی بسیار سخت جبران یا ترمیم می شود و گاهی هرگز ترمیم نمی شود. اما به نظر من در عصری که همه ما خواندن می دانیم، کتاب هست، اینترنت هست، الان هوش مصنوعی هست، مشاور هست و همه اینها هیچ مسئولیتی متوجه هیچ کسی نیست. در عوض گلایه باید بپذیریم که اسیب خوردیم و درمان کنیم و چرخه اسیب متوقف کنیم. در غیر اینصورت در چرخه اسیب خوردن و اسیب زدن حل و هضم می شویم. سرزنش پدر و مادر کاری کمکی به ما نمی کند جز اینکه من قربانی ام و نمی توانم چیزی را تغییر دهم و کسی را هم دارم که گناه را به گردن او بندازم و کاری برای خودم نکنم. این قربانی سازی چیزی است که من اشکارا در اطرافم می بینم. و خیلی عادی است و همه فکر می کنن چون قربانی هستند مسئولیتی ندارند. اینه که این شدیم. همه همدیگر را سرزنش می کنیم اما کسی برای تغییر خودش و تغییر رویه کاری نمی کند. کسی هم کاری می کند گستاخ و جسور می دانند و تنهایش می گذارند که کسی از انها هم توقع این کار را نداشته باشد. این رویه من است و فکر می کنم درست باشد. برای انچه کردم متاسف نیستم و تردیدی در ان ندارم اگرچه اگر نگاه الان را داشتم بهتر عمل می کردم. اما در برابر روان های مریض متوقع کار چندانی از کسی ساخته نیست.