این مرحله سخت کاره. شاید برای کسی که تجربه این ماجرا را نداره اینها فانتزی است. از یک ذهن بی دغدغه میاد. از یک ذهن بیکار. از یک ادم بی مسئولیت که وقت ازاد داره. از یک ادم الکی خوش که دنبال سرگرمی می گرده. اما برای منی که در دو سال اخیر و بیشتر از 15 سال درگیر این ماجرا هستم اصلا شوخی نیست. از سر بیکاری نیست. برای سرگرم شدن نیست. یک درد مزمن طولانی است که این چند ماه اخیر به اوج خودش رسید و حالا به نظرم داره فروکش می کنه. این فروکش کردن به معنی ارام شدن نیست به معنای اغاز راهی است که سختی اش کمتر از ان دوران پرتلاطم و طوفان نیست. من باید دوباره خودم را بسازم.

بسیار مقاومت کردم. بسیار اعتراض کردم. قهر کردم. زندگی را متوقف کردم. بداخلاقی کردم. اما هیچ کدام فایده نداشت. کتاب خواندم. با هوش مصنوعی حرف زدم. به طبیعت رفتم. خشمگین شدم . اما هیچ کدام فایده نداشت. زندگی من دیگه مثل قبلش نمی شد. تقریبا همه چیزهای اشنایی که می شناختم از بین رفته بودند و حالا من باید دوباره همه چیز بسازم. بهانه اوردم که میانسالم. که روزگار چی به من داده که حالا انتظار داره دوباره بسازمش. که من اصلا توانش ندارم بعد از این همه سختی که چیزی از اول بسازم. که من چه کردم که شایسته این همه رنجم. که فرق من با بقیه چیه که اونا دارن زندگی شون می کنن و پیش میرن و من مدام باید از یک گردباد به بعدی برسم و فرصت نفس کشیدن نداشته باشم. که چرا من یک ادم عادی نباشم. هیچ کدام فایده نداشت. من در میانه ویرانه ها فریاد می کشیدم و اعتراض می کردم. و هیچ کدام از این هیجانات حتی یک سنگریزه را هم تکان نمی داد که با من همدردی کند چه برسد به اینکه من را به صفحه قبل زندگی ام برگرداند. جایی که دوستانی داشتم. رفت و امدی داشتم. برنامه ریزی برای اینده داشتم. شوق پیشرفت داشتم. کنترل می کردم. تنبیه می کردم. کمک می کردم. از ناسپاسی ها شکایت می کردم. عدالت خواه بودم. ظلم ستیز بودم. هیچ کدام دیگه نبودند. یعنی برای من دیگه اهمیت شون از دست داده بودند. و حالا دوباره باید انتخاب کنم که چه باشم و چه نباشم و چطور باشم و چطور نباشم و چطور زندگی کنم و چه چیزهایی را نادیده بگیرم. کدامها را باید نگه دارم و کدامها را باید ویرایش کنم. و این کار سختی است. من هنوز خسته ام و هنوز تصویری از انچه به من گفتند باید باشم در ذهنم هست و هنوز ناکامی ها در من پررنگند و مهمتر از همه اینکه چرا من در ذهنم فریاد می زند. و هنوز تمایل دارم خودم را به جایی قلاب کنم و هنوز از همراه شدن با جریان زندگی می ترسم و از اسیب خوردن دوباره می ترسم و به این جریان اعتماد ندارم.

اینها چیزهای پایانی هستند که باید در من خاکستر شوند. هنوز هیچ جوابی برای چرایی این ماجرا ندارم. چرا باید هر انچه ساختم ویران شود و قرار است از دل این ویرانه ها چه چیزی دوباره ساخته شود و اصلا ارزشش را دارد یا نه. اما این را می دانم که هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود مگر چیزهایی که من انتخاب شان کنم. و در مورد چندتایی اطمینان دارم. هنوز پدر و مادرم و مراقبت از انها برای من مهم است. هنوز به اصول اخلاقی اعتقاد دارم؛ صداقت و کرامت انسانها. به خدا و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم. و کار علمی و تولید دانش. و در نهایت سکوت و تنهایی خودخوداسته. همین . این چند چیز در من ثابت باقی مانده.

اما معنی و جایگاه خیلی چیزها در من فرو ریخته و تردید جدی در انها دارم. عدالت. ظلم ستیزی. مهربانی. کمک کردن به دیگران. پیشرفت. پاداش های اجتماعی. قدردانی. ارتباط با ادمها. واکنش نشون دادن به رفتارهاشون. پول و تجملات و معونه زندگی. سفر. زیستن. شاید اینطور بگم که دیگه به هیچ کدومشون اعتقادی ندارم. در حالیکه به نوعی اینها اصل زندگی من بودند و من حول وحوش اینها برنامه زندگی ام می ریختم الان به حاشیه دور رفتند و برای من ارزش و اهمیت قبل ندارند.

زمانی که داشتم خانه تهران را تجهیز می کردم خرید زیادی کردم. ظرف و ظروف و وسایل تزئینی و ... نیمی از این وسایل همچنان تهران هستند. به این شهر که نقل مکان کردم زمانی که اسباب کشی تمام شد چیزی در من مرد: علاقه به این وسایل. با خودم فکر کردم چرا باید اینقدر سنگین باشم. این همه وسایل. و هنوز بعضی از وسایل از کارتن درنیاوردم. در کمد دیواری ماندند. علاقه من این بود که مهمانی های زیاد و پرجمعیت داشته باشم و شاید جای خالی بعضی از چیزها را با این وسایل پر کنم و یا خودم را شبیه دیگرانی بکنم که دوست داشتم شبیه شون باشم اما نشد. این وسایل مصنوعی من شبیه اونا نکرد. اصل ماجرا نبود. من خانواده نداشتم. و بعدها فهمیدم اگر خانواده هم می داشتم شاید هرگز این وسایل به درد من نمی خورد. من باید چیز دیگری می داشتم که به درد من می خورد و ان رضایت و همراهی بود. در حد کافی. در حد کفایت برای یک زندگی سالم. و ان میزانی که من داشتم کافی نبود. و فکر می کردم با داشتن اینها کافی می شود. یعنی اصلا نمی دانستم. الان دارم بعد از ده سال متوجه می شوم. از خریدن شان پشیمان نیستم. پولی که دادم با خوشحالی دادم. و الان می توانم انها را ببخشم.

امدن من به این شهر و تجربه تنهایی که هرگز نداشتم و انچه در این پنج سال تجربه کردم که شبیه افتادن در یک رودخانه خروشان بود که مدام من را به اینطرف و انطرف می کوبید و انواعی از اسیب ها و دردها را متوجه من کرد و فقط من را نکشت، الان برای من معنای دیگری پیدا کرده. نه اینکه من معنایی برایش خلق کنم الان دارم می بینمش. خسته و زخمی ام. جسم و روحم هر دو درد می کنند. غمگین و بهت زده ام. سنگین و ساکتم. حتی هنوز درست نمی دانم چه بر سرم امده اما می دانم که دیگه هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد. من هرگز به زن پنج سال پیش که تنها کلید انداخت و وارد این خانه شد به امید خیلی چیزها نخواهم بود. هرگز زمان به عقب بر نمی گردد و من این روزها را فراموش نخواهم کرد. پنج سال از ان زن دور شدم و زندگی دکمه برگشت ندارد. این زن جدید با زن پنج سال و پانزده سال و بیست و پنج سال پیش متفاوت است.

اتفاق خارق العاده ای نخواهد افتاد. من درخشان و نورانی و عارفه نخواهم شد. ققنوس زیبا و بزرگی از من زاده نخواهد نشد. چیزی که بیرونی ها ببینند و متعجب شوند در من رخ نخواهد داد. اتفاقا این روزها دارم به سن خودم نزدیک می شوم. قبلترها زیاد می شنیدم که ده سالی از خودم جوانتر هستم. و پوستم خوب است و شکسته نشدم و ... اما این روزها که در اینه نگاه می کنم می بینم که به میانسالی نزدیک شده ام. اتفاقی که دیگران ان را نبینند انگار نیفتاده باشد. چون ما در اینه دیگران خودمان را می بینیم. دیگران مهمند هم تشویق شان هم تنبیه شان. اما برای من دیگه مهم نیستند. برای من خودم مهم است. همیشه همینطور بوده الان به واقعیتش بیشتر نزدیک شده. الان سر در گریبانم. و اگرچه بسیار رنج بردم اما از این موجود زخمی خسته ساکت تنها راضی ام. خودم ازش مراقبت می کنم. خودم کنارش می مانم. دیگه به گذشته نگاه نمی کنیم و هر خطر و ناشناخته ای هم در مسیر باشد، باز هم ادامه خواهیم داد.