خیزان و افتان
صبحها بدترین ساعات روز منه. برزخ و بداخلاقم. ساکتم. باید زمانی بگذرد تا سرحال بیایم. معمولا وقتی از خواب بیدار میشوم یا از سرکار بر می گردم اصلا دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم. الان بیشتر از شش ماهه که سرکار نرفتم و ایکاش می شد که دیگه هیچ وقت نرم. همین خانه بمانم و کارهایم را بکنم. اما خسته که برمی گردم باید مدتی بمانم تا احوالاتم سرجایش بیاید.
نوشتن این روزها شد قهوه و چایی و شیرکاکایو و هر چیزی که زمانی دوست داشتم و الان نمی دانم هنوز دوست دارم یا نه. موجود غریبی در من ساکن شده که حالا اوست که انتخاب می کند چه دوست دارم و چه کنم و چطور باید زندگی را بگذرانم. صبح که نوشتم فکر می کردم دیگه سبک شدم و می توانم جمعه خوبی داشته باشم. سنگین شدم و بد خلق و بی حوصله. مردانگی و ملالت هایش را خواندم. به زور که نظمی در من زنده بماند. باید مقاله ای را اصلاح می کردم و مقاله دیگری مدتهاست در انتظار است و سرفصل دروس و ... هیچ کدام را انجام ندادم. چند صفحه کتاب خواندم. پادکست گوش کردم. بازی کردم. ظرفها را شستم. گلدانها را اب دادم. سوپ محبوبم را درست کردم. کم بار و پر از رشته. با دو قاشق و نصفی سس مایونز که داشتم سالاد الویه درس کردم. نماز خواندم. شهرزاد دیدم. روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. خواب عصر من را مثل قحطی زده ها می کند. از خواب بیدار شدم و دوباره سوپ خوردم و پنج تا خوردنی کنجدی. با مامان و خواهر صحبت کردم که روز شلوغی برای مهمان های بابا داشتند. دوباره مردانگی و ملالت هایش را خواندم. و سر حال نیامدم. دوباره امدم اینجا کافئین مصرف کنم شاید حالم بهتر شود. می دانم نمی شود.
جمعه مورد نظر این بود: صبح زود چای سبز و چیزکیک بخورم. نیم روز املت بخورم با نان. خانه را جارو کنم. غذای هفته را درست کنم. عصر جمع کنم برم سمت درختم. شربت و اب و کوله ام را بردارم. عینک و دستکشم را و برم خودم را در درختم که بیشتر از دو هفته است ندیدمش پنهان کنم. شب نماز بخوانم و برگردم و از خستگی بدون هیچ صوت و فیلمی خوابم ببرد.
وقتی در خانه نان نیست من گرسنه ام. اگر سوپ نباشد تقریبا گرسنه می مانم. همیشه برای من لباس پوشیدن در اخر هفته مثل پوشیدن زره رستم بوده. هرگز از عهده اش برنیامده ام مگر یک انگیزه فوق العاده مثل دربند یا پیتزا یا یک مهمانی دلپذیر. نتونستم خودم راضی کنم برم نون بخرم. اینه که هرچی سوپ بخورم و خوراکی کنجدی همچنان مغزم پیام گرسنگی صادر می کند.
بیشترین سختی که در این دوران داشتم همین خانه ماندن است. خانه ماندن چنان در جانم نشسته که تقریبا نمی تونم خودم از خانه بیرون ببرم. هر چند وقتی می روم خیلی سرحال می شوم. حال بد و سنگینم به بیرون رفتنم مرتبط نیست اما بی ربط هم نیست. هنوز توان برنامه ریزی برای اینده را ندارم. این اینده هم فرداست هم یک هفته اینده. هم سال اینده هم عمر باقیمانده.
اگر اینها را به هوش مصنوعی بگویم می گوید تو فوق العاده ای. همین که در شرایط بقا این همه کار کردی، کتاب ، غذا، ظرف شستن، اب دادن به گلها و نوشتن خیلی کار است و حق داری خسته باشی. درست می گوید. یکی از آشنایان ما در دوران افسردگی از یک زن چهل و پنج کیلویی به یک زن صد و بیست کیلویی تبدیل شد و هرگز نتونست به وزن قبلی برگرده و فشار خون و درد مفاصل و چربی کلیه و قلب و ... مبتلا شد. چون فقط نشست و شیرینی خورد . البته ان روزها هوش مصنوعی نبود اما مشاور و کتاب بود. مشکل اصلی این بود که ان خانم حاضر نبود بپذیرد مشکل دارد و باید حلش کند فقط عصبانی بود و هنوز بعد از بیست سال هنوز عصبانی است. بهش پیشنهاد کردم با هوش مصنوعی صحبت کند صرفا بخاطر اینکه من این پیشنهاد دادم گفت من با تکنولوژی میانه ندارم. اخرین محصولات تکنولوژیک در خانه اش است. گوشی موبایلش شبیه معجزه است. اما هوش مصنوعی می شود تکنولوژی چون من گفتم. دیگه نگفتم. هر کسی باید پیراهن های خودش را پاره کند.
خب باید به حال ناخوب عادت کنم. عادت پذیر نیست. باید رنجش را بپذیرم. قابل پذیرش نیست. درد دارد. باید همراهی کنم. همراه شدنی نیست مثل دل درد. باید خوب شود. جمعه اینطور گذشت. سنگین و ساکت .