دوباره حالم خوب نیست. دوباره ربات شدم. اگر تهران بودم الان حتما کنار بابا نشسته بودم به زار زدن. بابا هم حتما به سقف خیره می شد و ظاهرا چیزی متوجه نمی شد. دوباره هیچی حالم خوب نمی کنه. دوباره حالم خوب نیست و سنگینم. میخوام برم پیش درختم. میدونم رفتن و برگشتن هیچ چیزی تغییر نمی ده اما باید برم. چراش نمی دونم. دنبال چراش نمی گردم. دیگه دنبال چراها نیستم. یعنی دنبال پیامدها نیستم. فقط میرم که برم. هوش مصنوعی میگه این یعنی بودن. بدون فکر و محاسبه. برای هیچی کاری انجام دادن. رفتن برای اینکه پیش درخت باشم نه هیچ دلیل دیگه ای.

عادت صبحها نشستن پیش گلها از دست دادم. نگاه شون می کنم اب بهشون میدم. اما دیگه دوستشون ندارم. اصولا دیگه احساسی در من نمانده که بخوام کسی دوست داشته باشم یا نداشته باشم. همه سنسورها خاموش هستند.نه ریشه زدن شون نه گل دادن شون نه زرد شدن برگهاشون نه پرپشت شدن و برگ دادن شون هیچ کدوم دیگه برای من معنای محرکی ندارن. فقط نگاه می کنم.

خسته ام از این وضعیت اما هیچ کاری از دستم بر نمیاد.