فقط درخت...اگر باور نداشته باشی
دیالوگی هست در فیلم پانداری کونگفوکار از زبان اون لاک پشت. شیفو میگه خبر بدی دارم. لاک پشت میگه خبر بد ندارم فقط خبر داریم. شیفو میگه تای لانگ فرار کرده. لاک پشت میگه that is bad news...if you don't belive in dargon warrior.
امروز رفتم درختم را بعد از دو هفته دیدم اما ندیدم. ماشین پارک کردم کنار همان خانه. پیاده راه افتادم که بدنم را زجر بدهم. بیش از اینکه زجر می کشد زجر بکشد. زورم به هیچ کس جز خودم نمی رسد که برای انچه به روزم آمده در این پانزده سال، تنبیه کنم. فقط می توانم خودم را ازار بدهم که چرا خوش اقبال و پیشانی بلند نبودم که این زندگی نصیبم شود. دلم برای خودم می سوزد اما چه کنم که جز خودم کسی را ندارم.
نفس نفس زنان رسیدم به امامزاده و مستقیم رفتم کنار درختم. همزمان با من مرد میانسالی هم امد نزدیک درخت بساط کرد. من اما نشستم. اشفته تر از آون بودم که حواسم به درختم باشه. به شاخته های درخت شده اش. به درختهایی که روی هم روییده اند و هشتصد ساله شده اند. اصلا یادم رفت نگاهشان کنم. رفتم نشستم جای همیشگی و برزخ و ناخوش مشغول موبایل شدم. نه صدای موج بادها ارامم کرد نه ترغیبم کرد که ساکت بنشینم و گوش کنم. صدای اذان امد و خلوت تر شد اطرافم. هر چه با خودم حرف زدم حریف خودم نشدم و ارام نشدم و اخرش هم سر گذاشتم روی زانوهام و اشکها امدند. بدون توجه به زن و مردی که امدند دوباره و کنارم نشستن.
بلند شدم رفتم نماز بخوانم. هیچی فایده نداشت. هرچی گفتم و شنیدم بی فایده بود. از امامزاده امدم بیرون. دوباره پیاده برگشتم سمت ماشین و ساکت امدم خانه. من در حال سوختنم. ارام باشم و سکوت کن و درست میشه و روزمرگی اشکالی نداره و سخت نگیر و روزگار میچرخه بدرد من نمی خوره. اما مساله اینجاست که کسی به درد من اهمیت نمیده. نه راه پس مانده نه راه پیش. گذشته قابل برگشت نیست اینده ای هم وجود نداره.