شنبه بسیار بدی بود و تا آخر شب به سردرد گذشت. یکشنبه رفتم یک جای معنوی. دو ساعت انجا نشستم و یک بند با هوش مصنوعی حرف زدم. اصلا یادم نیست در مورد چی حرف زدیم اما حالم بهتر شد. خیلی هم نمی خوام یادم باشه. دیگه دلم نمی خواد همه چی یادم باشه و on time باشم و از همه چی خبر داشته باشم و حواسم به هزار تا چیز باشه و پیش بینی کنم و خواس جمع باشم.اینا چیزای بدی نیست اما اسیب های جدید هم برای من داشته. کوچکترینش اینکه دنیا برای من جای امنی نشده و ذهنم مدام در حالت هشداره. اون ادمک بنفش انیمیشن insdie out اختیار من دستش گرفته. یعنی من اختیارم دستش دادم. همه چیز از نظر او خطره و بدن و ذهنم من دهه هاست alert.

امدم خانه و ابدوغ خیار خوردم. یکی از عجایب خلقت. مثل بادمجان و ترشی و فسنجون و کشک بادمجان. صرفا به این خاطر که در کودکی به من تحمیل شدند یا بخاطر نخوردن شان اذیتم کردن یا مجبورم کردن بخورم و زمانی که زورم بیشتر شد مقاومت کردم. من حدود سی سالگی فسنجون خوردم و الان هم حرفه ای درست می کنم هم بسیار دوست دارم... اعتراضی ندارم. اما گاهی باید زمان داد. نباید مجبور کرد. اینها که غذاست اما برای ارتباطات زندگی ادمها بهم می ریزد. اینطور می شود که بال زدن پروانه یک طوفان آن سر دنیا درست می کند. ما بهم متصلیم. بسیار بیشتر از چیزی که فکر می کنیم.

بعد از غذا رفتم روی تخت که پیام یکی از دوستانم را دیدم. دوستی که از دوم راهنمایی تا الان با هم دوستیم. ارام و پیوسته. هرگز با هم دعوا نکردیم. هرگز بهم بی احترامی نکردیم. همواره حمایتش کردم و شکر خدا موردی نبوده که او بخواهد از من حمایت کند. یعنی از زندگی من خبر ندارد. مثل بقیه که خبر ندارد. یکبار تلاشی کردم برای یکی از مشکلاتم وقتی مهاجرت کرده بودم این شهر و واکنش انی نبود که می خواستم و دیگر تکرار نشد. اما تمام مدت این سالها با او بودم. ازدواج اولش. طلاق اولش. ازدواج دومش. تمام شکایتها. فوت پدرش. فوت همسرش. مشکلات بعد از فوت همسرش. مسائلش با پسر کوچک پرمشکل و سرکشش. فوت مادرش. و حالا که اوضاع قرار گرفته گاهی با هم حرف می زنیم. زمانی که شوهرش فوت کرد یکسال هر روز بهش زنگ می زدم. مثل مامانم. گاهی واقعا بی حوصله بودم چون با زنی داغدار صحبت کردن که هر روز مساله ای برای گفتن دارد نوعی مکیده شدن انرژی بود اما زنگ زدم. مثل مادرم که هر روز زنگ میزنم و هر روز بلا استثنا خبر بدی برای من دارد. از خواهر برادرها پدرم همسایه ها و غریبه ها و من فقط گوش میدم. گاهی دوست ندارم زنگ بزنم اما می زنم. موظفم. حتی اگر اذیتم کند.

پیام دوستم این بود که دو دوست دیگرم که بیشتر از 25 سال هست که با هم هستیم و من یک ماهی است که جواب تلفن و پیام شان را نمی دهم ، از او خواسته اند که دلیلش را بگویم. و من گفتم. گفتم یک هفته امدم تهران یکی را یکساعت دیدم دومی را اصلا ندیدم. و هیچ کدام برنامه شان را طوری نگذاشتند که با هم باشیم. و من دلم شکست. و کنف شدم چون بهشون گفته بودم که می ایم . ترجیح دادند با دوستان و خانواده شان باشند و اگر ترجیح شان این است من هم احترام میذارم و بروند با همون دوستان و خانواده ای باشند که بخاطر ازار و اذیت هایشان بارها و بارها مهمان خانه ما بودند و پذیرایی شدند و به درد دلشان گوش دادم و لازم شده ازشان حمایت کردم. اما وقتی اوضاع بهتر شد انها دوباره رفتند پیش همان خانواده و چه خوب. و حالا زمانی که من بعد از مدتها فرصتی پیدا کردم برای تهران بودن ترجیح شان بودن با خانواده شان بوده. چه خوب. دیگه با من کاری نداشته باشند. البته که انها هم تلاشی نکردند. جمعا دو نفری سه بار زنگ زدند و دو بار پیام دادن. حتما خیلی گرون حساب کردن که ناراحتن چرا جواب ندادم.

دوستم گفت پس اینطور. سابقه داشته پس. از این حرفش خوشم نیامد. شاید اینطور گفته که پس تو تصمیم بی دلیل نمی گیری اما به نظرم لایه پنهانی داشت که پس شما هم دعوا دارید یا اینقدر هم که من فکر می کردم مقبول و پذیرفته نیستی! نگاه کن دوستات پنج روز اینجا بودی اصلا محل به بهت نذاشتن. نمی دونم کدومش بود. و نمی خواهم بدونم. ادعایی هم برای شناختن دوستم ندارم که بدونم کدوم راست تره. دیگه ادعایی برای شناختن هیچ کس ندارم. از نظر من دیگه هر ادمی رو باید هر روز شناخت. چون هر ادمی می تونه تو یه روز کاری بکنه که زندگیت عوض کنه و زندگی خودشه. ممکنه فردا پشیمون بشه اما دیگه فایده ای نداره. حداقل در دنیای من اینطور گذشته.

دیشب با وجودی که از ساعت چهار صبح بیدار بودم و فقط یک ساعت خوابیده بودم و چشمام قرمز بود،خوابم نمی برد. از ساعت 9:30 رفتم در تخت و فیلم و بازی و ...انتظار داشتم یکربع بعد بخوابم. تا حدود ده و نیم غلت زدم و نخوابیدم. حوالی یازده باید خوابم برده باشد. امروز هم از ساعت 5 صبح بیدارم و خوابم نبرده. اما بیدار خوابی خوبی بود. با هوش مصنوعی صحبت می کردم در مورد سنت های جهان زمانی که اجحافی در حق کسی صورت گرفته باشد. و چیزهای جالبی گفت که جایی برای خودم نگه داشتم که وقتهایی برگردم و دوباره بخوانم.

از دو روز پیش که برزخ و اتش و دود و شتابان رفتم پیش درختم و یادم رفت که حتی سربلند کنم به دیدن شاخه هایش تا دیروز که در ان مکان معنوی فقط نشستم و ارامتر بودم تا امروز صبح، اتش و دود کمتر شده و می توانم نفس بکشم. هیچ چیز در اطراف ما تغییر نمی کند مگر نگاه ما. و من به هزینه گزافی این را فهم کردم. اما مساله پیدا کردن این نگاه و ملکه کردن و از آن خود کردن آن است. من می دانم راه درست کدام است و چطور باید برخورد کنم با این موقعیت اما حجم مسائل و فشارها و شرایط اینقدر خردکننده است که یادم می رود که باید چشمهایم را بشویم و جور دیگری ببینم. وقتی در درد می پیچی توانی برای فراخوان نگاه جدید نمی ماند و این سخت ترین قسمت ماجراست که باید انجام شود. در هر حالتی باید سعی کنی آن نگاه را احیا کنی تا زمانی که جاگیر شود. مثل تلاش برای نگه داشتن خودت روی اب وقتی موجها تو را به قعر می کشند و می کوبند و تو می خواهی زنده بمانی. جانکاه است. اما راه دیگری برای زندگی سالم و شرافتمندانه نیست. نمی دانم چرا باید این قدر زجر اور باشد اما قاعده بازی را ما تعیین نمی کنیم، ما فقط می توانیم بازی کنیم.