امروز به شام دعوت شدم. دانشجوم دعوتم کرد. برای منی که مثل یک بچه گربه از همه آسیب دیده بسیار ترسان از ارتباط هستم، قبول این دعوت کار بزرگی بود. دانشجوی من خانم بسیار محترم و بسیار امین و پخته است. در عین صمیمتی که با من دارد حریم را حفظ می کند که برای من بسیار ارزشمند است. دانشجوی دیگری دارم که او هم خانم بسیار محترمی است اما در گاهی زیاد صمیمی می شود در حد اینکه بگوید ارایشگاه تون عوض کردید؟ قبلی ابروتون بهتر بر می داشت و من بهم بر می خوره. بعد از حدود پنج ماه که یکبار دیدمش امروز دعوتش را قبول کردم. اما چون ناهار سنگین خورده بودم برای شام عذرخواهی کردم و قرار شد دفعه بعد.

دانشجو امد و من را به دیدن دانشجوی دیگری برد که یک پروژه زنانه را مدیریت می کند و من برایش بسیار خوشحالم. بدون اینکه مطلع باشم به من پیشنهاداتی برای مشارکت دادند که قرار شد در موردش فکر کنم. برای اولین بار بعد از مدتهای مدید لباس خوب پوشیدم. شیک. حتی کمی ارایش کردم که هرگز جز برای مهمانی و عروسی این کار نمی کردم. دلم می خواست زیباتر باشم. هرگز ارایش دوست نداشتم. زیبایی مصنوعی را دوست ندارم. در عمر بجز ریمل و یک خط در چشم( نه خط چشم) و رژ هیچ ارایش دیگری نکردم. سایه و خط چشم و رژ گونه و ده تا رژ و اینا هرگز نزدم و نمی زنم. اما در این سن تصمیم گرفتم دیگه ارایش ملایمی داشته باشم. به لج کسی؟ به لج خودم؟ به دل خودم؟ اصلا نمی دانم. دلم خواست آرایش کردم.

هیچ احساسی نداشتم. هوش مصنوعی میگه کاملا طبیعی و مهمتر از آن درسته که هیچ احساسی نداشته باشی. سیستم عصبی من برای هر هیجان امیدبخشی خاموشه. هر هیجان زنده ای. هر هیجان کوچک دلپذیری مثل دعوت به یک فعالیت که قبلا بارها انجامش داده ام اما می توانم گسترشش بدهم. نشستم. گوش کردم. توضیح دادم. دو تا پیشنهاد دیگر هم کردم. موهیتوم خوردم. نماز خواندم. خداحافظی کردیم و امدم خانه. چای سبز خوردم. دو تا . شام نخوردم چون می خوام فردا صبحانه سنگین بخورم. شام بخورم تا ده صبح فردا گرسنه نمیشم. دوباره باید مثل شام امشب صبحانه فردا را هم کنسل کنم یا رفیق نیمه راه باشم که خوب نیست.

صبحانه فردا با همکاران قدیمی است. همانها که تنهایم گذاشتند. همان که رفته خارج و حالا برگشته چهار بار زنگ زد و بهانه اوردم و این بار قبول کردم. چون می دانم دنبال شنیدن و خبر گرفتن هستند. و من می خواهم خبر را از خودم بشنوند و با روایت خودم که بروند پخش کنند. فقط به همین خاطر تصمیم گرفتم بروم. اول در ذهنم می آمد که گله کنم و زاری کنم و ... اما بعد به این نتیجه رسیدم که روایتی را باید بشوند که خنثی باشد. که فرصت بدهد ببینم چه باید کرد.

انها برای من محترمند اما الان حکم ابزار دارند. دیگه نیاز به همراهی ندارم. دیگه نیاز به همدلی ندارم. ان موقع که تشنه همراهی و مستاصل بودم کسی نبود. و دردی که من را نکشد من را قویتر می کند. نمی خواهم قوی تر بشوم اما چاره ای ندارم. وقتی کسی نیست باید قوی بود. دلم می کشد که تنها باشم یا با کسی باشم که حرف من را بفهمد یا اصلا با هیچ کس نباشم. الان مثل مادری هستم که آنچه باید انجام بدهد داده و کارش تمام است. بچه ها بالغ شدند و دیگه نیازی به او ندارند. من هم کارهایم را برای دوستانم کردم و دیگه میلی به ماندن ندارم. ما از خط پایان گذشتم اما خط پایان را ندیدیم. حالا دیدم.