و امروز شکستم
امروز بالاخره دعوت همکاران قدیمی را پذیرفتم که ازشان دلخور بودم. انها من را در این شهر غریب تنها میان کفتارها رها کردند. عمدی نبوده حتما این را می دانم اما فشار و حجم تنهایی خرد کننده ای روی من بوده که الان خودش را در این حالت جزر و مد نشان می دهد. انها با هم همکار بودند. صبح تا بعد از ظهر همدیگر را می دیدند و بعد هم می رفتند خانه شان و مشغول بچه ها و شوهر بودند. من تنها بودم. در یک دانشگاه که به میدان جنگ شبیه بود. دوستی نداشتم. به کسی اعتماد نداشتم و نیاز داشتم یک نفر را کنارم داشته باشم. خواهش کردن برای این کار لطفی ندارد. هر چند من مستقیم و غیر مستقیم یکی دو بار گفتم اما میدانم مشغله زندگی و خوشی ها و دغدغه هایی که آنها داشتند کنار خانواده من را از یادشان می برد. چاره ای نبود. سقوط سلامت روان من قطعی بود. و انجام شد.
اینکه می بینم گاهی وقتها واقعا نمی شود کاری کرد و باید سقوطت را تماشا کنی. باور من این بود که باید تلاش کنم و مقابله کنم و بجنگم تا شرایط تغییر کند و تقریبا هیچ وقت تغییر نکرد و من همیشه باختم. این بار تلاشم در این حد بود که دیگه ارتباطی نگیرم و فروپاشی ام را نگاه کنم. بعد هم دیگر لطفی برایم نداشت که بعد از تحمل ان دردها و فشارها و فروپاشیدنم به جمعشان برگردم. دعوت هایشان را قبول نکردم. امروز اما قبول کردم بروم. دلیلش اینکه باید چیزهایی در مورد شایعات و خیانت ها به آنها می گفتم که در جریان باشند و اگر لازم شد دفاع کنند. باید به نحوی آن تهمت را خنثی می کردیم و این همکاران می توانستند بازوی خوبی باشند. و اینکه اگر کاری از دستشان بر می اید انجام دهند.
اما در میانه گفتن این ماجراها به اضافه گفتن از بیماری بابا که باعث می شد اغلب تهران باشم من را شکست و شروع به گریه کردم. در رستورانی که همه در حال خوردن بودند. گفتم که دست بابا را می بوسیدم و می گفتم بیا با هم برویم. وقتی داشتم اینها را تعریف می کردم عمق فاجعه بیشتر برایم روشن شد که چه فشاری را تحمل کردم و می کنم. انها هم هر دو گریه کردند. وقتی گریه انها را دیدم بیشتر گریه کردم. بالاخره یکی با من همدردی کرد. بعد از پنج ماه.
وقت رفتن شد. خواستند که هر موقع برگشتم بهشون اطلاع بدم که دوباره همدیگر را ببینیم. که اصفهان برویم. که تنها نمانم. و من چقدر در حسرت این تنها نماندن بودم در این مدت و تنها ماندم. البته که تنها خواهم ماند چون با تنهایی خو کرده ام.
دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد
وقتی در اتش سوختی یا یاد گرفتی تحمل کنی یا تمام شدی و به فنا رفتی دیگر آنچه به آن نیاز داشتی، غذا، پول، سرپناه،همنشین، همدرد و دوست و ... اهمیتش را از دست می دهد. می رود به گذشته و تو در حال با خودت می مانی که تمام این مدت کنارت بوده و سرپا نگهت داشته. من البته برگردم به انها اطلاع خواهم داد اما دیگر ارامشم و نیازم به آنها گره نخواهد خورد. به هیچ کس. ارامش به خودم گره خورده که دیگر می دانم چطور باید در رنج تاب بیاورم و میدانم از درد گریزی نیست و هیچ همراه و همنشینی نمی تواند درد درونی تو را تیمار کند مگر خودت. انها وقفه می اندازند. می گذراند نفس بکشی. ساعتی فراموش کنی. اما وقتی تنها شدی دوباره با خودت و درد روبرو می شوی . و نتیجه آنکه اول و اخر خودت باید خودت را تیمار کند. صبح دردناکی بود. دوباره هیچ حسی ندارم. سیستم عصبی من همچنان خاموش است و لذت را نمی فهمد. فقط درد را می فهمد!