وقتی می رفتم خانه مامان گفتم قیمه درست کنم هم انها بخورند هم بیارم اینجا خودم هم بخورم. برای یک نفر نمیشه قیمه درست کرد. رفتم تهران و هیچ آشپزی نکردم. معمولا تکه مرغی در یخچال مامان برای من هست که خودم را با همان سرگرم می کنم. انجا فقط یک وعده غذا می خورم. و معمولا شام. قبلا اینطور نبود. یعنی پیشا جنگ. خانه مامان محل آشپزی من بود. هم برای اینکه بخوریم هم در یخچال باشد که مامان اشپزی نکند. ایام جنگ که ماه روزه بود و افطار و سحر با تن لرزه و اضطراب بود بعد از آن هم بدحالی روحی من بعد هم بیماری بابا و ...کلا از اشپزی دور شدم. امروز دیگه هیچی نداشتیم. مجبور بودم اشپزی کنم. عدس پلو درست کردم. سر ظهر دو خواهر دیگه امدند. من مشغول نماز بودم که شنیدم خواهر کوچکیه گفت مامان قیمه آوردم! و من می دانستم ان قیمه برای من خواهد شد که بیارم اینجا و بخورم.

اگر سرحال بودم و چند ماه قبل بود می خندیدم که خدا حاجت شکم را چه زود می دهد. اما الان مثل یک شمع بیجان شعله ای کور سو زد و خاموش شد. لبخند بر لبانم امد و نیامد. سفره انداختیم غذا خوردیم و همه خوابیدند. اینستا من پاک شده و من بسیار دوستدارش بودم. خیلی وقتها من را نجات داده. شبهای بی خوابی. شبهای بی خوابی. شبهای بی خوابی. فارغ شدن از فکر و خیال با دیدن نی نی ها. طبیعت. موسیقی. با گوشی خواهر کوچیکه مشغول شدم که صدای بابا امد. به سرعت با بستنی رفتم اطاقش که صداش مامان بیدار نکنه. بستنی خورد و دوباره خوابید. من هم کنارش دراز کشیدم و باز هم اینستا.

همه بیدارشدند و شدیم چهار زن. مادر و دختر. داشتم فکر می کردم مادر من هفتاد ساله است اما در مجموع 160 سال را رهبری کرده. اگر سن پسرها را اضافه کنم حدود 300 سال می شود. یک زن هفتاد ساله و 300 سال زندگی. اگر بابا را هم بچه مامان حساب کنیم که بوده می شود حدود 380 سال و اگر سن خودش را هم اضافه کنیم 450 سال. مامان 450 سال به عمر این دنیا اضافه کرده. و البته 450 سال غصه و دلهره داشته و شاید خیلی خیلی کم حدود 120 سالش حالش خوش بوده. 330 سال خستگی و اذیت خالص بوده. چه صبری داشته. چه ظرفیتی داشته. مادر اینطور است که رفتنش ناگهان همه را خالی می کند. نبض حیات است.

دور بابا حلقه زدیم. بابا خواب بود. بیدار شد و دوباره میوه بهش دادم. یکباره پتو زد کنار و گفت دیگه بریم خونه. من خندیدم و گفتم دوباره شروع شد. تا نصفه شب برنامه داریم. خواهر بزرگم خندید که ببین چه تفاوتی! هفته پیش که بابا این حرف زد من و کوچیکه اینقدر گریه کردیم که تا فرداش سردرد داشتیم الان وسطی داره می خنده میگه تاصبح برنامه داریم. من هم خندیدم و به بابا گفتم ماشینم خرابه. هوا گرمه . فردا میریم. دستاش از زیر پتو دراوردم و پتو کشیدم روش و اروم شد دوباره.

وقت رفتن بود. دوباره حمله پنیک داشتم. این شهر دیگه شهر شور و شوق من نیست. شهر علم و کتاب نیست. شهر خیانت و بی اعتمادی است. دست و پام ضعف می رفت و نفسم تند شده بود. نمی خواستم برگردم. اما نمی شد هم بمانم. نشستم روی مبل به هوای برنامه به وقت ایران و به مامان گفتم شما نمازت بخون. من میرم خودم. به هوش مصنوعی گفتم حمله اضطراب دارم. نمی خوام برگردم. دوباره تکنیک 5-4-3-2 پیشنهاد کرد. 5 صدا، 4 لمس، 3 نمی دونم چی و دو بود. حواسم پرت شد و بهتر شدم. مامان سر نماز بوسیدم و رفتم.

در راه دوباره نشخوار ذهنی. دیدم اینطور نمیشه. با لب و لوچه اویزن. خسته شدم از این وضعیت.به خودم گفتم بیا با هم حرف بزنیم. قدیمترها تمام مسیر به انگلیسی حرف زدن و گوش کردن و فیلم دیدم می گذشت. این مدت به سکوت یا در نهایت یک پادکست یا کارتون. حوصله انگلیسی فکر کردن نداشتم. شروع کردم به شمردن ماشینا: سه تا پراید، دو تا پژو پارس، پژوه 405 سه تا، شوتی هم داریم، تارا دو تا، فکر کنم یک ریو و دقیق شدم روی رانندگی و سبقت گرفتن و ترمز کردن نزدیک دوربین ها و سرعت ماشین و ... حواسم پرت شد و بهتر شد اوضاع. خسته شدم و پاندای کونگ فو کار گذاشتم اما ذهنم می رفت اینطرف و انطرف. دوباره برگشتم سراغ ماشین ها تا رسیدم.

این بار سلام که دادم نگفتم ممنون که اجازه دادید ساکن این شهر بشم و ممنون که حمایتم کردید. فقط سلام دادم و سکوت کردم. او به تشکر من نیاز ندارد من نیازمند او هستم. و حتما صلاح ندانسته که حمایتش را ادامه دهد و من هم تصمیم ندارم برای مدت طولانی در این شهر باقی بمانم. اگر شرایط اینطور پیش برود صلاح نیست اینجا ماندنم. بره ای در میان گرگ ها. شیری در میان کفتارها. فیلی در میان شیرها. ماموتی در محاصره پلنگ ها...من اینجا گیر افتادم. نه راه پس دارم نه راه پیش. فعلا باید ته چاه بمانم تا کسی دلوی بیاندازد و من به آن بیاویزم و از این قعر نجات پیدا کنم. نه می دانم کی و نه می دانم کی. و نه می دانم آن بالا بهتر از این پایین است و آیا بهتر نیست در قعر همین چاه که تنها و امن است بمانم و دیگر فکر بالا رفتن نکنم؟