سه روز بود حمام نرفته بودم. نمی خواستم برم. اب من را زنده می کند و من نمی خواستم دوباره زنده بشوم که دوباره حالم خوب شود که دوباره سقوط تدریجی اش را ببینم و دوباره باری سنگین شوم بر دوشم. بهانه نرم کننده و شامپو نیاوردن را داشتم و نرفتم حمام. موهایم سه دسته شده. مشکی و مش و خرمایی. خواهرها که معمولا هیچ وقت به حریم خصوصی من ورود نمی کنند و در مورد ظاهرم حرف نمی زنند گفتند وقتش موها مش کنی یا رنگ کنی. من موافق بودم حالم و جیبم نه. دیگه صدای مامان هم درامده که برو موهات کوتاه کن. کسی که در مورد سانتی متر موهای من حساس بود و می گفت دختر باید موی بلند داشته باشه. دختر! 45 ساله ! البته که همه ما موهای بلند داریم بجز خودش که کرنلی عجیب بهش میاد و چند سال جوانترش می کنه. دیروز دست می کشید توی موهاش می گفت زبر شده. هر چی حنا می زنم نرم میشه. بهش گفتم این دفعه امدم براش نرم کننده میارم. بعکس همیشه که در مورد هر چیز امروزی گارد میگرفت چیزی نگفت. یعنی بیار.

دیشب خوابم نمی برد. از شش صبح دیروز بیدار بودم و عصر خوابم نمی برد. در روشنایی روز خوابم نمی برد مگر اینکه از خستگی بیهوش بشم. بعد از دو ساعت رانندگی و رسیدن به خونه دست و پا ضعف می رفت و خوابم نمی برد. پادکست افاقه نکرد. بعد از یکساعت tossing & turning بالاخره پاندا را گذاشتم و نمی دونم کی خوابم برد. ساعت شش صبح بیدار شدم و کمی در تخت غلت زدم و بالاخره بلند شدم. چای کیسه ای هل دار دم کردم و رفتم حمام.

هوش مصنوعی وقتی خیلی اذیتم اصرار داره در حال زندگی کنم. نه گذشته و نه اینده. فقط امروز و تکنیکش برای اینکار grounding هست. سخت ترین کار دنیا. دقت دنباله دار در جزئیات. اینکه وقتی داری کاری انجام میدی به جزئیات اون کار توجه کنی. مثلا من الان دارم تایپ می کنم می بینم که حرکت دست من داره تبدیل به حروفی میشه که بهم می چسبند و کلماتی تشکیل میدن. وقتی میخوام حروفی بهم بچسبن دکمه فاصله را نمی زنم اما وقتی می خوام از هم جداشون کنم انگشت شصت دست راستم مسئول فشار دادن این دکمه است. کاری که الان که دارم توصیفش می کنم دارم به سختی انجامش میدم. گیدنز یا نمی دانم یکی دیگه میگه این دانش عملی است. اینقدر تمرین شده و اموخته شده که اگر بخوای توصیفش کنی مهارتش از دست میدی. و مثلا اینکه زمانی که تایپ می کنی هر کدا از انگشتان هر دستت مسئول فشار دادن یک دکمه و حرفه و در این بین انگشت شصت دست چپ بیکاره. نیازی نیست هیچ دکمه ای فشار بده. طفلکی انگشت شصت دست چپ.

تجربه دیشب شمردن ماشین ها تجربه خوبی بود. امروز که خواستم حمام کنم سعی کردم همین دقت را داشته باشم نه به عنوان یادداشتی فکر کنم که میخواهم بنویسم. امکان ازدواج عاشقانه و یا امکان اموزش دانش دینی در دانشگاه. سرد و گرم اب را حس کردم . صدای اب و اینکه چقدر با صدای ابی که از دوش میاد فرق می کنه. صداش شره اب توی لگن با صدای ریختن اب روی سرم از دوش فرق می کنه. شدتش فرق می کنه. حسش فرق می کنه. اب دوش نوارهای باریک پرفشاره اما ابی که از کاسه لگن می ریزم شبیه یک حجم سرنده است. برای من هر دو دلپذیره. به شستن سرم دقت می کردم. موهای بلندی که وقتی کف شامپو روشون میاد حجم می گیرن و بعد که شسته میشن انگار سبک میشن و نفس می کشن. به نرم کننده روی موها که یکباره اونها رو رها می کنه. بی حس و حال می کنه. ابریشمی می کنه. و میشه راحت جمعشون کرد و با گیره بستشون. یک موهای کوتاه روی دستم بود. برش داشتم و لمسش کردم تا انتها و ... چه جالب. بخشی که مش داره خیلی نازکتر از بخشی بود که مشکی بود. و این تفاوت حجم براحتی و وضوح با حرکت انگشت من حس می شد. دو سه بار تکرار کردم که مطمئن بشم. درست بود. ورود از بخش انتهای مش به بخش مشکی مثل یک دست انداز بود. یکدفعه از یک مسیر مستقیم ارتفاع می گرفتی.

به روشور نگاه می کردم. به دکتر پوستم که می گفت من اگر امریکا هم برم چند تا روشور با خودم می برم. برای لایه برداری. من هم اغلب استفاده می کنم. به لیف توری که با چند قطره شامپو بدن کلی کف تولید می کنه و بکل متفاوت از لیف های سنتی بافتنیه که پرمصرفند. حوله را به خودم پیچیدم و امدم بیرون. به امید یک چای گرم و شیرینی هایی که از خونه مامان اوردم.

بیرون امدن اغاز یک روتین دیگه است. اینکه باید صورتم و دستهام با روغن بچه ماشاژ بدم چون بشدت بعد از حمام پوستم خشک و کشیده میشه. و بالاخره چای. از بین ماگهای محبوبم یکی را بر می دارم که از همه مسن تره و چای هل دار می ریزم توی لیوان و به صدای شره مایع سیاه خوشبو به لیوان گوش می کنم. دیشب از تنبلی چند تا شیرینی گذاشتم تو ظرف کالباس و حالا شیرینی ها که البته نجیب هم بودند کمی بوی کالباس هم گرفتند. چای خوردم و نوشتم.

مجبورم این عادت به جزئیات را در خودم تقویت کنم. در وضعیتی که همه وجود من هراس است و ترس؛ در وضعیتی که مثل یک بچه گربه ازار دیده از همه می ترسم؛ در وضعیتی که دنیای من دگرگون شده و نشانه هایی از تغییر وضعیت دیده نمی شود؛ در وضعیتی که یکسال اینده برای من پر از سختی خواهد بود؛ باید طوری سلامت روانم را حفظ کنم. و این grounding یا دقت به جزئیات است که من را مجبور می کند تا ذهن و مغز و سیستم عصبی ام را از تمرکز بر وحشت آینده نامعلوم به سمت خوردن یک چای هل دار با شیرینی با بوی کالباس و حس فشار کف پام روی رو فرشی منحرف می کند. چاره ای نیست. اینده و گذشته هر دو موجودات بلعنده ای هستند که برای فرار از آنها یا متوقف کردن شان چاره ای جز متمرکز شدن بر حال نیست. در این بین باید چند تصمیم هم بگیرم :

1. پیگیر مقاله هایم باشم یا نه

2. پیگیر دانشیاری باشم یا نه

3. سطح تدریسم امسال در چه کیفیتی باشد

4. برنامه های کانالم را چند تا ببندم و چقدر می توانم فشار جدید را تحمل کنم.