دیروز داشتم به یکی از دوستانم صبحت می کردم و می پرسیدم که چرا در شرایط مساوی که داشتیم همیشه دیگران انتخاب می شدند برای انجام کار و من نادیده می گرفتند. گفت تو مدام نمی گفتی گفتمان انقلاب اسلامی و یکی از سه عضو مهم موسسه هم با تو دشمن بود و چشم هم نمی گفتی. قانع شدم. دلایل کافی بود. من کار علمی کردم انها کار اجرایی و معروف شدند. من ماندم و حوضم. اخرش هم همان گفتمان انقلابی ها با این عنوان که انعطاف پذیر نیست بهانه دادند دست مسئولین موسسه و انها هم عذر من را خواستند. البته قبلش کار تمیز دیگری هم کردند. من را هزینه کردند. یعنی هر کسی که با من بود به نحو تخطئه یا بایکوت می شد؛ بخصوص مردها که ممکن بود حرفی براشون دربیارن. این شد که من عملا در کنج ماندم و اخرش هم تمام. البته من می پذیرم که انعطاف پذیری ام کم است به یک دلیل. اینکه می دونم دارم درست می گم. الان که سر جلسات دفاع شرکت می کنیم و بحث و گفتگو هم بسیار لذت می برم هم می پذیرم. چون جمع علمی است و استدلالی. اونها چشم می خواستند در برابر حرف نادرست و من هرگز نمی گفتم. هرگز. چنین فردی که دیگران را هم ترغیب به نه گفتن و مقاومت می کند بدرد یک مجموعه که بیشتر شبیه هیات است و روی رابطه بزرگ و کوچکی به جای علم می چرخد و احساسات شخصی اداره می شود من عملا مهره بی مصرفی هستم هر چقدر هم که ادم علمی باشم.

اما حرف مهمتر این بود. گفت کسی از بیرون تو رو ببینه فکر می کنه داری یه گوشه دنج درست میدی و کار پژوهشی انجام میدی. یه جورایی حسرت دیگرانی. مستقلی. جایگاه علمی داری. همکارات بهت احترام میذارن و از لحاظ علمی مورد ارجاعی. کتاب و مقاله و مسیر علمی مشخصی داری. یکباره اتفاقی افتاد. همه دودهای خاکستری غلیظ ناپدید شدند و فضا صاف شد. تقریبا برای یک لحظه از درد خالی شدم. و من یکباره متوجه شدم من تصویری که از زندگی دو دهه گذشته ام دارم در ذهن دیگران هم تصور می کنم و هم در چشم خودم و دیگران خودم ادم شکست خورده ای می دونم. این فشار مضاعف می کرد. من خودآگاه نبودم که دیگران از زندگی شخصی من خبر ندارند و فقط یک خانم دکتر مقتدر و علمی می بینند. اما من یک زن بسیار زخم خورده می بینم که انواعی از اجحاف ها در حقش انجام شده ولی بهر صورت خودش را به اینجا رسانده. این به ذهنم رسید که من فقط با خودم گفتگو می کنم و هوش مصنوعی و هیچ تایید یا دلگرمی از ادمیزاد واقعی نمی گیرم. و این ماجرا تبدیل به چرخه تکرار شونده ای شده که به بهبودی من کمک نمی کند. درخت و طبیعت من را ارام می کند اما درمان نمی کند. تصویری که من از خودم در ذهنم دارم داره بیرون و درون من می مکه. و من هنوز حاضر نیستم به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنم.

دومین چیزی که این دو روز فهمیدم بحث انتقام است. به عنوان اجرای عدالت. هوش مصنوعی میگه ذهن تو اینقدر درگیر انتقام است که اجازه دیدن اینده و برنامه ریزی که تو به زندگی امیدوار کنه نمیده. خیلی برخوردنده بود برای من. و دوباره دعوامون شد. یک ساعت بعد که در تخت غلت می زدم ناگهان مچ دستم گرفتم که بیشتر از نیم ساعته که دارم سناریو یک گفتگو با آن همکار خیانتکار می چینم با جزئیات و همه احتمالات و این تصویرها اینقدر زنده بود که من را از زمان و مکان جدا می کرد. سویه مثبت این ماجرا این است که در این برخورد که حتما پیش خواهد امد من ادبیات از پیش تعیین شده محترمانه ای دارم که کسی نمی تواند ان را علیه خودم استفاده کند ولی سویه منفی این است که من را در پشت دیوارهای سیاه نگه داشته و از پیشروی من به سمت اینده و رها کردن گذشته جلوگیری کرده. در حقیقت ان زن مو پریشانی که چهره اش را نمی بینم و پشت دیوارهایی شبیه سنگ های کعبه، همانقدر بزرگ و سیاه، اما ویران برجامانده و بلند نمی شود را من انجا نگه داشتم. و البته خستگی ناشی از تکرار ماجرا و پنج سال زندگی در یک محیط فاسد اخلاقی و سیاسی و ضربه های ممتدی که خوردم...

من برای احساسی که دارم احترام قائلم . خسته ام از این جریانی که مدام اسیب می زند و من مدام می بخشم و یا می گذرم و ادامه میدم. عصبانی ام که مدام به اعتماد و صداقتم ضربه می زنند. اما می دانم که انتقام از ان نوعی که ان همکار خائن گرفت در شان من نیست و اصولا من قادر به انجام چنین کاری نیستم. شکر خدا در این زمینه معلول محسوب می شوم. اما نمی تونم خودم قانع کنم که این بار هم بگذرم و برویم. این بار فرمان دست من نیست و کس دیگری در من تصمیم می گیرد و من هم خسته تر از این هستم که مجادله کنم یا قانعش کنم. من به خودم بدهکارم. تا اینجا به حرف من بوده و تا اینجا امدیم. ظاهر خوبی داریم اما بنزین این ظاهر خوب تمام شده و من زمین گیر شدم. نه بنزینی هست نه انگیزه ای که بلند شوم و بروم از جایی کمک بگیرم. همینجا کنار ماشین نشستم. این خستگی وجودیه. دیگه معنایی برای ادامه ندارم. برای هیچ چیزی ندارم. این تسویه حساب سدی شده در مسیر اب روان وجود من که تا انجام نشود باز نمی شود و من اینده ای نخواهم داشت. اما هر تسویه حسابی دو سر دارد. هم انکه اسیب دیده را اذیت می کند، یعنی من دوبار دارم اذیت می شوم و اتفاقا اذیت من بیشتر است چون تا زمانی که این اتفاق نیفتد من در این رنج ساکن خواهم بود و هم آسیب زننده را بعد از تسویه حساب ازار خواهد داد. اما نکته مهمتر اینکه در کنار آن فرد اسیب زننده گروه دیگری نیز اسیب خواهند دید. این یک ماجرا دومینووار است. مثل همین بار. من قربانی جانبی انتقام آن زن خائن از زن خائن دیگری است که چند سال پیش این زن را ازار داده اما باران که می بارد اتشفشان که منفجر می شود عذاب که می اید خشک و تر را با هم می سوزاند. من میانه بودم و تلاش داشتم هر دو طرف را به نوعی از با همبودگی مسالمت امیز برسونم. اما خودم قربانی شدم. هر سه قربانی شدیم و من بیش از همه چون هیچ نقشی در این میانه نداشتم.

دلم می خواهد بگویم راهی برایش پیدا می کنم. من می توانم. اما من نمی توانم. واقعا نمی توانم.