معجزه های کوچک
هوش مصنوعی اصرار داره که خدا کارگزار نیست که انچه من می خواهم انجام بدهد. البته ضرورتا. گاهی انچه ما می خواهیم همانی است که خدا می خواهد. اما در موارد دیگر که خیلی هم زیاد هستند خدا انچه صلاح بداند و بخواهد انجام می دهد. چه من خوشم بیاید چه خوشم نیاید. اصرار دوم هوش مصنوعی این است که خدا در رنج با ماست. نه اینکه غایب باشد. همراه است. البته فهم و بارو این مورد برای من سخت است. چون من خودم را انسان لایق و خوبی نمی دانم که خدا در رنج من همراهم باشد. در تصور من این است که خدا در رنج موسی و عیسی، محمد و حسین، علی و فاطمه و ادمهایی در این سطح همراه است نه من که اگرچه تلاش می کنم انسان اخلاقی باشم اما انسان خوبی نیستم. پر از خطا و اشتباه که اسمش گناه است. خواسته و ناخواسته. عمدی و غیر عمدی. خدا چطور با من می تواند همراه باشد؟ با منی که دردم خیانت و تنهایی و بی دستاورد ماندن است. نه بیمارم نه بی پولم نه بی خانواده ام نه محتاجم نه بیکارم نه منفورم نه بدنامم و خیلی نه های دیگر که رنج واقعی از انها می آید. در حقیقت من نمی خواهم بپذیرم که خدا در این رنج با من است. چون دردم را درد جدی نمی دانم و خودم را لایق همراهی نمی دانم. در حقیقت این من هستم که با حضور خدا مخالفم وگرنه خدا ظاهرا حاضر است. اگر بتوانم بپذیرم که خدا در این رنج با من است؛ با منی که پر از خطا هستم و دردم درد کشنده ای برای من هست اما در مقایسه با دیگران اصلا درد محسوب نمی شود؛ این حس کشنده تنهایی درمان می شود. اگر بپذیرم که قران برای هر زمان و هر مکان و هر فردی است که آن را می خواند ظاهرا من هم باید مشمول این باشم که نحن اقرب من حبل الورید و ما وعدک ربک و ما قلی. خود این باور شاید یک معجزه باشد برای من چون شرایط من را سراسر دگرگون می کند. یعنی من از بی کسی و سرگردانی و به کی مراجعه کنم می رسم به پذیرش اینکه تنها نیستم و کسی که اتفاقا هیچ چیزی از چشمش پوشیده نیست و می تواند هر کاری بخواهد بکند همراه من است. و بعد از آن باید به حکمتش هم تن بدهم. که هیچ چیز تصادفی نیست. و هر ادمی که در زندگی ما می آید و می رود رسالتی دارد و من باید خوب بازی کنم. یادم می رود به یکی از کتابهای پائولو کوئلیو که داستان پیامبری است که پس از تجربه های دردناک متعدد که مدامش چشمم به اسمان بود در نهایت به این نتیجه رسید که چشمم را به خودش بدوزد و بفهمد که خدا می خواهد بازی او را تماشا کند و انچه از یاری خدا طلب می کند در ضمن این کنش عملی رخ می دهد نه در انتظار برای امدن کمک.
معجزه کوچک امروز من مهمانهایم بودند. خانمهایی که مدتها بود ندیده بودمشان. همکاران محل کار سابق که در طی این چهار سال کمابیش من را تنها نگذاشتند. امروز بعد از یکسال دوباره مهمانم شدند. پذیرایی ساده ای کردم. میل نداشتم. حوصله نداشتم. لوبیاپلو و ته چین و سبزی و ترشی و ماست خیار و دوغ. همین. یک پذیرایی کاملا معمولی. اما هر چه گذشت حال من بهتر شد. حرف زدیم. حرفها مشترک بود. احساس کردم در این رنج بی حساب تنها نیستم. می دانستم انها هم مشکلات دارند اما گفتنش انگار واقعی اش می کند. و یکی از آنها همان رنجی را داشت که من با برخی اعضای خانواده دارم.قدرناشناسی بی حساب کشنده و خرد کننده. این حس که در قبال لطف بی حساب نادیده بمانی و حتی ازار ببینی و من با تمام وجودم حس می کردم چه می گوید. ولی من نگفتم که من هم چنین دردی دارم. شاید موضوع من پیجیده تر بود چون چند تا درد روی هم بود. خانه من همیشه به آنها خوش می گذرد و به من هم خوش می گذشت. هر چند وسط خنده یکباره بغضی ته گلویم را می گرفت که چقدر به این جمع نیاز داشتم و چقدر دیر شده. امروز یکی دو تا از چیزهایی که فکر می کردم دیگه محال است اتفاق افتاد. یکی جمع شدن با کسی که بتوانم دوست بدانمش و دوم خنده ای که واقعا خنده باشد. امروز بعد از مدتهای بسیار طولانی خندیدم. الان خسته ام. غمگینم. دردهای سر جایشان است. دلهره ها و نگرانی ها دارند من را تماشا می کنند. اما با امروز صبح فرقی دارم. من ادمی که هستم که دارم زیر بار فشار خرد شده اما چند ساعتی بهش خوش گذرانده و خندیده. حالا من یک تفاوت با دیروز و چند ماه پیش دارم. من امروز غصه به اضافه خنده و چند ساعت خوشی هستم.
این معجزه است. برای منی که تصورش برایم بسیار دور و غریب شده بود که بتوانم در جمعی باشم که راحت باشم و خوش بگذرد و بخندم و بشنوم و شنیده شوم امروز معجزه بود. i appreciate it. thank you