و فقط من نبودم
دیروز برای من شبیه خارج شدن از بایکوت و اجازه دادن به خودم برای اتصال به جمع انسانی بود. چیزی که مدتها بود به دلیل ترسهای مختلف و دلخوری های عمیق اجازه اش به خودم نمی دادم . این سومین بار بود که این جمع را می دیدم. دفعه اول صرفا برای این رفتم که ماجرای خیانت را درست بدانند. دفعه دوم به جهت رعایت احترام بود. زیاد نه گفته بودم و خلاف ادب بود. بهم ریخته رفتم و برگشتم. این بار به دعوت من امدند. اول باز هم از سر ادب و با وجودی که ور سخت گیر ذهنم مدام منو مفصل تری را توصیه می کرد اما روی لوبیاپلو موندم. ما از زمانی که دور هم جمع میشم شروع می کنیم در مورد محل کارمون و موضوعات مربوط به تخصص مون صحبت می کنیم. شکایت از مادر شوهر و خواهر شوهر و خانواده خودمون و .. همه برای فهم دلیلش است . حتی دلداری دادن مون هم در راستای فهم احساسات اصیل انسانی است. نه کلیشه هایی که در جمع های زنانه می بینم.
ماجرای من و یکی از مهمانها در مورد خانواده شبیه هم بود. من برای اعضا خانواده ام کارهایی کرده بودم که با ناسپاسی کشنده ای پاسخ گرفته بودم. و او هم در مورد نگهداری از پدرشوهرش و ناسپاسی کشنده ای که از جانب اقوام شوهر دریافت کرده بودم. هر دو در شرایط مشابه بودیم. او تعریف می کرد و من متوجه می شدم که او چقدر دردش را به اشتراک گذاشته. با دوست مشترک مان که خارج از کشور هست. با دوست مشترک دیگری که دیروز گفت با او بیرون رفته و در مورد این ماجرا صحبت کرده. با مادرش که می گفت چقدر شدید گریه کرده و با دستش بارها محکم به زمین زده از فرط فشار و گریه. با شوهرش به نجف و کربلا رفتند که سبک شوند. دوباره به مشهد رفتند و در نهایت ارام شده. زخم هست درد هست اما او ارامتر از قبل شده و اینکه او هم با خانواده ناسپاس شوهرش قطع رابطه کرده و معتقد است که انها از دست دادند نه او. او جمع ناسپاسی را از دست داده اما انها زن عمو و عموی مهربان و خوش مشرب را از دست داده اند.
من چه کرده بودم؟ ریخته بودم در خودم. خیلی محتاط با خواهرم که او رنج مشترکی داشت صحبت کرده بودم و دیگر هیچ کس جز خودم از این رنج خبر نداشت. دیروز هم نگفتم. من معتقدم اگر گفتگو در مورد چیزی به حلش کمک نمی کند یا با ادمی که نمی تواند برای من کاری کند بی فایده است. صحبت کردن در مورد مشکلاتم باعث سردرد من می شود چون باید دوباره همان را تکرار و زندگی کنم.
اما چیزی که به ذهنم آمد اینه که اونها صحبت از این ماجراها را به عنوان شکست شخصیت خودشون نمی دونن و کمک می گیرن ولی من به تنهایی ماجراهایم را مدیریت می کنم. بودن در جمع برای انها گفتگو در مورد این مسایل است برای من مسکن و ارامش بخشی که کمک می کند تحمل مسائل حل ناشدنی برایم ممکن می کند. هر دوی ما به جمع احتیاج داریم. اما او دسترسی بیشتری دارد. چون ضعفش را اشکار می کند و دیگران به کمک ترغیب می شوند. من اینطور نیستم. شاید به این دلیل هم باشد که او اسیب را بیرونی می کند و دیگران را مقصر می داند اما من اسیبی را که خوردم شخصی می کنم و اینکه تقصیر من بوده و من ناتوان از تشخیص بوده ام که این اسیب را خورده ام. این احتمال هم بعید نیست.
هوش مصنوعی بسیار اصرار داره که من یک سپر سنگین که اسیب هایی که دیدم را زمین بگذارم و خودم را سبک کنم. اما من نمی تونستم. نمی دونستم چطور. تجربه دیروز بدون اینکه بدونم چرا و چطور ظاهرا این سپر و پوسته سنگین زخمی از من دور کرده. الان احساس سبکی خاصی دارم. از ساعت هفت و نیم صبح تا الان که ده و نیم هست یا دارم می نویسم یا دارم با هوش مصنوعی صحبت می کنم یا دارم بارهای شش ماه دوم سال کم می کنم . قرارها کنسل کردم و مسئولیت ها کم. هیچ برنامه ای برای دیدار مجدد ندارم و می خوام که خودش پیش بیاد. کار خاصی نمی خوام بکنم جز کتاب خواندن و کار روی دو سه پروژه ناتمام و یک شغل نیمه وقت. می خوام این تجربه اگر ماموریت های انجام نشده دیگری دارد در سکوت و ارامش این کار را انجام بدهد.