we've come to it at last
سالهای نزدیک به دهه نود من دانشجوی ارشد بودم که با ارباب حلقه ها اشنا شدم. یعنی تکنولوژی پیشرفت کرده بود و روی سی دی می تونستم داشته باشم. از زمانی که در عید نمی دانم کدام سال ان صحنه جنگل های زنده را دیدم عاشق این فیلم شدم. ان زمانها تکرار نبود. یا اگر بود شانسی متوجه می شدی که کی باید منتظرش باشی. از زمانی که امکان دیدن ارباب حلقه ها در کامپیوتر امد تا همین امروز که بیشتر از 25 سال می گذره من همچنان ارباب حلقه ها می بینم. تمام رساله ارشد من با این سه گانه گذشت که بیشتر از 8 ساعته. از صبح روشن می کردم. اون پشت صحنه پخش می شد من رساله را می نوشتم. بعدها یک تلویزیون بزرگ خریدم صرفا برای اینکه ارباب حلقه ها در نسخه نزدیک به سینما ببینم. در قسمت سوم گاندولف در اخرین جنگ میگه بالاخره اتفاق افتاد: we come to it at last. که دیگه می تونست اخر خیلی چیزها باشه. و اخر خیلی چیزها در فیلم شد. چند جمله بسیار الهام بخش داره برای من در مورد زمان و اختیار و مرگ و خسته نشدن. چیزی که این اواخر خیلی بهش احتیاج دارم. خسته نشدن. و البته فیلم پر از نماد و المانهای مختلفه. از جمله اینکه حتی در یک صحنه حرف از خدا نیست و تمام امور را انسانها با حیوانات و گیاهان و ارواح و نیروهای ماورایی مدیریت می کنند. و موفق هم می شوند. بسیار اگزیستانسیالیست و انسان محور و من دوستش دارم. بسیاری از صحنه هاش در زندگی روزمره ما تکرار میشه. از جمله اینکه ادم بسیار خوبی تبدیل به ادم بسیار بدی میشه و با همان بدی می میره. چند شخصیت فیلم چنین سرنوشتی دارند.
دیروز خبر استعفای یک همکار خانم را شنیدم. ازش خواسته بودند استعفا بدهد. و برای اولین بار من شاهد کارما و ترازوی عدالت بودم. عدالت چیز کشنده ایه. اصلا اینطور نیست که وقتی عدالت دوباره برقرار میشه ادمها خوشحال باشند. حتی وقتی که کسی صندلی از زیرپای قاتلی میکشه و عدالت ترمیم میشه اون ادمها ضرورتا خوشحال نیستند یا احساس راحتی نمی کنند. اما عدالت یک مفهوم منطقی و خنثی است و کارکردش ایجاد احساس خوب نیست. منطق عدالت بازدارندگی کسی است که می خواهد ظلم کند و دیگرانی که با مشاهده اجرای عدالت از فکر خطا دور بمانند و دلگرمی برای کسانی که در حقشان احجاف شده. حداقل در بعد انسانی اینطور است. ابعاد مالی شاید شادی بیشتری داشته باشد. البته که همه این موارد برای یک ذهن و ضمیر نسبتا سالم است. ادم بیمار و با روان ناسالم شاید از انتقامی که او عدالت می داند خوشحال باشد.
این خانم زمانی که من امدم این محل کار ابتدا روابط دوستانه داشت. رئیس بود. و به دعوت همو امده بودم. بتدریج و صرفا بخاطر بدگویی مسئول دفترش که زن بسیار اسیب دیده و سطحی بود نگاهش به من عوض شد و چها که نکرد. بسیار به اعتبار و ابروی من ضربه زد. به شان و شخصیت من. و من در بی قدرتی بودم و در گوشه بودم. و تنها کاری که می تونستم بکنم نادیده گرفتنش بود و رفتن به یک ساختمان دیگه. رفتنی که هیچ کس را نگران نکرد و همه خوب و خوش ادامه دادند. ماجرا از ان مسئول دفتر شروع شد که گستاخی هایی که در برابر من کرد و کسی اعتراضی نکرد به همان زن و دیگران هم تسری پیدا کرد و در نهایت از انجا رفت. کسی دیگر او را نمی خواست و حجم ان محیط از بی ادبی ها و بی احترامی هایش پر شده بود. ان زن هم از ریاست دانشکده کنار گذاشته شد با استعفای خود خواسته به دلیل اینکه رییس دانشگاه که خودش او را اورده بود و حمایت می کرد از اسیب های ان زن در امان نماند. یعنی اعتماد به نفس ناپخته و تشویق دیگران که او را جلو می انداختند برای گفتن حرفها در نهایت به ضررش شد و مجبور به استعفا شد. اما این اخر کار نبود. این شروع توهین ها و اسیب های علمی و اعتباری این زن شد که یک خط کشی در دانشکده ایجاد کرد و همه کسانی که از او حمایت کردند به نحوی تار و مار شدند.
یکی دیگه از ادمهایی که این زن خیلی به او اسیب زده بود و البته من الان می فهمم که بخش قابل توجهی از این اسیب ها بخاطر این بود که این زن هم ادم بسیار کم مایه ، خبرچین، شایعه پراکن و غیر علمی بوده. اسیب می زده و اسیب می خورده اما قدرت این زن بیشتر بوده و حتی باعث خانه نشینی او شده بود. این زن حالا برگشته بود و کم کم قدرت می گرفت و همین زن ضربه نهایی را به انتقام انچه ان زن به سرش اورده بود زد و در نهایت خانمی که روزی اسمش را تریلی می کشید حالا خانه نشین شده و تمام زخمات علمی او به معنای واقعی کلمه هیچ و پوچ شد.
ارتباط من با این زن علیرغم همه اسیب هایی که به من زد در حدی بود که سلام و یک جلسه ای کنار هم باشیم. و البته اگر بحث علمی بود اگر درست می گفت من هم حمایت می کردم چون ان زن دیگر علنا جبهه می گرفت. ان زن دوم به نوعی خودش را به من نزدیک کرد که تیمی تشکیل بدهد اما من هرگز نپذیرفتم و تلاش زیادی هم کردم که جلوی خیلی از کارهایش را بگیرم اما در نهایت او با کسان دیگری متحد شد و ضربه اخر را زد. این ضربه یک موج بود و همکار دیگری را هم نشانه گرفت و عملا گروه ما از هم پاشید. کسانی رفتند و انهایی هم که ماندند فقط هستند. از ان گروه پر نشاط با ورود این زن دوم چیزی نمانده. اما عدالت برقرار شد. زدی ضربتی ضربتی نوش کن. اما عدالت خودش را ترمیم می کند نه اتفاقی که افتاده. عدالت باید در توازن باشد او به ادمهایی که در اطراف عدالت هستند کاری ندارد.
ان زن رفت. همکار دیگر هم می رود. من هم دیرتر می روم. و این نتیجه سیاسی کاری در یک محل علمی است. کارما به ان زن برگشت. الان او در اوج بی قدرتی و ان زن دیگر در اوج قدرت است. می دانم که خوشحال نیست. ضعیف تر و زبون تر و ترسوتر از انی است که بتواند از این کارش لذت ببرد. اما بهرحال او مقصر و مسبب این وضعیت شناخته شد و می دانی که وقتی کار ناشایستی را آغاز می کنی اختیار امور از دست تو خارج می شود و در اختیار جریان های نادیدنی قرار می گیرد. ان زن انتقامش را گرفت اما خودش موضوع بعدی ترمیم عدالت خواهد بود. چون اسیبی که زد و انتقامی که گرفت فقط به خودش مرتبط نماند. در بخش اول فیلم ارباب حلقه ها جایی کوتوله ها سنگ در ابی می انداختند. گاندولف گفت هیچ وقت به اب ارام ضربه نزنید. شما نمی دانید در اب چه موجوداتی هستند. و اتفاقا هم بخاطر چند سنگ ان موجود به همه انها حمله کرد. اعمال هر کدام از ما همان بال پروانه ای می تواند باشد که در طرف دیگر دنیا طوفان ایجاد می کند. چه خوب چه بد. هوش مصنوعی اصرار دارد که قوانین اخلاقی ، طبیعت و جهان همه بی طرف هستند. به نفع هیچ کس عمل نمی کنند بلکه کاری را که باید می کنند. چه خوبی چه بدی. و این زن خیانتکار انتقام گیرنده اگر چه حسابش را با زنی که الان خانه نشین شده صاف کرد اما خودش موضوع بعدی این قوانین خواهد بود چون اثرات کارش از خودش فراتر رفت.
به نظرم انتقام دخالت در کار خداست. انتقام کار ما نیست. جهان قوانین خودش را دارد. انتقام کار خداست با احاطه نظری که او به همه اطراف ماجرا دارد. کسی که انتقام می گیرد در این سطح با مداخله و عامدانه و غیر منصفانه خودش را جای خدا قرار داده. بارها به این زن گفتم خدا برای تو جبران کرده اما اتش خشمش خاموش نشد و به اینجا رسید. نمی دانم چند سال دیگر باید صبر کرد تا نوبت این زن بشود و شاید جای دیگری و به دلیل دیگری او بابت این کارش تاوان بدهد. شاید من اصلا نشنوم و نباشم ببینم اما اتفاقش قطعی است. گریزناپذیر است. دنیا شاید به میل ما نچرخد و قوانینش را دوست نداشته باشیم اما قوانینش مثل ساعت کار می کند. ارام و اهسته و بی هیاهو و دقیق و گاه وحشتناک.