doing nothing
سخت ترین کار دنیا. اینکه remain inactive. بی واکنشی. یعنی ارامش و کنترلی بر خود که تو را مجبور به واکنش هیجانی نکند. یا با یک واکنش هیجانی غافلگیر نشوی. از عهده هر کسی بر نمی آید. یا باید بسیار بیخیال و دل گنده باشی. یا باید بسیار بی رحمی و قسی القلب باشی. یا باید بسیار انسان باشی. اولی و دومی به هر صورت اسیب زننده اند. سومی خردمندانه است. ادمهای نادان، زخم خورده و ناآگاه، زخم خورده و فرصت نیافته برای التیام، خسته و ناآکاه از امکان بی واکنشی و ادمهای تحت رنجی که فرصتی برای بررسی عکس العمل ها ندارند معمولا هیجانی واکنش نشان می دهند. گاهی صحیح و اغلب نادرست که فقط مشکلات شان را بیشتر می کند. من در این چهار دهه از زندگی هیجانی واکنش نشان دادم. اصلا نمی دانستم می شود واکنش نشان نداد. واکنش نشان ندادن برای من مصداق ضعف و صبوری منفعلانه و واگذاری بازی بود. چون ادمهایی که واکنش نشان نمی دادن در اطراف من چنین شخصیت هایی داشتند. و من نمی خواستم شبیه انها باشم اما به اندازه انها و گاهی با شدت بیشتر دوباره و چندباره اسیب می دیدم. گاهی واکنش نشان ندادن همان ادمهایی که من ضعیف می دانستم باعث می شد شر ماجرا از سرشان کم شود و ارام بگیرند اما واکنش های من زنجیره ای می شد از واکنش های دیگران به واکنش من و این دور تسلسل ادامه پیدا می کرد. و ذهن وقتی به چیزی عادت کند اصلا برایش مهم نیست که درست یا نادرست، یا به تو کمک می کند یا نمی کند، او عادتش را تکرار می کند. انچه تغییرش می دهد مقدار بسیار زیادی توجه عاملانه و اراده است که از عهده هر کسی بر نمی اید. قدرت عادت چیز کمی نیست. نمی توانی رویه سه دهه زندگی را در اثر یک خودآگاهی تغییر بدهی. گاهی باید سالهای مدید روی ماجرا کار کنی. از شکست و دوباره بلند شدن نترسی. ناامید نشوی. اینها هم چیزهایی است که از عهده هر کسی بر نمیاد. اصولا دوباره زاده شدن از پس هر کاری بر نمیاد. بخصوص که تغییر تو واکنش های دیگران را هم خواهد داشت. یکباره با حجمی از اشفتگی درونی و بیرونی، دریایی از احساسات متضاد درونی و بیرونی، شوک ناشی از بیراهه امدن در تمام این سالها و سختی اعتراف به خطا در کنار اظهار نظرهای دیگران بر سرت اوار می شود و سئوال کلیدی پیش می اید که ایا ارزشش را دارد؟ اینجاست که یا متوقف می شوی یا بر می گردی . احتمال ادامه دادن مسیری است که از عهده هر کسی بر نمیاد.
امروز هم روز سختی بود. و من بسیار گریستم. و این گریستن اختیاری نبود. و اشکهایی که گرد و غلطان و گرم و گاهی سوزان از چشمهایم می آمد و شانه هایم را بشدت تکان می داد گریه های خاصی بود. عصبی نبود که سر درد بگیرم. خشمگینانه نبود که قلبم را بسوزاند. از پشیمانی نبود که روحم را به اتش بکشد. اشکی گرمی بود که از یک دل کباب شده می آمد. مثل دو رود کوچک. مستمر و بی صدا. بدون اختیار من. در ماشین. پشت فرمان. در حال ورزش. زیر دوش. در امامزاده سر نماز. کسی در من می گریست که بسیار غمگین بود و چاره ای برای کارش پیدا نمی کرد. از ان گریه های بی کسی. رسیدن به نقطه اخر. نه اینکه انتظار معجره داشته باشم که حتما این اشکها معنا دارند. دیگه هیچ چیز برای من معنا ندارد. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست. هیچ اتفاقی به هیچ اتفاقی ربط ندارد. هیچ چیز در اختیار و خواسته من نیست. من فقط اشک ریختم اما سبک نشدم. انگار یک دریاچه گریه همچنان موج زنان در پشت دریچه چشمها مانده به انتظار. و من هیچ مقاومتی ندارم.. و هیچ محذوری ندارم. هر وقت خواستند هر جا خواستند بیایند. الان فقط من مهم هستم. تنها کسی که برایم مانده. تنها کسی که این همه سال با من بوده. من را بر شانه هایش حمل کرده. و الان خسته است. و اوست که گریه می کند. منی که دلش برای من سوخته. از بی کسی ام. از حجم دردهایم. از خستگی ام. مثل مادری که برای رنج بچه اش گریه می کند ولی کاری از دستش بر نمیاد. می داند که کاری از دستش بر نمیاید. من تو را بر شانه هایم می برم یا تو میخوانی به گیسویت مرا؟