اصل ماجرا اینه: من هنوز نمی تونم بپذیرم که من هم ادم معمولی هستم مثل همه ادمهای معمولی این دنیا که قربانی تهمت و افترا شده و حقش ناحق شده. فکر می کنم من تافته جدابافته ام که در حق من نباید بی انصافی می شده. صرفا چون فکر می کنم که در حق کسی بی انصافی نکردم. البته که عمدا و آگاهانه نکردم اما غیرعمدی و ناآگاهانه نمی تونم قسم بخورم که نکردم. و البته برای برخی عذرخواهی کردم زمانی که بسیار جوانتر بودم. شاید بعد از آن بوده که خیلی حساس شدم به ماجرا که حقی ناحق نشود و اگر شد حتما بی تفاوت نمانم که انگار به من چه؟ مگه مساله منه؟ یا دیگی که سر من نجوشه سر هر کی می خواد بجوشه.

درست اینه که من نباید چون ادم خوبی بودم یا تلاشم این بوده که ادم خوبی باشم، انتظار داشته باشم که ادمها هم با من خوب باشند. یا باید برای اصل خوبی، خوبی کرد و خدا. و یا به قاعده خوبی کرد و گاهی دیگران را محروم کرد. در دومی ناتوان بودم و تازه دارم یاد می گیرم در اولی تصورم این بوده که اگر برای اصل خوبی و خدا کردی نباید هیچ اتفاق بدی برایت بیفتد. در حالی که در واقعیت و نفس الامر این دو ماجرا دو موجند. گاهی تقاطعی با هم دارند و گاهی موازی هم حرکت می کنند. هیچ تضمینی نیست که چون من خوب بودم ادمهای اطرافم با من به خوبی کنند. و نکردند. تقریبا هیچ کدامشان بجز مامان و بابا.

چرا؟ چون دنیا دار مزاحمت و امتحان است. من امتحان کسی هستم و کس دیگری امتحان من. ما با هم امتحان می شویم. این اتفاقها می توانست نیفتد اگر همکار خاین از حسادت چشم می پوشید و حق را می گفت. من با کی امتحان می شم؟ با همین اتفاقی که برایم افتاده که آیا صبور و شاکر می مانم یا ناسپاس و بی اعتماد به خدا. و دیگر به کسی خوبی می کنم بخاطر این خیانت یا بی تفاوت می شوم و مسیر من همین جا تمام می شود. حساب خوبی کردن در دنیا که وجه انسانی ماست ربطی به مراوده ما با ادمهای دیگر در این دار مزاحمت ندارد. و من باید این به نحوی این را در کله پوکم فرو کنم. خاله یادم باشد. که بعد از سالها مراقبت از مامان بزرگ هنوز سوم مامان بزرگ نشده شوهر جوان و سالمش را از دست داد. پاداش مراقبت از مامان بزرگ چیز دیگری بود و اجل چیز دیگری. اما گاو نر می خواهد و مرد کهن که اینها را بفهمد. گاهی ما خودمان را نابود می کنیم در نفهمیدن این نکته و گیر گردن در کلاف سردرگمی که ما را در نهایت در خود خفه می کند. من و خاله و ادمهایی شبیه ما.

چرا نمی تونم بپذیرم؟ چون ذهنم این را باور کرده. این تنها مسیریه که یاد گرفتم. غلطه اما عمق و وزن و وسعت داره تو ذهنم. هر چی خلاف این باشه نمی پذیره. و من نمی تونم بپذیرم که در قبال این نامردی ها باید تماشاچی باشم نه بازیگر اصلی. باید نگاه کنم و مواجهه درست داشته باشم. نه خودم وسط معرکه باشم. البته که این ها در ذهن منه. در گفتگوی من با خودمه. و هیچ بروز بیرونی نداشتم. هیچ کنشی نداشتم با ان زن خائن جز سکوت اما درونم نابود کرده. این درون نابود مثل اینه که خودم به خودم زخم زدم. چون بلد نبودم چطور با زخمی که خوردم برخوردم کنم و فقط خودم بیشتر زخمی کردم.

به نظرم دعاهایی که می کنم برای تمام شدن این ماجرا و ختم بخیر شدن و سبک شدنش در این نگاه های تازه داره جواب داده میشه. من دارم یاد می گیرم که چطور با خودم این ماجراها را تمام کنم. من دارم یاد می گیرم که چطور به دنیا نگاه کنم. که چطور در موقعیت های طوفانی و خانه مان برانداز رفتار کنم. ظاهرا این اخرین بار نخواهد بود. و من باید ماهیگیری یاد بگیرم. اینها را که می فهمم سبکی عظیمی من را می گیرد. انگار از هیچ چیز نمی ترسم. انگار همه نگرانی ها تمام می شود. انگار می فهمم که چی به چیه .من کجام و این اتفاق کجا. نسبت ما چیه . نسبت من و دنیا چیه. نسبت من و اخلاق چیه. نسبت من و خدا چیه. و اینها که مرتب باشه من میشینم تا طوفان فروکش کنه. نه مقابلش بایستم تا کور بشم از شنها. تا لال بشم از پر شدن دهانم از شنها. تا بی نفس و بی رمق و پر از شوکه و شکایت از پا بیفتم. در حالیکه تنها کاری که باید بکنم اینه که پشت به طوفان کنم و بشینم و زانوهام بغل کنم و ذکر امن یجیب بگیرم. ذکر سبحانک انی کنت من الظالمین. ذکر الهی و ربی من لی غیرک. ذکر یا من اسمه دوا و ذکره شفا. ذکر الیس الله بکاف. ذکر حسبنا الله و نعم الوکیل. ذکر افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد. و هر با که اینطور سبک می شوم ذهنم رفته پای درختی که یک ماهی است ندیدمش. چون دیگر نمی توانم اتش گرفته و گداخته پی ان درخت بروم.