بابا حالش خیلی بهتر شده. به نسبت دو هفته پیش که من امدم و انگار روزهای اخر بود امروز خواست که بنشیند. و وقتی نشست گفت انگار من خوب شدم. الان یکربعه نشستم. بعد دستاش باز کرد که من برم تو بغلش. کاری که شاید تو بچگی ام کرده باشد اما دهه هاست نکرده. و من رفتم تو بغلش و من بوسید دوبار. منم بوسیدمش.

امروز روز جزر است. حالم خوب نیست. باید کم کم جمع کنم که برم. برگردم شهری که دیگه دوستش ندارم. قبلا که بر می گشتم می رسیدم حرم می گفتم ممنونم که اجازه دادید ساکن این شهر بشم. الان ساکت می مونم. الان برگشتن به این شهر برام کابوس شده. شهری که برای من شد شهر اژدها های هفت سر. شهر بی مرامی. شهر تنهایی. شهر خیانت.

همکارم دعوت کرده روضه. همکاری که به من اسیبی نزده. خانم خیلی خوبیه. می تونم برم اما نمی خوام برم. دلم داره می پیچه در هم. مامان اصرار داره برم. انجیر چیده که براش ببرم. دلم نمی خواد برم.

دلم نمی خواد برم در جمعی که از نظر من همه شون شاد و خوشحالن و من تنها ادم غمگین آنجا خواهم بود. در حالیکه می دانم راست نیست و هر کسی غصه ای برای خودش دارد. خستگی روحی و جسمی که بر من سنگینی می کنه دلیلی برای رفتن به این جمعها به من نمیده. بابا تنها بذارم این دم اخری و برم کجا؟ بهانه میارم. می دونم.

مقایسه کشنده است. من هم با اینکه خیلی حواسم جمع هست اما در اون انتهای ذهنم دارم خودم مقایسه می کنم. و البته نه داشته هام بلکه نداشته هام. در مقایسه با بسیاری از ادمهای اطرافم من بسیار دارنده و ثروتمندم اما بر اساس معیار چند ناداشته من عقبم. ناداشته هایی که اتفاقا قابل جبران اند و برای زندگی اساسی و ضروری هم نیستند.

هوش مصنوعی اصرار دارد که موفقیت بر اساس معیار اجتماعی یک سم کشنده است . ما برای زندگی کردن به این دنیا امدیم نه رقابت برای اول شدن و بیشتر داشتن. و من به این ماجرا باور دارم که خودم را تا اینجا کشاندم. اما طناب این باور من تا چند متری دهانه چاه بیشتر طول ندارد و من در میانه رها شدن از این معیارهای انسان ساخت باقی ماندم. و نمی توانم خودم را از چاه بیرون بکشم و کسی هم صدایم را نمی شوند برای کمک و خودم هم به تنهایی نمی توانم خودم را از این فاصله باقیمانده خارج کنم. من مانده ام تنهای تنها- من مانده ام تنها در این سیل غمها- عزیزم سیل غمها...