حمام روح
تنها چیزی که این روزها من را از این رذالت و عفونت و آلودگی بیرون می کشد پیاده روی در تیغ آقتاب و گوش کردن به پادکست هایی است که بهشان علاقه دارم. این روزها کتاب باز را می شنوم. مجتبی شکوری و رشید کاکاوند و درباره شعر ایران. وقتی پیاده روی می کنم و خودم را با شیب ها به چالش می کشم و عرق می کنم انگار انچه از این مدفن الوده به درونم نفوذ کرده از روزنه های تنم بیرون می آید. بزوز انها را بیرون می کشم انگار که شپش های سرم را در شامپو و سرم غرق کنم و بیرون بکشم. انگار کک را بزور از سوراخی که در تنم ایجاد کرده و خودش را در آن پنهان کرده و خونم را می مکد بیرون می کشم. درد می کشم اما درد خوبی است. درد رهایی است. درد پاکی است. درد پاک شدن است. مثل مادری که نوزاد مرده اش را به دنیا می آورد. سوگوار ان درد بی حاصل و آن رنج بی پاداش هستم اما این درد لازم است.
امروز از خواب بیدار شدم هنوز چشمهایم خواب بود. باز نمی شدند. به ساعت کافی خوابیده بودم اما در محتوا بیشترش کابوس است. سرحال از خواب بیدار نمی شوم. سالهای سال است که سرحال نیستم. تازه وقتی از خواب بیدار می شوم باید مدتی بی حرکت بمانم که خستگی خواب از تنم برود. خستگی جنگیدن ها و ترسیدن ها و کابوس دیدنهای در خواب که جسم و مغزم را راحت نگذاشته و خسته شان کرده. چایی خوردم و خرما و یک کتاب باز کردم که دوستش نداشتم. یک ساعتی مشغولش شدم و دیدم نمی توانم. برگشتم رختخواب و خوابم هم نبرد. لباسهایم را اوردم که برم پیاده روی و اصلا نشد که بپوشم. به نظرم بدنم بیش از املت و چای و خرما به یک انگیزه بیرونی نیاز داشت. یک تلفن دلپذیر کوتاه داشتم که تاثیرش در جسمم مشهود بود. همانطور که تلفنی صحبت می کردم لباس پوشیدم. فرصت را مغتنم شمردم و با پایان تلفن که شاید چهار دقیقه طول کشید من کلید را در قفل چرخاندم و از خانه بیرون امدم. ان ور بی انگیزه ام تا امد به خودش بجنبد من در عمل انجام شده قرارش دادم و زدم بیرون.
پشت خانه ما بیابان است. هر سال خانه هایی در انجا می سازند. و چشم انداز گسترده من کم و کمتر می شود اما هنوز فضای باز زیادی دارد. خودم را انداختم در جایی که قرار است درخت کاشته شود و خاکش پستی و بلندی دارد. قبلا فقط در زمین صاف راه می رفتم اما حالا دلم می خواهد بالا و پایین بروم. راه می روم و به کاکاوند گوش می کنم که از شاعران معاصر حرف می زند و تفسیرهایی از انها می کند که من را به جایی که دوست دارم می رساند. به شنیدن حرفهای درست و حساب. حرفهایی فراتر از غیبت و تهمت و حسادت و طمع. به جایی که همن همیشه انتظار و اروزیش را داشتم که باشم. در یک جمع فرهیخته. حالا که امکان حضور فیزیکی ندارم با فاصله زمانی و مکانی خودم را به آنها متصل می کنم. شنیدن این حرفها و بحثها من را از دنیا ناارام و ناپسند و ناجور با من و خواسته هایم دور می کند. می برد بالا و بالا و به جایی که من دیگر یادم نمی آید چه بر من گذشته و تنها به این گوش می کنم که نیما چه گفته و انوری چه گفته و اخوان ثالث چه گفته و شجریان و شهرام ناظری چطور خوانده اند و همایون چطور در ان میان دف زده. اینها حرف است از نظر من. اینها چیزهایی است که ارزش شنیدن دارد از نظر من. من تشنه این حرفها و جمعها هستم. اما نصیبم نشد. قسمتم نشد. قسمتم این شد که از همه بترسم و نتوانم با کسی دوست بشوم چون می ترسم جاسوس باشد. خاین باشد. دو رو باشد. از حرفهایم علیه خودم استفاده کند. من دنیایی برای خودم ساخته ام که شبها وقت خواب و عصرها وقت استراحت و روزها وقت پیاده روی در ان غرق می شوم و ذهن و جسمم فرصت می کند زمانی فارغ از تلاش برای دفاع از من و زنده نگه داشتنم استراحت کنند. وقتی من را می بینند که با رضایت و ارامش به پادکست ها گوش می کنند انها هم خیالشان راحت می شود که حالم خوب است و خطری من را تهدید نمی کند. مثل مادر و پدری که فرزند بیمارشان چند ساعتی از درد دور است و نیاز نیست مدام کارهایی برای نجاتش یا کاهش دردش انجام بدهند. دلم برای خودم می سوزد که باید بیرون مشغول هزار کار مفید باشد که بلد است و استعدادش را دارد و به او نیاز است اما بیمار و بی جان و ترسان در کنج خانه خودش را قایم کرده و همه توانش برای زنده ماندن و به امید گذر از این زمستان روح می گذراند. هر چند دیگر تمایلی به خروج از این زمستان ندارم. سرما و تنهایی و تاریک و روشن هوا هم لطفی دارد که تا ان را زندگی نکنی متوجه اش نمی شود. گاه سنگی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است... سنگ درد و خیانت و تهمت من را به زمستان گوشه نشینی و عزلت برد و من انها را دلپذیر و همراه یافتم.