حدود 11 یا 12 سال پیش که دورانی شبیه دوران الانم را تجربه می کردم هر چه ملکیان بود گوش کردم. ملکیان حکمتی دارد به اسم حکمت به من چه. به این معنا که وقتی با موقعیتی مواجه می شوید از خودتان بپرسید به من مربوط است؟ اگر مربوط نیست به شما ارتباطی ندارد. پس به من چه و دخالت نکنید. به ظاهر نوعی بی تفاوتی می آید. اما بسیار کارگشاست. وقتی می بینی کسی کاری می کند که از نظر تو خطاست یا ایراد دارد یا شایسته نیست و می خواهی تذکر بدهی یا مداخله بکنی. همان موقع باید ترمز را بکشی و بگی به من چه ارتباطی دارد؟ و اگر ندارد پس به من چه. ایا کسی نظرم را خواسته؟ اگر بگویم کسی گوش می دهد؟ و من الان بعد از حدود یک دهه فهمیده ام که خیلی چیزها به من ارتباطی ندارد.

اگر ان روز که زن آن برادر به من گفته بود که ان زن برادر دارد زیاد به شوهر خواهرش که همسایه بودند نزدیک می شود و این ادم خطرناک است و پشت سر همه حرف می زند می گفتم به من ارتباطی ندارد اگر حرفی دارید خودتان بهم بزنید آن آشوب ایجاد نمی شد. اگر آن زن برادر گستاخ زمانی که من اصل ماجرا را به او گفتم نمی رفت بگذارد کف دست خواهر ان یکی زن برادر و می گفت به من چه، آن اشوب اینقدر پیجیده نمی شد. اگر آن روز که دختر ناپخته آن برادر گفت می خواهم ارشد بخوانم من سکوت می کردم و با خودم تکرار می کردم به من چه آن فتنه بعدی بپا نمی شد. به من چه ربطی داشت که برنامه زندگی اش چی هست؟ مگر به من گفت عمه من ارشد بخوانم؟ که من نظرم را صادقانه و از روی محبت گفته باشم ؟ او داشت نظرش را می گفت نظر من را که نپرسید. پس به من ارتباطی نداشت. حالا به اینجا رسیدم که اگر نظرم را هم بخواهم می گویم برای زندگیت خود برنامه بریز. حکمت به من چه بیشتر بر سکوت تاکید دارد تا بی تفاوتی. چون ادمهای بیمار زیادی اطراف شما هستند که نظر شما را نمی خواهند و اگر از روی محبت و دلسوزی هم چیزی بگوید بعدها همان را بر علیه خودتان استفاده می کنند. نباید آن لاک پشتی می بودم که دهانش در آسمان باز شد و سقوط کرد. هر کسی باید مسیر خودش را برود. من ندیدم که حرف کسی مسیر زندگی کسی را عوض کند؛ بخیر و خوبی. فقط در داستانها شنیدم. در زندگی واقعی حتی یک مورد هم ندیدم. ولی فراوان دیدم که حرفهای دیگر مسیر زندگی دیگران را خراب کرده. ارتباطها را نابود کرده. هم خودم مسببش بودم هم دیگران برای من چنین چیزی را رقم زده اند. اینطور می شود که کلمات شمشیر و گرز می شوند و ادمها را می کشند. زبان قاتل خیلی کسان است.

شب که به شهر رسیدم ناگهان خودم را یافتم که صورتم و لب و لوچه ام آویزان است و از جلوی حرم رد شدم و یادم رفته سلام بدهم. ورود به این شهر اگر چه مثل دو سه هفته قبل با استرس و لرزش دست و پا همراه نیست اما همچنان به ورود به یک مقتل است. قتل صبر یک ادم. یک ادم زنده که زنده زنده بکشندش. و من همچنان حقیقتا متحیر اتفاقی هستم که افتاده. گاهی ذهنم می خواهد یاداوری کند. می ترسد فراموش کند و فرصت برای اتفاق ناگوار بعدی پیش بیاید. می خواهد همین را زنده نگه دارد که روزگار رحم کند و بگوید او هنوز به این مشغول است. فعلا رهایش کن. آنچه این قتل صبر را رقم زد زبان و چرخش آن و کلمات بود. کلمات کسانی که به ماجرایی که اتفاقا هیچ ارتباطی به آنها نداشت دخالت کردند و یک قتل دسته جمعی را رقم زدند. و حالا هم با اعتماد به نفس راه می روند. وقتی در دانشگاه راه می روم و صدای خنده کارکنان را می شنوم شوکه می شوم واقعا که چطور می خندند؟ چطور بعد از آن سه ماه پر حادثه می خندند. چطور می توانند بخندند. چطور می توانند چشمشان را بر آن روزها و ان حجم از درد که باعثش شدند ببندند؟ چطور تاریکی و غبار و آلودگی را در سراسر این ساختمانها و ... نمی بینند؟ اینجا خوب از حکمت به من چه استفاده می کنند. وارد دانشگاه که می شوم از کنار دیوار پشتی می روم که نه کسی من را ببیند نه من کسی را ببینم.

شبهایی که از تهران می رسم نیاز به چیزی دارم که سنگینی و خستگی و کسالت ورود به این شهر را بشورد و ببرد. معمولا چای سبز و نوشتن اینجا این کار را می کند. در موقعیتی که پدرم در بستر است و مادرم بیقراری می کند همه در حال گفتن بدترین داستانها و کلمات هستند از بدبختی دیگران تا مادرم احساس خوشبختی کند که انقدر ها بدبخت نیست و درگیر سختی نیست. این حرفها شبیه غبار متراکمی است که در ذهن و روحم می نشیند و باید فرار کنم جایی دیگر که کمی روشنایی ببینم. قبلا آمدن به خانه و این شهر خوب بود. الان خودش غبار اضافه است. چایی سبز و نوشتن اینجا نجاتم می دهد. خوب است که چای سبز هست و می توانم اینجا بنویسم. برای باقی عمرم تصمیم دارم که بیشتر و اغلب و اکثر ساکت باشم و کم ادمها را ببینم و سعی کنم جایی که حرفهای تاریک و سنگین زده می شود نباشم و با ادمها سنگین و تاریک، نه اینکه رابطه ام را کم کنم، قطع رابطه کنم. من شاید یک دهه دیگر فرصت زندگی داشته باشم و می خواهم سبک و روشن باشم.