الرحیل
در این مدت دو سال و این سه ماهه اخیر دنیای من زیر و رو شده . اینقدر اطلاعات بدست اوردم و اینقدر زوایای تاریک برای من روشن شده که هضم انها برایم سخت است. دیگه به هیچی اعتماد و اطمینان ندارم. الان می فهمم که پشت هر رفتاری دلیلی هست. رفتارهای بد که به کنار به رفتارهای خوب هم اعتماد ندارم. چون مطمئن نیستم که صادقانه باشد نه بر اساس رانه های زخمهای ناخودآگاه و دهشتناکی که همه ما با خودمان حمل می کنیم. اینطور مهربانی ها می توانند در لحظه تبدیل به دشمنی های عمیق شوند بویزه آنکه مهربانی کردن ان ادم را طلبکار و مستحق رفتار خشن و نادرست می کند. حقیقتا فکر می کنم در شهر غریبه ها آمده ام. ادمهای برای من شبیه غریبه هایی هستند که هر کدام ماسکی جلوی صورتشان گرفته اند. حتما من هم یکی از آنها هستم. تنها تفاوتم اینه که ماسک های من بسیار کمتر و نازکتر و شفاف تر هستند. من هرگز نتونستم نقش بازی کنم. اگر از کسی بدم امده گذاشتم بفهمد و اگر از کسی خوشم امده هم گذاشتم بفهمد. معتقد بود اگر از کسی خوشم نمی آید باید بداند که وقت خودش و من را تلف نکند و طلبکار و دلخور نشود. هنوز هم همینم. فقط اینکه بسیار کمتر در جمع آدمها هستم که مجبور نباشم بهشان بفهمانم که ازشان خوشم نمیاد و نیازی به گفتگو به هم نداریم. بزرگ و کوچک هم ندارد. قدرتمند و بی قدرت هم ندارد. خب معلوم است که تمام تنم پر از زخم است. پیشرفت نکرده ام و بلکه پسرفت کرده ام. من از شخص و شخصیت کسی هرگز بدم نیامده است اما رفتارهای دوگانه و متظاهرانه و طلبکارانه و خودبرتربین و طمعکارانه و بدخواهانه و استثمارگرانه را تحمل نکردم و نمی کنم. اگر هوش مصنوعی بود می گفت خیلی هم خوب. الان ازاد و رها هستی و دیگر کسی نمی تواند چیزی را از تو بگیرد. نکته ای که اوایل من را می ترساند و ناراحت می کرد اما هر چه می گذرد می فهمم راست می گوید و راست تر می گوید. من واقعا دیگه چیزی ندارم که از ان بترسم.
دلم می خواست در حوزه خودم مشهور بشوم که همه بدانند در حق من بدی کردند و پیشرفت من به عمق و کیفیت کار علمی من بستگی دارد نه حمایت یا مانع تراشی آنها. اما در واقعیت به عدم حمایت و مانع تراشی آنها بستگی داشت نه عمق و کیفیت کار من. من در دنیای داستانهای بسیار کم تعدادی غرق شده بودم که اگر خوب کار کنی و درست کار کنی و مقاوم باشی در نهایت به آنچه می خواهی می رسی. اینطور نیست. ادمهای بسیار کمی به این شانس و امکان را دارند. نه همه. و من جزیی از آن همه بودم. حالا دیگه انتظار موفقیت ندارم و البته آنها هم از کارشکنی و تخریب من رها شدند. این بازی تمام شد. من دیگه جایی نیستم که بخواهم خودم را به انها ثابت کنم. اشتباه انها را ثابت کنم. موقعیت پوشالی انها را آشکار کنم. و انها هم دیگه نیازی ندارند که من را تخریب کنند و به شان و شخصیت من حمله کنند. من را تخطئه کنند. حالا فضای برای هر دوی ما باز است. من از سایه سنگین و سهمگین آنها رها شدم و آنها هم از تهدیدی که کم دانشی آنها را به رخ شان می کشید. هر دو رها شدیم.
حالا دو هفته ای می شود که ایمیل را چک نکرده ام. مقاله ها را رها کردم. داوری مقاله ها را رد می کنم. با دانشجوها جلسات مختصر برای پایان نامه میذارم. برام مهم نیست چی می نویسن فقط می خوام لفتش بدن که من بهانه ای برای نپذیرفتن رساله های دیگه داشته باشم. طرح درسی ننوشته ام. مطالعه ای برای کلاسم نکردم و نمی کنم. پشت میز کارم کتاب دوران جنگ ایران را می خوانم. فیلم می بینم.اوریگامی درست می کنم. و البته پشت همه اینها غم و خشم ملایمی هست که منتظرم تمام شود. تمام می شود. هر احساسی که سوخت و اکسیژن دریافت نکند تمام می شود.
هنوز نمی دانم برنامه ام برای اینده چی هست و نمی خوام برنامه ای هم داشته باشم. از این دانشگاه نمی روم مگر اینکه عذرم را بخواهند. اینجا مدفن من است. ارامگاه نیست بلکه مدفن است. تا حد ممکن در سایه خواهم رفت. طرح و پروژه و گرنت و مهاجرت هم تعطیل. همایش و مقاله هم تعطیل. جلسه نقد کتاب هایم تعطیل. شاید جلساتی که میل بکشد برای بستن دهان یاوه گویان دانشگاه بروم. کرسی ام را کنسل کرده ام.
دیروز از خواهرزاده ام یک پازل هزار تکه گرفتم. چند کتاب که عنوان جالبی داشت و می خواهم کنار اوریگامی گره زدن را تمرین کنم و یاد بگیرم. گره زدن هنر جالبی است به نظر من. پیاده روی و طبیعت هم خواهم رفت.سفر نخواهم رفت هیچ میلی به سفر ندارم. اصولا به سختی انداختن خودم برای دیدن دریا و کوه و تپه و ابشار به نظرم بی معنی است. الان میلم این است که طبیعت اطرافم را بشناسم و در نهایت یک سفر یک روزه که صبح بروم شب برگردم.
دو شب پیش موقع خواب به این فکر می کردم که مساله شناخته شدن من در حوزه تخصصی ام شاید به این علت اتفاق نیفتاده که من به ادمها امید داشتم. اگرچه من علم را بخاطر علم دوست داشتم و برایش زحمت کشیدم اما به ادمها امید داشتم که من را بخوانند و بپسندند. و ادمها نه خواندند و اگر هم خواندند نپسندیدند. حالا من ماندم و حوضم. البته من در دنیای علم باقی می مانم. با هر کلید واژه ای که به کارهای من مربوط است. اما خودم دیده نخواهم شد. و من کم کم دارم این را می پذیرم و ازش خداحافظی می کنم. گره ها و اوریگامی و خواندن و پازل و موسیقی و پیاده روی و سفر یکروزه حالا برای خود خسته ای است که 15 سال تلاش یکسره کرده تا جایی برای خودش پیدا کند. شبیه ادمی که برای یک زندگی تلاشش را کرده باشد و حالا که از هم پاشیده یا دکتری که تلاشش کرده و حالا که مریضش را از دست داده خیالش راحت است که هر آنچه می توانسته کرده. من هر آنچه می توانستم کردم. همه تلاشم را کردم. بیشتر از همه تلاشم، تلاش کردم. از هیچ چیز فروگذار نکردم. دیگه چیزی به دنیای علم و دنیا بدهکار نیستم. سهم من چند مقاله و کتاب و معرفی حوزه بود که انجام دادم. وقت رفتن است.